یادداشت ها

۳فرو

تمرکز داشته باشید

در روزگاری زندگی می کنیم که همه چیز با سرعت باور نکردنی در حال تغییر هستند، هر روز شاهد کشف چیزهای جدیدی هستیم و شرکت های مختلف در حال ساخت وسایل و برنامه هایی هستند تا انسان ها با استفاده از اونها بتونند زندگی آسون تر و شادتری داشته باشند، گاهی اینقدر در برنامه ها و لوازم الکترونیکی غرق می شیم که دیگه جایی برای خودمون پیش خودمون نمی مونه و احساس تنهایی می کنیم، علاوه بر اون تلاش می کنیم تا ما هم در ساختن چیزهای جدید در این دنیا سهیم باشیم. ادامه مطلب »

۲۴اسف

آوخ از آن برادر با جان برابرم

یکی از هم صحبت های یکی دو سال گذشته من شهریار بوده و هست، خیلی این مرد رو دوست دارم، یادم میاد برای اولین بار که رفتم تبریز و به خونه شهریار سر زدم حال و هوای خیلی عجیبی داشتم، همون بار سر مزار ایشون هم رفتم، خیلی وقت ها وقتی دلم می گیره دیوان شهریار رو بر می دارم و فالی برای خودم می گیرم و پای صحبت های شهریار می شینم، انگار همین الان جلوی روی من نشسته و داره برای من شعر می خونه، خدا رحمتش کنه. ادامه مطلب »

۱۹اسف

دوست داشتن مادر

چند وقت پیش که داشتم برنامه های سال ۹۴ را آماده می کردم به این فکر افتادم که چرا به همه چیز فکر می کنم و براشون وقت و هزینه می کنم ولی برای عزیزترین کسی که توی این دنیا دارم یعنی مادر برنامه ای ندارم، برای همین به جای یک برنامه، یک سرفصل برنامه ای را به خانواده اختصاص دادم، تا بتونم برنامه هایی را برای قدردانی هر چند ناچیز، چون هیچ چیزی جای زحمات مادر را نخواهد گرفت و حتی برای قدردانی از پدر و با هم بودن و حتی یادگیری مهارت های زندگی برای تعاملات هر چه بهتر با خانواده طراحی و اجرا کنم. ادامه مطلب »

۱۱اسف

با هدیه دادن خودتون رو ماندگار کنید

هدیه را همه دادند، همه هم گرفتند، اصلا بین ما ایرانی ها هدیه دادن یک سنت خوب محسوب میشه، شما یقینا کسی رو نمی تونید پیدا کنید که از هدیه گرفتن خوشش نیاد، البته من دیدم بعضی ها از هدیه دادن خوششون نمیاد، که اونم بستگی به طرفش داره شاید، در کل هدیه خیلی چیز عجیبی هست، یه جورایی هم مهم نیست هدیه چی می تونه باشه و هم مهم هست، بستگی داره چطوری به قضیه نگاه کنی، و صد البته به هدف و انگیزه شما برای دادن هدیه هم خیلی بستگی دارد. ادامه مطلب »

۹اسف

۲۹ سال گذشت و تو هنوز نیامدی

مدت ها پیش وقتی به این دنیا اومدم فکر می کردم مدت زیادی قراره اینجا بمونم، وقتی رسیدم شب بود، همه جا ساکت بود، خدا رو شکر اولین چیزی که تجربه کردم آغوش گرم مادر بود، اگر مثل من همه جای دنیا رو گشته باشید، می فهمید که هیچ جای این دنیا همون آغوش گرم مادر نمیشه، چند ساعت بعدش صبح شد، بعد سریع شب و باز صبح، امروز برای ده هزار و پونصد و نودمین بار صبح شد، باورتون میشه؟! انگار توی این دنیا هم هستیم و هم نیستیم! روزهای زیادی رفتند که انگار نرفته اند. ادامه مطلب »

۴اسف

فرصت ها مثل اسب می روند

یادم میاد وقتی می رفتم مدرسه بهمون می گفتند فرصت ها را دریابید، فرصت ها مثل ابر از کنار شما خواهند گذشت، مثال قشنگ و جالبی هست، مفهوم خیلی خوبی هم داره، به نظر من این معنی به مرور زمان توی ذهن ما تغییر پیدا می کنه و تغییرات اون هم بستگی به چگونگی استفاده کردن یا عدم استفاده ما از فرصت های زندگی داره، البته فرصت، خودش به تنهایی دنیایی از معنا و پیچیدگی به همراه خودش داره که باید روش تمرکز کنی تا بتونی بهتر درکش کنید. ادامه مطلب »

۳اسف

از خودتون حمایت کنید

یکی از ایرادات بزرگ من که احتمالا شما هم درگیر اون هستید، این هست که فکر می کنم همه چیز باید از ابتدا خوب و بدون نقص باشه، حتی فکر می کنم هر کاری را از همون ابتدا باید به بهترین شکل ممکن انجامش بدم وگرنه بعد از مدت کوتاهی به احتمال خیلی قوی ولش می کنم، حتی توی یادگرفتن هم اصولا عجله دارم، فکر می کنم وقتی امروز یادگرفتن چیزی رو شروع کردم همین امروز عصر هم باید تحولات اساسی را در خودم ببینیم وگرنه شاید ادامه ندم. ادامه مطلب »

۱اسف

یک شروع خوب

چند وقت پیش که تصمیم گرفتم سال جدید را از اول اسفند شروع کنم، همش روز شماری می کردم تا کی اول اسفند می رسد و من باید برنامه ها را شروع کنم، وقتی هم که اول اسفند شد، همه چیز به یکباره تغییر کرد، شادی جای خودش رو به استرس داد، به خصوص وقتی با حجم زیادی از کارها و فعالیت ها رو به رو شدم، روز اول چون با چند تا قرار ملاقات هم شروع شد، که نتایج خوبی نداشتند، حال و روزم رو کمی به هم ریختند، جالب اینجا بود که روز اولی، اشتباهات خیلی بزرگی هم مرتکب شدم. ادامه مطلب »

۲۴بهم

یکی بود که دیگه نیست

سال ۹۰ بود که تصمیم گرفتم یک طرح دانش آموزی برای رشد چند جانبه تعدادی دانش آموز طراحی کنم و این چنین شد که برهان متولد شد، ابتدای کار ۵۰ نفر بودیم که با لج بازی یک سری آدم که می گفتند فقط ما می فهمیم، نصف شد و اون نصف هم بعد از مدتی چند تایی رو انداختیم بیرون تا جمع یک دست بشود و از با هم بودن لذت بیشتری ببریم برای همین تعداد اعضای برهان به ۱۶ نفر رسید، ولی ۱۶ نفری که هر کدام به نظرم دنیای بزرگی برای خودشون داشتند. ادامه مطلب »

۲۳بهم

یک ماهی که تنها مانده است

چهل روز پیش، با نوشتن یک مطلب با عنوان «بنویسید تا خودتون رو بهتر بشناسید» خودم رو در یک چالش یا برنامه ای انداختم، که باید به مدت چهل روز، هر روز یک مطلب در بلاگم منتشر می کردم، این دفعه ی دومی بود که در سال ۹۳ یک همچین تصمیمی گرفته بودم، دفعه قبل که بعد از چهل روز تا سی روز بعدش هم هر روز نوشتم، و این بار هم به لطف خدا با تمام سختی ها و مشکلاتی که به وجود آمد، مقاومت کردم و الان دارم چهلمین مطلب رو هم در روز چهلم می نویسم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)