عمومی

۱۳شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

۱۲شهر

هر آنچه از من بر می آمد!

امروز داشتم یک مطلب می خوندم خیلی برام جالب بود دلم خواست امشب درباره اش یک مطلب بنویسم و اون مطلب این بود «گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد!» به نظرم فوق العاده بود، واقعا چند نفر از ما حاضریم اگر اتفاقی برای دوست مون بیافته اینقدر تلاش و از خود گذشتگی داشته باشیم، حتی اونجایی که خودش اصلا تلاش ما را نمی بینه و خدای اون ناظر هست. ادامه مطلب »

۱۱شهر

خانه دوست کجاست

خیلی وقت بود فیلم تماشا نمی کردم تا اینکه سازنده عروسک مخمل و زی زی گولو و … دو تا پیشنهاد جذاب داد، یکی برای کتاب بود که گفت شازده کوچولو رو بخونید، یکی هم فیلم بود که گفت «خانه دوست کجاست» رو تماشا کنید، نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم این فیلم رو تهیه کنم و نگاه کنم، این فیلم یکی از آثار مرحوم عباس کیارستمی بود، خیلی قدیمی بود، تصمیم دارم تو این مطلب فقط پیشنهاد بدم این فیلم رو تماشا کنید، نکته ی جذاب این فیلم برای من ساختار شکنی شخصیت اصلی فیلم بود، این ساختار شکنی در ابتدای فیلم به چشم می خورد، وقتی در خونه بود باز همین طور و …، گفت و گوی دو تا پیرمرد درباره تربیت فرزند هم باعث شد تا کلی بخندم، اینقدر جدی برای هم تعریف می کردند و به قول خودشون کارهای تربیتی می کردند که نگو و نپرس، عالی بود، چون احساس می کردند که خودشون الان خیلی آدم موفقی هستند، عاشق انتهای فیلم شدم، حرکتی که بعد از پیدا کردن خانه دوست انجام داد، در کل فیلم خیلی جالبی بود برای من، خیلی خوشم اومد، راستش فکرش رو نمی کردم موضوع به این سادگی این قدر قابلیت داشته باشه که بشه به صورت یک فیلم بلند درآوردش، من خیلی شناخت روی آقای کیارستمی نداشتم، الان هم ندارم ولی به نظرم با دیدن این فیلم میشه فهمید چقدر کارگردان قوی و خوش ذهنی بود، خدا رحمتش کنه.

۱۰شهر
تکواندو

از ضربه خوردن می ترسم

مدت زیادی بود حال و روز خوبی نداشتم، هر روز با خودم فکر می کردم باید چه کار کنم تا از این وضعیت در بیام، مادرم اسرار داشت ورزش کنم، شروع کردم به مرور ورزش هایی که دوست داشتم، دوچرخه سواری، تکواندو، شنا، دویدن، تیراندازی، کوهنوردی، اسب سواری و تا حدی بدنسازی، نکته ی جالب تمام این ورزش ها این بود که هیچ کدوم گروهی نبودن و از اون جالب تر من اصلا آدم تنها ورزش بکنی نیستم، یکم بیشتر تو عمق ماجرا رفتم، من ورزشی مثل تکواندو رو برای این شروع کردم چون تنها شده بودم، با استاد جالبی برخورد کرده بودم و بهم آرامش می داد، پوشیدن لباس سفیدش و تمرکز و زدن فرم هاش، برای همین ظرف کمتر از دو سال دان ۲ گرفتم، من واقعا هیچ ورزشی رو حرفه ای دوست ندارم و بیشتر دوست دارم در سطح آماتوری چیزی رو دنبال کنم و لذت ببرم ازش، البته گاهی بدی هم داشت مثل شنا، من هیچ وقت شناکردن رو اصولی یاد نگرفتم به اصطلاح قدیمی ها رودخونه ای یاد گرفتم، اینقدر دست و پا زدم تا غرق نشم و این طوری یاد گرفتم، من دوچرخه سواری هم تنهایی می رفتم و با خودم بازی می کردم، مثلا ایستگاه هایی رو مشخص می کردم و با قاعده و قانون های خاصی که خودم وضع می کردم توی ذهنم حرکت می کردم، کوه رو واقعا تنهایی دوست نداشتم، دوست عزیزی داشتم که همیشه منتظر بودم من و دعوت کنه با هم بریم کوه، بعد از اون بریم حلیم با نون بربری بخریم و بخوریم ولی همیشه این قرارهاش رو با یکی دیگه می گذاشت، البته چند باری من دعوتش کردم و رفتیم، بگذریم. ادامه مطلب »

۹شهر

زندگی یعنی کشف

یادم میاد وقتی نوجوان بودم بی محابا هر کاری می کردم، دوست داشتم از هر چیزی سر در بیارم، البته بچه پر رویی نبودم، اتفاقا خیلی هم رودربایستی داشتم، بیشتر کنجکاوی های من یا تو دل طبیعت بود یا ماشین ها و ابزار و وسایل که دور و برم بود و می دیدمشون، مثلا من بچه ای بودم که هیچ اسباب بازی رو سالم نگه نمی داشتم، مثلا هلی کوپتری که پرواز می کرد و باز کردم ببینم چطوری پرواز می کنه، بعد که دیگه خراب شد، آرمیچرش رو برداشتم و باهاش قایق موتوری درست کردم، کل روز در حال کشف چیزهای جدید بودم آروم و قرار نداشتم، الان هم که مثلا بزرگ تر شدم هنوز مثل گذشته هستم با این تفاوت که امروزه گاهی کارهایی انجام میدم و بعد مجبورم مدت ها برای درست کردنش وقت بزارم، خراب کاری های گذشته با یک ببخشید ساده تمام می شدند نهایتا دو تا کمربند و سه تا آب دولیو چاگی و صلوات مادر و دوستان ختم به خیر می شد ولی امروزه با غلط کردم و ببخشید و … حل نمیشه، باید وایستم پاش تا درست بشه و این خیلی ازم وقت می گیره. ادامه مطلب »

۲شهر

عادت های بد

امروز به طور اتفاقی بلاگم رو باز کردم و دیدم آخرین مطلبی که نوشتم دقیقا بر می گرده به همچین روزی در مرداد یعنی یک ماه پیش اون هم با عنوان شروع، لبخند تلخ جالبی روی لب هام نشست، از پشت سیستم بلند شدم توی اتاقم قدم زدم و به خودم و گذشته فکر کردم، به طرز باور نکردنی الان ده ماهه دقیقا دارم برای بلند شدن از روی زمین امروز و فردا می کنم، از من بعید بود واقعا، من همیشه شب هر تصمیمی می گرفتم باید صبح شروع به انجام اش می کردم وگرنه اون روز شب نمی شد، باز نشستم پشت سیستم و با خودم گفتم این بار نه می گم شروع، نه چیز دیگه ای فقط می نویسم هر چیزی که در لحظه به ذهنم اومد. ادامه مطلب »

۲مرد

شانس با ما بود

خیلی وقت هست دلم برای همه چیز تنگ شده به خصوص خودم، همون کسی که شب ها توی دنیای خیالی خودش قدم میزد و روز ها در دنیای واقعی در حال تلاش برای به واقعیت تبدیل کردن رویاهاش بود، پس چی شد؟ گاهی قوی ترین آدم ها و حتی منطقی ترین اونها هم وقتی قلبشون با مغزشون درگیر میشه زمین گیر می شوند، متاسفانه ما آدم ها نه محبت کردن بلد هستیم نه جبران محبت دیگران، گاهی اینقدر در خودخواهی های خودمون گیر می کنیم که یادمون میره دیگرانی هم روزی کنار ما بودن و شاید اگر اینجا هستیم کمک های بی چشم داشت دوستانمان در گذشته بوده است.

گاهی خودمون با دست های خودمون شانس رو زندانی می کنیم تا بازی رو ببازیم، به این خیال که چیزهای بهتری به دست بیاریم، در حالیکه شانس با ما بود، وقتی آدم ها گرفتار می شوند حالا به هر دلیل و مشکلی اطرافیان  سعی می کنند با گفتن جملات، بی خیال، ولش کن، تموم شده، این نیز بگذرد، به درک، چه کاریه، حالا مگه چی شده؟ دنیا که تموم نشده و کلی جملات دیگه آدم رو آروم کنند و متاسفانه هیچ وقت حتی سر سوزنی سعی نمی کنند خودشون رو جای شما بگذارند و بعد ببینند حالا می تونند چنین جملاتی را باز تکرار کنند؟! حتی بعضی از مشکلات اینقدر پیچیده هستند که دیگران حتی نمی توانند خودشان را به جای آدم تصور کنند چه برسه به درک موقعیت.

شاید هیچ مشکلی دردناک تر از مشکلات جسمی و مربوط به سلامت انسان نباشه که گاهی جبران ناپذیر هستند و بعد از اون مشکلات روحی که برای مدت طولانی همراه آدم هستند،از تمام این حرف ها که بگذریم، نمی دونم چی شد که امروز تصمیم گرفتم تغییراتی رو شروع کنم، واقعا بعضی از موقعیت های زندگیم به شدت خسته کننده شده اند، نمی خوام از خودم بخوام که چیزی رو رها کنه و یا حتی بهش فکر نکنه چون می دونم در حال حاضر نمی تونه، ولی از خودم می خوام لااقل یه چیزهایی رو بهش اضافه کنه، اگر نمی تونه بلند بشه لااقل نیم خیز بشه، یا حتی یک تکون خیلی کوچیک به خودش بده، به نظرم میشه، یا بهتر بگم باید بشه، شما دوستان هم دعا کنید، شانس با ماست.

۵تیر

شک قوی ترین ترمز زندگی هست!

این روزها حال و روز مسخره ای دارم، خودم هم دقیقا نمی دونم چم شده، نه می تونم بنویسم، نه می تونم بخونم، نه می تونم فکر کنم، نه می تونم، … کلا توی یک دور باطل از نمی تونم ها گیر کردم، از خودم تعجب می کنم، در دوره ای از زندگیم به سر می برم که برام اصلا آشنا نیست، انگار گم شدم و قصد پیدا شدن هم ندارم، گاهی احساس می کنم یکی من رو به سمتی می کشه و یکی دیگه من رو به سمت دیگه می کشونه، درست و غلط رو می تونم تشخیص بدم ولی دچار شک شدم، به همه چیز شک کردم. ادامه مطلب »

۴خرد

تنش های عصبی

ناراحت و عصبانی شدن جزئی از احساسات آدم هست که نمیشه ازش جدا کرد، واقعا هنوز نفهمیدم وقتی چیزی اینقدر بد هست چرا اصلا باید وجود داشته باشه، به قول دکتر به شدت هم اثرات منفی روی سلامت بدن انسان داره، در مورد استرس و اضطراب هم بهتره دیگه چیزی نگم شک ندارم همه ی شما بهتر از من می دونید چیه، واکنش های هیجانی که باعث ایجاد دلواپسی و بی قراری میشه، چیزی که این روزها صبح تا شب و شب تا صبح من باهاشون درگیر هستم و دیگه به یک مسئله ی خسته کننده برای من تبدیل شده، چون نه براش راهکار درست و دائمی دارم و نه تا حالا موفق به حل این مشکل شدم ولی به شدت از نظر جسمی آسیب دیدم. ادامه مطلب »

۳خرد

با خودم چند چندم

از آخرین باری که مطلب نوشتم بیشتر از بیست روز داره میگذره، با وجودیکه سال جدید رو متفاوت نسبت به سال های گذشته شروع کردم ولی به دلیل عدم برنامه ریزی برای سال جدید دچار سردرگمی هایی هم شدم، دلایل اصلی این کارم درگیریم با بیماری و مشغولیت های فکری که امان از من بریدن و عدم اعتقادم به درست بودن سبک برنامه ریزی که در گذشته داشتم بود، فروردین هر سال رو همیشه به بهترین شکل ممکن سپری می کنم و طبق روال همیشه اردیبهشت دچار سقوط جدی میشم، امسال هم از این قاعده مستثنی نبود، البته تا حد قابل توجهی بهتر از سال های پیش بود ولی درگیر لجبازی شدید با خودم شدم و بد جوری از مسیر خارج شدم یه جورایی حماقت بود. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه