نوشتن

۳ارد

دلم برای مادرم تنگ شد

من همیشه وقتی مطلب می نویسم بر نمی گردم مرور کنم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو می نویسم و چیزی رو پاک نمی کنم ولی امشب بارها و بارها برگشتم و مرور کردم و پاک کردم و از نو نوشتم، اینقدر که دیگه تصمیم گرفتم چیزی ننویسم ولی الان تصمیم گرفتم هر چیزی به ذهنم میاد رو بنویسم بدون اینکه به چیزی فکر کنم، امروز صبح خیلی دلم شکست، یاد گذشته ها افتادم، یه جایی از زندگیم بدجوری گیر کرده بودم، از یکی خواستم کمکم کنه، اون هم شرایط من رو کاملا فهمیده بود، قبول کرد، قول داد و من هم همه چیز رو دو دستی تقدیمش کردم، بهترین پروژه های زندگیم رو، بعد از یک مدت برگشت و به من گفت یا من باید باشم یا فلانی وگرنه میرم. ادامه مطلب »

۲۸اسف

فیل های صورتی همیشه زنده اند

یادم میاد اولین باری که توی زندگیم یک فیل صورتی رو از نزدیک دیدم شش سال پیش بود، اون موقع هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر فیل های صورتی دوست داشتنی باشند و من نتونم هیچ وقت فراموششون کنم، فیل های صورتی خیلی آروم هستند، خیلی خیلی هم با مرام و معرفت، فیل های صورتی موجودات درونگرایی هستند، خیلی فکر می کنند ولی پای حرفی که می زنند و دوست داشتن هاشون هستند، فیل های صورتی خیلی کمیاب هستند، اگر یکی پیدا کردید حتما مواظب باشید از دستش ندید، خیلی ناز دارند و زود رنج هستند، ممکنه حتی برای کمک کردن به شما به خودشون هم آسیب بزنند شما باید خیلی مواظبشون باشید. ادامه مطلب »

۴آذر

خودم پل ها را خراب کردم

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت آخر

براستی گذر زمان چه چیزی رو ثابت می کرد؟ روزها می گذشت، همه چیز پشت سر هم خراب می شدند، مشکلاتی بود که باید حل می شدند ولی زمانی هم که حل شدند دیگه فایده ای نداشت، دیگه رفته بود، می دونست همه چیز نابود خواهد شد ولی باز هم رفت، دلیل این موضوع صرفا وجود یک سری مشکلات خاص نبود، چون بالاخره اگر می خواست خوبی هایی هم بود که بتونه ببینه، بتونه گذشت کنه، برای موندن کلی دلیل وجود داشت، ولی رفت، دلیلش این بود که سال ها پیش با زور اومده بود و مونده بود، برای همین نه اهمیتی داشت موندنش براش نه مهم بود تازه می تونست منت هم بزاره که برای مدت زیادی هم مونده بود. ادامه مطلب »

۳۰آبا

آیا واقعا ثمری داشت!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت سوم

روزها یکی پس از دیگری در گذر هستند، انگار من مدام به آسمان خیره شدم و حرکت ابرها را تماشا می کنم، بارون رو خیلی دوست دارم، چون میشه زیرش گریه کرد و کسی نفهمید، آدم زیر بارون حس عجیبی داره، خوش به حال بارون، حرف های زیادی توی دلش هست، رازهای زیادی رو می دونه، اون روزها گوشی رو از خودم دور نمی کردم، شاید بخواد پیامی بده، باید سریع جوابش رو می دادم، یک بار ساعت ۴ صبح بود، با صدای پیامک گوشی بیدار شدم، دست پاچه گوشی رو پیدا کردم و نا امیدانه به سمتی پرتابش کردم، «مشترک گرامی، شب خوبی داشته باشید، برای دریافت پیام لالایی عدد کوفت را به ،… هزینه هر لالایی ۵۰۰ تومان» ادامه مطلب »

۲۸آبا

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند. ادامه مطلب »

۲۷آبا

همون جا موندم!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت اول

سال ها پیش چند هفته ای توی خونه افتاده بودم، پاهام سست شده بود، کاری نمی تونستم بکنم، انگار اختیاری از خودم نداشتم، بیشتر می خوابیدم و به سقف اتاق خیره می شدم، انگار سقف برای من مثل پرده ی نمایش بود که ذهنم تصاویر خاطرات گذشته را روش نمایش می داد و من نگاه می کردم، گاهی لبخندی بر چهره ام می نشست و گاهی قطرات اشک از روی صورتم غلت می خوردند و من حتی قادر به پاک کردنشون هم نبودم، بغض نا معلومی راه نفس کشیدنم را بسته بود، مجبور بودم هر از چند گاهی با تمام نیرویی که داشتم هوا را به داخل سینه ام بفرستم، هیچ وقت یادم نمیره، کسی نبود که من رو بفهمه! ادامه مطلب »

۲۵آبا

چرا هیچ وقت نفهمید کنارش هستم!

خیلی سال پیش بود، علی شب بهم زنگ زد گفت فردا قراره دو تایی بریم کوه! من تعجب کرده بودم، چون علی هیچ وقت با من قرار کوه نمی ذاشت، همیشه با بقیه ی دوستاش می رفت، همیشه می گفت با تو خوش نمی گذره! راست هم می گفت، اونها شوخی می کردند، حرف های متنوع می زدند ولی من که شوخی نمی تونستم بکنم، شده بودم یک آدم جدی که همش باید حرف جدی میزد، یا همیشه قبلش جر و بحثی بوده توی لک بودم، حالی نمی موند برای این کارها، تا صبح فکر می کردم آفتاب قراره از کدوم طرف طلوع کنه که من و علی قراره دوتایی با هم بریم کوه، چی شده بود واقعا!! ادامه مطلب »

۲۲آبا

رفاقت «تا» ندارد!

به نظر من دوست یکی از پرکاربرد ترین واژه ها در دوران کودکی تا پیری ماست، انسان موجودی اجتماعی هست و علاقه ی فطری نسبت به ایجاد ارتباط با دیگران دارد، بعد از رفع نیازهای اولیه خودش شاید اولین چیزی که به دنبال تامین اون خواهد رفت پیدا کردن یک یا چند دوست خوب هست، چیزی که در ایران به نظرم بیشتر به همکار یا کسی که وقتمون رو فقط باهاش پر کنیم خلاصه میشه، در حالیکه معنی واژه ی دوستی و اصل و اساس دوستی خیلی مسایل مهم تر و جامع تری را در بر می گیره، حتی شاید شنیده باشید که گاهی دوستان وقتی می خوان از هم خواسته ای داشته باشند، می گویند به حرمت رفاقتمون، یعنی براش حرمت زیادی قائل هستند. ادامه مطلب »

۸ارد

پرواز از فرات تا آسمان

اخلاقش عوض شده بود، دیگه همون علی همیشگی نبود، هیچ کس از دوران کودکی علی چیزی نمی دونست، محله ما نبودن، وقتی اومد تنها بود، هیچ وقت ازش نپرسیدم پدر و مادرت کجا هستند، پسر با معرفتی بود، سرش همیشه پایین بود، سال آخر دانشگاه رشته مهندسی مکانیک بود، سال ۵۹ که کنکور داد، رتبه اش خیلی خوب اومد، دانشگاه تهران قبول شد، از همون موقع اومد محله ما، زیاد اهل رفیق بازی نبود، هر از چند گاهی سر صف نون وایی و این جور جاها می دیدمش، در کل پسر خیلی خوبی بود. ادامه مطلب »

۶اسف

قدم زدن با حبیب توی پارک

امروز دلمون گرفته بود، از صبح تا حالا غم یقه ما را گرفته بود ول کن هم نبود، الان هم ول نکرده، فقط حبیب نمی دونم از کجا فهمیده بود، اومد دنبالم گفت بیا بریم پارک یه قدمی بزنیم شاید رها کرد، گفتم نمی کنه، گفت حالا تو بیا بریم، حبیب بود، به هر کسی می تونستم بگم نه، ولی این حبیب بود، دوستم بود، آدم به دوستش تحت هیچ شرایطی نه نمیگه، به خصوص که به خاطر من آمده بود، حبیب شاید تنها کسی باشه که خوب من رو بلد هست، می دونه کی باید بیاد، می دونه کجا باید باشه، کلا همه چیز رو می دونه. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)