یادداشت ها

۱۸دی
بی‌خیال جدیدترین‌ها شو

بی‌خیال جدیدترین‌ها شو

دوران بچگی ما خیلی با نسل‌های بعد از ما متفاوت بود، دوران بعد از جنگ، دوران واقعا سختی بود، من همیشه دو منزل از بچه‌های کوچه عقب بودم، البته نه در تمام زمینه‌ها، بیشتر جاهایی که پول زیادی می‌طلبید، مثل دوچرخه، موبایل و …. ، در باقی موارد من جلوتر بودم، این موضوع همیشه باعث ناراحتی من بود، تا اینکه شروع کردم به کار کردن، فکر می‌کنم بیست سالم بود که رفتم برای خودم لپ‌تاپ خریدم، گرون‌ترین لپ‌تاپی که اون زمان میشد خرید، اصلا برام مهم نبود، خرید اولین گوشی لمسی هم هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، HTC مدل دیاموند بود، پشت شیشه‌ی مغازه‌ای دیدم و دلم خواست، وقتی رفتم داخل گفتم آقا این گوشی چند، نگاهی بهم انداخت و فقط گفت گرونه، من هم بهش گفتم قیمتش رو پرسیدم ازتون یادم میاد گفت، هفتصد و شصت هزار تومان، اون موقع پول خیلی زیادی بود و من هم بهش گفتم می‌خوامش، خیلی با تعجب بهم نگاه می‌کرد، بعد از اون تمام گوشی‌های بعدی زندگیم هم ازش خریدم. ادامه مطلب »

۱۷دی
عقاب

امروز و هنوز هم یادمه،…

سال‌ها پیش داشتم توی آسمون برای خودم پرواز می‌کردم که نظرم رو یک بچه فیل به خودش جلب کرد اومدم روی زمین، کنارش نشستم، باهاش کلی حرف زدم، به نظر خوشحال نمیومد، ازم خواست بیشتر کنارش بمونم، اینقدر که دیگه دیر وقت شده بود، دیگه باید می‌رفت ولی دلش نمی‌خواست بره، بهش قول دادم فردا باز به دیدنش برم، فرداهای زیادی به دیدنش رفتم، از بالا همیشه مواظبش بودم، دیگه خیلی آسمون نبودم، بیشتر زمانم رو روی زمین سپری می‌کردم، با خودم می‌گفتم بزرگ میشه، قوی میشه، اون روی زمین با شکوه راه میره و من توی آسمون، رویاهای جالبی توی ذهنم باهاش می‌ساختم، حالش خیلی خوب نبود، یک روز بهش گفتم تو با تمام فیل‌هایی که توی زندگیم دیدم فرق داری، خندید و گفت من هیچ فرقی با بقیه ندارم، حتی بقیه از من بهتر هستند، بهش گفتم تو یک فرق اساسی داری، بهم گفت چی؟ بهش گفتم تو فیل صورتی هستی، بقیه‌ی فیل‌ها صورتی نیستند، براش جالب بود، واقعا فکر می‌کرد فیل صورتی هست، این موضوع بهش کمک کرد احساس بهتری داشته باشه، تلاش بیشتری بکنه، فرداهای زیادی گذشت، دو هزار و دویست روز روی زمین کنارش موندم. ادامه مطلب »

۱۵دی
چرا باید کشتی‌های خود را آتش بزنید؟

چرا باید کشتی‌های خود را آتش بزنید؟

«ما همواره می‌خواهیم در آن واحد کارهای زیادی بکنیم، از هیچ امکانی نمی‌گذریم و می‌خواهیم تمام گزینه‌ها را همزمان در اختیار داشته باشیم. اما این امر به سادگی می‌تواند موفقیت ما را نابود کند. باید یاد بگیریم درها را ببندیم. یک راهکار تجاری باید به طور ویژه در مورد چیزهایی باشد که نباید درگیرشان شد. استراتژی زندگی خود را مثل استراتژی یک شرکت بنویس: کارهایی را که نباید در زندگی بکنی بنویس. به بیان دیگر، تصمیم‌های حساب‌‌شده‌ای بگیر تا برخی چیزها را کلا نادیده بگیری و وقتی شرایطش پیش آمد، طبق لیست نباید‌هایت رفتارکن. این کار نه تنها تو را از افتادن در گرفتاری حفظ می‌کند، بلکه زمان تفکر زیادی هم برایت نگه می‌دارد. یک بار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر که سراغ چه چیزهایی، حتی اگر فرصتش بود، نروی. بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتی اگر به نظر برسد چرخاندن دسته‌ی در بسیار ساده است.◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۱۴دی
برای خودت بدعت‌گذار باش

برای خودت بدعت‌گذار باش

طی سال‌های گذشته یاد گرفتم خیلی به مشاهدات درونی خودم متکی نباشم، چون خیلی وقت‌ها تصویر نادرستی از آینده برای من ایجاد می‌کنند، البته قسمت بدترش این هست که حس برتری، خفن‌ بودن و … هم در من شدیدا ایجاد می‌کنند، این باعث میشه از زوایای درستی به مسائل نگاه نمی‌کنم، برای همین بعد از مدتی باید منتظر شکست‌های سنگینی باشم، جالب اینجاست وقتی میرم توی دیوار با خودم میگم چرا؟ جدیدا به شدت با خودم مخالفت می‌کنم، خودم رو به یک مبارزه‌ی تمام عیار دعوت می‌کنم و از زوایای مختلف به خودم حمله می‌کنم، اگر تونست من را شکست بده، حرفش رو قبول می‌کنم، اگر شکست خورد مطمئن میشم نباید چنین تصمیمی بگیرم و چنین مسیری انتخاب کنم.

۱۳دی
چرا تو برده‌ی احساسات خودت هستی؟

چرا تو برده‌ی احساسات خودت هستی؟

ده سال پیش وقتی به من می‌گفتند بریم سفر؟ احساساتم فوران می‌کرد و سریع با خودم می‌گفتم نکات مثبت سفر کردن خیلی بیشتر از نکات منفی آن هست و با سرعت می‌گفتم بریم، ولی این روزها دیگه با این سرعت تصمیم نمی‌گیرم، چون تجربه‌ی سفرهای زیادی را دارم و برای من نکات مثبت و منفی سفر به یک اندازه است و اگر با منطقم به نتیجه نرسم که من باید به این سفر بروم یا نه! میشه گفت غیرممکن هست برم سفر، ولی همچنان مشکل تصمیمات احساسی را دارم به خصوص در حوزه‌هایی که تجربه‌ی زیادی ندارم، برای همین سوال «در مورد این چه طور فکر می‌کنم؟» را با «در مورد این چه حسی دارم» جا‌به‌جا می‌کنم.

۱۱دی
کار داوطلبانه برای پرنده‌هاست

کار داوطلبانه برای پرنده‌هاست

این بخش از کتاب را خیلی دوست داشتم، چون همیشه سعی کردم همین مدلی فکر کنم، چند سالی هست بعضی از دوستانم عازم مناطق محروم می‌شوند تا با ساختن، مدرسه، حمام، کتابخانه و … کمکی کرده باشند، ولی من خیلی علاقه‌مند به این سبک کاری نبودم، چون از نظر خودم اگر پانزده روز از زمانم را صرف این کار کنم بتونم در بهترین حالت مثلا یک دیوار بچینم، درحالیکه همین کار را یک بنای ماهر می‌تونه در دو یا سه روز با بهترین کیفیت انجام بده و من هم در مدت پانزده روز می‌تونم مثلا پول ۳۰ روز یک بنا را در بیارم، پس شاید منطقی‌تر باشه من کار خودم را انجام بدم و معادل پول پانزده روز را اهدا کنم، این طوری هم دیوارهای بیشتری کشیده میشه اونم توسط آدم‌های ماهرتری، هم برای اون بنا بازار درست شده، هم پولی اضافه‌تر وجود داره که می‌تونند باهاش کارهای تاثیرگذارتری هم بکنند. البته این به این معنی نیست که دوست ندارم چنین کارهایی بکنم، ولی راستش اگر انجام میدم صرفا به خاطر خودخواهی خودم هست چون دوست دارم و به اون احساسی که در من ایجاد میشه نیاز دارم، برای همین در بیشتر مواقع سعی می‌کنم مالی یا با کار و تخصص خودم کمک کنم.

۱۰دی
چه‌طور یک شارلاتان را رسوا کنیم؟

چه‌طور یک شارلاتان را رسوا کنیم؟

در دوران دبیرستان عاشق مجله بودم، تا دلتون بخواد هم می‌خریدم، یکی از ستون‌های جذابش هم طالع بینی بود، هر وقت اون قسمت را می‌خوندم لذت می‌بردم و با خودم می‌گفتم چقدر جالب، دقیقا همین طوری هست، جالب اینجاست که همیشه هم قسمت‌های مرتبط با ماه تولد خودم رو فقط می‌خوندم، تا اینکه یک بار کنار دوستم نشسته بودم و بهش گفتم می‌خوای طالع تو هم بخونم؟ استقبال کرد و اونم گفت چه جالب، دقیقا همین طور هست، ولی من خیلی رفتم توی فکر و شروع کردم طالع‌بینی بقیه را هم خوندم، جالب بود، چون تمام دوازده ماه در مورد من صدق می‌کرد، تو آدم باهوشی هستی، تو فرصت‌های زیادی در زندگی داری، تو رویاهای بزرگی داری، تو خانواده خوبی داری، انصافا طرف غیب گفته بوده به تنهایی، از اون به بعد صرفا برای فان هر از چند گاهی می‌خوندم و می‌خندیدم.

۹دی
سرعت‌گیر در مقابل شماست!

سرعت‌گیر در مقابل شماست!

«استخری داریم که در آن نیلوفرهای آبی رشد می‌کند، گل‌ها سریع تکثیر می‌شود و هر روز فضایی که اشغال می‌کند دو برابر می‌شود. ۴۸ روز طول می‌کشد تا استخر به طور کامل با نیلوفرهای آبی پوشانده شود. چند روز طول می‌کشد تا نیمی از استخر پوشانده شود؟ تا جواب‌ را ننوشتی ادامه مطلب را نخوان.◊»

«برای این سوال یک جواب حسی وجود دارد و یک جواب درست، اول جواب حسی و سریع به ذهن می‌رسد. ۲۴ روز، اما غلط است، جواب درست ۴۷ روز است، آیا به سوال درست جواب دادی؟◊»

«فکر کردن خسته‌کننده‌تر از حس کردن است. بررسی‌های منطقی، به نسبت واگذاری چنین مسائلی به حس، نیازمند عزم بیشتری است. به بیان دیگر افراد احساسی تمایل کمتری به بررسی دارند.◊»

«اگر از خودت راضی نیستی و می‌خواهی آن را بهتر کنی، با ساده‌ترین سوال‌های منطقی هم نقادانه برخورد کن. هر چیزی که پذیرفتی به نظر می‌رسد درست نیست. جواب‌های ساده‌ای را که به ذهنت خطور می‌کند، رد کن. سپس یکبار دیگر تلاش کن.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۷دی
با احتیاط حمل شود

با احتیاط حمل شود

چند سال پیش با دوستی آشنا شدم که از نظر من داشت مسیر اشتباهی را می‌رفت، در اولین فرصت اطرافیانش را تغییر دادم، آدم‌های جدید خیلی جلوتر ازش بودن و طرز فکر و بینش متفاوتی داشتند، اوایل احساس خوبی نداشت ولی من مدام بهش می‌گفتم تو خیلی باهوش هستی و استعداد‌های زیادی داری، در حالیکه شاید این طوری هم نبود، اوایل کارم خیلی سخت بود چون مجبور بودم خودم خیلی چیزها را بهش یاد بدم ولی بعد از مدتی که شروع کردم به تصویر‌سازی از آینده‌‌اش و ساختن یک دنیای هیجان‌انگیز، شرایط کمی تغییر کرد، دیگه خودش حرکت می‌کرد، یاد می‌گرفت، یه جورایی میشه گفت بهش یاد داده بودم چطوری باید یاد بگیره، بعد از مدتی دیگه عقب‌تر از کسی نبود و نسبت به آدم‌های گذشته‌ی زندگیش جلوتر بود، چون انتظاراتش را تغییر داده بودم.

۶دی
چرا چیزهای کوچک بزرگ جلوه می‌کنند؟

چرا چیزهای کوچک بزرگ جلوه می‌کنند؟

«وزن متوسط کارمندان یک شعبه را در نظر بگیریم، به جای بررسی هزار شعبه، فقط دو تا را بررسی می‌کنیم، یک شعبه‌ی بسیار بزرگ و یک شعبه‌ی بسیار کوچک. شعبه‌ی بزرگ هزار کارمند دارد و شعبه‌ی کوچک فقط دو کارمند. وزن متوسط در شعبه‌ی بزرگ‌تر به وزن متوسط کل جامعه میل می‌کند، مثلا حدود ۷۸ کیلوگرم. مستقل از این که چه کسی استخدام یا اخراج می‌شود، این مقدار تغییر عمده‌ای نخواهد کرد. اما قضیه در مغازه‌ی کوچک فرق می‌کند. در چنین مواردی، تپل یا استخوانی بودن همکار مدیر فروشگاه تغییر چشمگیری در وزن متوسط ایجاد خواهد کرد. چیزی که با آن آشنا شدید همان قانون اعداد کوچک است◊»

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)