عمومی

۲۳آذر
حاضرید ژاکت هیتلر را بپوشید؟

حاضرید ژاکت هیتلر را بپوشید؟

من این مشکل را وقتی وارد بیمارستان میشم با تمام وجودم احساس می‌کنم، سال‌های سال بود که به هیچ عنوان به بیمارستان نمی‌رفتم ولی مدتی هست که متاسفانه توفیق میشه و با فاصله‌ی زمانی کمی گذرم به بیمارستان میافته، همین‌که از در بیمارستان داخل میشم، تمام حواسم را جمع می‌کنم خدای نکرده دستم به در بیمارستان، آدم‌هایی که اونجا در حال رفت و آمد هستند، تخت و هر چیزی که متعلق به اونجا باشه نخوره، جالب اینجاست که وقتی به قسمت آزمایشگاه میرم، بعدش احساس می‌کنم هر مریضی که اونجا شنیدم را گرفتم، تا چند روز دچار توهم بیماری‌های مختلفی میشم، این موضوع در سایر بخش‌های زندگی هم صادق هست.

۲۲آذر
بهتر تصمیم بگیر، کمتر تصمیم بگیر

بهتر تصمیم بگیر، کمتر تصمیم بگیر

من همیشه مهم‌ترین قرار‌های ملاقاتم را در اول صبح بعد از ساعت ۱۰ هماهنگ می‌کنم، چون هم خواب خوبی داشتم، هم مغزم به اون حد از کارایی خودش رسیده که بتونه تصمیمات درستی بگیره، از ساعت ۶ عصر به بعد هم هیچ جلسه‌ی مهمی شرکت نمی‌کنم و هیچ تصمیمی برای شرکت و خودم بعد از این ساعت اصولا نمی‌گیرم مگر اینکه مجبور بشم، برای سخنرانی کردن و صحبت کردن در جلسات هم همیشه دوست دارم جزء سه نفر اول باشم، چون همه تمام حواسشون به من هست، جالب اینجاست که ممکنه پیشنهاد مشخصی را در ساعات مختلف روز به فرد مشخصی بدید و با تصمیمات متفاوتی در قبال اون پیشنهادات مواجه بشید.

۲۱آذر
Seven Samurai

Seven Samurai

خیلی این فیلم رو دوست داشتم، فوق‌العاده بود، با وجودیکه فیلم سیاه و سفید هست، ولی اونقدر عالی ساخته شده و داستان جالب و جذابی داره که اصلا حس نمی‌کنید، وقتی از زاویه «انتخاب» به فیلم نگاه می‌کنم، فیلم جذاب‌تر هم می‌شود، چون از جهتی ماجرای انتخاب اهالی روستایی هست که باید بین مبارزه با راهزن‌ها و تقدیم محصول‌شون به اونا یکی رو انتخاب کنند، البته الان که خیلی راحت نشستیم پشت سیستم انتخاب عجیبی نیست و خیلی ساده‌ است ولی اگر فیلم را ببینیم، متوجه میشیم اصلا انتخاب ساده‌ای نیست، بعد انتخاب بین گرسنگی کشیدن در کوتاه مدت و حل مشکل در بلند مدت و اینکه با توجه به مورد تمسخر قرارگرفتن دیگران دست از تلاش و مبارزه برداریم، وقتی یکی از روستاییان سامورایی را انتخاب می‌کنند، انتخاب سایر سامورایی‌ها به وسیله فرد انتخاب شده، فوق‌العاده‌ است، کار تیمی، رهبری، برنامه‌ریزی، طراحی استراتژی و … در فیلم عالی به نمایش گذاشته شده. ادامه مطلب »

۲۰آذر
هر استدلال ناقص

هر استدلال ناقص

خیلی وقت‌ها که کار پیش میاد و دیر به بعضی از مهمونی‌ها میرسم، در جواب جمله‌ی «خیلی دیر اومدی؟» با خونسردی کامل میگم «آره، دیر اومدم»، بدون هیچ توضیح اضافی، یا خیلی وقت‌ها میگن، «گشنه‌ای»، میگم، «نه، نیستم»، جمله‌ی بعدی را سریع پرتاب می‌کنند سمت من که «چرا؟»، من هم باز با خونسردی میگم «چون، گشنه نیستم»، این جواب‌ دادن‌های من شاید جالب به نظر نرسه ولی باعث میشه مکالمات بی‌خود و بی‌مصرف ادامه پیدا نکنه، ولی در کسب و کار ما نمی‌تونیم این طوری جواب مشتری‌هامون رو بدیم، مثلا بسته‌ی پستی که قرار بوده امروز ارسال بشه، فردا ارسال شده، برای همین دیر به دست مشتری میرسه، بعد از تماس مشتری که بهمون میگه چرا بسته‌ی من دیر میرسه؟ نمی‌تونیم بگیم چون دیر میرسه! به قول آرش بهتر است قبل از اینکه مشتری ناراحت بشه، خودمون خبر بد را بهشون اطلاع بدیم، و توضیح بدیم، بسته‌ی شما دیر به دست‌تون میرسه، برای‌این‌که، مشکلی در بخش ارسال ما به وجود اومده و ازتون عذرخواهی می‌کنیم، این رفتار آرامش خاصی را به مشتری میده که دیگه حتی ناراحت نیست از اینکه بسته‌اش به جای امروز فردا ارسال میشه، باید همیشه از این جمله‌ی برای‌این‌که استفاده کنیم، البته من اعتقاد دارم گاهی هم نباید، به خصوص جاهایی که هیچ دلیل درستی براش وجود نداره.

۱۹آذر
طوری زندگی کن انگار فقط یک روز دیگر زنده‌ای، اما فقط روزهای آخر هفته

طوری زندگی کن انگار فقط یک روز دیگر زنده‌ای، اما فقط روزهای آخر هفته

این قسمت، یکی از بهترین قسمت‌های کتاب بود به نظر من، یادم میاد ده سال پیش، با سه نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم موسسه‌ای بزنیم و با هم کار کنیم، انصافا هم خیلی خوب شروع کردیم و پول خوبی هم در اولین پروژه به دست آوردیم و مشکل هم از همون جا دقیقا شروع شد، من اعتقاد داشتم باید پول را در شرکت نگه داریم تا در آینده پول بیشتری برداشت کنیم ولی بقیه معتقد بودند شاید تا فردا زنده نباشیم و بهتره امروز پول را تقسیم کنیم و ازش لذت ببریم، از اونجا من از بقیه جدا شدم و با پولی که از دوست دیگری قرض گرفتم، موسسه‌ی خودم را راه انداختم و بقیه هم همون روزها از من بیشتر لذت می‌بردند، البته اگر اسم‌ کارهایی که می‌کردند را بشه لذت‌بردن گذاشت، من امروز همچنان کار خودم را دارم و اونها هم در حال کار کردن برای بقیه هستند. ادامه مطلب »

۱۸آذر
دروغ‌های کوچک شیرین

دروغ‌های کوچک شیرین

شاید برای شما هم زیاد پیش اومده باشه که تصمیمی می‌گیرید و بعد از مدت بسیار کوتاهی پشیمون میشید و حاضر نیستید اشتباه خودتون رو قبول کنید، مثلا وسیله‌ای خریدید که مشکل‌دار هست، تصمیم به انجام کاری می‌گیرید که اشتباهه، ولی از اونجایی که شروع به انجامش کردید، تصمیم می‌گیرید ادامه بدید، بعد برای اینکه احساس بهتری داشته باشید به خودتون دروغ می‌گید، مثلا مهم نیست این قسمتش خراب هست، من اصلا به این قسمتش نیاز نداشتم، یا مهم نیست بخشی از مسیری که دارم میرم اشتباه هست، مهم اینه دوستان خوبی پیدا کردم، یا حتی مهاجرت کردم، بعد از مدتی این دروغ‌های کوچک بخشی از واقعیت زندگی ما می‌شوند، من تجربه زیادی در این حوزه کسب کردم، اگر این اشتباه را مدام تکرار کنیم، نباید منتظر اتفاقات خوبی در آینده باشیم.

۱۷آذر
Goodfellas

Goodfellas

فیلم خوب و جالبی بود، از این نظر که یک نوجوان در محله‌ای بزرگ شده که پر از آدم‌های خشن و خاص هست، برای همین علاقه‌مند میشه در زندگی‌اش گانگستر بشه، تلاش خودش رو می‌کنه و بالاخره در همون دوران نوجوانی وارد دار و دسته‌ی اونها میشه، بعد از انجام چند کار کوچیک و ایجاد حس تفاوت در خودش دیگه گیر می‌کنه و هر روز مجبور میشه برای ادامه‌ی زندگی و حتی زنده‌ موندن، کارهای خطرناک و غیرقانونی را انجام بده، این فیلم داستان تغییر و زندگی یک نوجوان در برهه‌های مختلف زندگی‌اش هست. مطالبی که درباره‌ی فیلم‌ها می‌نویسم، ممکنه نه ربطی به موضوع و داستان فیلم داشته باشه و نه نقد و بررسی، صرفا چیزهایی می‌نویسم برای خودم بدونم چه چیزهایی از فیلم یاد گرفتم و چه برداشت کلی از فیلم داشتم، همین. ادامه مطلب »

۱۶آذر
وقتی همه چیز خیلی خوب شروع شده باشد، نگران باش!

وقتی همه چیز خیلی خوب شروع شده باشد، نگران باش!

همین چند وقت پیش در ایران به خاطر نوسانات ارز در کشور، عده‌ای با خرید ارز به دیگران راهنمایی می‌دادند که من فلان مقدار ارز خریدم، شما هم بخرید، حتما سود می‌کنید، من هوش و زکاوت بی‌نظیری دارم و غیرممکن هست ارز بیاد پایین، چند سال پیش هم دوستی پیش من اومد برای این که مدتی کنار هم کار کنیم، بعد از مدتی به من گفت برای این کارها ساخته نشده و ذاتا آدم سرمایه‌گذاری هست و باید کارهای بزرگی انجام بده، رفت و روی ارز‌های دیجیتال سرمایه‌گذاری کرد، جالب اینکه به دیگران هم آموزش می‌داد و یه جورایی خودش رو یک سرمایه‌گذار موفق معرفی می‌کرد، گذشت، آدم‌های زیادی ارز دیجیتال و ارز واقعی در گرون‌ترین زمان ممکن خریدن، چون مدت زیادی بود که شیب صعودی داشت، بعد از مدتی، هر دو سقوط کردند، این که در ابتدا موفقیت‌های کوچکی پیدا می‌کنیم، دلیل بر هوش ذاتی ما نیست، نباید با عجله سرمایه‌گذاری‌های کلانی انجام بدیم، البته این موضوع در تمام ابعاد زندگی، مثل رشد، پیشرفت و … هم صادق هست، خیلی وقت‌ها ما کاری می‌کنیم و چند پیشرفت سریع داریم ولی در آینده و بلند مدت، همون کار باعث موفقیت ما نمی‌شود و به روزمرگی و درماندگی دچار می‌شیم.

۱۵آذر
شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

هر چی جلو‌تر می‌رفتم، چیزهای کمتری می‌دیدم، بیش‌تر می‌شنیدم، صدای خودم رو، انگار بی‌اختیار خودم با خودم حرف می‌زدم، از اونجایی که اینقدر وارد قسمت‌های تاریک درونم شده بودم که دیگه چیزی نمی‌دیدم، تشخیص واقعیت و خیال برام کار ساده‌ای نبود، منتظر بودم مثل همیشه ببینم با کی دارم می‌جنگم، ولی فقط خودم با خودم حرف می‌زدم، درباره تمام چیزهایی که بهشون شک کرده بودم یا ایمانم رو بهشون از دست داده بودم، حتی از یک جایی به بعد، داشتم درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زدم که بهشون ایمان داشتم، دچار شک و تردید شده بودم، درست و غلط رو نمی‌تونستم تشخیص بدم و حتی خیلی چیزها که تا قبل از اون برام عادی نبود از اون به بعد عادی به نظر می‌رسید، دیگه انرژی برام نمونده بود، دیگه خودم نبودم، زانو‌هام سست شدن و افتادم روی زمین،…

ادامه دارد،…

۱۴آذر
چرا تجربه می‌تواند قضاوت ما را نابود کند؟

چرا تجربه می‌تواند قضاوت ما را نابود کند؟

«باید حواس‌مان باشد از یک تجربه تنها چیزهایی که عقلانی‌اند به خاطر بسپاریم و در همین جا متوقف شویم. مبادا مانند گربه‌ای بشویم که روی در یک قابلمه‌ی داغ می‌نشیند. او دیگر روی در قابلمه‌ی داغ نخواهد نشست و علاوه بر آن، دیگر روی در قابلمه‌ی سرد هم نمی‌نشیند◊.»

وقتی اتفاق ناگواری را در زندگی تجربه می‌کنیم، همیشه احساس می‌کنیم احتمالا دوباره هم اون اتفاق برای ما خواهد افتاد، مثلا رفتن یک دوست، بعدش با خودت میگی دیگه می‌خوام تنها باشم، ولی بعد از مدتی اگر دوباره با خودت کنار بیای، دوستی جدیدی را شروع می‌کنی و بعد دوباره شکست می‌خوری و این بار قوی‌تر از دفعه قبل تصمیم می‌گیری تنها باشی، تا اینکه بعد از مدتی دوباره تصمیم می‌گیری دوستانی داشته باشی، البته به نظر من آدم‌های باهوش‌ هیچ وقت دوستان زیادی ندارند، چون این به شدت به نفع‌شون هست، بگذریم، مثال دوستی را زدم چون همیشه بعد از مدتی سعی می‌کنیم عقلانی تصمیم بگیریم، این موضوع رو میشه در مورد ترس از حیوانات، ترس از آب، و … هم مثال زد، در کل باید به نظرم بعد از هر اتفاقی منطقی بررسی‌اش کرد، حتی یادم میاد بعد از تصادف خیلی سختی که چندین سال پیش داشتم، تا مدت‌ها رانندگی نمی‌کردم، حتی روی صندلی جلوی ماشین هم نمی‌نشستم.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)