عمومی

۲۴اسف

کوله پشتی را بردار بریم.

توی این روزهای آخر سال داشتم مسیر یکساله خودم رو برانداز می کردم که به نتیجه ی با مزه ای برخوردم، اونم این بود که زندگی من مثل یه تابع سینوسی می مونه، یعنی کلی تلاش می کنم خودم رو به ماکزیمم نمودارم برسونم، بعد که میرسم ، مشکلات و چالش ها مجبورم می کنن برگردم به مینیمم نمودار، اولش کمی نگران شدم، بعد دیدم کوهنورد ها هم برای رسیدن به بلند ترین قله، مجبورن از کوه های مختلف بالا و پایین برن.

در کل سال ۹۲ با همه‌ی خوبی ها و بدی هاش داره تموم میشه، نیمه اول سال رو با تجربه های تلخ و شیرین و چالش های فوق العاده جدی در حوزه کاری و شخصی و گرفتن تصمیمات اساسی و سرنوشت ساز به پایان رسوندم، قول و قرارهای کاری با یه رفیق فوق العاده نوید بخش یه شروع خوب بود برای نیمه دوم سال ، حضور در استارتاپ ویکند تبریز و آشنایی با دوستانی فوق العاده برای من شروع یک حرکت جدی و بلند مدت به سمت رسیدن به تصاویر ذهنی بود که ساخته بودم و ایده گیفتی میفتی و اول شدن اون با همکاری یه تیم رویایی در تبریز،  امید تحقق تصویر های ذهنی منو دو چندان کرد و دیدار مجدد من با برخی از این دوستان در استارتاپ ویکند ساری ، انگیزه من رو برای تحقق خواسته هام به منتهای خودش رسوند و بالاخره دو ماه آخر سال رو به تدوین برنامه های سال ۹۳ پرداختم و الان با دیدی مناسب و خوب به استقبال بهار می رم.

تنها چیزی که می تونه منو در سال جدید خیلی خوشحال کنه، رسیدن به بلندترین قله‌ی رضایت قلبی از خودمه ، کوله پشتی ام رو خالی برداشتم الانم اول سلسله کوه های دنیای زندگیم ایستادم و دارم به این موضوع فکر می کنم که برای رفتن به چه چیزهای نیاز دارم تا توی کوله پشتیم بزارم و برم. ادامه مطلب »

۲۱اسف

معرفی کتاب

عنوان : درود بر خودم

عنوان کتاب، معرف خوبی می تونه باشه برای محتوای کتاب، به نظرم نویسنده‌ی این کتاب ، عنوان بسیار مناسبی برای کتاب انتخاب کرده، باور کنید، اگه بگم اولین چیزی که منو به سمت خوندن این کتاب کشوند، عنوان و طراحی جلد این کتاب بود، شاید باور نکنید.

یکی از افسانه های رایج فرهنگ امروزی آمریکا می گوید که همه ی ما باید عالی زندگی کنیم. واقعیت این است که تنها یک نفر مسئول کیفیت زندگی شماست و آن شخص کسی نیست جز خود شما. اگر می خواهید موفق باشید، باید مسئولیت ۱۰۰ درصد زندگی تان را بپذیرید که پیشرفت در کارها، کیفیت روابط، وضعیت سلامت، تناسب اندام، درآمد، مقدار بدهی، احساس ها و هر چیز مرتبط با زندگی تان را شامل می شود. پذیرش مسئولیت ۱۰۰ درصد، یعنی اطلاع داشته باشی که هر اتفاقی برایت می افتد، خودت خالق آن هستی.

این کتاب شامل شصد و دو اصل، برای داشتن یه زندگی دوست داشتنی و ایجاد رضایت قلبی از خودتون است، نوشتن خلاصه مطالب کتاب، مثل معرفی کتاب های دیگه، برای این کتاب به نظرم کار درستی نیست، چون خط به خط این کتاب، پر از مطالب مفید و کلیدی است، به نظرم باید این کتاب رو به عنوان کتاب قوانین شخصی بهش نگاه کرد و هر از چند گاهی بازخوانیش کرد.

dorod

  • نام پدیدآوران : جک کنفیلد، تالیف و ترجمه: جلال طحان
  • مشخصات نشر :  تهران ، هورمزد ، ۱۳۹۲
  • موضوع : موفقیت  – مثبت نگری – راه و رسم زندگی .
  • وب سایت : www.hoormazd.com
۱۰اسف

روزهای مهم ، در زندگی هر آدمی

بیست و هشت سال پیش ، در چنین روزی ، پامون به این دنیای عجیب و غریب باز شد ، ده سال اول زندگی مون رو بدون هیچ دغدغه و مشکلی به بازی های کودکانه مشغول بودیم ، ده سال دوم رو به کنجکاوی های نوجوانی و کشف چیزهای جدید ، ده سال سوم هم ، به استفاده از تجربه های دهه های پیش و ایجاد چارچوب مناسب برای ساختن آینده ای دلخواه ، برای دهه های بعدی مشغولیم .

یه آدم در طول زندگیش ، روزهایی داره که براش مهم تر از روزهای دیگه است ، این روزها عموما دو جور هستن ، جور اول ، روزهایی که شاید برای بقیه هم مهم باشن ، مثل عید نوروز ، و برخی روزهای خاص که برای دیگران هم مهم هستند و تفاوت ، فقط در دلیل مهم بودنشون هست ، مثل مناسب های ارزشی در تقویم ؛ جور دوم ، روزهایی که فقط برای هر فرد مهم است و شاید اون روز ، برای دیگران ، اصلا معنی خاصی نداشته باشه ، یکی از این روزهای مهم ، روز تولده ، که صد البته برای خانوم ها از اهمیت ویژه تری برخورداره ، از این دست روزها میشه به روز آشنایی با دوستی خاص ، سالروز ازدواج و … هم اضافه کرد .

به عقیده من ، آدم باید تعداد روزهای جور دومیش رو افزایش بده ، اصلا یه تقویم برای خودش بسازه ، که روزهای مهمش رو یادداشت کنه ، به نظر من ، هر روز می تونه یه روز مهم باشه ، مثلا ، روز ایجاد فلان پروژه ، روز ترک یک عادت بد ، روز یک تجربه جدید ، روز شروع سفر ، و خیلی روزهای دیگه ، که می تونن مهم باشن و آدم بعد از گذشت ، چندین سال با نگاه کردن به اون تقویم ، کلی انرژی بگیره و کلی خاطرات خوب براش زنده بشه ، البته نوشتن ، روزهای غمگین و ناراحت کننده ، در تقویم روزهای مهم ، ممنوع باید باشه . ادامه مطلب »

۹اسف

“ من می خواهم رمان بنویسم و آن را چاپ کنم . من این کار را انجام می دهم چون نوشتن رمان کار ارزشمندی است و من استعدادش را دارم . من به این کار می پردازم چون می خواهم اثر ارزشمندی را با دنیا در میان بگذارم . اجازه نمی دهم هیچ چیز مانعم شود . ”

- ابوالفضل فتاحی -
۶اسف

معرفی کتاب

عنوان : رازهای بزرگ آمازون

آمازون ، با شنیدن این نام ، اولین چیزی که در ذهنمان متصور می شویم ، جنگل بسیار بزرگی در شمال آمریکای جنوبی است ، که بخش هایی از کشور های این قاره را در بر می گیرد و رودخانه بزرگ آمازون نیز از وسط این جنگل های انبوه در حال جوش و خروش است ، به عبارتی میشه گفت ، به دو چیز فکر می کنیم ، عظمت و بزرگی و اینکه هر حیوان و هر گونه گیاهی میشه اونجا پیدا کرد .

چارچوبی که من ساخته ام تصمیم گیری را فوق العاده آسان نمی نماید. آنچه من با آن ، چارچوب به حداقل رساندن حسرت ، می گویم . بنابراین من می خواستم خودم را در سن ۸۰ سالگی تصور کنم و بگویم ، خوب . حالا که دارم به زندگی گذشته ام نگاه می کنم ، می خواهم تعدادی از مواردی را که بابت شان تأسف می خورم ، به حداقل برسند .

طرح تجاری آمازون برای اولین بار زمانی به ذهن جف بزوس* رسید ، که با همسرش از نیویورک داشت به سمت سیاتل می رفت ، آدم ، همسر هم می خواد انتخاب کنه ، اینطوری انتخاب کنه ، چرا که جف ، وضعیت مالی و شغلی مناسبی داشت و قرار بود بزرگترین ریسک زندگیش رو انجام بده و همسرش هم یکی از مهمترین مشوق های اون در این تصمیم گیری سرنوشت ساز بوده ، خدا شانس بده . ادامه مطلب »

۲۸بهم

سفرنامه استارت آپ ویکند ساری

قرار بود من و بنیامین ، ساعت ۸ صبح روز سه شنبه ، ۲۲ بهمن ۹۲ به قصد شرکت در استارتاپ ویکند ، به سمت ساری حرکت کنیم ، ولی چون حجم برنامه های کاری روز پیش زیاد و سنگین بود ، ساعت ۱۰ صبح از اراک بیرون زدیم و بعد از سه ساعت ، رسیدیم اول جاده فیروزکوه ، چون هیچ کدوم صبحانه نخورده بودیم و داشتیم از گشنگی تلف می شدیم ، که همون دور و بر یه اکبر جوجه پیدا کردیم و غذا سفارش دادیم ، با کلی امید و آرزو منتظر نشستیم ، وقتی غذا آماده شد و جلومون گذاشتن ، امیدم کامل نا امید شد ، می خواستم برش دارم بزنم تو سر اکبر ، که فرق مرغ و جوجه رو هنوز نمی فهمه ، به هزار زوری یه تیکه سینه پیدا کردم توش و به زور داشتم می خوردم که ناگهان چشمم خورد به تابلوی معرفی اکبرجوجه و با دیدن عکس اکبر ، هر چی خورده بودم ، کوفتم شد و اشتهام کلا کور شد و رفتم و سوار ماشین شدم ، ولی اعتماد به نفس اکبر هنوز تو لوزالمعدم گیر کرده بود .

وقتی رسیدیم ساری ، حسین و میکائیل عزیز آمدن دنبالمون ، تا با هم بریم به محل اقامت ، میکائیل رو که دیدم ، یاد تگزاس افتادم و خوشحال از اینکه اولین دوست جدید این سفر ، حداقل تیپش اینترنشناله ، یه ۳۰ کیلومتری که طی کردیم ، تابلوی مجتمع تفریحی صدف خودنمایی می کرد ، وقتی رسیدیم ، اولین نفراتی بودیم که رسیده بودیم ، اتاق ۲۹ رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو ، با یخچال فرق چندانی نداشت ، کنار بخاری ایستاده بودیم تا بلکه گرم بشیم ، هنوز چند دقیقه ای از رسیدنمون نگذشته بود تا اینکه بچه های تبریز* تماس گرفتن که ما رسیدیم . ادامه مطلب »

۱۱بهم

معرفی کتاب

عنوان : سفرنامه برادران امیدوار

این کتاب ، یکی از بی نظیرترین و هیجان انگیزترین کتاب هایی بود که تا کنون ، خوندم . سفرنامه‌ی دو برادر ماجراجو ، جهانگرد و پژوهشگر ایرانی عیسی و عبدالله امیدوار که در شمار سیاحان جهان قرار دارند ، این دو برادر در سال ۱۳۳۳ با همتی سرسختانه سفر خود را به دور دنیا و کشف ناشناخته ها شروع کردند ، از مشرق زمین ، از صحراهای سوزان آفریقا تا جنگل های آمازون ، در سال ۱۳۳۷ به قطب شمال و زندگی با اسکیمو ها  و در دشوارترین شرایط جوی در سال ۱۳۴۵ به عنوان اولین آسیایی که سفر به ششمین قاره جهان ، را تجربه کرد ، به قطب جنوب .

ما دو برادر بودیم ، دو برادر با روحی پرشور و امیدوار و با اراده های استوار و تزلزل ناپذیر! در آن هنگام که نخستین گام را به سوی سرزمین های دور و ناشناخته بر می داشتیم ، به خوبی می دانستیم در آن راه همه چیز هست ، سختی هست ، مشکلات هست ، درد و ناراحتی و غم و اندوه هست، عذاب و شکنجه و حتی مرگ هم هست ، اما این دانسته ها به هیچ وجه نمی توانستند روح جوان ، شادمانه و مصمم ما را در هم بکوبند . چون ما پل های پشت سرمان را به تمامی ویران کرده بودیم و حالا دیگر فقط به آینده می اندیشیدیم .

خیلی کم پیش میاد ، من کتابی به این قطوری بخونم ، یعنی هفتصد و هفتاد و هفت صفحه ، به هیچ وجه ، حتی لحظه ای از خوندن این کتاب خسته نشدم و هر صفحه‌ی اون برای من یادگیری بود و احساس می کردم من هم همسفر این دو برادر بودم و عجیب لحظات لذت بخشی بود . ادامه مطلب »

۸بهم

همیشه یکی رو برای خودت نگه دار

پسرک باهوش – قسمت سوم

با اومدن کافه‌چی و آوردن مِنو ، خاطره تعریف کردن پسرک باهوش هم تموم شد ، از اونجایی که من دعوتش کرده بودم و حساب کردن میز با من بود ، مثل همیشه مراعات زیادی کرد و یه فنجون چای سفارش داد ، همیشه با این اخلاقش خیلی حال می کردم ، اصلا انگار حس ششم داشت ، که من الان پول دارم یا ندارم ، بر عکس رفقایی که تا داشتیم ، خوردن و بردن ، وقتی هم که نداشتیم ، زدن و رفتن ، فوق العاده ترین رفیق عالم بود برای من ، حیف که من نقش همون رفقا را براش ایفا کرده بودم .

اون که احساس من رو ، توی اون لحظات به طور کامل درک کرده بود و می دونست ، هم از گذشته‌ی خودم پشیمونم ، هم روی صحبت ندارم ، باز هم پا پیش گذاشت و سر صحبت رو باز کرد و گفت ، برای آیندت برنامه‌ی خاصی داری ؟

اینقدر خراب کاری کرده بودم ، که دیگه به خودم هم فکر نمی کردم ، چه برسه به آینده و این حرف ها ، در حال ، غرق شده بودم و به آینده ، نیم نگاهم نداشتم ، سوالش برای من شُکِ بدی بود ، چون تمام خاطرات بد چند سال گذشته ، مثل سریال از جلوی چشمام عبور می کرد ، سرم داشت گیج می رفت ، نمی دونستم چی باید جواب بدم ، بازم خودش به کمکم اومد ، انگار همه چیز رو از قبل می دونست و منتظر جواب دادن من نبود و گفت ، هر کاری کردی مهم نیست ، مهم اینه از الان به بعد میخوای چه کار کنی .

امید ، در رگهای من شروع به جوشش کرده بود ، پسرک باهوش هر وقت این حرف و بهم می زد ، یعنی پاشو ، دستت رو بده به من و روی من حساب کن ، شور و شوق عجیبی داشتم ، انگار منتظر این لحظه و شنیدن این حرف بودم ، اعتقاد عجیبی به کار تیمی داشت ، ولی من که می خواستم شاگردی نکرده ، استادی کنم ، زمانه درس عبرت خوبی بهم داده بود ، خدا رو شکر می کردم ، که هنوز دوستانی دارم که وقتی میخورم زمین ، بیان بالای سرم و بگن ، پسرک تنها ، نگران نباش ، منم رفیقت .

۳بهم

معرفی کتاب

عنوان : چارلز بوکفسکی عامه پسند

این کتاب رو نمی دونم چی شد که تا آخر خوندمش ، چند باری قصد داشتم از خوندنش صرف نظر کنم ولی فکر کردن به پولی که بابتش پرداخت کرده بودم ، بهم انگیزه میداد حداقل تمامش کنم ، برای من شروع خوب و موفقی نداشت ولی در انتها ، به نسبت ابتدای کتاب خیلی بهتر تمام شد ، البته شاید سعی نویسنده بر این بوده تا حوصله مخاطب هم از روزمره‌گی های شخصیت اصلی رمان سر بره ، کلمات و جملات بی ادبانه و خارج از عرف خیلی داشت ، موندم چطوری به این کتاب مجوز نشر دادن ، در کل هم توی رمان مرد هم بعد چاپ رمان ، اگر خیلی بیکار بودید ، بخونیدش .

روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر ، احساس بیهودگی می کردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم می خورد . نه من قرار بود به جایی برسم نه کل دنیا . همه‌ی ما فقط ول می گشتیم و منتظر مرگ بودیم . در این فاصله هم کارهای کوچکی می کردیم تا فضاهای خالی را پر کنیم . بعضی از ما حتی این کارهای کوچک را هم نمی کردیم . ما جزء نباتات بودیم . من هم همین طور . فقط نمی دانم چه جور گیاهی بودم . احساس می کردم که یک شلغمم .

عامه‌پسند آخرین رمان چارلز بوکفسکی شاعر و نویسنده‌ی آمریکایی است که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد . بوکفسکی چند ماه پس از انتشار این کتاب درگذشت .

  • نام پدیدآور : چارلز بوکفسکی ، ترجمه پیمان خاکسار
  • مشخصات نشر : تهران ، نشر چشمه ، ۱۳۸۷
  • موضوع : داستان های آمریکایی-  قرن ۲۰ م

پی نوشت : در معرفی کتاب ، سعی می کنم کمتر محتوایی رو از کتاب لو بدم ، چون مزه خوندن کتاب به ندونسته هاشه .

۲۷دی

کسی یه پسر بچه دو ساله ندیده ؟

پسرک باهوش – قسمت دوم

توی کافه نشسته بودیم و هنوز بین ما سکوت جاری بود تا اینکه پسرک باهوش سکوت را در هم شکست ، همیشه اون بود که توی حرف زدن پیش قدم می شد ، قلبم پر از اضطراب و ترس بود ، با صدایی آرام و دلنشین گفت : یاد دوران کودکی ام افتادم ، شیطنت های اون زمان بهترین خاطرات زندگی من هستن ، با کمال پر رویی و هیجانی خاص از او خواستم تا از خاطرات کودکی اش بگوید ، بلکه من و خاطرات بدم در لابه لای خاطراتش گم شوم ، فقط دوست داشتم در کنارش باشم ، پیش اون ، کمتر احساس تنهایی می کردم ، خدا خدا می کردم ، درخواست منو رد نکنه و من ، از این همه اضطراب ، رهایی پیدا کنم و او باز هم بیشتر از گذشته من رو درک کرد و شروع به گفتن خاطراتش کرد .

پدر بزرگم خونه خیلی بزرگی داشت ، پدرم بعد ازدواج تا چند سال اونجا زندگی می کرد و منم همونجا به دنیا اومدم ، به جز ما چند خانواده دیگه هم اونجا زندگی می کردن ، تازه دو سالم شده بود که عموم هم قرار بود به جمع اون خانواده ها اضافه بشه ، پدر بزرگم ، پدر سالاری بود برای خودش ، عروسی عموم ، همه مشغول و سرگرم کار خودشون بودن ، بابام فکر می کرد من پیش مامانم هستم ، مامانم هم دقیقا برعکس همین رو فکر می کرد ، غافل از اینکه شازده پسرشون حس کنجکاویش گل کرده و خونه رو به قصد تجربه چیزهای جدید ترک کرده بود . ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)