سفرها

۱۷تیر

سفرنامه مشهد (۶): برگ آخر.

شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

اولش می خواستم تو خیابون های اطراف هتل قدم بزنم بعد دلم برای حرم تنگ شد و تاکسی گرفتیم و رفتیم صحن گردی، همین طوری قدم می زدیم و حرف می زدیم، درباره آدم ها، درباره دوستی ها، درباره آدم هایی که اومدن و رفتن، درباره آدم هایی که در آینده قراره بیان، در مورد خودمون و فکرهامون، دلم خیلی گرفته بود، من همیشه سعی می کنم حق دوستی رو تو رفاقت هام ادا کنم، البته امکان نداره آدم اشتباه هم نداشته باشه، ولی مهم اینه نهایت تلاش خودم رو می کنم، بزرگ ترین اشتباه من اینه به بعضی ها خیلی سریع اجازه میدم وارد زندگیم بشوند، وقتی هم که وارد میشن اونقدر دوستشون دارم که وقتی میرن دلم پر میشه از غصه و تا چند روز حال درست و حسابی ندارم، آخرین بار این حال بدم چند سال طول کشید، حتی هنوز هم درگیرش هستم، همون جا تصمیم گرفتم دیگه به هر کسی اجازه ورود به زندگیم رو ندم.
ادامه مطلب »

۱۶تیر

سفرنامه مشهد (۵): نیشابوری که نرفتیم!

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۰۰:۰۰ رسیدیم حرم، شروع کردیم به صحن گردی و حرف زدن، مقصد نهایی تمام صحن گردی هامون صحن گوهرشاد بود، یه حس خاصی داره همیشه این صحن برای من به خصوص زیارت رفتن از ورودی این صحن، چون وقتی میرسم جلوی درب ورودی اش می تونم بایستم و ضریح رو از دور تماشا کنم و درد دل کنم برای خودم، کلا یه جای فوق العاده ای هست برای من، به خصوص که تو این سفر فهمیدم کفشداری این صحن دوازده هست، بعد از این که زیارت کردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم، زد به سرم بریم یه جایی از حرم که برای پرسش و پاسخ درستش کردن، یادم نیست اسمش چی بود ولی رفتن ما همانا و موندگار شدنمون تا ساعت ۴:۳۰ دقیقه همانا. ادامه مطلب »

۱۵تیر

سفرنامه مشهد (۴): اگر روزیم باشید، می خرید!

پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

باز هم مثل روزهای قبل نتونستیم صبح زود بیدار بشیم و ساعت ۹:۳۰ دقیقه بیدار شدیم و باز با پذیرش تماس گرفتیم که صبحانه را چه کار کنیم دوباره خواب موندیم و اونا هم لطف کردند و صبحانه را داخل اتاق آوردند، بعدش شروع کردیم به کار کردن تا ساعت ۱۲:۰۰ ظهر، کاری که می کردیم نیاز به فکر کردن زیادی داشت و باید مسائلی رو حل می کردیم برای همین انرژی زیادی ازمون گرفت و تا ساعت ۱۴:۰۰ مشغول کارهای شخصی و استراحت شدیم، ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه رفتیم کافه نبات، تا هم ناهار بخوریم و هم از اونجا کار کنیم، برامون خیلی جالب بود وقتی فهمیدیم کافه ای که دیروز رفته بودیم رو صاحب کافه نبات یازده سال پیش زده بوده و بعد فروخته بود و کافه نبات رو زده بود، کافه من درباره کافه های مشهد کمی صحبت کرد و حتی کافه های خوب تهران و به ما پیشنهاد می داد. ادامه مطلب »

۱۴تیر
فردوسی

سفرنامه مشهد (۳): از لبنان تا توس

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

دیشب قبل از خواب آرش ازم خواست ساعت گوشیم رو روی ساعت ۶:۰۰ تنظیم کنم ولی از اونجایی که خیلی احساس خستگی می کردم روی ساعت ۷:۰۰ تنظیم کردم و خوابیدم، صبح سر ساعت گوشیم شروع کرد به زنگ زدن ولی من اصلا حس و حال بلند شدن نداشتم، بعد از اینکه صدای زنگ گوشی رفت روی اعصابمون آرش بلند شد، گوشی من رو برداشت، زنگ اش رو خاموش کرد و نگاهی به ساعت اش انداخت و گفت، چرا از دستور تمرد کردی؟ من در عالم خواب و بیداری گفتم، خسته بودم، بعد دیدم آرش هم به رختخواب برگشت و تا ساعت ۹:۳۰ دقیقه به ادامه خوابمون پرداختیم، وقتی بیدار شدیم زمان صبحانه هتل تمام شده بود ولی آرش به پذیرش زنگ زد و گفت ما صبحانه رو کی بخوریم؟ یه طوری به نظرم پرسید که طرف نمی دونست چی باید جواب بده، فقط بهش گفت اجازه بدید بپرسم و بعد از چند دقیقه مهماندار با یک سینی پر از نیمرو و نون پشت در اتاقمون حاضر شد و یک آماده شده بودیم برای شروع یک روز خوب. ادامه مطلب »

۱۳تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۲): کار کردن در کافه

سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۷:۱۵ دقیقه تو ایستگاه راه آهن مشهد دنبال جایی برای خوردن صبحانه می گشتیم، نمی دونم چرا هوس نیمرو کرده بودیم، به یک مغازه داری گفتیم صبحونه چی داری؟ گفت نون و پنیر و کره و مربا، گفتیم جایی هست نیمرو بزنه اینجا؟ گفت چند تا می خوایید؟ گفتیم دوتا، گفت بشینید براتون بزنم، اینقدر خوشحال شدیم که نگو، وسط اش برامون موسیقی هم پخش کرد با صدای بلند، بعد از خوردن صبحونه، یکم نشستیم و من خوندن کتاب انسان در جست و جوی معنی رو تموم کردم، هنوز هیچ جایی برای رفتن نداشتیم و روز یه جورایی هنوز شروع نشده بود، یه کافه دیدم  تو ایستگاه و رفتیم نشستیم اونجا، آرش پرسید چی می خوری؟ گفت نسکافه، بعد که برگشت گفت دو تا اسپرسو سفارش دادم! گفتم چرا؟ من دوست ندارم، می خندید، من فکر می کردم شوخی می کنه، شروع کردیم به کار کردن، ساعت ۸:۰۰ صبح بود، که طرف وقتی داشت سینی رو میاورد و من دیدم دو تا فنجون کوچیک توی سینی هست به آرش گفتم تو روحت آرش، خندید و گفت چرا؟ تا اینکه طرف فنجون ها رو گذاشت روی میز و آرش شروع کرد به خندیدن، گفت باید رنج بکشی و از رنج کشیدن ات لذت ببری، انصافا فکرشم نمی کردم باهام چنین کاری بکنه، می گفت بخور برات خوب هست، بعد از یک ساعت و نیم من تازه تونسته بودم یه جورایی یک سوم یک فنجون کوچیک و بخورم ساعت ۹:۳۰ بود و بحث های کاری خوبی کرده بود، یکی از دوستانمون جایی رو برامون هماهنگ کرد و تصمیم گرفتیم یکم پیاده روی کنیم، قبل از رفتن آرش گیر داده بود که حتما باید اسپرسو رو بخوری تا آخرش، گریه ام و واقعا درآورد، به زور سر کشیدم و پشت اش یه شکلات خوردم مزه اش بره. ادامه مطلب »

۱۲تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۱): اسماعیل ات را قربانی کن!

بعد از اینکه تصمیم گرفتم گذشته رو بزارم پشت در، شروع کردم تمام چیزهایی که مربوط به گذشته بود رو تعطیل کردم و با آرش تصمیم گرفتیم بعد از جمع و جور کردن بعضی از کارها بریم سفر و درباره کارهایی که قراره در آینده شروع کنیم صحبت کنیم و تصمیماتی بگیریم، اول قرار بود یک سفر ماجراجویی یا به شمال داشته باشیم یا جنوب، ولی سر از شرق درآوردیم، بعد از اینکه درباره سفر و ماهیت سفرمون صحبت کردیم و به خاطر یکی از دوستانمون که احساس کردیم دیدن ما می تونه حالش رو خوب کنه، مقصد سفر رو مشهد در نظر گرفتیم و برای اینکه بیشتر از فرصت هامون استفاده کنیم تصمیم گرفتیم با قطار سفر کنیم، برای من خیلی فوق العاده بود چون دو سال بود مشهد نرفته بودم، ناخود آگاه آخرین روز از شب های قدر تو ذهنم مجسم شد، تو مراسم قرآن به سر رسیدیم به قسمت علی بن موسی الرضا (ع)، یه حس و حال عجیبی داشتم، شروع کردم با امام رضا دعوا کردن که این چه دوستی و رفاقتی بود که دعوت نمی کنی بیاییم بهت سر بزنیم؟ قهر کردی؟ خب خودتون گفتید قهر بیشتر از سه روز جایز نیست، نکنه منظورتون سه سال بوده! فکرشم نمی کردم اینقدر زود و این طوری اتفاقی دعوت کنه و مسیر سفر ما رو به سمت خودش تغییر بده، این جزء دوست داشتنی ترین اتفاقات زندگیم بود. ادامه مطلب »

۱۴فرو

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۲۴اسف

قوانین راهنمایی و رانندگی در استخر

سفرنامه تبریز

یه مدت بود به دوستان قول داده بودم قبل از عید یه سفر به تبریز داشته باشم، بعد از سوختن سالار تمام معادلات من تغییر کرد به خصوص که هزینه درست و حسابی هم روی دستم گذاشت، یکی دو روز با خودم درگیر بودم که برم یا نرم چون به جز اون تنهایی هم حوصله نداشتم، تا اینکه به علی پیشنهاد دادم با من به سفر تبریز بیاد از قضا اون هم قبول کرد، رفتم بلیت هواپیما بگیرم ماشالله تا عید جا نمی داد، مجبور شدم بلیت اتوبوس بگیرم که اونم از شانس فقط دو تا جا داشت اون هم پشت سر راننده بود. ادامه مطلب »

۱۶اسف

سفری به جنوب

بعد از اینکه سالار آتش گرفت و با کمک مردم آتش را خاموش کردیم، در این فکر بودم که آیا به سفر خودم ادامه بدم یا اینکه برگردم، به پدر گرامی تماس گرفتم و گفتم بیا که ماشین سوخت، بعد مادر زنگ زد، تا گفتم حالم خوب هست، شانس گوشی خاموش شد و مادر و نگرانی و …، بعد از چند دقیقه نمی دونم پدر چطوری خودش رو رسوند، من هم ماشین رو با سوئیچ ول کرده بودم وسط جاده و داشتم خلاف جهت حرکت ماشین ها به سمت شهر بر می گشتم. ادامه مطلب »

۱۵دی

ماجرای پرواز شماره ۵۲۰۵

چند روز پیش برای یک سفر کاری عازم تبریز بودم، همیشه برای سفرهایی که با ماشین خودم نمیرم، بلیط رفت و برگشت می گیرم، شب قبل از پرواز کمردرد خیلی شدیدی گرفته بودم به حدی که تصمیم جدی گرفته بودم این سفر رو کنسل کنم و به استراحت بپردازم، ولی به هر زحمتی بود از خر شیطون پیاده شدم و خودم رو به پرواز رسوندم، همیشه موقع گرفتن کارت پرواز به طرف میگم جلوی پنجره به من بده، این بار هم همین کار رو انجام دادم ولی وقتی رسیدم پای صندلی یه خانم و پسرش نشسته بود، بهش گفتم ببخشید جای من نشستید، گفت حالا یک مادر نشسته، لبخندی زدم و نگاهی به مهماندار کردم و اون هم لبخندی زد و نشستم روی صندلی اول. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه