آغازها

۲۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۶): تولد دوازده

امروز بعد از چندین ماه که هیچ مسئولیت رسمی در هیچ شرکتی نداشتم با به دنیا اومدن «دوازده» باز داستان جدیدی رو شروع کردم، می دونم که این داستان شبیه هیچ کدوم از داستان های قبلی نخواهد بود، پر از چالش و هیجان و استرس و …، احساس عجیبی داشتم، اولش خیلی خوشحال بودم ولی بعد از اینکه نشستم روی صندلی تا کارهای جدید رو شروع کنم دلم پر شد از استرس و اضطراب، وقتی آینده رو برای خودم ترسیم می کردم، جاده های پر پیچ و خم مسیری که طراحی کردیم برای رفتن، احساس شادمانی همراه با نگرانی را در من ایجاد می کرد، یکی از خوبی های این دنیا این هست که نمی تونی آخر داستان رو حدس بزنی وگرنه آدم روانی میشد.

۵تیر
لیست کارهای قبل از مرگ

لیست کارهای قبل از مرگم

مدتی هست به خاطر شرایط روحی که توش قرار داشتم و دیدن یک فیلم سینمایی زیاد به مرگ فکر می کردم و با خدا حرف می زدم، آخرش تصمیم گرفتم یک لیست از کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ ام انجام بدم بنویسم و تا جایی که در توانم هست به فکر اجرایی کردنشون باشم، یاد سخنی از امام علی (ع) افتادم که می فرمودند: «برای مؤمن (در شبانه روز) سه ساعت (زمان) وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای وا داشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی آن است»، با خودم گفتم لیست کارهام رو طوری بنویسم که شامل هر سه این موارد باشه. ادامه مطلب »

۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ. ادامه مطلب »

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۱۴آبا

وقتی بال هات و بهت بر می گردونن

می دونید بهترین حس یک عقاب که بال هاش زخمی شده و روی زمین افتاده کی هست؟ وقتی که بعد از مدتی باند پیچی های دور زخم هاش رو باز می کنند و دیگه درد خاصی احساس نمی کنه، آروم بال هاش و باز می کنه و می بنده، احساس می کنه داره خواب می بینه، چون تا چند لحظه پیش اش دیگه امیدی به بهبودی و پرواز نداشته، بارها و بارها این کار و می کنه ببینه خواب هست یا بیدار، آروم آروم تصمیم می گیره پرواز کنه، بال هاشو محکم به هم میزنه، پاهاشو از زمین می کنه و احساس سبکی خاصی را در تمام وجودش حس می کنه، اوج می گیره، همین طور میره بالا، برای لحظاتی احساس شوق و شوری در وجودش پدیدار میشه که می تونه هر کاری را شدنی کنه.

۱مرد

شانس با ما بود

خیلی وقت هست دلم برای همه چیز تنگ شده به خصوص خودم، همون کسی که شب ها توی دنیای خیالی خودش قدم میزد و روز ها در دنیای واقعی در حال تلاش برای به واقعیت تبدیل کردن رویاهاش بود، پس چی شد؟ گاهی قوی ترین آدم ها و حتی منطقی ترین اونها هم وقتی قلبشون با مغزشون درگیر میشه زمین گیر می شوند، متاسفانه ما آدم ها نه محبت کردن بلد هستیم نه جبران محبت دیگران، گاهی اینقدر در خودخواهی های خودمون گیر می کنیم که یادمون میره دیگرانی هم روزی کنار ما بودن و شاید اگر اینجا هستیم کمک های بی چشم داشت دوستانمان در گذشته بوده است.

گاهی خودمون با دست های خودمون شانس رو زندانی می کنیم تا بازی رو ببازیم، به این خیال که چیزهای بهتری به دست بیاریم، در حالیکه شانس با ما بود، وقتی آدم ها گرفتار می شوند حالا به هر دلیل و مشکلی اطرافیان  سعی می کنند با گفتن جملات، بی خیال، ولش کن، تموم شده، این نیز بگذرد، به درک، چه کاریه، حالا مگه چی شده؟ دنیا که تموم نشده و کلی جملات دیگه آدم رو آروم کنند و متاسفانه هیچ وقت حتی سر سوزنی سعی نمی کنند خودشون رو جای شما بگذارند و بعد ببینند حالا می تونند چنین جملاتی را باز تکرار کنند؟! حتی بعضی از مشکلات اینقدر پیچیده هستند که دیگران حتی نمی توانند خودشان را به جای آدم تصور کنند چه برسه به درک موقعیت.

شاید هیچ مشکلی دردناک تر از مشکلات جسمی و مربوط به سلامت انسان نباشه که گاهی جبران ناپذیر هستند و بعد از اون مشکلات روحی که برای مدت طولانی همراه آدم هستند،از تمام این حرف ها که بگذریم، نمی دونم چی شد که امروز تصمیم گرفتم تغییراتی رو شروع کنم، واقعا بعضی از موقعیت های زندگیم به شدت خسته کننده شده اند، نمی خوام از خودم بخوام که چیزی رو رها کنه و یا حتی بهش فکر نکنه چون می دونم در حال حاضر نمی تونه، ولی از خودم می خوام لااقل یه چیزهایی رو بهش اضافه کنه، اگر نمی تونه بلند بشه لااقل نیم خیز بشه، یا حتی یک تکون خیلی کوچیک به خودش بده، به نظرم میشه، یا بهتر بگم باید بشه، شما دوستان هم دعا کنید، شانس با ماست.

۲خرد

با خودم چند چندم

از آخرین باری که مطلب نوشتم بیشتر از بیست روز داره میگذره، با وجودیکه سال جدید رو متفاوت نسبت به سال های گذشته شروع کردم ولی به دلیل عدم برنامه ریزی برای سال جدید دچار سردرگمی هایی هم شدم، دلایل اصلی این کارم درگیریم با بیماری و مشغولیت های فکری که امان از من بریدن و عدم اعتقادم به درست بودن سبک برنامه ریزی که در گذشته داشتم بود، فروردین هر سال رو همیشه به بهترین شکل ممکن سپری می کنم و طبق روال همیشه اردیبهشت دچار سقوط جدی میشم، امسال هم از این قاعده مستثنی نبود، البته تا حد قابل توجهی بهتر از سال های پیش بود ولی درگیر لجبازی شدید با خودم شدم و بد جوری از مسیر خارج شدم یه جورایی حماقت بود. ادامه مطلب »

۹اسف

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

۱۴دی

بنویسید تا خودتون رو بهتر بشناسید

اواخر تابستون امسال بود که تصمیم گرفتم برای مدتی هر روز بنویسم، اونم با برنامه، همه می گفتند داره حرف الکی میزنه نمی تونه، ولی من نوشتم و نوشتم و نوشتم تا هفتاد روز گذشت، روزهای اول خیلی بهم سخت می گذشت ولی آروم آروم این کار برام لذت بخش شد، اوایل سعی می کردم مطالب خیلی علمی بنویسم، از کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنم، ولی به مرور زمان فهمیدم من خودم باشم خیلی بهتر از این است که خودی بسازم که بعد از مدتی شبیه اون بشم یا خودم ازش خوشم نیاد. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه