یادداشت ها

۲۶شهر

با رویاهاتون زندگی کنید

یکی از لذت بخش ترین کارهای دوران کودکی من خیال پردازی بوده و امروزه همچنان جایگاه خودش رو به عنوان یکی از فعالیت های لذت بخش من حفظ کرده، من هر وقت ایده ی جدیدی میاد توی ذهنم اول اون رو توی ذهنم به تصویر می کشم و مدتی توی ذهنم اون رو به چالش می کشم بعد در عالم واقعیت به اجرای اون ایده می پردازم، همیشه فکر می کردم همه مثل من هستند، ولی توی بازی های کودکانه ای که با همبازی هام داشتم فهمیدم شاید همه این توانمندی رو داشته باشند ولی یا خوب ازش استفاده نمی کنند یا کلا سر به نیستش می کنن. ادامه مطلب »

۲۵شهر

چرا باید برنامه ریزی کنیم؟

امروز تازه فهمیدم چرا باید برای نوشتن توی بلاگم از یک برنامه ریزی مشخص پیروی کنم و تازه فهمیدم یکی از دلایل موفقیتم در نوشتن در همین مدت کم همین داشتن برنامه بوده، الان سه روز هست تصمیم گرفتم بدون برنامه بنویسم و دچار چنان سردرگمی شدم که خودم هم در تعجبم، از صبح تا همین حالا داشتم به این موضوع فکر می کردم و به نتایج خوب و جالبی رسیدم که دوست دارم با شما هم به اشتراک بزارم شاید مشکل شما هم شبیه به مشکل من باشه.

ایده های زیادی روزانه به ذهن من میرسه که شاید به ذهن خیلی های دیگه هم رسیده باشه، از بین اون خیلی ها، عده ی کمی شروع می کنند به اقدام کردن برای تحقق اون ایده ها، از اون عده ی کم به تعداد انگشتان دست هم شاید نرسند کسانی که موفق شدند ایده هاشون رو عملیاتی کنند و از اون لذت ببرند، یکی از دلایل مهم به نظر من اینه که اون عده ی کم قبل از اینکه خودشون رو بندازن توی دایره ی اقدام کردن، نقشه ی راه خوبی آماده کردند و بعد شروع کردن.

نقشه ی راه پلن کلی یک ایده است، نشون میده قراره به کجا برسه و چه زیر هدف هایی رو باید دنبال کنیم تا بتونیم به اون برسیم، بعضی ها این کار را هم انجام میدن ولی چون دقیقا نمی دونن باید چه کاری انجام بدن توی قدم اول بازم سرد میشن و کارشون عقب میافته، بهترین راه اینه که برنامه رو اینقدر ریز کنید تا بدونید دقیقا فردا چهارشنبه از صبح تا پایان ساعت کاری چه کارهایی رو باید انجام بدید و این باعث میشه هر قدمی که بردارید لذت فوق العاده ای ببرید و احساس کنید به هدفتون دارید نزدیک می شید. ادامه مطلب »

۲۲شهر

چرا ما باید بنویسیم؟

پنجم مرداد هزار و سیصد و نود و سه با بنیامین نجفی توی شرکت نشسته بودیم و اون داشت درباره ی تولید محتوا با من صحبت می کرد، نمی دونم چی شد بهش گفتم، اگه قراره کاری توی این حوزه شروع کنی بهتره از بلاگ شخصی خودت شروع کنی و طبق یک برنامه ی مشخص مثلا هر روز یا در روزهای خاصی از هفته درباره ی موضوعات مختلف مطلب بنویسی و منتشر کنی و گفت مثلا چه طوری؟ که من هم رفتم روی تخته وایت برد و این برنامه رو نوشتم و گفتم مثلا این جوری.

خیلی جالب بود بعد که برنامه رو نوشتم و برگشتم و نشستم روی صندلیم و داشتم به برنامه نگاه می کردم، با خودم گفتم یه برنامه ای نوشتم که خودم هم نمی تونم انجامش بدم، بعد دارم به یکی دیگه میگم این کار رو انجام بده، که یک دفعه از دهنم پرید اصلا می خوای منم شروع کنم بنویسم؟ که با خوشحالی گفت، چرا که نه، شروع کن، من هم سریع رفتم و توییت کردم بیایید از امروز شروع کنیم به نوشتن، هر کسی یه جوری واکنش نشون داد که برای خودم جالب بود.

یکی می گفت چهار سال هست یه دامین خریدم ولی حوصله ام نمیاد شروع کنم، یکی دیگه گفت، این خیلی سخته من ماهی یه مطلب بنویسم کلاهم رو میندازم هوا، یکی می گفت، باید حسش بیاد، در کل هر کسی یه حرفی زد، یه سری هم گفتن، خیلی عالیه بنویس، تو می تونی و از این حرف ها، مونده بودم الان بین این همه واکنش خوب و بد چطوری تصمیم بگیرم، که دل رو زدم به دریا و گفتم من یه حرفی زدم حتما انجامش میدم، حالا می خواد سخت باشه، می خواد راحت باشه باید شروع کنم. ادامه مطلب »

۱۶شهر

همیشه حس خوب داشته باشید

خیلی وقت ها پیش میاد ما تصمیمی رو می گیریم بعد دیگران از ما می پرسند که این تصمیم رو با عقل و منطقت گرفتی یا با احساساتت، به نظرم خیلی سوال بجایی به نظر نمی رسه، شاید حداقل برای من این طوری باشه، چون فکر می کنم اگر من یک تصمیمی رو با عقل و منطق هم گرفته باشم، داشتن حس و حال خوب یا بد من، می تونه در سرنوشت اجرای تصمیم یا حتی در فرآیند تصمیم گیری اون تاثیر بسزایی داشته باشه، به نظرم، این دو تا نقطه مقابل همدیگه نیستن، مکمل همدیگه اند.

شاید تا به حال تجربه کرده باشید که یکی از بهترین تصمیم های عمرتون رو گرفتید، خیلی هم خوب شروع کردید ولی یک اتفاق بد باعث میشه شما حس بدی پیدا کنید، حالا این حس بد می تونه، از دست دادن کسی باشه، رفتن یکی از هم تیمی هاتون باشه، مشکلی که برای یکی از دوستان صمیمی تون اتفاق افتاده یا حتی اینکه حس می کنید توانایی انجام اون کار رو ندارید، این حس های بد شما را زمین گیر خواهد کرد و دیگه نمی تونید حتی یک قدم هم به جلو بردارید.

بر عکس اتفاق بالا هم ممکنه براتون پیش بیاد، قصد دارید یکی از بهترین تصمیمات عمرتون رو بگیرید ولی حس و حال خوبی برای تصمیم گیری و کار کردن ندارید، یک دفعه سر و کله ی یک دوست توی زندگی تون پیدا میشه که به شما امید میده برای تلاش کردن و به جلو رفتن، حس خوبی به شما میده و این حس خوب باعث میشه شما بلند بشید و بالاخره اون تصمیم مهم زندگیتون رو بگیرید و با همکاری همدیگه با سرعت غیر قابل باوری اون تصمیمتون رو عملیاتی کنید. ادامه مطلب »

۱۰شهر

اولین دورهمی «طرح هفده»

جمعه با خودم تصمیم گرفتم هم دوستانم رو سوپرایز کنم و هم خودم رو برای شروع یک کار هیجان انگیز دیگه آماده کنم، برای همین یک سِری اسباب و وسایل جدید رو بار یک نیسان آبی رنگ کردم و عازم تهران شدم تا یک دستی به سر و روی دفتر کارمون بکشم، ساعت ۳ بود که رسیدم تهران و مجبور بودم تنهایی اون همه وسیله رو خالی کنم ولی انگیزه ی لازم برای این کار رو داشتم، دقیقا ۲۴ ساعت طول کشید تا چیزی که می خواستم رو با کمک اون وسایلی که آورده بودم ساختم.

بعدش با پیام* تماس گرفتم و قرار شد اون روز بیاد و سری به من بزنه، کلی کلیپ جالب و فوق العاده با هم دیدیم و تصمیم گرفتیم فردا یک دورهمی برگزار کنیم، منم که بعد از استارتاپ ویکند تبریز یک طرح رو توی حوزه ی کتاب آماده کرده بودم و تا امروز حال و حوصله ی اجرایی کردنش رو نداشتم، تصمیم گرفتم دورهمی را با محوریت ایده ای که از قبل داشتم برگزار کنم تا شاید محرکی باشه تا من اون ایده را عملیاتی کنم، برای همین یک کلیپ و یک پاورپوینت آماده کردم برای برنامه ی فردا و از چند نفری دعوت کردم.

دیروز ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که دورهمی ما با عنوان «هفده» و با موضوع آینده و هدف شروع شد، ابتدای جلسه من یه کلیپ پخش کردم، بعد درباره ی آینده و نظرم نسبت به اون صحبت کردم، اینکه ابتدا ما آینده ای که دوست داریم را توی ذهنمون به تصویر می کشیم، بعد برای رسیدن به اون تصویرهایی که ساختیم مجموعه ای از اقدامات رو انجام میدیم، و حاصل اشتراک این دو تا میشه آینده ای که ما دوست داریم!! البته که نه، این چیزی هست که اصولا همه فکر می کنن ولی برای رسیدن به اون چیزی که می خواییم یک مورد خیلی مهم دیگه هم هست و اون روندها و روش های ما برای رسیدن به اون تصاویر هست، اگر ما سعی زیادی هم داشته باشیم ولی از راه و روش درست استفاده نکرده باشیم بیشتر از اینکه به تصاویر ذهنی مون نزدیک بشیم از اون ها دور می شیم، سوال این جاست که آیا آینده ای که ما می خواهیم حاصل اشتراک این سه تا هست؟! جواب من اینه که بله، اما یک شرط داره، اونم اینه که ما رخدادها را هم مدیریت کنیم، رخدادها مواردی هستند که اصولا ما خودمون اون ها رو بوجود میاریم و کسی در به وجود آوردنشون دخالتی نداره، برای همین باید مانع از این بشیم که رخدادهای الکی ما را از رسیدن به اهداف و چشم اندازهامون باز بدارن، این هم خلاصه ی مطلبی بود که من در دورهمی دیروز مطرح کردم و دربارش صحبت کردم. ادامه مطلب »

۹شهر

بیاید امروز، روز جهانی وبلاگ نویسی، شروع به نوشتن کنید.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتم شروع به نوشتن روزانه ی مطلب توی بلاگم کنم، دقیقا ۵ شهریور ۱۳۹۳، با یک برنامه ی مشخص، کار جالبی بود، البته من کار وبلاگ نویسی رو با کپی کردن شروع کردم، بعد آروم آروم جرأت کردم و خاطراتم را نوشتم، یه مدت که گذشت یه سری چرند و پرند هم نوشتم تا اینکه دیگه بیخیال شدم و بعد از استارتاپ ویکند تبریز بود که به اینجا کوچ کردم و هر از چند گاهی سفرنامه ای می نوشتم تا اینکه روز موعود فرا رسید و از اون روز تا الان هر روز اینجا نوشتم.

هیچ وقت روزهای اول رو فراموش نمی کنم، نوشتن مطلب برای من ساعت ها طول می کشید و حتی بعضی موقع ها به این فکر می کردم که آیا کسی علاقه مند به خوندن این چیزهایی که من می نویسم هست؟ بعد به خودم گفتم باید تمام فکرهایی که باعث میشه من شروع نکنم یا بعد از شروع از حرکت به ایستم را از خودم دور کنم، به همین منظور تصمیم گرفتم فقط و فقط برای خودم بنویسم، من به خاطر خودم شروع به نوشتن کرده بودم برای همین خونده شدن و نشدن توسط دیگران برام مهم نبود.

بعد از اینکه برنامه ی نوشتم رو توی بلاگم گذاشتم، با دو دسته آدم مواجه شدم، آدم هایی که من رو تشویق به نوشتن کردند و آدم هایی که این برنامه از نظرشون دور از ذهن و غیر واقع بینانه بود ولی من شروع کردم با تمام سختی هایی که داشت و اولین مطلبم رو منتشر کردم، روزهای اول اینقدر از من زمان می برد که بارها تصمیم به انصراف گرفتم، برای نوشتن اولین مطلبم ساعت ها زمان گذاشتم، خیلی این کار برام سخت بود ولی تصمیم راسخ گرفته بودم تا انجام بدم و بنویسم. ادامه مطلب »

۲شهر

همین حالا شروع به ساختن خبرخوش کنید

چند وقت پیش شاهد این موضوع بودم که علی نعمت شهاب از دوستان خوبم هر از چند گاهی از هشتگ #خبر‌خوش استفاده می کنه، تا اینکه جدیدا این موضوع فراگیر شده و امروز دیدم دوستان دیگر هم در حال استفاه از اون هستند، ازشون درباره ی این اقدامشون سوال پرسیدم که چه خبر خوشی رسیده که متوجه شدم، تعریف اون ها از خبر خوش با بقیه کمی فرق داره، بیشتر کنجکاو شدم تا به این جواب رسیدم، که : «تعریف خاصی نداره، یک اتفاق مثبت خیلی خیلی کوچک»، برای همین تصمیم گرفتم درباره ی خبرخوش مطلبی بنویسم.

از صبح یک کاغذ برداشتم و بالای اون نوشتم خبر خوش، قصد کردم هر اتفاق مثبت خیلی خیلی کوچیک رو که برام اتفاق می افته روی اون کاغذ بنویسم، خیلی جالب بود، تا الان که حدود پنج ساعت از این تصمیم می گذره، بیش از هفت خبر خوش داشتم که هر کدوم برام یه جورایی مهم بوده و با شنیدنشون سر ذوق اومدم، باور کنید خیلی کلی هم به قضیه نگاه کردم، اگر یکم در انتخاب خبر مثبت خیلی خیلی کوچک سخت گیری های کمتری به خرج می دادم، شاید خبرهای خوش خیلی بیشتری رو شامل می شد.

من درباره ی احساسات صحبت نمی کنم، در یک روز با شرایط عادی باور کنید خبرهای خوش زیادی می تونید پیدا کنید که با شنیدن و درک اون ها بتونید ادامه ی روز را با انرژی خیلی بیشتری برید جلو و متناسب با اون کارهاتون هم خیلی بهتر و موفق تر بره جلو، چرا گفتم شرایط عادی!؟ چون در شرایطی که ما خیلی ناراحت هستیم از نظر احساسی، همه ی حواس ما درگیر احساسات است و ذهن متمرکز شده به روی اسباب ناراحتی و یکم کار سخت تر میشه، نه این که نمیشه، باید احساسات را مدیریت کرد.

به نظرم شما هم همین الان یک کاغذ بردارید و روی اون بنویسید خبر خوش و شروع به یادداشت خبرهای خوشتون بکنید، باور کنید خیلی مزه میده، اینقدر که ما آدم ها روی اتفاقات منفیِ کوچک و خیلی کمِ زندگیمون تمرکز داریم اگر روی اتفاقات کوچک اما بسیار زیاد زندگیمون تمرکز کنیم زندگی بهتری خواهیم داشت، باور کنید تعداد اتفاقات مثبتی که می تونه توی زندگی ما بیافته خیلی بیشتر از اتفاقات منفی هست، چون ما دوست نداریم اتفاق منفی بیافته، ولی برای ساختن اتفاقات خوب همیشه در تلاش هستیم.

درآخر خیلی خوبه به این موضوع هم اشاره کنم که اساسا خبر خوش ساختنی است و دنبال اون زیاد نباشید، سعی کنید خبر خوش رو بخودتون بسازید، به مراتب لذت بخش تر خواهد بود، برای ساختن خبر خوش برنامه ریزی کمک خیلی خوبی می تونه بکنه، یعنی شما یک برنامه را به قسمت های کوچیک تقسیم می کنید، بعد با عمل به هر قسمت خیلی کوچیک، شما هم یک خبر خوش خواهید داشت، به همین سادگی و به همین خوشمزگی، زندگی شیرین تر خواهد بود وقتی شاهد این باشید که هر روز خبرهای خوش زیادی دارید.

۳۱مرد

حرف خودتون رو زمین نزارید

جمع بندی هفته سوم

روز اول هفته به خاطر همایش روز قبل (چهارمین کنفرانس بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری) خیلی خسته بودم و تا ظهر به فریضه ی خواب پرداختم، بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم یادداشت هایی که از سخنرانی ها نوشتم رو یه سر و سامانی بدم و در قالب مطلب در بلاگم ارائه بدم، اولش خیلی خوب بود خوشحال بودم، بعدش که همه ی یادداشت هام رو تایپ کردم، دیدم یه سری چرت و پرت بیشتر نشد که خودم هم نفهمیدم چطور شد، تصیم گرفتم دنبال ویدئو ها و فایل های ارائه باشم که این کار ۱۲ ساعتی طول کشید.

روز دوم تازه از خواب بیدار شده بودم که آرش اومد پیشمون، روز خوب و پر انرژی بود، چیزهای زیادی یاد گرفتم، به خصوص کار با برخی از ابزارهای کاربردی گوگل، بین این کارها هم داشتم مطالبی که دیروز نوشتم رو ویرایش می کردم، چیزی که در انتهای کار دراومد خیلی راضی کننده بود، گزارش بسیار خوب و مفصل از همایش بازاریابی اینترنتی، اگر ویدئو ها رو پیدا نمی کردم، چندان مطلب خوبی نمی شد ولی به گفته ی دوستانی که خوندن خیلی خوب شده بود.

روز سوم با سر و صدای همسایه های محترم بیدار شدم، در حال شست و شو و نظافت محل کار بودن، منم دیدم خیلی بده نریم کمک کنیم رفتیم، در همین اوقات بود که تصمیم گرفتم محل کار را کمی گسترش بدم و با یک لابی خوب ۱۶ متر به فضایی که در اختیار داشتیم اضافه کردم، خیلی راضی شدم، واقعا فضای خوبی بود، بعد هم تصمیم گرفتیم یکم فضای داخلی هم مرتب کنیم و به سمت اراک حرکت کنیم تا چند روزی رو پیش خانواده بگذرونیم. ادامه مطلب »

۲۶مرد

تمام آنچه که چهارمین همایش بین المللی بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری برای گفتن داشت

صبح روز جمعه ۲۴ مرداد بود که ساعت موبایلم از ساعت ۷ صبح شروع به زنگ زدن کرد، منم به نشانه ی اعتراض بهش محل نزاشتم تا ساعت به حوالی ۸:۳۰ دقیقه رسید، با شتاب خیلی زیاد از جام بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و سوار بر سالارِ جاده ها به سمت برج میلاد حرکت کردم، ورودی برج نگهبان از دستگاهی که کارت پارکینگ صادر می کرد کمی فاصله داشت، منم که دفعه ی اولم نبود گفتم بزار صداش نکنم و خودم یه کارت بردارم که از شانس خوبِ ما دکمه را زدیم ولی کارتی نیامد، طرف داد زد گفت نمی خواد برو، با خودم گفتم تو کلا خودت باشی خیلی بهتره، ماشین رو پارک کردم و قدم زنان به سمت ورودی مرکز همایش ها می رفتم که امین ضیا و یه سری از بچه های تبریز رو دیدم که باهاشون توی استارتاپ ویکند تبریز آشنا شده بودم، اتفاق غیر منتظره ای بود، ولی بعدش که دوستان بیشتری رو دیدم کمی از تعجبم کم شد، جالبیه قضیه اینجا بود که اونجا همه مهمون بودن و کسی رو ندیدم پولی برای شرکت در همایش پرداخت کرده باشه.

بعد از اینکه چند دقیقه ای با بچه ها خوش و بشی کردم، دوستانی که من رو دعوت کرده بودن رو پیدا کردم و کارت ورود به همایش رو گرفتم، و وارد سالن شدم، شرکت های زیادی با گذاشتن یه میز کانتر و چند تا کاتالوگ و بروشور به تبلیغات محصولات و خدمات خودشون مشغول بودن، ما هم هدیه همایش رو گرفتیم و هِدفُنی که برای ترجمه بود هم دریافت کردیم و رفتیم نشستیم توی سالن، طبق برنامه اعلامی شروع همایش ساعت ۹ بود ولی به ساعتم که نگاه می کردم ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه رو نشون میداد، تا اینکه یه فایل ویدئویی قرآن پخش شد و سکوت نسبی سالن همایش رو فرا گرفت، دلیل سر و صدای حاکم بر سالن این بود که روی بلیت شماره ردیف و صندلی نوشته شده بود ولی راهنماهای داخل سالن بعضی ها رو جای یکی دیگه می نشوندن، بعد طرف میامد و دعوا شروع می شد، نفر جلویی من به طور جدی کسی که جاش بود رو بلند کرد و بهش گفت عزیزم صندلی همایش مثل صندلی هواپیما می مونه، بیمه هم روی شماره صندلی شده، پاشو، پاشو ببینم. ادامه مطلب »

۲۴مرد

زندگی یعنی آموختن

جمع بندی هفته دوم

روز  اول هفته ما مهمون داشتیم، داوود تراب زاده از مشهد و محمد آنالویی از اراک، از قدیم درست گفتند که مهمون حبیب خداست، سعی کنید مهمون زیاد دعوت کنید، به خصوص مهمون هایی که چیزهای زیادی برای تعریف کردن دارن و می تونید خیلی چیزها ازشون یاد بگیرید، البته منظورم تعریف درست و حسابی هست، نه حرف های صد من یک قاز که هزارتاش به یک ریال هم نمی ارزه، شاید توجه کرده باشید، وقتی خانواده تصمیم می گرفتن به یک مهمانی برید، شما اول تصویرهای ذهنی تون رو نسبت به اون شخص بررسی می کردید، بعد یا با هیجان می گفتید بریم، یا با ناراحتی می گفتید نه آخه چرا اونجا، ناخودآگاه ذهن شما آدم های به درد بخور را از به درد نخور تفکیک می کنه، در کل من خیلی چیزها از مهمونامون یاد گرفتم و ازشون تشکر می کنم.

روز دوم به انتخاب رشته دانشگاه برای خواهرم گذشت، البته تا روز سوم هم طول کشید، خیلی وقت ها پیش میومد که خانواده به من می گفتن تو چرا درباره ی بعضی چیزها راحت نظر نمیدی یا راهنمایی نمی کنی، من همیشه از ایجاد پارادایم برای خودم ناراحت میشم، و فکر می کنم وقتی من بین رشته های دانشگاهی از یکی دو رشته خوشم میاد، پس حتما اینقدر زیبا درباره مزیت های اون رشته صحبت می کنم، که طرف توی ذهنش بتونه یه تصویر عالی بسازه و هیچ تصویری جای تصویری که من ساختم رو نگیره، بعد وقتی طرف وارد دانشگاه بشه، چون بر اساس توانمندی هاش و استعدادهاش و حتی تصاویر ذهنی خودش انتخاب نکرده، دچار یک شکست بزرگ روحی میشه، که آینده اش هم تحت الشعاع اون قرار می گیره، برای همین من راه های تحقیق رو بیشتر نشون میدم و اینکه طرف بتونه استعداد های خودش رو کشف کنه و جسارت پیدا کنه خودش برای خودش تصمیم بگیره. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه