یادداشت ها

۱۰دی
چه‌طور یک شارلاتان را رسوا کنیم؟

چه‌طور یک شارلاتان را رسوا کنیم؟

در دوران دبیرستان عاشق مجله بودم، تا دلتون بخواد هم می‌خریدم، یکی از ستون‌های جذابش هم طالع بینی بود، هر وقت اون قسمت را می‌خوندم لذت می‌بردم و با خودم می‌گفتم چقدر جالب، دقیقا همین طوری هست، جالب اینجاست که همیشه هم قسمت‌های مرتبط با ماه تولد خودم رو فقط می‌خوندم، تا اینکه یک بار کنار دوستم نشسته بودم و بهش گفتم می‌خوای طالع تو هم بخونم؟ استقبال کرد و اونم گفت چه جالب، دقیقا همین طور هست، ولی من خیلی رفتم توی فکر و شروع کردم طالع‌بینی بقیه را هم خوندم، جالب بود، چون تمام دوازده ماه در مورد من صدق می‌کرد، تو آدم باهوشی هستی، تو فرصت‌های زیادی در زندگی داری، تو رویاهای بزرگی داری، تو خانواده خوبی داری، انصافا طرف غیب گفته بوده به تنهایی، از اون به بعد صرفا برای فان هر از چند گاهی می‌خوندم و می‌خندیدم.

۹دی
سرعت‌گیر در مقابل شماست!

سرعت‌گیر در مقابل شماست!

«استخری داریم که در آن نیلوفرهای آبی رشد می‌کند، گل‌ها سریع تکثیر می‌شود و هر روز فضایی که اشغال می‌کند دو برابر می‌شود. ۴۸ روز طول می‌کشد تا استخر به طور کامل با نیلوفرهای آبی پوشانده شود. چند روز طول می‌کشد تا نیمی از استخر پوشانده شود؟ تا جواب‌ را ننوشتی ادامه مطلب را نخوان.◊»

«برای این سوال یک جواب حسی وجود دارد و یک جواب درست، اول جواب حسی و سریع به ذهن می‌رسد. ۲۴ روز، اما غلط است، جواب درست ۴۷ روز است، آیا به سوال درست جواب دادی؟◊»

«فکر کردن خسته‌کننده‌تر از حس کردن است. بررسی‌های منطقی، به نسبت واگذاری چنین مسائلی به حس، نیازمند عزم بیشتری است. به بیان دیگر افراد احساسی تمایل کمتری به بررسی دارند.◊»

«اگر از خودت راضی نیستی و می‌خواهی آن را بهتر کنی، با ساده‌ترین سوال‌های منطقی هم نقادانه برخورد کن. هر چیزی که پذیرفتی به نظر می‌رسد درست نیست. جواب‌های ساده‌ای را که به ذهنت خطور می‌کند، رد کن. سپس یکبار دیگر تلاش کن.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۷دی
با احتیاط حمل شود

با احتیاط حمل شود

چند سال پیش با دوستی آشنا شدم که از نظر من داشت مسیر اشتباهی را می‌رفت، در اولین فرصت اطرافیانش را تغییر دادم، آدم‌های جدید خیلی جلوتر ازش بودن و طرز فکر و بینش متفاوتی داشتند، اوایل احساس خوبی نداشت ولی من مدام بهش می‌گفتم تو خیلی باهوش هستی و استعداد‌های زیادی داری، در حالیکه شاید این طوری هم نبود، اوایل کارم خیلی سخت بود چون مجبور بودم خودم خیلی چیزها را بهش یاد بدم ولی بعد از مدتی که شروع کردم به تصویر‌سازی از آینده‌‌اش و ساختن یک دنیای هیجان‌انگیز، شرایط کمی تغییر کرد، دیگه خودش حرکت می‌کرد، یاد می‌گرفت، یه جورایی میشه گفت بهش یاد داده بودم چطوری باید یاد بگیره، بعد از مدتی دیگه عقب‌تر از کسی نبود و نسبت به آدم‌های گذشته‌ی زندگیش جلوتر بود، چون انتظاراتش را تغییر داده بودم.

۶دی
چرا چیزهای کوچک بزرگ جلوه می‌کنند؟

چرا چیزهای کوچک بزرگ جلوه می‌کنند؟

«وزن متوسط کارمندان یک شعبه را در نظر بگیریم، به جای بررسی هزار شعبه، فقط دو تا را بررسی می‌کنیم، یک شعبه‌ی بسیار بزرگ و یک شعبه‌ی بسیار کوچک. شعبه‌ی بزرگ هزار کارمند دارد و شعبه‌ی کوچک فقط دو کارمند. وزن متوسط در شعبه‌ی بزرگ‌تر به وزن متوسط کل جامعه میل می‌کند، مثلا حدود ۷۸ کیلوگرم. مستقل از این که چه کسی استخدام یا اخراج می‌شود، این مقدار تغییر عمده‌ای نخواهد کرد. اما قضیه در مغازه‌ی کوچک فرق می‌کند. در چنین مواردی، تپل یا استخوانی بودن همکار مدیر فروشگاه تغییر چشمگیری در وزن متوسط ایجاد خواهد کرد. چیزی که با آن آشنا شدید همان قانون اعداد کوچک است◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۵دی
چه درد خوبی

چه درد خوبی

گاهی توی زندگیم به آدم‌هایی بر می‌خورم که کلی زمان گذاشتن مثلا دکتر شدن، یا زمان و زحمت زیادی کشیدن برنامه‌نویس شدن و …، خیلی هم بهش افتخار می‌کنند، چون زحمت زیادی براش کشیدن، در کنارش هم راضی نیستن و حاضر نیستن چیزی که با این زحمت به دست آوردن را کنار بزارن و کار دیگه‌ای شروع کنند، به خصوص کارهایی که شاید به دست آوردن‌شون اونقدر‌ها هم تلاش و زحمت نیاز نداشته باشه و اثرش در زندگی‌شون خیلی بیشتر باشه، من خودم به شخصه بعضی از کارهایی که بهشون افتخار هم می‌کنم به کسی توصیه نمی‌کنم انجامش بدن، چون به نظرم نمی‌صرفه، باید تلاش کنیم اسیر توجیه تلاش نشیم.

۳دی
اگر دشمن داری، به او اطلاعات بده

اگر دشمن داری، به او اطلاعات بده

من به شخصه آدمی هستم که حوصله‌ی شنیدن اطلاعات اضافی راجع به هیچ موضوعی را ندارم، به خصوص اگر به موضوعی مرتبط باشه که بخواهم درباره‌ی آن تصمیمی هم بگیرم، البته هیچ ارتباطی با مشورت گرفتن نداره، برای مثال وارد یک رستورانی شدم، از قبل پرسیدم کجا باید برم و بهترین غذای اونجا که دوست دارم چی هست، بعد پیشخدمت میاد سر میز و شروع میکنه به داستان تعریف کردن، اینقدر اطلاعات درباره‌ی غذاهای مختلف میده که آدم یادش میره برای چی اومده اونجا، آخرین بار هم چند روز پیش شیراز برای من اتفاق افتاد، اینقدر عصبانی شدم آخرش که تصمیم گرفتم از رستوران برم بیرون، یا درباره انتخاب رشته‌ی دانشگاه، تصمیماتی که در شرکت می‌گیرم و …، کلا با هر اطلاعاتی که سرعت تصمیم‌گیری من را کم کنه مشکل دارم.

۲دی
چگونه میانگین ضریب هوشی دو ایالت را افزایش دهیم؟

چگونه میانگین ضریب هوشی دو ایالت را افزایش دهیم؟

سال اول راهنمایی دو تا همکلاسی داشتم به نام‌های محمد و فرهاد که از شاگردان ممتاز مدرسه بودن، سه‌تایی خیلی دوست شده بودیم و خوش میگذشت تا اینکه امتحانات ثلث اول به پایان رسید و مدیر مدرسه تصمیم گرفت ما سه نفر را از هم جدا کنه، من موندم اول الف، محمد رفت اول ب و فرهاد هم اول ج، یکی از دلایلی که مدیر تصمیم گرفته بودید چنین کاری را انجام بده این بود که بعد از امتحانات ثلث اول میانگین نمرات کلاس اول الف از دو کلاس دیگه بیشتر شده بود، با یک جا‌به‌جایی ساده میانگین نمرات دو کلاس دیگر را بالا آورد و تا حدی نزدیک به هم شدن، اون زمان خیلی از دستش ناراحت شده بودیم ولی امروز که از دور نگاه می‌کنم، فلسفه‌ی جالبی داشت کارش، بدون اینکه دانش‌آموز دیگه‌ای به مدرسه اضافه بشه و معدل کل مدرسه تغییری کنه، میانگین نمرات کلاس‌ها نزدیک هم شد و فکر می‌کنم جلوی اعتراض خانواده‌ی بچه‌هایی که در دو کلاس دیگه بودن را گرفته بود.

۱دی
اگر چیزی برای گفتن نداری، چیزی نگو

اگر چیزی برای گفتن نداری، چیزی نگو

خیلی وقت‌ها که مجبور میشم در بعضی از جلسات شرکت کنم به تمام معنی کلمه حوصلم سر میره، یک سری آدم مشغول حرف زدن پیرامون مسائلی هستند که هیچ ربطی به جلسه نداره و ما مجبوریم گاهی با لبخندی تلخ و ملیح اونها رو همراهی کنیم، جدا چه کاریه وقتی حرفی برای گفتن نداریم حرف بزنیم، گاهی نوشتن چند خط هم برای رسوندن منظورمون به مخاطب کافیه ولی از اونجایی که باید ما در بلاگ‌مون مطالب علمی و سرشار از علم و دانش بنویسم، باید پرش کنیم از چرت و پرت و کلمات قلبمه و سلمبه تا دانش خودمون رو به رخ کسانی بکشونیم که فکر می‌کنند از ما کمتر می‌دونند، چند وقت پیش مطلبی از یکی از دوستان می‌خوندم درباره اینکه چطور کتاب‌خوان شویم، یک پاراگراف درباره‌ی این نوشته بود که چطوری در دستشویی کتاب بخونیم! من موندم واقعا چه لزومی داره آدم در دستشویی کتاب بخونه! اصلا مگه قراره چقدر اونجا بمونیم که فرصت کنیم کتاب هم بخونیم، سوال جذاب‌ترش برای من این بود که اونجا برای کار خاصی مراجعه می‌کنیم، چطوری چند تا کار را میرسیم با هم انجام بدیم، بگذریم، به نظرم می‌تونست بنویسه برای کتاب‌خون شدن کافیه یک کتاب از قفسه‌ی کتابت برداری و شروع کنی به خوندنش و تا تمام نشده نزارش روی زمین یا از خودت دورش نکن، به نظرم همین قدر ساده است، «سادگی در قله‌ی یک سفر طولانی و رنج‌آور است، نه در نقطه‌ی آغازش◊»، در کل اگر چیزی برای گفتن نداری، چیزی نگو.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۳۰آذر
شکست پشت شکست

شکست پشت شکست

آذر ماه سختی بود، نه اینکه بقیه‌ی ماه‌ها گل و بلبل بوده باشه، به نسبت چیزی که تو ذهنم ازش متصور بودم خیلی سخت‌تر بود، پر بود از برنامه‌ریزی‌های نصفه و نیمه، برنامه‌ریزی‌هایی که به خاطر برخی از مشکلات عمر مفیدشون به یک روز هم نمی‌رسید، یه جورایی شکست پشت شکست، البته خیلی اعتقادی به موفقیت و شکست ندارم برای اینکه مفهوم رو خوب منتقل کنم از این واژه‌ها استفاده می‌کنم، بگذریم، تنها کاری که طبق برنامه و با سختی انجامش دادم، نوشتن پست بلاگ به ازای روزهای ماه بود، تونستم با هر زحمتی ۳۰ تا پست بلاگ بنویسم، تصمیمات سختی باید می‌گرفتم، از یکی از پروژه‌هایی که خیلی دوستش داشتم آمدم بیرون، میشه گفت گاهی آدم مجبور میشه تصمیماتی بگیره که فراموش کردنشون خیلی سخت هست ولی بدون شک باعث میشه تمرکز بیشتری روی اهداف مهم‌تری داشته باشم، روزهای عجیب و سختی را طی می‌کنم، به طوری که تا به حال تجربه نکرده بودم ولی باید موند و جنگید.

۲۸آذر
اگر استاد دانشگاه بودم،…

اگر استاد دانشگاه بودم،…

یکی از کارهای مورد علاقه‌ی من در زندگی یادگیری و انتقال چیزهایی که یاد می‌گیرم به دیگران هست، هر وقت برای انجام کاری وارد مغازه، فروشگاه، کافی‌شاپ، رستوران، سازمان و … میشم، سعی می‌کنم اول خیلی خوب نگاه کنم، به ساختارها، آدم‌ها، چیدمان و …، اگر فرصت مناسبی داشته باشم و کاری که قرار هست انجام بدم زمان‌بر باشه، خوب گوش میدم، به حرف‌هایی که بین آدم‌ها زده میشه، بعد سعی می‌کنم داده‌هایی که در اون فرصت کم به دست آوردم را تحلیل کنم و زمانیکه در حال خروج از اونجا هستم، با خودم میگم اگر من مدیر اینجا بودم، ساختارم را به این شکل تغییر می‌دادم، چیدمان را این طوری می‌چیدم و این افراد را اخراج می‌کردم و به اونایی که موندن هم سعی می‌کردم این آموزش‌ها را بدم و در آخر پیش‌بینی هم برای خودم می‌کنم، که مثلا تا چند ماه، یا چند سال آینده اینجا با همین وضعیت چه اتفاقی براش میافته و به کجا میرسه، دفعه‌ی بعد که مراجعه می‌کنم، کلی چیز جدید یاد می‌گیرم، مثلا می‌بینم یکی از اون آدم‌هایی که اگر من مدیر بودم اخراجش می‌کردم دیگه اونجا کار نمی‌کنه، یا مثلا وضعیت اونجا خیلی بهتر شده و من پیش‌بینی غلطی داشتم، یا اینکه اصلا دیگه چنین جایی وجود خارجی نداره و تعطیل کردن، خیلی کار جالبی هست برای من. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)