یادداشت ها

۱۶آبا
چرا «نیروی متعادل کننده‌ی جهان» مزخرف است؟

چرا «نیروی متعادل کننده‌ی جهان» مزخرف است؟

«این جوک به خوبی این پدیده را توضیح می‌دهد: یک ریاضیدان به خاطر احتمال حمله‌های تروریستی از پرواز می‌ترسید. به همین دلیل، در هر پرواز یک بمب در چمدان خودش می‌گذارد. او استدلال می‌کند «احتمال وجود یک بمب در هواپیما بسیار کم است. اما احتمال وجود دو بمب در هواپیما عملا صفر است.◊»

 

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۱۵آبا
وقتی صدای سُم چهارپایان را می‌شنوی، منتظر گورخر نباش

وقتی صدای سُم چهارپایان را می‌شنوی، منتظر گورخر نباش

«وقتی درباره‌ی اهداف زندگی شغلی از آن‌ها سوال می‌کنم، بیشترشان با عبارات کلی جواب می‌دهند. آن‌ها خود را در هیئت رییسه‌ی شرکت‌های جهانی تصور می کنند. سال‌ها پیش من و دیگر همدوره‌هایم نیز همین جواب را می‌دادیم. فکر کردم لازم است یک درس مختصر درباره‌ی نرخ پایه بدهم، (با یک مدرک از این دانشگاه، احتمال این که شما به هیئت مدیره‌ی یک شرکت در بین پانصد شرکت برتر راه پیدا کنید کمتر از ۰.۱ درصد است.)، فارغ از اینکه چقدر باهوش و جاه طلب باشید.◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۱۳آبا
چرا آخرین شیرینی جعبه دهان تو را آب می‌اندازد؟

چرا آخرین شیرینی جعبه دهان تو را آب می‌اندازد؟

یکی از کاربردهای خطای کمبود در بازاریابی و تبلیغات هست، سال پیش تصمیم داشتم یک دوره‌ی آموزشی بلندمدت برگزار کنم، از بین هزار و دویست مخاطب، شصت نفر را انتخاب کردم و دوره را براشون معرفی کردم، در آخر بهشون گفتم ما دوازده نفر نیاز داریم که شش نفر را انتخاب کردیم، هر کس دوست داره جزء این دوازده نفر باشه، تا چند روز آینده باید ثبت نام کنه و بعد از مصاحبه نتایج را اعلام می‌کنیم، ظرف دو روز بیش‌تر از ظرفیت دوره مخاطب داشتیم، برای همین برای برگزاری بهتر دوره از بین ثبت‌نام کنندگان، بهترین‌ها را انتخاب کردیم، باید به این نکته هم توجه کنیم که بدون شک خودمون هم بارها و بارها دچار این خطا در انتخاب‌هامون شدیم.

۱۲آبا
چرا فورا سراغ ریسک‌های میلیاردی می روی؟

چرا فورا سراغ ریسک‌های میلیاردی می روی؟

این اواخر اتفاق جالبی برای من افتاده بود، به شدت علاقه‌مند به انجام پروژه‌ای بودم که همیشه دوست داشتم انجامش بدم ولی شرایط‌اش پیش نمی‌آمد، چند فرصت هم پیش رو داشتم، یکی اینکه طرح را واگذار می‌کردم و پول بسیار خوبی می‌گرفتم و بعد هم می‌رفتم دنبال زندگیم، شاید عدد پول اونقدر جذاب بود که می‌تونستم تا مدت‌ها هیچ کاری انجام ندم و از زندگی لذت ببرم، فرصت بعدی این بود که خودم دست به کار می‌شدم و خودم را وارد چالشی می‌کردم که بیرون اومدن ازش کار ساده‌ای نبود، احتمالا مدت‌ زیادی مجبور بودم به سختی زندگی کنم، مجبور بودم از لذت‌های زیادی چشم‌پوشی کنم، کلا شرایط اصلا ایده‌آل نبود، بدون شک بر اساس احساساتم باید فرصت اول را انتخاب می‌کردم، ولی اگر منطقی به فرصت‌ها نگاه می‌کردم و بررسی بیشتری می‌کردم، فرصت دوم به مراتب انتخاب هوشمندانه‌‌تری بود. من همیشه عاشق مسیر‌هایی هستم که بتونم چیزهای جدیدی کشف کنم و یاد بگیرم، اصولا عدد‌ها خیلی در تصمیمات من نقشی ندارند.

۱۰آبا
فاجعه‌ی دنباله‌روی

فاجعه‌ی دنباله‌روی

خیلی سال پیش روحیه‌ی بسیار جنگجویی داشتم، وارد هر جلسه‌ای که می‌شدم، اگر احساس می‌کردم حرف‌هایی که زده میشه درست نیست یا مخالف دانسته‌های من هست، شدیدا واکنش نشون می‌دادم، هیچ وقت هم برای من مهم نبود چه اشخاص مهمی در جلسه حضور دارند، خیلی راحت حرفم رو می‌زدم و بلند می‌شدم و می‌رفتم، چند سالی میشه دیگه این اخلاقم رو کنار گذاشتم، چند تا کار ساده به جای جنگیدن انجام میدم، یکی اینکه قبل از هر جلسه بررسی می‌کنم چه کسی من را دعوت کرده و اصلا موضوع جلسه چه چیزی هست! اگر از طرف مقابل و جمعی که دعوت شدند خوشم نیاد و نشناسم، اصولا مجبور نباشم شرکت نمی‌کنم، اگر مجبور باشم و در جلسه احساس کنم حرف‌های درستی زده نمی‌شود و اصولا کسی اونجا نیومده تا حرف درست را بشنوه، اگر آدم‌های حاضر در جلسه برام اهمیت نداشته باشند، همراهی می‌کنم، می‌خندم، تایید می‌کنم و می‌روم دنبال زندگی خودم و دیگه هم در چنین جلسه‌ای شرکت نمی‌کنم، تعداد کمی جلسه هست که من باید شرکت کنم و تک‌تک‌ آدم‌های جلسه برای من مهم هستند و اگر احساس کنم نتیجه جلسه هم مهم و تاثیر گذار هست، همچنان به شدت می‌جنگم و حرفم را می‌زنم، صرف نظر از اینکه بقیه خوششون بیاد یا نه، این طوری خیلی احساس بهتری هم دارم. ادامه مطلب »

۹آبا
اجتناب ناپذیر بودن اتفاقات نامحتمل

اجتناب ناپذیر بودن اتفاقات نامحتمل

من همیشه گفتم خیلی به سرنوشت اعتقادی ندارم، چون دوست ندارم این احساس بهم دست بده که زندگیم دست خودم نیست ولی این طوری هم نیست که بگم به قضا و قدر هم اعتقادی ندارم، چند وقت پیش دوستی به دیدنم اومده بود و یادم نیست برای چی این مثال رو زد ولی خیلی الان به این بحث مربوط هست، می‌گفت، «آبادانی‌ها یک امامزاده دارند به نام «سد عباس» که خیلی دوستش دارند؛ خانواده برایم تعریف می‌کردند که حدود ۴٠-۴۵ سال پیش برای یکی از پیرهای فامیل تعریف می‌کرده‌اند که فلان قشر خدا، پیغمبر و امامان را قبول ندارند. خدابیامرز ضمن تعجب گفته بوده: سد عباس رو که دیگه قبول دارن!؟» حالا شده شبیه واکنش من نسبت به این مسئله. ادامه مطلب »

۸آبا
به هیچ چیز بیش از حد وابسته نباش

به هیچ چیز بیش از حد وابسته نباش

«خیلی به چیزی وابسته نباش. فرض کن آن چه در اختیار داری چیزی است که جهان (هر برداشتی می‌خواهی از آن بکن) به طور موقت به تو امانت داده است و می‌تواند در یک چشم برهم زدن آن را (یا حتی بیشتر از آن را) از تو پس بگیرد◊.»

این یک مورد رو انصافا من با تمام گوشت و پوست و استخوانم درکش کردم، از کلاس اول ابتدایی تا همین لحظه که دارم این مطلب رو می‌نویسم، دوست داشتم یک داداش توی زندگیم داشته باشم، هیچ وقت هم سرمنشاء و دلیل اصلی این خواستن رو پیدا نکردم، آدم‌های زیادی وارد زندگیم شدن و من همیشه بین اونا یکی را انتخاب می‌کردم و با خودم می‌گفتم این خودشه! داداشمه! و هر کاری که از دستم بر میومد براشون می‌کردم تا خوشحال باشند، تمام تلاشم رو می‌کردم تا آدم موثری باشند و خودشون رو پیدا کنند، راستش همیشه احمقانه بود، بعضی‌ها یکسال، بعضی‌ها دو سال و این آخری شش سال بود و رفت. اگر بگم همشون نامرد بودن، دارم تقصیر را از روی دوش خودم بر می‌دارم می‌ندازم روی دوش آدم‌هایی که دیگه وجود ندارند، شاید احساس سبکی داشته باشه ولی چیزی که مشخص هست اینه که از روز اول مشخص بود و این امکان از همون روز اول وجود داشت که هر کدومشون روزی بروند! من هم همیشه می‌دونستم، پس من انتخاب کرده بودم و همه چیز بر می‌گرده به سمت خودم، احساسات اشتباه در جای اشتباه، حمایت اشتباه از آدم اشتباه، … ادامه مطلب »

۶آبا
تو به من علاقه داری، واقعا به من علاقه داری؟

تو به من علاقه داری، واقعا به من علاقه داری؟

«در زمان فروش یک محصول هیچ چیز موثرتر از آن نیست که مشتری را متقاعد کنی، واقعا متقاعد کنی، که دوستش داری و به او اهمیت می‌دهی◊»

به نظر من دوست داشتن همیشه بی‌داد می‌کنه، فوق‌العاده است، وقتی داشتیم اولین کتاب پینگونیو رو چاپ می‌کردیم، آرش بهم می‌گفت روی بسته‌بندی محصول کار کن، هر روز بسته‌بندی‌های مختلف رو بررسی می‌کردیم، تا اینکه یک روز حرف قشنگی زد، بهم گفت، ابوالفضل اگر بخوای برای من یک کتاب هدیه بفرستی چطوری می‌فرستی؟ شروع کردم به تعریف کردن، بسته‌بندی قشنگ با یک نامه و حتی یک هدیه کوچیک کنارش، گفت پس ما هم باید این احساس رو داشته باشیم که برای بهترین دوستانمون داریم کتاب می‌فرستیم، بعد از اینکه اولین سفارش‌ها به دست دوستانمون رسید واقعا بازخورد‌های بی‌نظیری دریافت می‌کردیم، دقیقا مشخص بود که تونستیم دوستانمون رو سوپرایز کنیم، ما دیگه از اون روز به بعد کتاب نمی‌فروختیم، داشتیم برای بهترین دوستانمون هدیه می‌فرستادیم.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۴آبا
کمتر بیشتر است

کمتر، بیشتر است

من آدمی هستم که خیلی سریع خرید می‌کنم، یکی از دلایلش شاید این باشه که قبل از اینکه برای خرید برم بیرون دقیقا می‌دونم که چی می‌خوام و دنبال چی می‌گردم، برای همین یک راست میرم دنبال محصول مورد نظرم، راستش تا الان پیش نیومده اگر برای خرید دوربین Canon 80D میرم به فروشگاه، نظرم رو چیز دیگه‌ای جلب کنه و مثلا Canon 7D بخرم و بیام بیرون، ولی همیشه هر وقت با اطرافیانم میرم بیرون بعد از مدتی عصبی میشم، چون حتی نمی‌دونند دنبال چه چیزی هستند، یک بار که دلبر تصمیم به خرید مانتو گرفته بود، دو پاساژ خیلی بزرگ را کامل گشتیم و هیچ خریدی نکرد، آخر کار که دیگه واقعا خسته شدم، بعد از اینکه از یکی از مغازه‌ها اومد بیرون، بهش گفتم من دیگه بر می‌گردم و ادامه نمیدم، بعدا خودت سر فرصت بیا هر چیزی دوست داری بخر، نگاهی به من کرد و گفت میشه این مغازه‌ی آخر رو یک بار دیگه ببینم، جالب این جا بود که رفت داخل و خرید کرد، امروز می‌فهمم دلیلش انتخاب‌های زیادی بود که داشت، در آخرین لحظه تمام انتخاب‌هاش محدود شده بود به مغازه‌ی آخر، برای همین بین انتخاب‌های محدود یکی را انتخاب کرد، شاید توی ذهنش مدام این بود که اگر فلان مانتو رو بخرم و مغازه‌ی بعدی بهترش رو داشت چی! من همیشه تلاش می‌کنم انتخاب‌های زندگیم رو محدود نگه ندارم.

۲آبا
یاد بعضی نفرات در گردش فصول

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

صبح زود از خواب بیدار شدم، صورتم و شسته و نشسته گوشی رو برداشتم شمارش و گرفتم منتظر بودم مثل همیشه با اولین بوق، گوشی رو برداره و بگه «سلام، صبح به خیر، امروز در چه حالی؟ برنامه چیه!» داشتم به همین حرف‌های همیشگی فکر می‌کردم که فهمیدم گوشی همین‌طوری داره بوق می‌خوره و کسی جواب نمیده، دلم ریخت، زنگ زدم به حبیب گفتم پاشو بیا بشین کنارم که خیلی خسته‌ام، پشت تلفن یه آهی کشید و گفت، کی، کجا باشم؟ بهش گفتم بیا همون کافه‌ی همیشگی، گفت کافه پاییز رو میگی! گفتم آره، پاییز خیلی یادش می‌کنم، بلند شدم، رفتم پشت پنجره، یکم زردا و نارنجیا رو نگاه کردم، خوب که دلم ریخت، لباس پوشیدم رفتم پیش حبیب، وقتی رسیدم جلوی کافه دیدم حبیب مثل همیشه زودتر از من رسیده، به درخت کنار کافه تکیه داده و داره سیگار میشه. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)