یادداشت ها

۳۰شهر

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

یاش به خیر وقتی راهنمایی بودیم و مهر می رفتیم مدرسه اولین موضوع درس انشا مون این بود، «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»، نمی دونم چرا با وجود کلیشه ای بودن این موضوع من خیلی دوستش داشتم، شاید دوست داشتم درباره این که تابستون چه کارهایی کردم برای دیگران توضیح بدم، نمی دونم، من ازجمله آدم هایی بودم که هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم، البته یه مدت یه چیزایی می نوشتم، از وقتی مامانم چند تا شون رو خوند و به روم نیاورد ولی مدام توی حرف هاش تیکه هایی بود که کاملا مشخص بود که اونها رو خونده منم دیگه ننوشتم، چه کاری بود، رفتم سمت وبلاگ نویسی، اون موقع هم زیاد نمی نوشتم و بیشتر کپی بود. ادامه مطلب »

۲۹شهر

سر کلاس با کیارستمی

توی یک مجتمع تجاری بزرگ داشتیم قدم می زدیم، بین اون همه وسایل لوکس و لباس و چیزهای دیگه، اون هم توی طبقه آخر چشم مون افتاد به یک کتاب فروشی، از اونجایی که کتاب آدم رو جذب می کنه، رفتیم داخل فروشگاه، انصافا بزرگ و شیک بود و در کنار کتاب هاش کلی هم لوازم التحریر خوب و قشنگ داشت، همین طوری داشتم لا به لای کتاب ها قدم می زدم و عنوان ها رو می خوندم که چشمم افتاد به این کتاب، «سر کلاس با کیارستمی»، من اصلا شناختی روی این آدم نداشتم و فقط شنیده بودم کارگردان بوده و بعد از مرگ اش هم بیشتر تصاویری که دوست خوبم تورج صابری وند در اینستاگرام اش از ایشون میذاشت می دیدم. ادامه مطلب »

۲۸شهر

برای آینده برنامه ریزی کردم!

چند روز پیش تنها بودم و بی حوصله با خودم فکر می کردم چطوری خودم رو از این تنهایی در بیارم، چند تا کار نیمه تمام هم داشتم و به این تنهایی نیاز داشتم، با خودم گفتم میرم کافه این طوری هم تنها نیستم و هم هستم، سریع وسایل رو جمع و جور کردم و داخل کیف گذاشتم و رفتم نشستم توی کافه، خلوت بود، لپ تاپم رو باز کردم، هندزفری رو بهش وصل کردم و یک موسیقی ملایم گذاشتم تا بتونم باهاش بنویسم، قبل از اینکه شروع کنم و ادامه مطالب قبلیم رو بنویسم، منتظر شدم تا کافه من منو رو بیاره، چون می دونستم همیشه این کار و می کنه، نمی خواستم وقتی شروع می کنم کسی تمرکزم رو به هم بزنه، چند دقیقه بعد منو رو آورد و من سریع بهش گفتم چی می خوام و رفت. ادامه مطلب »

۲۷شهر

چرا باید هر روز بنویسم؟

امروز داشتم با خودم دعوا می کردم که چرا باید هر روز بنویسم، چرا مثلا یک روز در میون ننویسم، بعد یک حسی درونم جواب خودم رو داد و گفت که بعدش هم دو روز در میون بنویسی، بعد سه روز در میون، بعد هر هفته و بعد هم ماه ها ننویسی، دیدم دقیقا با خودم دعوا می کنم که به همچین جوابی برسم، راستش اولین باری بود که اینقدر سریع جواب خودم رو می دادم، اعتقاد ندارم برای انجام کاری باید خودم رو در بند بکشم یا به خودم عذاب بدم، شروع کردم به فکر کردن، باید بازی طراحی می کردم تا دیگه یک کار ملال آور رو هر روز انجام ندم، باید به یکی از لذت بخش ترین کارهای زندگیم تبدیل اش می کردم، اولش با دوستی شروع کردم، دو تا مطلب نوشت و رها کرد ولی من مقاومت کردم. ادامه مطلب »

۲۵شهر

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است

دیشب خوندن کتابی رو شروع کردم که شاید در چند روز دیگه معرفی اش کنم، به صفحه ای از اون رسیدم که درباره ملیت، دولت ها و انسان ها صحبت می کرد، نمی خوام درباره محتوای اون کتاب چیزی بنویسم چون بعدا پیشنهاد میدم حتما بخونیدش، فقط می خوام درباره چیزهایی که تو ذهنم پیرامون این موضوع از قبل شکل گرفته بنویسم، من کل سی سال زندگیم رو ایران بودم و جاهای دیگه ای از دنیا رو ندیدم، دوست دارم برای درک خیلی از موضوعات زندگیم در آینده ای نه چندان دور سفرهایی را به اقصی نقاط دنیا داشته باشم و با مردم سایر کشورها هم آشنا بشم، ولی چیزهای کلی تو ذهنم از قبل بوده که احساس می کنم بیشتر به واقعیت نزدیک هست. ادامه مطلب »

۲۴شهر

کمی بیشتر فکر کنیم!

خیلی وقته دارم به مردم فکر می کنم که واقعا چرا اینقدر عجله دارند! امروز وقتی داشتم توی پیاده رو قدم می زدم، خیلی به مردم دقت می کردم، اکثر اونها با سرعت بالایی حرکت می کردند و قیافه های عبوس و ابروهای در هم کشیده ای داشتند، حتی وقتی می خواستم سوار اتوبوس بشم، با وجودیکه چندین اتوبوس پشت سر هم توقف می کرد و اکثرا صندلی خالی داشتند، به محض باز شدن درها چنان هُل می دادن که بی اختیار سوار اتوبوس می شدی، با این تفاوت که تو رو فقط به جلو هل می دادن و زمانیکه راهشون باز می شد، خودشون به سمت یکی از صندلی ها حمله ور می شدند، وقتی درهای اتوبوس بسته شدند، قسمت خنده دار ماجرا نمایان میشد و کسی هم به روی خودش نمی آورد، تنها کسی که سر پا بود من بودم، نه اینکه صندلی خالی وجود نداشت، چرا باز هم بود، به خاطر اینکه هنوز در شک لحظه ورودم به اتوبوس و حرکت بقیه مونده بودم. ادامه مطلب »

۲۲شهر

Monopoly

مُنوپولی که در ایران به نام ایروپولی و روپولی هم شناخته می‌شود، نام یک بازی است که توسط شرکت برادران پارکر و به صورت بسته بندی توسط شرکت هزبرو آمریکا منتشر شده است.

واژه منوپولی از دو واژ منو (به یونانی: mono، به مفهوم تنها) و پولی (به یونانی: poly، به مفهوم فروش) ساخته شده است؛ منوپولی در واژه به معنای انحصارگری است. موضوع بازی منوپولی تلاش بازیکن‌ها برای در دست گرفتن انحصاری خانه‌های خاص در زمین بازی است. به نظر می‌رسد از سال ۱۹۳۵ تاکنون بیش از ۷۵۰ میلیون نفر بازی منوپولی را انجام داده باشند.[۱] ادامه مطلب »

۲۱شهر

حال آدم رو سر میبره!

چند وقت پیش خیلی کلافه شده بودم، کلی کار نصفه نیمه داشتم که به هیچ نتیجه ای نمی رسیدن، یه جورایی اعصابم خورد میشد صبح که بیدار می شدم مجبور بودم بهشون فکر کنم، واقعا سردرگم شده بودم، بعضی از اونها پروژه های کوچیکی نبودن و بعضی هم سرمایه گذار داشتند و به مشکلات خاص خودشون برخورد کرده بودن، یه روز دوستی یک ایمیل به من زد و گفت: «یقین بدون هر پروژه ایی با هر مبلغ سرمایه گذاری که بشه، بیش از حد طول بکشه حال آدم رو سر میبره و دست و دلت به کار نمیره. پس چه بهتر تو چند تا فورس تمومشون کنی». راست می گفت، اوایل که کار رو شروع کرده بودیم، کلی امید و انرژی داشتیم و فکر می کردیم چقدر کار می تونیم انجام بدیم ولی از اونجایی که برنامه ریزی های ما اصولا برخواسته از توانایی های ما و حجم کارها نیست، همش غلط از کار در میومد، از اونجایی هم که چندین و چند پروژه باز داشتیم و هر روز یکی شون دارای اولویت میشد، هیچ وقت، هیچ کدوم پیش نمی رفت و این باعث شده بود، حوصله مون دیگه سر بره و از انجام کارها لذت نبریم چون اصلا نمی دونستیم قراره چی بشه و دنبال چی هستیم و گاهی واقعا نمی دونستیم داریم چی می سازیم. ادامه مطلب »

۲۰شهر

از جدایی ها شکایت می کند

الان دقیقا نزدیک به یک سال هست که مصداق بارز «بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند» هستم، البته از وقتی از خدا جدامون کردن و به زمین هبوط کردیم، سخت غمگین و دلتنگ بودیم، اصلا دلتنگی از همون موقع به وجود اومد، «کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، راستش از وقتی اومدم روی زمین دنبال یکی می گردم باهاش درد دل کنم، یکی که من و بفهمه، درد هام رو درک کنه، «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق»، نمی دونم دنبال چی می گردم، کجا می خوام برم، فقط می دونم از چیزی که می خواستم باشم خیلی دور شدم و از جایی که باید باشم، خسته و غمگین، «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش»، واقعا خیلی سخته آدم احساس کنه گم شده و نمی تونه خودش رو پیدا کنه. ادامه مطلب »

۱۹شهر

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه