یادداشت ها

۱۸آذر

این ماه کجا داری میری؟

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم، دلیلش نداشتن موضوع و بی حوصلگی و … نبود، به خاطر حجم بالای کارهایی بود که تصمیم گرفته بودم حتما انجامشون بدم و از خودم خیلی راضی هستم به خاطر تصمیماتی که اول ماه گرفتم و انجامشون دادم و یا در حال انجامشون هستم، اول مهر برنامه ریزی جالبی برای خودم کردم و انجامش دادم، آبان برنامه ریزی متفاوتی نسبت به ماه قبل کردم و اونم انجام دادم و ماه آذر گل سر سبد ماه های قبلی هست چون از تجربیات ماه های پیش استفاده کردم به نظر خودم یکی از بهترین برنامه ریزی های خودم رو انجام دادم و تا حد خیلی خوبی تا این لحظه موفق شدم انجامش بدم، البته همیشه میشه بهتر از چیزی شد که در حال حاضر هستیم ولی اگر نسبت به گذشته بررسی کنیم اتفاقات خیلی هیجان انگیزی افتاد، چون کارها به هم وابسته هستن می خوام بعد از به نتیجه رسیدن شون دربارشون مطلب بنویسم، این روزها حس می کنم خیلی بیشتر از قبل خودم رو می شناسم و در مسیر درست تری حرکت می کنم. ادامه مطلب »

۲۷آبا
نه گفتن را یاد بگیریم

نه!

قبلا فکر می کردم هر چی بیشتر بگم «بله»، می تونم به آدم های بیشتری کمک کنم، هر کسی هر چیزی ازم می خواست سریع قبول می کردم، میشه امروز ببینمتون؟ «بله، چرا که نه!»، میشه یه جلسه با هم داشته باشیم؟ «بله، البته!»، میشه بهم کمک کنید فلان کار و انجام بدم؟ «بله، باعث خوشحالی من هست!»، میشه با هم حرف بزنیم؟ «بله!»، فلان پروژه رو می تونی انجام بدی؟ «بله، کار خاصی نیست!»، میای بریم سفر؟ «بله، خیلی هم عالیه!»، یه ایده خفن دارم دلم می خواد با تو انجامش بدم، پایه ای؟ «بله، باعث افتخاره برای من»، رویداد فلان و داریم برگزار می کنیم به عنوان مربی میای؟ «بله، امیدوارم مفید باشم» و کلی سوال از این دست که به همشون بله می گفتم. ادامه مطلب »

۲۲آبا
گرگ و چوپان و سگ گله

دلم حرمت داره و جای هر کسی نیست

هیچ وقت تو زندگیم فاز آدم هایی که به خاطر رسیدن به اهدافشون دست به هر کاری می زنن و با هر کس و ناکسی رفت و آمد می کنن رو نفهمیدم، همیشه دوست داشتم ببینم چی تو ذهنشون می گذره، دنبال چی هستن! راستش این آدم ها اصلا قابل اعتماد نیستن، تا زمانی که بهت نیاز دارن و حس خوبی بهشون میده کنارتون بودن و چیزهای زیادی یاد می گیرن هستن، زمانی هم که احساس کنن از یکی دیگه میشه خیلی راحت تر همین چیزها رو به دست آورد و لذت بیشتری برد حتی اگر نقطه مقابل شما هم باشه به سمتش شیرجه می زنن، خلاصه همیشه جنس شون جور هست از همه نوع آدمی دور و برشون هست، وقتی هم ازشون می پرسی این دیگه چه وضعش هست، بهت میگن آدم باید روابط اجتماعی داشته باشه،  تو نمی فهمی!، اگر می فهمیدی الان دور و برت پر از آدم بود. ادامه مطلب »

۲۰آبا
خدایی که هوای من و خیلی داره

خدا حواسش خیلی بهمون هست!

خیلی پیش میاد برای من که بشینم و با خدا بگو مگو کنم، موضوع بحث هم همیشه اینه که چرا فلان کار و نکردی، چرا فلان چیز و ندادی، اصلا چرا این طوری شد، چرا اون طوری نشد، همش طلبکاریم از خدا، حداقل من یکی که در بیشتر مواقع این طوری هستم، هر چی هم خدا بیشتر بهمون بده و هوامون و بیشتر داشته باشه، بیشتر طلبکار می شیم، نمی دونم شاید من حس می کنم خدا وظیفه اش هست، بعضی وقت ها هم می شینم با خدا صحبت می کنم که اصلا من تو این دنیا چه کار می کنم! هدفت از آفریدن من چی بوده! به قول خودمونی چی از جونم می خوای؟ خداست دیگه هر جوری دلم بخواد باهاش حرف می زنم، خدا هم حرف هاش و خیلی عملی میزنه. ادامه مطلب »

۱۳آبا
با خود بودن

وقت هایی برای با خودمون بودن!

این روزها هم خودم و هم تمام آدم های دور و برم سخت مشغول کار هستیم، گاهی وسط کار خودمون رو فراموش می کنیم و اگر یکی از فعالیت های روزانه ای که باید انجامشون بدیم با مشکلی مواجه بشه به شدت به هم می ریزیم، به لطف خوندن کتاب های خوب و کاربردی و فکر کردن درباره این موضوعات راه کارهای جالبی براش پیدا کردم، همین جمعه یکی از بچه ها قرار بود فعالیتی رو انجام بده ولی تماس گرفت و گفت واقعا حال و حوصله اش رو نداره، اینجا بعضی از بچه هایی که درگیر بودن ناراحت شدن ولی من خندیدم و گفتم باشه مشکلی نیست حوصله داری پاشو بریم بیرون، خیلی خوشحال شد و ساعت ها با هم کارهای هیجان انگیزی کردیم و سعی کردم از حال و هوایی که داشت خارج اش کنم، البته نمی دونم چقدر موفق شدم، فقط می دونم حال خودم بهتر شد. ادامه مطلب »

۱۱آبا
بچه های کار

لُپ لُپی که خدا سفارش داده بود!

من علاقه خاصی به گرفتن فال حافظ دارم به خصوص توی خیابون از بچه هایی که فال می فروشن، همیشه هم بهشون میگم خودشون یکی بهم بدن، اینقدر جالب فال ها رو ورق می زنن تا یه چیز خوبی نصیبم کنن، که دیگه دلم نمیاد بعد از خوندن فال بندازمش دور، همیشه نگهشون می دارم، هر فالی که از هر بچه ای گرفتم انگار داستان خریدم، فرصت داشته باشم می شینم کنارشون و مدتی باهاشون هم صحبت میشم، از رویاهایی که ندارن می شنوم، از زندگی شون و از چیزهایی که در روز تو ذهنشون می گذره، واقعا شنیدنی هست، اکثرا خیلی با ادب هستن و از هم صحبتی باهاشون خیلی لذت می برم. مثلا همین چند شب پیش با سینا آشنا شدم، فقط ده سالش بود و با داداشش که دوازده سالش بود بعد از مدرسه از شهریار میان تهران و فال می فروشن، اینقدر فالی که داد دستم شرح حال اون لحظه ی من بود که نشستم کنارش و شروع کردیم به حرف زدن، همیشه این بچه ها برام یک دغدغه بودن ولی هیچ وقت هیچ کاری به ذهنم نرسید که شاید بتونم براشون بکنم، بیشترین چیزی هم که خیلی آزارم میده اینه که وقتی ازشون درباره آینده سوال می پرسم هیچ جوابی براش ندارن و حتی چیزی هم نمی خوان، حس بد و عجیبی هست، شاید هم دوست ندارن درباره رویاهاشون با کسی حرف بزنن، نمی دونم. ادامه مطلب »

۵تیر
لیست کارهای قبل از مرگ

لیست کارهای قبل از مرگم

مدتی هست به خاطر شرایط روحی که توش قرار داشتم و دیدن یک فیلم سینمایی زیاد به مرگ فکر می کردم و با خدا حرف می زدم، آخرش تصمیم گرفتم یک لیست از کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ ام انجام بدم بنویسم و تا جایی که در توانم هست به فکر اجرایی کردنشون باشم، یاد سخنی از امام علی (ع) افتادم که می فرمودند: «برای مؤمن (در شبانه روز) سه ساعت (زمان) وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای وا داشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی آن است»، با خودم گفتم لیست کارهام رو طوری بنویسم که شامل هر سه این موارد باشه. ادامه مطلب »

۳۱ارد

انتخاب ها مهم هستند!

ما آدم ها از وقتی چشم به این دنیا باز می کنیم، شروع می کنیم به انتخاب کردن، اینقدر این انتخاب ها توی زندگی مهم هست که گاهی فکر می کنم خدا فرصت زندگی روی این سیاره خاکی رو برای مدتی بهمون داد تا انتخاب کنیم و خودمون بفهمیم اگر اون دنیا جای خوبی بهمون ندادن، به خاطر انتخاب های بد و اشتباهی بوده که کردیم، یه جورایی تو این دنیا فکر می کنم قراره با انتخاب هایی که می کنیم لیاقت خودمون رو به خدا نشون بدیم، انتخاب های ما توی همین دنیا هم سرنوشت ما را می سازند و یک جورایی آینده ما حاصل انتخاب هایی است که در گذشته و امروز کردیم، ما در هر لحظه هر کسی هستیم حاصل انتخاب هایی هستیم که در گذشته کردیم. ادامه مطلب »

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۱۷بهم

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه