فیلم

۳۰فروردین
مدفن کرم‌های شب‌تاب

مدفن کرم‌های شب‌تاب

یکی از غم‌انگیز‌ترین انیمه‌هایی بود که تا حالا دیدم، به نظرم جنگ بدترین کاری هست که انسان روی زمین انجام میده، اصولا آدم‌هایی که جنگ را شروع می‌کنند خودشون درگیر جنگ نیستند و مردمی که هیچ علاقه‌ای به جنگ ندارند درگیرش می‌شوند و شاید بیش‌ترین آسیب را هم بچه‌هایی ببینند که درست مفهوم جنگ را نمی‌فهمند و شاید برای همیشه این سوال تو ذهنشون بمونه که چرا واقعا؟ راستش من خودم هنوز دلیل جنگ‌های روی زمین رو نمی‌فهمم، چرا وقتی میشه مثل آدم کنار هم زندگی کرد باید جنگید، اونم برای هدف‌هایی پوچ، خط کشی‌هایی که خودمون روی زمین کردیم یا اعتقاداتی که گاهی از پایه اشتباه هستند، این فیلم ماجرای یک خواهر و برادر درگیر جنگ در ژاپن هست، چقدر فوق‌العاده داستان در فیلم پیش میره، در تمام قسمت‌ها اول خواهرم در ذهنم متصور می‌شدم که وقتی بچه بود با خودم این طرف و اون طرف می‌بردم و بعد دخترم لیلی، چه لحظات سخت و طاقت‌فرسایی، چه لحظات غم‌انگیزی. بچه‌ها به این دنیا میان تا زندگی کنند ولی عده‌ای هیچ وقت تو زندگی‌شون این رو نخواهند فهمید، یکی از لحظات دردناک فیلم جایی بود که دختر بچه میگه من غذا نمی‌خوام، فقط تو رو می‌خوام.

IMDb

۲۸فروردین
memento

Memento

به نظرم کریستوفر نولان یک مشکل جدی توی زندگیش داره اونم اینه که نمی‌تونه پیچیده فکر نکنه (لبخند). تا الان هر فیلمی که ازش دیدم بعدش مغزدرد گرفتم، این بار که یک فیلم برعکس ساخته بود، یعنی به جای اینکه از اول به آخر حرکت کنه داستان، از آخر به اول حرکت کرد. بگذریم، موضوع فیلم درباره‌ی یک شخصیته که حافظه‌ی کوتاه مدتش رو از دست داده، هیچ وقت توی زندگیم نمی‌تونستم این طوری تصور کنم که اگر یک روزه حافظه‌ام رو از دست بدم چه طوری میشه زندگی، انصافا چیزی فراتر از ترسناک بود. جدیدا خیلی پیش میاد یادم بره حتی ظهر ناهار چی خوردم، به خاطر حجم کارهای مختلف و بی‌ربطیه که در طول روز انجام میدم و همین موضوع ساده باعث اعصاب خوردی من میشه. خیلی فیلم خوبی بود. زیاد درباره‌ی خود فیلم‌ها و داستان فیلم نمی‌نویسم تا داستان فیلم رو لو ندم، اینجا صرفا می‌نویسم تا روزی یادم بیاد چه فیلم‌هایی رو تو زندگیم دیدم و حدودا چه برداشتی ازشون داشتم.

IMDb

۲۷فروردین
مردگان

مردگان

یک فیلم خوب که خیلی از بازیگر‌های محبوب من از جمله جک نیکلسون توش بازی می‌کنه، در اصل فیلم با این جمله شروع میشه که «وقتی یک اسلحه‌ی پر بهت نشونه رفته، پلیس یا خلافکار؟ چه فرقی می‌کنه که تو کدوم یکی باشی؟» راستش خیلی با فیلم‌های گانگستری ارتباط برقرار نمی‌کنم ولی فیلم پیچیده، روانکاوانه و هیجانی بود. پلیسی که نقش یک خلافکار رو بازی می‌کنه و خلافکاری که نقش یک پلیس رو بازی می‌کنه و هر دو حول یک شخصیت به اسم کاستلو، یک شخصیت قدرتمند متصل به سیاست که هر کاری را در زندگیش تجربه کرده و کشتن آدم‌ها سرسوزنی براش اهمیت نداره. چیزی که در این فیلم خیلی بهش علاقه‌مند شدم حضور یک شخصیت روانشناس در فیلم بود که به صورت اتفاقی شخصیت‌های اصلی فیلم عاشقش شده بودن و البته اونم به طور همزمان عاشق هر دو شده بود هر چند به یکی‌شون وفادارتر بود ولی با هر دو در رابطه بود. یک روانشناس جدی که خودش درگیر مشکلات روانی زیادی بود.

IMDb

۲۶فروردین
روزی روزگاری در غرب

روزی روزگاری در غرب

از اونجایی که من هارمونیکا خیلی دوست دارم پس فیلم خیلی خوبی بود، کلا فیلمی که قدیمی باشه، دوئل هم داشته باشه نمی‌تونه جذاب نباشه. خیلی فیلم‌نامه‌ی قشنگی داشت، تصویربرداری فوق‌العاده‌ی فیلم، لوکیشن‌ها، داستان، همه دست به دست هم دادن تا یک شاهکار رو خلق کنند، من واقعا لذت بردم، به خصوص از پایان داستان خیلی خوشم اومد. صبر روی اعصاب شخصیت اصلی فیلم، باهوش بودنش، دقت بالاش، تحلیل‌های درستش به واسطه‌ی پرسیدن سوالات درست، هارمونیکا زدنش و فلسفه‌ی این کارش، هدفش، تصمیمات و انتخاب‌هاش، سخت‌کوش بودنو … واقعا فوق‌العاده بود، به نظرم اگر این فیلم را ندیدید، حتما وقت بزارید برای دیدنش.

۲۵فروردین
Casablanca

کازابلانکا

فیلم عاشقانه‌ی خیلی جذابی بود، به خصوص که هشتاد سال پیش ساخته شده بود، من تازه بعد از دیدن این فیلم بود که فهمیدم هنوز بعد از این همه سال فرق جنگ جهانی اول و دوم رو نمی‌دونم، راستش اومد توی گوگل سرچ کنم بعد با خودم گفتم خب حالا هر چی که هست به من چه، برای همین بی‌خیال شدم، در این فیلم من عاشق شخصیت ریک شدم، توی رفاقت‌هاش، دوست داشتن‌هاش، خیلی شبیه من بود. داره یواش یواش از فیلم‌های قدیمی بیش‌تر از فیلم‌های جدید خوشم میاد، حتی گاها تکنیک‌های تصویر برداری‌شون با اون امکانات از خیلی از فیلم‌های امروزی بهتره، حتی موسیقی‌هاشون ماندگارتر از امروزی‌هاست.

۲۴فروردین
the prestige

پرستیژ

فیلم خیلی جالبی بود، گویا کریستوفر نولان کلا نمی‌تونه فیلم غیرپیچیده بسازه، این موضوع خیلی برام جالب بود، یک جمله در فیلم بود که چندین بار تکرار شد، هر بار که می‌شنیدم باعث میشد با دقت بیش‌تری به فیلم نگاه کنم که چیزی از دستم نره، «شعبده‌باز چیزی را به شما نشان می‌دهد،‌ بعد آن را غیب می‌کند، و در آخر دوباره آن را ظاهر می‌کند و هنر او، در این ظاهر کردن دوباره است نه غیب کردن» در اصل فیلم ماجرای دو دوست بود که بعد از یک اتفاق به رقابتی سخت با هم می‌پردازند به طوری که حاضر می‌شوند هر بهایی را بابت آن پرداخت کنند، حتی جونشون، فیلم پیچیدگی‌های خیلی جالبی هم در حوزه‌ی روابط عاطفی این دو نفر آدم داشت که در انتهای فیلم آدم رو سوپرایز می‌کنه.

۲۱فروردین
The witcher

The Witcher

سال پیش همین موقع‌ها بود که تصمیم گرفته بودم سریال Game of Thrones رو ببینم و از اونجایی که نمی‌تونستم رعایت کنم و حداقل روزی یک قسمت ببینم، تصمیم گرفتم دیگه سریال نبینم، تا اینکه امسال به خاطر کرونا مجبور بودم بیش‌تر زمانم رو در خونه باشم و با پیشنهاد یک دوست دیدن سریال The witcher رو شروع کردم، راستش هیچ دلیلی برای این انتخاب وجود نداشت، شاید انتخاب‌های خیلی بهتری هم بود ولی خب بعد از تماشای قسمت اول علاقه‌مند شدم کل فصل اول رو ببینم، البته در حال حاضر همین یک فصل از این سریال منتشر شده و احتمالا از اون دسته فیلم‌هایی هست که می‌تونه فصل‌های زیادی داشته باشه. البته در روایت داستان به نظرم اصلا خوب عمل نکرده بودن آدم اعصابش می‌ریخت بهم تا بفهمه الان در حال نشون دادن کدوم زمان هست، چون تا جایی که من فهمیدم حداقل سه زمان متفاوت را نشون می‌داد. ولی فیلم دوست داشتنی بود و بهش علاقه‌مند شدم.

۲۰فروردین
۱۲ سال بردگی

۱۲ سال بردگی

تماشای این فیلم واقعا طاقت می‌خواد، بخش‌هایی از تاریخ بشر هست که اونقدر مزخرفه که آدم حالش بهم می‌خوره بخواد درباره‌ی اون چیزی بخونه. نمی‌دونم چطوری فکر می‌کردن می‌تونن آدم‌ها رو خرید و فروش کنن! نمی‌دونم چطوری بعضی‌ها احساس می‌کردن آدم‌ها می‌تونن بخشی از دارایی‌شون باشه. به فرض بگیم باشه قبول امکان همه‌ی این چیزها بود، چطوری می‌تونستن مثل یک انسان با آدم‌ها برخورد نکنن!؟ هیچ وقت نفهمیدم چطوری رنگ باعث برتری آدم‌ها میشه، سیاه، سفید، سرخ، چه برتری بین این رنگ‌ها وجود داره؟ هیچی!

ما آدم‌ها استاد ایجاد تبعیض هستیم، انگار در عمق وجودمون چنین چیزی هست، آدم‌های معمولی، آدم‌های باهوش، مدارس معمولی، مدارس تیزهوشان، نمی‌دونم کدوم احمقی در کشور با خودش فکر کرده که عده‌ای از عده‌ای تیزهوش‌تر هستن یا استعداد ویژه‌ای دارن، وقتی به یکی میگیم تو هیچی نمیشی و در مقابل به یکی میگیم دنیا منتظره تو هست که یه غلط خاصی بکنی، به یکی امکانات محدودی میدیم و به یکی هر امکاناتی که لازم داره، خب مشخصه کدوم نتیجه‌ی بیش‌تری میگیره، راستش به شیر و ببر و پلنگ هم آموزش بدیم می‌تونیم توی سیرک ازشون استفاده کنیم، عدالتی وجود نداره، به نظرم بشر هیچ وقت روی عدالت را نخواهد دید، حداقل من نمی‌تونم تصور کنم چطوری هست، کلا ما تبعیض را در تمام بخش‌های زندگی‌مون دوست داریم، مرد و زن، دختر و پسر، مدیر و کارمند، انصافا شورش رو درآوردیم.

IMDb

۱۹فروردین
ford v ferrari

فورد در برابر فراری

خیلی فیلم فوق‌العاده‌ای بود، برای من بیش‌تر از اینکه ماجرای فورد و فراری باشه، ماجرای دو دوست بود. یکی از مهم‌ترین دلایلی که این عکس رو برای این مطلب انتخاب کردم همین بود، من خودم هر وقت دلم برای دوستانم تنگ میشه به شام دعوتشون می‌کنم و حتی وقتی از کسی خودم میاد ازش شام می‌گیرم. اصلا این شام به جزء جدایی ناپذیر زندگی من تبدیل شده، چه ایده‌هایی که سر میز شام مطرح نشد، چه تعامل‌هایی که سر میز شام شکل نگرفت و چه خاطراتی که بعد از انجام کارهای مختلف سر میز شام تعریف نکردیم. از اول تا آخر فیلم هیچ وقت نفهمیدم شخصیت من به کدوم یکی از شخصیت‌های اصلی فیلم نزدیکه، چون هیچ وقت آدم موفقی نبودم که شبیه شلبی باشم و هیچ وقت هم به اندازه‌ی کن مایلز شکست نخوردم. هر چند الان که بیش‌تر فکر می‌کنم به کن مایلز بیش‌تر شبیه بودم. چون بیش‌تر زندگیم به تجربه‌ کردن چیزهای جدیدی که دوست‌شون داشتم گذشته تا به پول درآوردن، برای دوستی‌هام ارزش ویژه‌ای قائل بودم حتی اگر به از دست دادن زمانم در زندگی بشه، یک جمله‌ی جالب کن مایلز داشت بعد از اینکه در مسابقه دوم شد اونم این بود که وقتی دوستش بهش گفت متاسفم، برگشت گفت «تو بهم قول دادی برنده بشیم، نه پیروز بشیم.» این خیلی برای من جذاب بود، آدم باید از مسیرش با آدم‌ها لذت ببره، نه اینکه از رسیدن به قله یا نقطه‌ای که می‌خواد، بگذریم، در کل خیلی فیلم دوست داشتنی بود.

IMDb

۱۸فروردین
Room

Room

نمی‌دونم از بین این همه فیلم چی شد که این رو انتخاب کردم ولی واقعا راضی هستم، فیلم خیلی عجیب و دلشوره آوری بود، این که یک نفر هفت سال از زندگیش رو در یک اتاق خیلی کوچیک سپری کنه، راستش این روزها که به بهانه‌ی بیماری کرونا از خونه بیرون نمی‌ریم و یه جورایی خودمون با اختیار خودمون قرنطینه رو انجام دادیم، احساس جالبی نیست، تازه ما می‌تونیم اگر دوست داشتیم بریم بیرون، خرید کنیم و …، می‌دونید کلا گیر افتادن در یک فضای بسته خیلی زجرآور هست، برای همین از هواپیما خوشم نمیاد، انگار وقتی درش رو می‌بندن دیگه داخل هواپیما گیر افتادی، از این موضوع که بگذریم، به دنیا اومدن در یک اتاق و زندگی کردن به مدت پنج سال بدون اینکه بدونی دنیای بزرگ‌تری هم اون بیرون هست به نظرم خیلی ترسناک هست، این موضوعات واقعا هنرمندانه در فیلم پیاده شده بود طوری که خیلی کامل، احساس ترس، نگرانی، تعجب و … در بیننده ایجاد می‌کرد، حداقل برای من که این طور بود، خیلی فیلم جذابی بود، پیشنهاد می‌کنم حتما ببینیدش.

IMDb

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)