سفرها

۱۴فرو

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۲۴اسف

قوانین راهنمایی و رانندگی در استخر

سفرنامه تبریز

یه مدت بود به دوستان قول داده بودم قبل از عید یه سفر به تبریز داشته باشم، بعد از سوختن سالار تمام معادلات من تغییر کرد به خصوص که هزینه درست و حسابی هم روی دستم گذاشت، یکی دو روز با خودم درگیر بودم که برم یا نرم چون به جز اون تنهایی هم حوصله نداشتم، تا اینکه به علی پیشنهاد دادم با من به سفر تبریز بیاد از قضا اون هم قبول کرد، رفتم بلیت هواپیما بگیرم ماشالله تا عید جا نمی داد، مجبور شدم بلیت اتوبوس بگیرم که اونم از شانس فقط دو تا جا داشت اون هم پشت سر راننده بود. ادامه مطلب »

۱۶اسف

سفری به جنوب

بعد از اینکه سالار آتش گرفت و با کمک مردم آتش را خاموش کردیم، در این فکر بودم که آیا به سفر خودم ادامه بدم یا اینکه برگردم، به پدر گرامی تماس گرفتم و گفتم بیا که ماشین سوخت، بعد مادر زنگ زد، تا گفتم حالم خوب هست، شانس گوشی خاموش شد و مادر و نگرانی و …، بعد از چند دقیقه نمی دونم پدر چطوری خودش رو رسوند، من هم ماشین رو با سوئیچ ول کرده بودم وسط جاده و داشتم خلاف جهت حرکت ماشین ها به سمت شهر بر می گشتم. ادامه مطلب »

۱۵دی

ماجرای پرواز شماره ۵۲۰۵

چند روز پیش برای یک سفر کاری عازم تبریز بودم، همیشه برای سفرهایی که با ماشین خودم نمیرم، بلیط رفت و برگشت می گیرم، شب قبل از پرواز کمردرد خیلی شدیدی گرفته بودم به حدی که تصمیم جدی گرفته بودم این سفر رو کنسل کنم و به استراحت بپردازم، ولی به هر زحمتی بود از خر شیطون پیاده شدم و خودم رو به پرواز رسوندم، همیشه موقع گرفتن کارت پرواز به طرف میگم جلوی پنجره به من بده، این بار هم همین کار رو انجام دادم ولی وقتی رسیدم پای صندلی یه خانم و پسرش نشسته بود، بهش گفتم ببخشید جای من نشستید، گفت حالا یک مادر نشسته، لبخندی زدم و نگاهی به مهماندار کردم و اون هم لبخندی زد و نشستم روی صندلی اول. ادامه مطلب »

۱۴مهر

زیارت هم آداب دارد

من هر وقت میرم حرم امام رضا (ع)، برای زیارت تا مدتی به این فکر می کنم که چرا بعضی از آدم ها این طوری زیارت می کنند، حتی زیارت نامه و آداب زیارت و اینا هم خوندم ولی این سبک رو در جایی ندیدم، در ساعاتی از روز که شلوغ هست، طوری همدیگه رو فشار میدن و هل میدن تا بلکه دستشون برسه به ضریح مطهر، که اگر طرف پیر باشه یا تنگی نفس داشته باشه، احتمالا مردنش خیلی زیاد خواهد بود، مثل یک مسابقه زور آزمایی می مونه، هر کی تونست دستش رو بزنه به ضریح جایزه داره. ادامه مطلب »

۱۳مهر

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیروز ظهر که رسیدیم نیشابور هم خیلی خسته بودیم، هم خیلی گرسنه، برای همین دنبال یک رستوران خوب می گشتیم که با نظر جمع تصمیم بر این شد بریم آرامگاه خیام، که با یک تیر سه نشان زده باشیم، هم رفع گرسنگی کردیم، هم رفع خستگی و هم یه سری هم به عمر خیام نیشابوری زدیم، وقتی رسیدیم اونجا، خیلی خلوت بود و یه سری هم مشغول ساخت و سازهای بزرگی بودند، که هر کس از دور می دید با آرامگاه خیام اشتباه می گرفتش، نمی دونم چرا تو ایران اینقدر اشتباه عمل می کنیم. ادامه مطلب »

۱۲مهر

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

شنبه ها برای من و خیلی از آدم های دیگه حس و حال شروع کردن داره، انگار قراره اتفاقات جدیدی توی هفته ی پیش رو بیافته، البته من زیاد قائل به این مسئله نیستم که هر کاری رو باید از شنبه شروع کنم، مثل سفر کردن، دیروز جمعه بود و من تصمیم گرفتم برم مسافرت، به همه ی اعضای خانواده گفتم و مادرم گفت دلش می خواد بره مشهد، برای همین منم سریع یه جا رزرو کردم و ماشین رو روشن کردم و ظرف مدت کوتاهی عازم سفر مشهد شدیم، به همین سادگی. ادامه مطلب »

۳شهر
آبشار بیشه

از گنجنامه تا آبشار بیشه

جمعه ظهر بود که تصمیم گرفتم با خانواده برم سفر، از مسافرت کردن بابام خوشم میاد، چون از ابتدا هیچ برنامه ای مشخص نیست، فقط می دونیم قراره از خونه بریم بیرون، حالا کجا بریم و اونجا چه کارهایی بکنیم و اینا اصلا مشخص نیست، البته پدر گرامی مسافرت های با برنامه ریزی هم میره ولی از این سبک برنامه های یهویی بیشتر فکر می کنم خوشش میاد، صد البته که من هم این ویژگی رو از بابام خیلی خوب و شایسته به ارث بردم به حدی که کار به جایی میرسه به من انتقاد می کنه که همش توی راهی.

ساعت حدودای ۴ بود که بنزین زدیم و تصمیم گرفتیم به سمت همدان حرکت کنیم، بعد از گذشتن از توره به شهر زنگنه رسیدیم، مسیر جاده این شهر رو به دو نیم کرده و مردم کنار جاده انواع لواشک و یه سری دبه با محتویات رنگی که بعد از پرسیدن فهمیدم آب تُرشک هست می فروختن، توصیه اکید می کنم نخرید و نخورید که پشیمان خواهید شد، چرا که قبلا مراحل تست انجام شده و عوارض اون مشخص شده، انواع دل درد، حالت تهوه، سرگیجه و …  از عوارض فوری و قابل مشاهده مصرف این خوراکی هاست.

به همدان که رسیدیم، مستقیم رفتیم به سمت گنجنامه، بعد از پارک ماشین بلیت گرفتیم و سوار تلکابین شدیم، مسیر نسبتا طولانی و خوبی داشت، گویا یک شرکت خصوصی اقدام به ساخت اون و یه سری وسیله بازی دیگه مثل سورتمه، پرش از ارتفاع و فروشگاه ها و رستوران های شیکی در کنار آبشار کرده بود، مسیر تلکابین فقط یک ایستگاه رفت و برگشت داشت و بالای اون هنوز خیلی چیزها ساخته نشده بود، اون بالا چیزی که نظر آدم رو جلب می کرد، چادر عشایر، آش تند، اسب ها و باغچه ی کوچک گل آفتابگردون بود. ادامه مطلب »

۷تیر

چرا باید مهاجرت کنیم؟

در هفتمین روز از چهارمین ماه سال ۱۳۹۳ هجری شمسی مصادف با هفتمین روز مهاجرتم به تهران به فکر این افتادم یه مطلب درباره مهاجرت بنویسم، ابتدای امر باید بگم برای من که عاشق سفر هستم و مرتب از این ور به اون ور میرم، مهاجرت چیز خاص و قابل ملاحظه ای نبود، شاید در نگاه من سفری بود مثل بقیه سفرها با این تفاوت که طولانی تر خواهد بود، ولی مشکلات زیادی برای من تا این لحظه بوجود آورد.

چرا مهاجرت می کنیم؟

در کشور ما کلمه مهاجرت بیشتر برای کسانی استفاده میشه که از کشور خارج می شوند و کشور دیگه ای رو برای زندگی کردن انتخاب می کنن حالا به هر دلیلی، مثلا من از چند نفر پرسیدم چرا قصد دارید از ایران برید؟ یکی گفت، سرعت اینترنت کمه، یکی گفت می خوام راحت اسکایپ صحبت کنم، یکی گفت پول توشه، اون یکی گفت آزادی دارن، یکی گفت تو حالیت نیست حرف مُفت نزن، باوجودی که من حرفی نزدم نمی دونم چرا این واکنش رو از خودش نشون داد، یکی دیگه می گفت ساحل های قشنگ تری دارن، کنار دستیش گفت، اونجا زندگی می کنیم و کلی دلیل قانع کننده دیگه، البته منم چند باری فرصت این تیپ مهاجرت برام بوجود اومد، ولی نه من با دلایلم کنار اومدم نه دلایلم با علاقه مندی هام، چون علاقه مندی هایی که دارم رو دوست دارم برای مردم خودم انجام بدم، کسانیکه هم زبون خودم هستن، مثل من فکر می کنن، مثل من غذا می خورن، نژاد پرستی هم بخواهیم قاطی قضیه کنیم آریایی هستیم و کلی نقاط مشترک دیگه، به نظر خودم سرنوشتم در کشور خودم به مراتب روشن تر از اینه که بخوام برم، البته شرط اولش اینه که بدونم قراره چه کار کنم، اگر ندونیم، چه بریم چه بمونیم هیچ پُخی نخواهیم شد.

بگذریم، چند نوع مهاجرت دیگه هم داریم، مثل مهاجرت از شهری به شهرِ دیگه و یا مهاجرت از شخصیتی به شخصیت دیگه، یا کاری به کارِ دیگه و …، به نظر من ترکیب همه با هم یه چیز خیلی فوق العاده ای در میاد،یعنی وقتی شهرمون رو عوض می کنیم متناسب با اون مجبوریم اطرافیانمون هم عوض کنیم، پس بهتره همزمان یه شخصیت جدید و بهتری هم بسازیم و به کارهای جدیدتری هم فکر کنیم که هم دوست داریم انجام بدیم، هم زمینه انجامشون هست.

مثلا خود من دیگه توی شهر تکراری شده بودم، حرفِ جدیدی هم برای گفتن نداشتم، همه من رو با یه تخصص خاص می شناختن و دور و بریام هم مشخص بودن، برای همین احساس کردم دچار روزمرگی دارم میشم و باید به شهر جدیدی برم و تصمیم گرفتم همزمان با رفتنم به شهر جدید کاره جدیدی هم شروع کنم، چرا که احساس می کنم هر شهری ایده ها و مقتضیات خاص خودش رو داره و حتی تصمیم گرفتم آدم های دور و برم رو هم عوض کنم، که این سخت ترین کاره ممکن بود، چرا که با تغییر آدم ها باید کلی زمان صرف کنم تا به شناخت مناسب طرفِ مقابلم برسم تا در رفتارهام نسبت به اون بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

باور کنید بعضی وقت ها مهاجرت لازم نیست، واجب میشه به آدم، مثل همون مهاجرت مسلمونای صدر اسلام از مکه به مدینه، به نظر من اگه اون دنیا هم بریم و خدا بپرسه این چه وضعیت کار کردنه یا … بگیم تو جایی که ما زندگی می کردیم، به صورت پیش فرض همه چیز خراب بود، خدا اول یه سیلی مَشتی میزنه توی گوشمون، البته این کارها از خدا بعیده، با همون برخورده خداییه خودش میگه، یعنی توی اون دنیا به اون بزرگی جای دُرُست نبود تو بری؟ یا مگه بسته بودنت که نتونستی بری یه جای به درد بخور و کلی سوال دیگه که من در جریانش نیستم از ما بپرسه.

در کل روزمرگی فکر و ذهنِ آدم رو خسته می کنه، بعضی وقت ها که داریم یه زندگی روتین رو سپری می کنیم، شاید لازم باشه خودمون یه بحران درست کنیم تا با حل کردن اون از روزمرگی رها بشیم، این بُحران می تونه مهاجرت باشه، که هم باعث رشد فکری خواهد شد، هم رشد مادی و معنوی، پس مثل این گیج ها نشینید بِرو بِر منو نگاه کنید، پاشید مهاجرت کنید، حداقل از این خودتون به یه خودِ دیگتون.

 

۲۸بهم

سفرنامه استارت آپ ویکند ساری

قرار بود من و بنیامین ، ساعت ۸ صبح روز سه شنبه ، ۲۲ بهمن ۹۲ به قصد شرکت در استارتاپ ویکند ، به سمت ساری حرکت کنیم ، ولی چون حجم برنامه های کاری روز پیش زیاد و سنگین بود ، ساعت ۱۰ صبح از اراک بیرون زدیم و بعد از سه ساعت ، رسیدیم اول جاده فیروزکوه ، چون هیچ کدوم صبحانه نخورده بودیم و داشتیم از گشنگی تلف می شدیم ، که همون دور و بر یه اکبر جوجه پیدا کردیم و غذا سفارش دادیم ، با کلی امید و آرزو منتظر نشستیم ، وقتی غذا آماده شد و جلومون گذاشتن ، امیدم کامل نا امید شد ، می خواستم برش دارم بزنم تو سر اکبر ، که فرق مرغ و جوجه رو هنوز نمی فهمه ، به هزار زوری یه تیکه سینه پیدا کردم توش و به زور داشتم می خوردم که ناگهان چشمم خورد به تابلوی معرفی اکبرجوجه و با دیدن عکس اکبر ، هر چی خورده بودم ، کوفتم شد و اشتهام کلا کور شد و رفتم و سوار ماشین شدم ، ولی اعتماد به نفس اکبر هنوز تو لوزالمعدم گیر کرده بود .

وقتی رسیدیم ساری ، حسین و میکائیل عزیز آمدن دنبالمون ، تا با هم بریم به محل اقامت ، میکائیل رو که دیدم ، یاد تگزاس افتادم و خوشحال از اینکه اولین دوست جدید این سفر ، حداقل تیپش اینترنشناله ، یه ۳۰ کیلومتری که طی کردیم ، تابلوی مجتمع تفریحی صدف خودنمایی می کرد ، وقتی رسیدیم ، اولین نفراتی بودیم که رسیده بودیم ، اتاق ۲۹ رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو ، با یخچال فرق چندانی نداشت ، کنار بخاری ایستاده بودیم تا بلکه گرم بشیم ، هنوز چند دقیقه ای از رسیدنمون نگذشته بود تا اینکه بچه های تبریز* تماس گرفتن که ما رسیدیم . ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه