یادداشت ها

۱مهر

داستان زندگیتون رو بنویسید

همه ی ما به نوعی داستان رو دوست داریم، از بچگی کتاب داستان می خریدیم و الان باز هم اگر کتاب رمان و داستان بهمون بدن تا آخرش می خونیم، داستان ها فوق العاده هستند، چه خوب باشند چه بد، چون تفکرات ذهنی یک انسان هستند روی کاغذ، وقتی با دوستانمون داریم خاطره های دوران نوجوانی را مرور می کنیم، یه جورایی داریم داستان زندگی خودمون رو در اون برهه زمانی برای طرف مقابل تعریف می کنیم، در واقع داریم به نوعی خودمون رو به دیگران معرفی می کنیم. ادامه مطلب »

۳۱شهر

شما هم می توانید به مافارون سفر کنید

اولین پست رسمی درباره چالش طراحی سرویس

امروز آخرین روز تابستون با خودم گفتم خیلی خوب میشه که بدونم دقیقا در شش ماه باقی مانده از سال ۹۳ قرار هست چه کارهایی انجام بدم، شش ماه اول بر خلاف تصوراتم گذشت، همه چیز به هم ریخت و از هم پاشید، خیلی سعی کردم شرایط رو تغییر بدم ولی نشد، به جاش خیلی خوب فکر کردم و تصمیمات بزرگی گرفتم، از همه مهم تر اینکه چند وقت پیش شروع به نوشتن هم کردم که نتایج خیلی خوبی برای من داشت، به هر حال قصد کردم دیگه سعی نکنم شاید بهتر باشه وارد جنگ بشم. ادامه مطلب »

۳۰شهر

نقطه ای که در این لحظه هستم اینجاست

چند روز پیش با خودم قرار گذاشتم با وجودی که در وضعیت خیلی جالبی از نظر روحی نیستم باز هم در چالش طراحی سرویس شرکت کنم ولی کمی متفاوت، ولی قبل از شروع این چالش که امیدوارم در مطلب بعدی به طور رسمی بگم قراره چه کار کنم، با خودم گفتم خیلی خوب هست یه مطلب بنویسم که به صورت نسبتا دقیق الان کجام؟ تا هم خودم بدونم در چه وضعیتی هستم هم دوستانی که شاید قرار باشه به من در طراحی این سرویس کمک کنن، به نظر من دونستن اینکه در نقطه شروع دقیقا کجا هستیم خیلی مهم هست. ادامه مطلب »

۲۹شهر

بریم به خدا سلامی بدیم

همه ی ما داستان اون مردمی که سوار کشتی شده بودن و طوفان کشتی رو در هم شکست و همه به خدا التماس می کردن که خدایا ما رو نجات بده، قول میدیم یه چیز دیگه ای بشیم و به محض اینکه خدا نجاتشون داد و به ساحل رسیدن، حتی یادشون رفت بگن خدا رو شکر، عمل به قول و قرارشون با خدا پیشکش و فقط به گفتن یه آخیش نجات پیدا کردیم بسنده کردند و باز همون راه قبلی رو شروع کردن به طی کردن، شنیدیم، انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده و دیگه هم نخواهد افتاد.

بچه که بودم یکی از چالش هام همیشه سر زنگ دینی این بود که من که زبونم فارسیه چرا باید با خدا عربی حرف بزنم و دعا کنم، اصلا چرا فقط باید از این دعا عربی ها بخونم، تا اینکه یکی از دوستان دست من رو گرفت و برد دعای کمیل، خیلی جالب بود، خاطره ی اون موقع همچنان توی ذهن من هست، من فقط معنی فارسی اون رو خوندم و مونده بودم واقعا چه کسی این چنین زیبا می تونه با خدا حرف بزنه، با خودم گفتم من عمرا بتونم این طوری حرف بزنم، بعدا فهمیدم دعای حضرت علی (ع) بود.

خیلی از ماها عادت داریم با خودمون حرف می زنیم، بلند بلند فکر می کنیم، همش به فکر خودمون هستیم تا روزی که یه میخ بره تو پامون، از لحظه ی درد اول صدامون میره بالا که یا امیرالمونین، بعد هم میگیم خدا این چی بود زیر پام، حالا اگر عمق فاجعه بیشتر باشه، میگیم خدایا تو این رو خوب کن من فلان کار رو انجام میدم، حرف های خنده داری که انگار خدا محتاج کارهای ماست، یا مثلا خودش نمی تونه کاری که ما میگیم انجام بدیم رو انجام بده، به نظرم بد نیست چون موجبات لبخند پروردگار رو فراهم می کنیم.

توی این مدتی که توی این دنیا چرخیدم یکی از کارهایی که واقعا ازش لذت می برم حرف زدن با خداست، همین جوری الکی، البته منم مثل همه وقتی اتفاقی برام میافته بیشتر با خدا حرف میزنم و همش میگم چرا من! و خدایا کمکم کن و از این حرف ها، ولی شاید بد نباشه عادت کنیم بیشتر با خدا حرف بزنیم، درد دل کنیم، ایده هامون رو بهش بگیم، ازش نظر بخوایم، حتی روزانه بابت کارهای اشتباهی که کردیم از خدا معذرت خواهی کنیم.

دیروز توی ماشین داشتم رانندگی می کردم که انگار کسی بهم گفت، نقطه سر خط، تا اینجا رو نادیده می گیرم ببینم از الان به بعد می تونی یه جور دیگه زندگی کنی، خیلی این حرف برام جالب بود، واقعا بعضی ها خدا رو طوری تفسیر می کنن که انگار یک ظالم رو معرفی می کنن، خدایی که همیشه میگه اگر هزار بار هم اشتباه کردی بازم بیای من میگیرمت در آغوشم و دست نوازش به سرت می کشم، انگار تا الان هیچ گناهی نکردی.

نمی دونم چرا یهویی یه همچین مطلبی نوشتم، دلم برای خدا تنگ شد، باور کنید حس کردن اینکه همیشه خدا کنارتون دوشا دوشتون هم نه دقیقا با تمام وجود خودتون کنارتون هست خیلی فوق العاده و لذت بخش هست، زمان های زیادی رو میزاریم به ایده هایی فکر می کنیم که شاید دو قرون هم نمی ارزن ولی دو دقیقه وقت نمیزاریم با خدا فقط درد دل کنیم، عادت بدی کردیم هر وقت چیزی می خواییم میریم در خونه ی خدا رو میزنیم و صداش می کنیم، بیایید همین الان بی خودی بریم در بزنیم فقط یه سلامی بدیم.

۲۶شهر

با رویاهاتون زندگی کنید

یکی از لذت بخش ترین کارهای دوران کودکی من خیال پردازی بوده و امروزه همچنان جایگاه خودش رو به عنوان یکی از فعالیت های لذت بخش من حفظ کرده، من هر وقت ایده ی جدیدی میاد توی ذهنم اول اون رو توی ذهنم به تصویر می کشم و مدتی توی ذهنم اون رو به چالش می کشم بعد در عالم واقعیت به اجرای اون ایده می پردازم، همیشه فکر می کردم همه مثل من هستند، ولی توی بازی های کودکانه ای که با همبازی هام داشتم فهمیدم شاید همه این توانمندی رو داشته باشند ولی یا خوب ازش استفاده نمی کنند یا کلا سر به نیستش می کنن. ادامه مطلب »

۲۵شهر

چرا باید برنامه ریزی کنیم؟

امروز تازه فهمیدم چرا باید برای نوشتن توی بلاگم از یک برنامه ریزی مشخص پیروی کنم و تازه فهمیدم یکی از دلایل موفقیتم در نوشتن در همین مدت کم همین داشتن برنامه بوده، الان سه روز هست تصمیم گرفتم بدون برنامه بنویسم و دچار چنان سردرگمی شدم که خودم هم در تعجبم، از صبح تا همین حالا داشتم به این موضوع فکر می کردم و به نتایج خوب و جالبی رسیدم که دوست دارم با شما هم به اشتراک بزارم شاید مشکل شما هم شبیه به مشکل من باشه.

ایده های زیادی روزانه به ذهن من میرسه که شاید به ذهن خیلی های دیگه هم رسیده باشه، از بین اون خیلی ها، عده ی کمی شروع می کنند به اقدام کردن برای تحقق اون ایده ها، از اون عده ی کم به تعداد انگشتان دست هم شاید نرسند کسانی که موفق شدند ایده هاشون رو عملیاتی کنند و از اون لذت ببرند، یکی از دلایل مهم به نظر من اینه که اون عده ی کم قبل از اینکه خودشون رو بندازن توی دایره ی اقدام کردن، نقشه ی راه خوبی آماده کردند و بعد شروع کردن.

نقشه ی راه پلن کلی یک ایده است، نشون میده قراره به کجا برسه و چه زیر هدف هایی رو باید دنبال کنیم تا بتونیم به اون برسیم، بعضی ها این کار را هم انجام میدن ولی چون دقیقا نمی دونن باید چه کاری انجام بدن توی قدم اول بازم سرد میشن و کارشون عقب میافته، بهترین راه اینه که برنامه رو اینقدر ریز کنید تا بدونید دقیقا فردا چهارشنبه از صبح تا پایان ساعت کاری چه کارهایی رو باید انجام بدید و این باعث میشه هر قدمی که بردارید لذت فوق العاده ای ببرید و احساس کنید به هدفتون دارید نزدیک می شید. ادامه مطلب »

۲۲شهر

چرا ما باید بنویسیم؟

پنجم مرداد هزار و سیصد و نود و سه با بنیامین نجفی توی شرکت نشسته بودیم و اون داشت درباره ی تولید محتوا با من صحبت می کرد، نمی دونم چی شد بهش گفتم، اگه قراره کاری توی این حوزه شروع کنی بهتره از بلاگ شخصی خودت شروع کنی و طبق یک برنامه ی مشخص مثلا هر روز یا در روزهای خاصی از هفته درباره ی موضوعات مختلف مطلب بنویسی و منتشر کنی و گفت مثلا چه طوری؟ که من هم رفتم روی تخته وایت برد و این برنامه رو نوشتم و گفتم مثلا این جوری.

خیلی جالب بود بعد که برنامه رو نوشتم و برگشتم و نشستم روی صندلیم و داشتم به برنامه نگاه می کردم، با خودم گفتم یه برنامه ای نوشتم که خودم هم نمی تونم انجامش بدم، بعد دارم به یکی دیگه میگم این کار رو انجام بده، که یک دفعه از دهنم پرید اصلا می خوای منم شروع کنم بنویسم؟ که با خوشحالی گفت، چرا که نه، شروع کن، من هم سریع رفتم و توییت کردم بیایید از امروز شروع کنیم به نوشتن، هر کسی یه جوری واکنش نشون داد که برای خودم جالب بود.

یکی می گفت چهار سال هست یه دامین خریدم ولی حوصله ام نمیاد شروع کنم، یکی دیگه گفت، این خیلی سخته من ماهی یه مطلب بنویسم کلاهم رو میندازم هوا، یکی می گفت، باید حسش بیاد، در کل هر کسی یه حرفی زد، یه سری هم گفتن، خیلی عالیه بنویس، تو می تونی و از این حرف ها، مونده بودم الان بین این همه واکنش خوب و بد چطوری تصمیم بگیرم، که دل رو زدم به دریا و گفتم من یه حرفی زدم حتما انجامش میدم، حالا می خواد سخت باشه، می خواد راحت باشه باید شروع کنم. ادامه مطلب »

۱۶شهر

همیشه حس خوب داشته باشید

خیلی وقت ها پیش میاد ما تصمیمی رو می گیریم بعد دیگران از ما می پرسند که این تصمیم رو با عقل و منطقت گرفتی یا با احساساتت، به نظرم خیلی سوال بجایی به نظر نمی رسه، شاید حداقل برای من این طوری باشه، چون فکر می کنم اگر من یک تصمیمی رو با عقل و منطق هم گرفته باشم، داشتن حس و حال خوب یا بد من، می تونه در سرنوشت اجرای تصمیم یا حتی در فرآیند تصمیم گیری اون تاثیر بسزایی داشته باشه، به نظرم، این دو تا نقطه مقابل همدیگه نیستن، مکمل همدیگه اند.

شاید تا به حال تجربه کرده باشید که یکی از بهترین تصمیم های عمرتون رو گرفتید، خیلی هم خوب شروع کردید ولی یک اتفاق بد باعث میشه شما حس بدی پیدا کنید، حالا این حس بد می تونه، از دست دادن کسی باشه، رفتن یکی از هم تیمی هاتون باشه، مشکلی که برای یکی از دوستان صمیمی تون اتفاق افتاده یا حتی اینکه حس می کنید توانایی انجام اون کار رو ندارید، این حس های بد شما را زمین گیر خواهد کرد و دیگه نمی تونید حتی یک قدم هم به جلو بردارید.

بر عکس اتفاق بالا هم ممکنه براتون پیش بیاد، قصد دارید یکی از بهترین تصمیمات عمرتون رو بگیرید ولی حس و حال خوبی برای تصمیم گیری و کار کردن ندارید، یک دفعه سر و کله ی یک دوست توی زندگی تون پیدا میشه که به شما امید میده برای تلاش کردن و به جلو رفتن، حس خوبی به شما میده و این حس خوب باعث میشه شما بلند بشید و بالاخره اون تصمیم مهم زندگیتون رو بگیرید و با همکاری همدیگه با سرعت غیر قابل باوری اون تصمیمتون رو عملیاتی کنید. ادامه مطلب »

۱۰شهر

اولین دورهمی «طرح هفده»

جمعه با خودم تصمیم گرفتم هم دوستانم رو سوپرایز کنم و هم خودم رو برای شروع یک کار هیجان انگیز دیگه آماده کنم، برای همین یک سِری اسباب و وسایل جدید رو بار یک نیسان آبی رنگ کردم و عازم تهران شدم تا یک دستی به سر و روی دفتر کارمون بکشم، ساعت ۳ بود که رسیدم تهران و مجبور بودم تنهایی اون همه وسیله رو خالی کنم ولی انگیزه ی لازم برای این کار رو داشتم، دقیقا ۲۴ ساعت طول کشید تا چیزی که می خواستم رو با کمک اون وسایلی که آورده بودم ساختم.

بعدش با پیام* تماس گرفتم و قرار شد اون روز بیاد و سری به من بزنه، کلی کلیپ جالب و فوق العاده با هم دیدیم و تصمیم گرفتیم فردا یک دورهمی برگزار کنیم، منم که بعد از استارتاپ ویکند تبریز یک طرح رو توی حوزه ی کتاب آماده کرده بودم و تا امروز حال و حوصله ی اجرایی کردنش رو نداشتم، تصمیم گرفتم دورهمی را با محوریت ایده ای که از قبل داشتم برگزار کنم تا شاید محرکی باشه تا من اون ایده را عملیاتی کنم، برای همین یک کلیپ و یک پاورپوینت آماده کردم برای برنامه ی فردا و از چند نفری دعوت کردم.

دیروز ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که دورهمی ما با عنوان «هفده» و با موضوع آینده و هدف شروع شد، ابتدای جلسه من یه کلیپ پخش کردم، بعد درباره ی آینده و نظرم نسبت به اون صحبت کردم، اینکه ابتدا ما آینده ای که دوست داریم را توی ذهنمون به تصویر می کشیم، بعد برای رسیدن به اون تصویرهایی که ساختیم مجموعه ای از اقدامات رو انجام میدیم، و حاصل اشتراک این دو تا میشه آینده ای که ما دوست داریم!! البته که نه، این چیزی هست که اصولا همه فکر می کنن ولی برای رسیدن به اون چیزی که می خواییم یک مورد خیلی مهم دیگه هم هست و اون روندها و روش های ما برای رسیدن به اون تصاویر هست، اگر ما سعی زیادی هم داشته باشیم ولی از راه و روش درست استفاده نکرده باشیم بیشتر از اینکه به تصاویر ذهنی مون نزدیک بشیم از اون ها دور می شیم، سوال این جاست که آیا آینده ای که ما می خواهیم حاصل اشتراک این سه تا هست؟! جواب من اینه که بله، اما یک شرط داره، اونم اینه که ما رخدادها را هم مدیریت کنیم، رخدادها مواردی هستند که اصولا ما خودمون اون ها رو بوجود میاریم و کسی در به وجود آوردنشون دخالتی نداره، برای همین باید مانع از این بشیم که رخدادهای الکی ما را از رسیدن به اهداف و چشم اندازهامون باز بدارن، این هم خلاصه ی مطلبی بود که من در دورهمی دیروز مطرح کردم و دربارش صحبت کردم. ادامه مطلب »

۹شهر

بیاید امروز، روز جهانی وبلاگ نویسی، شروع به نوشتن کنید.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتم شروع به نوشتن روزانه ی مطلب توی بلاگم کنم، دقیقا ۵ شهریور ۱۳۹۳، با یک برنامه ی مشخص، کار جالبی بود، البته من کار وبلاگ نویسی رو با کپی کردن شروع کردم، بعد آروم آروم جرأت کردم و خاطراتم را نوشتم، یه مدت که گذشت یه سری چرند و پرند هم نوشتم تا اینکه دیگه بیخیال شدم و بعد از استارتاپ ویکند تبریز بود که به اینجا کوچ کردم و هر از چند گاهی سفرنامه ای می نوشتم تا اینکه روز موعود فرا رسید و از اون روز تا الان هر روز اینجا نوشتم.

هیچ وقت روزهای اول رو فراموش نمی کنم، نوشتن مطلب برای من ساعت ها طول می کشید و حتی بعضی موقع ها به این فکر می کردم که آیا کسی علاقه مند به خوندن این چیزهایی که من می نویسم هست؟ بعد به خودم گفتم باید تمام فکرهایی که باعث میشه من شروع نکنم یا بعد از شروع از حرکت به ایستم را از خودم دور کنم، به همین منظور تصمیم گرفتم فقط و فقط برای خودم بنویسم، من به خاطر خودم شروع به نوشتن کرده بودم برای همین خونده شدن و نشدن توسط دیگران برام مهم نبود.

بعد از اینکه برنامه ی نوشتم رو توی بلاگم گذاشتم، با دو دسته آدم مواجه شدم، آدم هایی که من رو تشویق به نوشتن کردند و آدم هایی که این برنامه از نظرشون دور از ذهن و غیر واقع بینانه بود ولی من شروع کردم با تمام سختی هایی که داشت و اولین مطلبم رو منتشر کردم، روزهای اول اینقدر از من زمان می برد که بارها تصمیم به انصراف گرفتم، برای نوشتن اولین مطلبم ساعت ها زمان گذاشتم، خیلی این کار برام سخت بود ولی تصمیم راسخ گرفته بودم تا انجام بدم و بنویسم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)