یادداشت ها

۲۴شهر

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است

دیشب خوندن کتابی رو شروع کردم که شاید در چند روز دیگه معرفی اش کنم، به صفحه ای از اون رسیدم که درباره ملیت، دولت ها و انسان ها صحبت می کرد، نمی خوام درباره محتوای اون کتاب چیزی بنویسم چون بعدا پیشنهاد میدم حتما بخونیدش، فقط می خوام درباره چیزهایی که تو ذهنم پیرامون این موضوع از قبل شکل گرفته بنویسم، من کل سی سال زندگیم رو ایران بودم و جاهای دیگه ای از دنیا رو ندیدم، دوست دارم برای درک خیلی از موضوعات زندگیم در آینده ای نه چندان دور سفرهایی را به اقصی نقاط دنیا داشته باشم و با مردم سایر کشورها هم آشنا بشم، ولی چیزهای کلی تو ذهنم از قبل بوده که احساس می کنم بیشتر به واقعیت نزدیک هست. ادامه مطلب »

۲۳شهر

کمی بیشتر فکر کنیم!

خیلی وقته دارم به مردم فکر می کنم که واقعا چرا اینقدر عجله دارند! امروز وقتی داشتم توی پیاده رو قدم می زدم، خیلی به مردم دقت می کردم، اکثر اونها با سرعت بالایی حرکت می کردند و قیافه های عبوس و ابروهای در هم کشیده ای داشتند، حتی وقتی می خواستم سوار اتوبوس بشم، با وجودیکه چندین اتوبوس پشت سر هم توقف می کرد و اکثرا صندلی خالی داشتند، به محض باز شدن درها چنان هُل می دادن که بی اختیار سوار اتوبوس می شدی، با این تفاوت که تو رو فقط به جلو هل می دادن و زمانیکه راهشون باز می شد، خودشون به سمت یکی از صندلی ها حمله ور می شدند، وقتی درهای اتوبوس بسته شدند، قسمت خنده دار ماجرا نمایان میشد و کسی هم به روی خودش نمی آورد، تنها کسی که سر پا بود من بودم، نه اینکه صندلی خالی وجود نداشت، چرا باز هم بود، به خاطر اینکه هنوز در شک لحظه ورودم به اتوبوس و حرکت بقیه مونده بودم. ادامه مطلب »

۲۱شهر

Monopoly

مُنوپولی که در ایران به نام ایروپولی و روپولی هم شناخته می‌شود، نام یک بازی است که توسط شرکت برادران پارکر و به صورت بسته بندی توسط شرکت هزبرو آمریکا منتشر شده است.

واژه منوپولی از دو واژ منو (به یونانی: mono، به مفهوم تنها) و پولی (به یونانی: poly، به مفهوم فروش) ساخته شده است؛ منوپولی در واژه به معنای انحصارگری است. موضوع بازی منوپولی تلاش بازیکن‌ها برای در دست گرفتن انحصاری خانه‌های خاص در زمین بازی است. به نظر می‌رسد از سال ۱۹۳۵ تاکنون بیش از ۷۵۰ میلیون نفر بازی منوپولی را انجام داده باشند.[۱] ادامه مطلب »

۲۰شهر

حال آدم رو سر میبره!

چند وقت پیش خیلی کلافه شده بودم، کلی کار نصفه نیمه داشتم که به هیچ نتیجه ای نمی رسیدن، یه جورایی اعصابم خورد میشد صبح که بیدار می شدم مجبور بودم بهشون فکر کنم، واقعا سردرگم شده بودم، بعضی از اونها پروژه های کوچیکی نبودن و بعضی هم سرمایه گذار داشتند و به مشکلات خاص خودشون برخورد کرده بودن، یه روز دوستی یک ایمیل به من زد و گفت: «یقین بدون هر پروژه ایی با هر مبلغ سرمایه گذاری که بشه، بیش از حد طول بکشه حال آدم رو سر میبره و دست و دلت به کار نمیره. پس چه بهتر تو چند تا فورس تمومشون کنی». راست می گفت، اوایل که کار رو شروع کرده بودیم، کلی امید و انرژی داشتیم و فکر می کردیم چقدر کار می تونیم انجام بدیم ولی از اونجایی که برنامه ریزی های ما اصولا برخواسته از توانایی های ما و حجم کارها نیست، همش غلط از کار در میومد، از اونجایی هم که چندین و چند پروژه باز داشتیم و هر روز یکی شون دارای اولویت میشد، هیچ وقت، هیچ کدوم پیش نمی رفت و این باعث شده بود، حوصله مون دیگه سر بره و از انجام کارها لذت نبریم چون اصلا نمی دونستیم قراره چی بشه و دنبال چی هستیم و گاهی واقعا نمی دونستیم داریم چی می سازیم. ادامه مطلب »

۱۹شهر

از جدایی ها شکایت می کند

الان دقیقا نزدیک به یک سال هست که مصداق بارز «بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند» هستم، البته از وقتی از خدا جدامون کردن و به زمین هبوط کردیم، سخت غمگین و دلتنگ بودیم، اصلا دلتنگی از همون موقع به وجود اومد، «کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، راستش از وقتی اومدم روی زمین دنبال یکی می گردم باهاش درد دل کنم، یکی که من و بفهمه، درد هام رو درک کنه، «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق»، نمی دونم دنبال چی می گردم، کجا می خوام برم، فقط می دونم از چیزی که می خواستم باشم خیلی دور شدم و از جایی که باید باشم، خسته و غمگین، «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش»، واقعا خیلی سخته آدم احساس کنه گم شده و نمی تونه خودش رو پیدا کنه. ادامه مطلب »

۱۸شهر

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود. ادامه مطلب »

۱۶شهر

برنامه ها را بر اساس تمرکز طراحی کنیم.

گویا بی خوابی شدیدی زده به سرم امشب و قرار نیست بخوابم، خیلی دوست داشتم صبح زود بیدار بشم و شروع کنم به کار کردن ولی الان ساعت ۲:۱۳ دقیقه است و من نمی تونم بخوابم به خاطر حجم زیاد فکرهایی که مدام توی سرم می چرخند، مهم نیست، با خودم گفتم چه کار کنم که این تهدید رو به فرصتی برای خودم تبدیل کنم، بهترین چیزی که به ذهنم خطور کرد، نوشتن بود، می خوام درباره تمرکز و اسرار خودم و شاید شما به عدم تمرکز بنویسم، بعد از ماه ها بی برنامگی از ۹ شهریور سعی کردم برنامه جدیدی رو در پیش بگیرم، حالا چرا از نهم؟ چون فقط می خواستم نه از شنبه شروع کرده باشم، نه از یکم و نه از هیچ مناسبت دیگه ای، همین طوری بی خودی، این اتفاق رو دوست دارم. ادامه مطلب »

۱۴شهر

یک ساعت زنگوله دار

شب ها منم مثل خیلی های دیگه با گوشی میرم توی رختخواب، قبل از خواب به جای کتاب خوندن توی شبکه های اجتماعی چرت و پرت پرسه می زنم و محتویات چرند و پرندشون رو مرور می کنم بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنم، این کار به یک سرگرمی احمقانه تبدیل شده بود که گاهی ساعت ها زمان رو از من می دزدید و هیچ سودی عاید من نمی شد، علاوه بر این میشه گفت اعتیاد شدید هم پیدا کرده بودم و این موضوع باعث بدخوابی و بی خوابی من شده بود، البته چون شب ها دلتنگی سراغ من میومد برای فرار از اون مجبور بودم که به همچین چیزهایی پناه ببرم، چند شب پیش تصمیم گرفتم این مشکل رو تا حدی حل کنم. ادامه مطلب »

۱۳شهر
تنویر

برای مدتی باید رهایش کنیم

امروز قرار بود برای کاری محتوایی آماده کنم، لپ تاپم رو باز کردم و شروع کردم به جست و جو کردن و تب باز کردن، بعد از چند ساعت که نگاهم به تب هایی که باز کرده بودم جلب شد ترسیدم، شروع کردم به بستن تب ها، جالب این جا بود که بعد از خوندن اون همه مقاله و مطلب و … هنوز چیزی به ذهنم نرسیده بود و یا بهتر بگم هیچ کدوم نظرم رو جلب نکرد، احساس می کردم من دنبال چیزهایی که اینها هستند نیستم، چیزی هم که می خواستم بین اونها نبود، پس پشت سر هم شروع کردم به بستن تب ها و بعد از اینکه خیالم راحت شد و آخریش رو هم بستم از پشت میز بلند شدم و انگار نه انگار که قرار بود من چیزی بنویسم. ادامه مطلب »

۱۲شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه