عمومی

۶مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۷): خودم با خودم

جمعه ها آدم دوست داره کارهای عقب افتاده هفته ای که گذشته رو سر و سامونی بده تا بلکه تموم بشوند و هفته جدید رو با کارهای خود هفته شروع کنه نه اینکه با استرس جبران کارهای عقب افتاده هفته گذشته من هم تمام تلاش خودم رو کردم ولی حال و حوصله ام باهام یاری نکرد، یه روزی همه چیز درست میشه و من دیگه مثل این روزهام نیستم، به هر حال نتونستم کارهای شخصی عقب افتاده را انجام بدم، می تونم بگم کلا خیلی کار خاصی نکردم، بیشتر تو حال خودم بودم، یاد گرفتم وقتی حال و روزم این شکلی میشه خیلی سر به سر خودم نزارم تا ببینم چی میشه، یه جورایی دارم به خودم فرصت میدم تا دوباره خودش و پیدا کنه، هر چند می دونم کار راحتی نیست، بعضی وقت ها حس می کنم من دو نفرم، خودم و خودم، مدام با خودم حرف می زنم، به خودم مشورت میدم، اصلا یه وضعیتی.

۵مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۶): عمل کردن به برنامه

از اول تیر ماه تصمیم گرفتم به هشت تا کار عادت کنم و تا الان بگی نگی وضعیت بدی نداشتم، البته زیاد زمین خوردم مثل همیشه با این تفاوت که مثل همیشه بی خیال نشدم و باز بلند شدم و سعی کردم ادامه بدم، از اول مرداد هم تصمیم گرفتم یک سر و سامانی به وضعیت ورزش کردن خودم بدم و اولین قرعه به اسم دویدن در اومد، توی ماه تیر بشین و پاشو رو زیاد انجام دادم ولی ورزش سبکی بود، رفتم و از یک آدم حرفه ای برنامه مشخصی برای دویدن گرفتم و از دوشنبه هم تنهایی شروع کردم به دویدن، کاری که اصولا دوستش ندارم، منظورم تنهایی انجام دادن کاری هست، تصمیمی بود که گرفته بودم این حرف ها سرم نمیشد، تا امروز که مهمون بودیم، اولش با خودم گفتم بی خیال حالا امروز طبق برنامه ورزش نکنم، بعد گفتم نه بهتره انجامش بدم، دوباره خجالت کشیدم جلوی اون همه آدم بگم من می خوام برم بیرون یکم بدوم؟ بی خیال شدم باز، در همین افکار بودم که یهو از جای خودم بلند شدم و گفتم می خوام با اجازتون برم بدوم! همه اولش یکم با تعجب نگاهی بهم انداختند و من هم که دیدم اتفاق خاصی نیافتاد شروع کردم به دویدن، یک برنامه شش هفته ای خیلی جالب هست که آخرش حتما درباره اش خواهم نوشت،، البته انشالله اگر تمامش کنم، خواستم این مطلب را بنویسم که انگیزه داشته باشم برای ادامه دادن برنامه.

۴مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۵): مشتری مداری تا لحظه خرید

مشتری مداری در شرکت های ایرانی خیلی فرآیند عجیبی داره، مثلا من این هفته چند تا وسیله از چند جا خریدم و با هر کدوم داستان خاص خودش رو داشتم، اولی وقتی تماس گرفتم و گفتم چه نیازی دارم یک ساعت بهم مشاوره می داد، اینقدر مشاوره داد که دیگه نیازی به فکر کردن نداشتم و سریع فرآیند خریدم رو تکمیل کردم و انصافا خیلی زود بسته به دستم رسید ولی مشکلی وجود داشت که باید حل میشد اما دیگه کسی پاسخگو نبود، دومی وقتی تماس گرفتم برای خرید برخورد خوبی داشت، قیمت خوبی هم می داد و ادعا می کرد پشتیبانی خوبی دارند، این بار هم مجبور شدم خرید کنم و دقیقا بعد از خرید دچار مشکل قبلی شدم و کسی پاسخگو نبود، سومی که نور علی نور بود، مجبور بودم فقط از خودش بخرم چون هیچ کس دیگه ای نداشت چیزی که می خواستم رو، خیلی راحت و بدون چونه زدن گفت پول رو بریز به حساب و ریختم و تا دو روز بعد دیگه پیداش نمی کردم، البته بسته رو طی ماجراجویی هایی فرستاد ولی چی بگم آخه، این هم وضعیت سرویس دهی و مشتری مداری عالی شرکت های ایرانی، جالب اینجاست که اگر برخورد درستی داشتند سود بیشتری می کردند چون حداقل من یکی چند بار دیگه نیاز داشتم خرید کنم ولی دیگه غیر ممکنه از این دوستان خرید کنم.

۳مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۴): ارزش هامون یکی نیست

چند روز پیش با یکی از دوستانم که داشت از ایران می رفت درباره موضوعی داشتیم حرف می زدیم و هیچ کدوم توضیح قابل قبولی برای طرف مقابل نداشتیم و جالب اینجا بود که آخرش به این جمع بندی رسیدیم که هیچ درکی از همدیگه نداریم، این اتفاق به این معنی نیست که یکی از ما داشتیم حرف اشتباهی می زدیم، به نظر من اختلاف ما سر ارزش هایی بود که داشتیم و حتی می تونم بگم سبک زندگی که در گذشته داشتیم، اون اکثر سال های زندگی اش رو در خارج از ایران بوده و من همش رو در ایران، داشتیم درباره مسائلی حرف می زدیم که تو ذهن هر کدوم ما به صورت خیلی متفاوتی شکل گرفته بود، این که بعضی از آدم ها به من میگن محیط روی ما هیچ تاثیری نداره به نظرم هیچ شناختی از خودشون پیدا نکردند، شخصیت ما ساخته و پرداخته دنیای پیرامون ماست، آدم های زیادی رو دیدم که با تغییر محیط زندگی شون به کلی عوض شدن و هیچ وقت به خواسته های قبلی شون نرسیدن، روز خیلی جالبی بود تا حالا با آدمی که اینقدر نسبت به خودم متفاوت دنیا رو ببینه بحث نکرده بودم، صحبت کردن با آدم ها رو خیلی دوست دارم، هر کدوم برای خودشون کتاب گویایی هستند.

۲مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۳): باید فراموش کردن رو فراموش کنم

یک سری مشکلات تو زندگی پیش میان که سریالی همه چیز رو می ریزند به هم چه بخواهیم چه نخواهیم، برای هر آدمی این دست مشکلات متفاوت هست، برای من بدترین شکل اش دلتنگی های بی مورد هست، یاد آوری خاطرات تلخ گذشته یا سعی در فراموشی بخشی از زندگیم، گاهی اینقدر تلاش می کنم که یک نفر رو فراموش کنم که خود این تلاش کردن تبدیل به خاطره میشه و دیگه باید فراموش کردن رو فراموش کنم، نمی دونم دلیل اصلی اش چیه، این که نمی خوام حتی صداش رو بشنوم و یا حتی دیگه ببینمش، همه اینها حالم رو به هم می زنه و زمانی که به هر دلیلی می بینمش فقط اون لحظه حالم به هم نمی ریزه، ساعت ها و حتی روزها و گاهی هفته ها زمان می بره تا یکم حال خودم رو بهتر کنم، آدمیزاد به سبک خودم زیاد ندیدم، همیشه این مورد مسخره باعث شده از برنامه هام عقب بمونم و حتی بزنم زیرشون ولی این بار واقعا دارم با تمام وجودم تلاش می کنم خودم رو سریع برگردونم و شکست رو قبول نکنم.

۱مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۲): جای ما کجا خالیه؟

من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم این سوال رو از خودم می پرسم که «چرا اینجا هستم؟»، شروع می کنم به بررسی دونه دونه کارهایی که تو زندگیم از گذشته تا حالا انجامشون دادم، و باز از خودم می پرسم چرا من اون کارها را انجام دادم، جالب اینجاست که از این کار خسته هم نمیشم و هر روز صبح باز این فرآیند تکراری را انجام میدم، یه جورایی عاشق این کار شدم، عادت کردم بی خودی تو زندگیم تقلا نکنم برای کارهایی که اصلا نباید انجامشون بدم، من بعد از مدت ها فهمیدم روحیه جنگجویی دارم و زندگی آروم و بی دغدغه به دلم نمی چسبه، وقتی سنم کمتر بود به خودم گفتم من می خوام کارآفرین بشم، توی سی و یک سال زندگیم هم برای کسی کار نکردم و همیشه خدا روزیم و رسونده و ازش ممنونم، در این سال ها برای خیلی ها کار درست کردم و به خیلی ها چیزهای مختلفی یاد دادم که به واسطه اونها در حال کار کردن هستند ولی باز من این سوال رو از خودم پرسیدم، حالا که چی؟ ادامه مطلب »

۳۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۱): یک ماه گذشت

یک ماه از زمانی که تصمیم گرفتم یکم سبک زندگیم و تغییر بدم گذشت، فراز و نشیب های عجیبی هم داشتم در بعضی از حوزه ها عالی عمل کردم و در بعضی حوزه ها چالش هایی داشتم ولی در نهایت به نظرم یکی از بهترین برنامه ریزی ها را داشتم و یکی از بهترین عملکرد به برنامه را در همه زندگیم و دوست دارم این روند را ادامه بدم، یکی از اون کارها نوشتن روزانه در بلاگم بود بدون هیچ قصد و نیت خاصی، من حتی لینک نوشته هام و بر خلاف همیشه تو هیچ شبکه اجتماعی منتشر نکردم، احساس کردم مخاطب بلاگم آدم های خاصی هستند که خیلی مربوط به شبکه های اجتماعی نیستند، من اینجا رو خیلی بیشتر از شبکه های اجتماعی دوست دارم، راستش خیلی احساس راحتی می کنم و حس می کنم بیشتر خودم هستم تا جاهای دیگه، راه سختی رو انتخاب کردم برای زندگی ولی روحیه من جنگجویی هست، نمی تونم راحت بشینم و به خودم و چرندیات روزمره دیگران فکر کنم، دوست دارم مدام در جنگیدن باشم، یادگیری در میدان جنگ لذت بخش تر از کلاس های درس هست، حتی در کسب و کار هم همین عقیده را دارم و سر کلاس خاصی ننشستم، بریم که انشالله یک ماه فوق العاده دیگه بسازیم، یکی از خوشبختی های من در زندگی بودن در کنار آدم هایی هست که فوق العاده اند و دوستشون دارم.

۳۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۰): باغ وحش اراک

امروز عصر حوصله مون سر رفته بود همگی نشستیم توی ماشین و دور شهر می چرخیدیم که یهو چشم مون به تابلو باغ وحش افتاد، بیست سالی بود که باغ وحش نرفته بودم، از شانس همه هم با رفتن به باغ وحش موافق بودن، وقتی وارد باغ وحش شدیم روی اولین قفس نوشته بود قرقاول ولی توی قفس اثری از پرنده نبود، به جای اون دو تا آهو گذاشته بودن، شاید می خواستن هوش بچه ها را حدس بزنند، یکم جلوتر رفتیم رسیدیم به قفس طاووس هندی، انصافا دیگه منتظر دیدن منظره هیجان انگیزی بودیم که یک خروس سفید که سرش رو گرفته بود بالا و سعی می کرد با شکوه قدم بزنه و نقش طاووس هندی رو بازی کنه از جلوی ما رد شد، احساس کردم ماجرا همین جا تمام هست ولی این طور نبود، تابلوی بزرگی که روش گاو میش نقاشی شده بود نظرم رو جلب کرد و به سمتش حرکت کردم. ادامه مطلب »

۲۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۹): خودت و رها کن

من هر وقت برای خودم برنامه ریزی می کنم که مثلا فلان کارها را برای مدت مشخصی انجام بدم بعد از مدتی نمیشه و میرم توی دیوار، تازه فهمیدم یه جورایی عادت ماهیانه است، دقیقا در هر ماه بعد از بیست و چهار روز هفت روز حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم، قبلا خیلی اعصابم به هم می ریخت، البته الان هم به هم می ریزه ولی فهمیدم تو این هفت روز باید همه چیز و رها کنم و خیلی به خودم سخت نگیرم، تنها نکته ای که همیشه فراموش اش می کنم اینجاست که باید بعد از اون هفت روز همه چیز رو دوباره مثل قبل کنم و باز شروع کنم به تلاش و کوشش، مهم نیست چه چیزی باعث زمین خوردنم میشه، حتی ممکنه هیچ دلیل خاصی نداشته باشه و صرفا خسته شده باشم، مهم اینه باید دوباره بلند بشم و تلاش کنم، اگر این کار را نکنم بدون شک باید فاتحه اون برنامه را بخونم، راستش من خیلی تو این موضوع که دوباره بلند بشم و شروع کنم قوی نبودم و نیستم ولی می خوام این بار تلاش کنم و بعدا درباره نتیجه اش بنویسم.

۲۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۸): نمی دونم چطوری می تونند!

من همیشه برای دوستانم ارزش و احترام خاصی قائل هستم، چه باهاشون در ارتباط باشم و چه نباشم، یه جورایی میشه گفت حرمت نون و نمک برام خیلی مهم هست، یادم میاد وقتی با یکی از بهترین دوستانم سال ها پیش به خاطر شراکتمون توی یک شرکت به اختلاف خورده بودیم و می خواستیم از هم جدا بشیم، بهش گفتم شاید نتونسته باشیم کنار هم کار کنیم ولی دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و اینگونه هم بود، الان بیش از هفت سال از اون ماجرا می گذره و ما همچنان با هم دوست هستیم و اگر کاری بتونیم برای هم انجام بدیم بدون شک دریغ نمی کنیم، ما شرکت نرم افزاری داشتیم و من عاشق حوزه آی تی بودم ولی وقتی جدا شدیم من شرکت و گذاشتم برای اون و به خاطر اینکه هر روز باعث آزار روحیش نباشم حوزه آی تی را برای مدتی کنار گذاشتم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه