یادداشت ها

۱۴بهم

خود رویاهاتون رو با خود واقعی تون هماهنگ کنید

امروز بعد از مدت ها بالاخره رسالت زندگیم رو به صورت کامل تر و دقیق تر در قالب کلمات درآوردم، از امروز تمام اهداف و برنامه هام را در جهت رسیدن به اون طراحی خواهم کرد و هر روز صبح با انرژی زیاد از خواب بیدار خواهم شد و با تمام قدرت به سمت تحقق رسالت خود خواهم رفت و با مشکلات پیش رو خواهم جنگید، رسالت من در زندگی، در یک جمله این خواهد بود، «تلاش خواهم کرد کارهایی انجام بدم  و چیزهایی بسازم تا مردم دنیا با رویاهاشون زندگی کنند و زندگی شادتری داشته باشند» ادامه مطلب »

۱۲بهم

رسالت زندگی خود را پیدا کنید

دیشب به صورت اتفاقی فیلم نلسون ماندلا در مسیر آزادی رو دیدم، به نظرم فیلم خوبی بود من دیگه بیشتر از اسم ماندلا دربارش می دونم و شخصیت و عملکردش برام جذاب بود، بعد از جست و جو کلمه ماندلا در اینترنت به این جمله رسیدم «هر روز صبح در جنگل آهوئی از خواب بیدار میشود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نگردد ، و شیری که میداند باید از آهوئی تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست که شیر باشی یا آهو ، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش». نلسون ماندلا ادامه مطلب »

۱۱بهم

دوست داشتن، از حرف تا عمل

خیلی وقت ها توی زندگیم با آدم هایی مواجه میشم که ازشون می خوام کاری رو برام انجام بدن، صرف نظر از درست بودن یا غلط بودن درخواست های من، واکنش دیگران در شرایط مختلف برام خیلی جالب هست، جدیدا به یکی از معیارهای انتخاب آدم های دور و برم هم تبدیل شده، یه جورایی هر کسی که وارد زندگیم میشه، در جریانات این کارها و درخواست ها قرار می گیره و بعدش کلی فکر می کنم و کلی جمع بندی می کنم، بعد جایگاهی رو توی ذهنم بهش اختصاص میدم و نسبت به اون جایگاه باهاش برخورد می کنم. ادامه مطلب »

۱۰بهم

ما چه بخواهیم چه نخواهیم تاثیر پذیریم

همیشه فکر می کردم من خودم هستم ولی جدیدا به این نتیجه رسیدم که من علاوه بر خودم دیگران هم هستم، یعنی شما می تونید علاوه بر خودم دیگران هم در من ببینید، شما هم احتمالا براتون خیلی پیش اومده که برای چند روزی با دوستی زندگی کنید، دوست شما دارای تیکه کلامی هست که دائم در حال تکرار آن هست، مثلا «نگو!»، بعد از اینکه شما از پیش اون دوستتون می روید، برای مدتی شما هم به صورت ناخواسته ای از تیکه کلام «نگو!» استفاده می کنید، درست نمیگم؟ ادامه مطلب »

۹بهم

بازگشت به نقطه شروع

همیشه آدم ها به بهانه ی اشتراک های فکری و دغدغه هایی که دارند دور هم جمع میشوند و تصمیم به ایجاد یک گروه یا تیم برای تحقق رویاهای مشترک یا حل دغدغه هاشون می گیرند، ابتدای کار همه چیز خیلی خوب و عالی پیش میره، چون اعضای گروه اصولا همه کامل همدیگه رو نمی شناسند و در جلسات ابتدایی گروه بیشتر به معارفه و بحث های اینطوری که افراد بیشتر از خودشون و تخصص هاشون و کلا کارهایی که ازشون بر میاد در گروه یا تیم انجام بدهند حرف می زنند. ادامه مطلب »

۸بهم

بینش ژرف داشته باشید

خیلی سال پیش ویدئویی دیدم که در اون پسر جوانی از کنار ساحل ستاره های دریایی که امواج با خودشون به ساحل آورده بودند را بر می داشت و با سرعت و شتاب اون رو به داخل آب پرتاب می کرد، مردی به اون نزدیک شد و گفت پسرم داری چه کار می کنی؟ گفت دارم ستاره های دریایی را از مردن نجات میدم، مرد لبخندی زد و گفت، می دونی این ساحل چقدر بزرگ هست؟ و چقدر ستاره دریایی هست، کارت بی فایده است، پسر خم شد، ستاره دریایی را برداشت و سمت دریا پرتاب کرد و گفت، به حال این یکی که فایده داشت. ادامه مطلب »

۷بهم

چرا نمی تونم بنویسم؟

یکی دو روزی میشه که به دلایل کاری و مشغولیت های شدید ذهنی، نمی تونم چیزی بنویسم، امشب از این موضوع داشتم کلافه می شدم تا اینکه تصمیم گرفتم درباره ی همین موضوع یک مطلب بنویسم، که چرا من مدتی هست نمی تونم بنویسم، چه دلایلی باعث میشه که من نتونم فکرم رو منسجم کنم و درباره ی موضوع خاصی بنویسم، قبل از شروع هم باید بگم من وقتی شروع به نوشتن می کنم دیگه بر نمی گردم ببینم چی نوشتم فقط ادامه میدم و سعی می کنم درباره ی اون موضوع تا جای ممکن و خلاصه بنویسم. ادامه مطلب »

۳بهم

چه کسی فیل مرا جا به جا کرده؟

شما رویا داشتید تا حالا؟ منظورم دوستی به اسم رویا نیست، منظورم از رویا همون آرزو هست، ای بابا، اینم که ممکنه اسم دوستتون باشه، اصلا تصویرهای ذهنی، خیال پردازی اینا که دیگه اسم دوستاتون نیست؟ داشتید تا حالا؟ سوال بی مزه ای بود، چون همه داشتن، حالا یکی بزرگ، یکی کوچیک، یکی رنگی، یکی سیاه و سفید، بالاخره آدم یه سری تصویر ذهنی از خودش تو آینده همیشه داره، یه حس خوبی منتقل می کنه، نمی دونم اگر نبود شاید آدم نبودیم دیگه، یه چیز مسخره ای بودیم. ادامه مطلب »

۳۰دی

سی کاری که باید برای رفیقت انجام بدی

آدم رفیق بازی هستم، شاید هر چی هم توی زندگیم خوردم از همین خصلتم باشه، نمیگم همیشه یکی سرم رو کلاه گذاشت و رفت، نه این طوریا هم نبوده، شاید من بیش از حد رفاقت می کردم و بیش از حد انتظار داشتم از رفیقم، یا شایدم همیشه توی ذهنم دنبال یکی می گشتم برای رفاقت که مثل شخصیت های کتاب های داستان کودکی یا روایت هایی که از ائمه (ع) شنیده بودم، باشه، ولی هیچ وقت کسی رو پیدا نمی کردم، تا اینکه یکی یک کتاب بهم داد با عنوان سی حق دوستی، یکم خیالم راحت شد که من راه رو اشتباه نمی رفتم، ولی شاید اینکه انتظارم از طرف مقابل هم این باشه که این سی حق رو بهم بده، اشتباه بوده باشه. ادامه مطلب »

۲۹دی

از دلتنگستان تا خود تنگستان

تا حالا شده دلتون تنگ بشه؟ به نظر سوال احمقانه ای باشه، مگه میشه کسی دلتنگ نشده باشه؟ بالاخره یه چیزی یا یه کسی تو زندگی هر آدمی هست که دلش براش تنگ بشه، دیدید چه حس و حال عجیبی داره؟ نمیشه برای کسی توصیفش کرد، البته یه سری چیزها رو طرف می تونه درک کنه، چون برای خودش هم پیش اومده، بزارید یه مثال ملموس بزنم، شما وقتی میرید سفر و بعد از مدتی بر می گردید حتما دلتون برای … خونتون خیلی تنگ شده، وقتی می رسید، می گید هیچ جا … خونه ی آدم نمیشه. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)