داستان ها

۲۷دی

کسی یه پسر بچه دو ساله ندیده ؟

پسرک باهوش – قسمت دوم

توی کافه نشسته بودیم و هنوز بین ما سکوت جاری بود تا اینکه پسرک باهوش سکوت را در هم شکست ، همیشه اون بود که توی حرف زدن پیش قدم می شد ، قلبم پر از اضطراب و ترس بود ، با صدایی آرام و دلنشین گفت : یاد دوران کودکی ام افتادم ، شیطنت های اون زمان بهترین خاطرات زندگی من هستن ، با کمال پر رویی و هیجانی خاص از او خواستم تا از خاطرات کودکی اش بگوید ، بلکه من و خاطرات بدم در لابه لای خاطراتش گم شوم ، فقط دوست داشتم در کنارش باشم ، پیش اون ، کمتر احساس تنهایی می کردم ، خدا خدا می کردم ، درخواست منو رد نکنه و من ، از این همه اضطراب ، رهایی پیدا کنم و او باز هم بیشتر از گذشته من رو درک کرد و شروع به گفتن خاطراتش کرد .

پدر بزرگم خونه خیلی بزرگی داشت ، پدرم بعد ازدواج تا چند سال اونجا زندگی می کرد و منم همونجا به دنیا اومدم ، به جز ما چند خانواده دیگه هم اونجا زندگی می کردن ، تازه دو سالم شده بود که عموم هم قرار بود به جمع اون خانواده ها اضافه بشه ، پدر بزرگم ، پدر سالاری بود برای خودش ، عروسی عموم ، همه مشغول و سرگرم کار خودشون بودن ، بابام فکر می کرد من پیش مامانم هستم ، مامانم هم دقیقا برعکس همین رو فکر می کرد ، غافل از اینکه شازده پسرشون حس کنجکاویش گل کرده و خونه رو به قصد تجربه چیزهای جدید ترک کرده بود . ادامه مطلب »

۱۸دی

امیدی که همچنان جاری بود

پسرک باهوش – قسمت اول

دیروز توی خیابون بعد سال ها پسرک باهوش رو دیدم ، از کودکی می شناختمش ، آدم عجیبی بود ، ولی حال و روزش خیلی منو متعجب کرد ، خیلی با اون پسرک چهارده ساله پیش فرق داشت ، چند روزی از دور نگاهش می کردم ، نه از اون شیطنت های بی وقفه خبری بود ، نه از شور و شوق کشف چیزهای جدید، احساس کردم خودش نیست ، بالاخره نزدیکش شدم ، بهش سلام کردم ، با آرامشی باورنکردنی گفت : سلام پسرک تنها و من رو در آغوش گرفت ، قلبم کمی آروم شد ، خودش بود ، هنوزم مثل گذشته گرم و صمیمی ، شاید تنها چیزیش که شبیه گذشته ها بود ، همین بود .

دوست داشتم برای مدت ها در آغوشش می موندم ، چون اون تنها کسی بود که آرومم می کرد ، بی کینه و صادقانه ، توی دلم آشوب بود ، دوست داشتم بیشتر با هم بودیم و یاد گذشته ها می کردیم ولی احساس می کردم اون دوست نداشته باشه ، دل و زدم به دریا ، بهش گفتم خیلی دلم براش تنگ شده و دعوتش کردم برای نوشیدن یک فنجان چای داغ ، سکوت بین ما حاکم شد و من مضطرب به بخار نفس هایمان در هوای سرد یک روز زمستانی خیره شدم ، تا اینکه باز هم با آرامشی عجیب ، قبول کرد و قدم زنان ، طوری که رد پایمان روی برف های سفید پا نخورده ی پیاده رو ، یادگاری این لحظات رو ثبت می کرد به سمت کافه حرکت کردیم .

توی راه خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی شاید سکوت ، حرف های بیشتری برای گفتن داشت ، هر دویمان  داشتیم به سال های پیش فکر می کردیم ، به روزهایی که هر کدوم درباره آرزوی هایش حرف می زد و قول و قرارهایمان برای کمک کردن به هم برای رسیدن به اون آرزوها ، دلم نمی خواست این خاطرات را مرور کنم ، سر درد عجیبی گرفتم ، ضربان قلبم تند تند بالا می رفت و او هنوز با همون آرامش کنار من قدم میزد ، بی آنکه به من توجهی کنه ، دلم می خواست هر چی زودتر برسیم ، تحمل این لحظات برایم خیلی دردناک بود .

هیچ وقت اینقدر از دیدن تابلوی « کافه کتاب زمستون » خوشحال نشده بودم ، فکر می کردم منو از حال و هوای گذشته بیرون میاره ، تنها جایی بود که توش سیگار کشیدن ممنون بود ، رفتیم داخل و نشستیم دور میزی که کنار پنجره بود ، تا دقایقی از پنجره بیرون رو نگاه می کرد ، انگار منتظر بود ، منتظر موفقیت ، خوشبختی یا آرزوهاش ، همچنان سکوت بین ما حاکم بود و من جرأت شکستن سکوتی را که مقصرش خودم بودم رو نداشتم ، نه ، می دونستم منتظر چیه ،  اون هیچ وقت منتظر چیزهای پوشالی نبود ، منتظر یه رفیق بود ، که هیچ وقت نیامده بود .

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه