نوشتن

۸آذر

یه عصر پاییزی با حبیب و جمشید

یه مدتی هست احساس می کنم خیلی تنها شدم، زیاد میرم کافه می شینم لااقل بین یه سری آدم باشم، البته آدم بودنشون رو نتونستم تشخیص بدم، ولی یکم غم و غصه هام رو فراموش می کنم، چند روزی میشه توی کافه حبیب و جمشید رو می بینم، یادم میاد این دو تا باید مرده باشن، ولی گویا دیوونه ها هیچ وقت نمی میرن، چند روزی هست، مثل من هر روز میان، اون میز رو به روییه می شینن، امروز که رفتم کافه جمشید باز هم همون جا نشسته بود، انگار اون میز رو برای همیشه رزرو کرده باشن، ولی حبیب رو اونجا ندیدم، جمشید خیلی من رو نگاه می کنه، یه جورایی روی اعصابم بود، بهش گفتم، آدم ندیدی؟ گفت، خیلی وقته آدم ندیدم ولی تو که آدم نیستی! ادامه مطلب »

۱۷مهر

ساختن سکویی برای پرواز

همسایه شازده کوچولو – قسمت هفتم

چهارشنبه که میشه دلم به تب و تاب میافته، فکر کردن به اینکه فرداش قراره برم به شازده کوچولو سر بزنم حالم رو دگرگون می کنه، آخه دیگه به هم عادت کردیم، وقتی قراره از مافارون برگردم زمین، دلم خیلی میگیره، وقتی هم که بر می گردم همش در انتظار برگشتن هستم و روزها رو پشت و سر هم میشمرم تا باز وقت سفر کردن برسه، انتظار خیلی چیز عجیبی هست، هم سخت و طاقت فرسا هست، هم شیرین و لذت و بخش، زمانی معنی منتظر واقعی بودن رو درک می کنید که یکی رو دیوانه وار دوست داشته باشید و ازش دور بیافتید. ادامه مطلب »

۱۰مهر

خودت رو کشف کن

همسایه شازده کوچولو – قسمت ششم

امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت، خوشحال بودم چون بازم پنج شنبه شده بود و من می تونستم به سیاره ام تو کهکشان مافارون سفر کنم و ناراحت بودم چون باز هم داشتم غمگین می رفتم ولی خوشبختانه خوشحال برگشتم، خیلی عجیب بود، چون با بدترین شرایط ممکن رفتم، به هیچ چیز فکر نمی کردم و مستقیم رفتم به سیاره شازده کوچولو، یکم دیر رفتم برای همین شازده کوچولو، دو تا دستاش زیر چونه اش بود و زل زده بود به اون آتش فشان خاموشه تا من برسم. ادامه مطلب »

۳مهر

سیاره شما در مافارون کدومه؟

همسایه شازده کوچولو – قسمت پنجم

دیشب که ثانیه ها با سرعت هر چه تمام تر طی می شدند تا اولین ثانیه های پنج شنبه شروع بشه، فکر نمی کردم از همون ثانیه های اول، تلخ ترین روز سال رو برای من به ارمغان بیاره، همیشه آرزو داشتم پنج شنبه ها که قراره برم به سیارم و سری به شازده کوچولو بزنم پر انرژی باشم ولی نمی دونم چرا هر چی درد و مشکل هست برای همین پنج شنبه هاست، شاید اگر روزگار بهتر با من کنار میومد همه چیز یه جور دیگه میشد، اینقدر غم نبود، غصه نبود، با نشاط همه چیز ساخته میشد. ادامه مطلب »

۲مهر

آرامش سنگ یا برگ؟

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:” عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟”

شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:” به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد وبا آن می رود.” سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. ادامه مطلب »

۱مهر

داستان زندگیتون رو بنویسید

همه ی ما به نوعی داستان رو دوست داریم، از بچگی کتاب داستان می خریدیم و الان باز هم اگر کتاب رمان و داستان بهمون بدن تا آخرش می خونیم، داستان ها فوق العاده هستند، چه خوب باشند چه بد، چون تفکرات ذهنی یک انسان هستند روی کاغذ، وقتی با دوستانمون داریم خاطره های دوران نوجوانی را مرور می کنیم، یه جورایی داریم داستان زندگی خودمون رو در اون برهه زمانی برای طرف مقابل تعریف می کنیم، در واقع داریم به نوعی خودمون رو به دیگران معرفی می کنیم. ادامه مطلب »

۲۷شهر

برخی می آیند که بمانند با تمام وجود

همسایه شازده کوچولو – قسمت چهارم

امروز قراره برای چهارمین بار برم مافارون، اسم سیارم رو بالاخره گذاشتم مافارون، همیشه دلم می خواست روزهایی که به مافارون سفر می کنم روزهای پرانرژی و پر از احساس و سرزندگی باشه، ولی چهار هفته است که پنج شنبه ها با غم عجیبی به سیارم میرم، برای همین قبل از اینکه برم به مافارون سر بزنم، اول میرم پیش شازده کوچولو، با هم می شینیم و چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا می کنیم، بدون اینکه حتی یک کلمه با هم حرف بزنیم، بعد با هم میریم روی قله ی مافارون می شینیم و سیر دل با هم حرف می زنیم. ادامه مطلب »

۲۰شهر

هیچ چیز با ارزش تر از با هم بودن نیست

همسایه شازده کوچولو – قسمت سوم

پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم، تنها روزی از هفته است که می تونم توش چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا کنم، آدم وقتی دلش می گیره دوست داره غروب آفتاب رو تماشا کنه، خدا رو خیلی دوست دارم که به من این توانمندی رو داد تا بتونم از حصار مکان و زمان خودم رو خارج کنم و سیاره ای که سال ها دنبالش می گشتم رو پیدا کنم و از همه مهمتر سیاره ی من رو کنار سیاره ی کوچک و دوست داشتنی شازده کوچولو قرار داد، تا بتونم روزهایی که دلم می گیره با شازده کوچولو بشینم و غروب آفتاب رو بارها و بارها تماشا کنم. ادامه مطلب »

۱۳شهر

امروز چهل و سه بار با هم غروب را تماشا کردیم

همسایه شازده کوچولو – قسمت دوم

امروز هم خیلی خوشحال بودم، هم خیلی دلم گرفته بود، خوشحال بودم چون پنج شنبه ها می تونستم خودم رو از حصار زمان و مکان خارج کنم و یه سری به سیاره ی خودم و همسایه ی عزیزم شازده کوچولو بزنم، هم دلم گرفته بود چون نتونسته بودم کسی رو راضی کنم تا با من به دیدن شازده کوچولو بیاد، همه یه جورایی توی خودشون گیر کرده بودن، اینقدر به خودشون فکر می کردن که دیگه وقتی برای فکر کردن به دیگران نداشتن، اصلا انسان ها خیلی خودخواه هستند.

امروز وقتی برای دومین بار به سیاره ی خودم سفر کردم، حس و حال عجیبی داشتم، خیلی دوست داشتم حداقل دوستان نزدیکم رو با خودم میاوردم ولی حیف که نتونستم، باور کنید کوچ کردن زندگی انسان رو تغییر میده و می تونه انسان رو هر چه زودتر به آرزوهاش برسونه، مشکل ما انسان ها اینه که کوچ کردن بلد نیستیم، باور کنید اگر یاد بگیریم خیلی دیگه راحت می تونیم از یک انسان معمولی به یک انسان موفق کوچ کنیم، اصلا دوست دارم انسان ها مدتی به سیاره ی من کوچ کنن تا خود واقعی شون رو پیدا کنن.

سیاره ی من نسبت به سیاره ی شازده کوچولو که در همسایگی من قرار داره، خیلی بزرگتره و می تونم انسان های زیادی رو به اون دعوت کنم تا برای مدتی دور هم باشیم، یکی از جاهای فوق العاده ی سیاره من کوه بزرگی هست به اسم مافارون، مثل کوه های مرتفعی که روی زمین دیدید لباس سفید خیلی زیبایی تنش کرده و چشم انداز بی نظیری داره، اصلا شاید وجود این کوه نشانی برای من باشه تا روی اهداف و آرزوهام استقامت کنم و با استواری در برابر مشکلات ایستادگی کنم تا بتونم خودم رو به قله ی انسانیت برسونم. ادامه مطلب »

۶شهر

نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری

همسایه شازده کوچولو – قسمت اول

چند وقتی میشه دارم دنبال یه سیاره برای خودم می گردم، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم تا اینکه به طور اتفاقی با کتاب شازده کوچولو آشنا شدم و همین امر سبب شد جرقه ای در ذهنم خورده بشه و راهی کم هزینه و ساده برای گذر از زمان و مکان پیدا کنم، طوری که هم اینجا باشم هم نباشم، تا بتونم بی هیچ دقدقه ای برای خودم سیاره ای پیدا کنم، قبل از این که بگم ماجرای من از کجا شروع شد باید نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری بنویسم و اون رو باخبر کنم، آخه خودش این طور ازم خواسته بود.

«و اگر روزی گذرتان به آن جا افتاد، لطفا عجله نکنید. مدتی – درست زیر آن ستاره – بایستید. آن وقت اگر آقا کوچولویی ظاهر شد که می خندید و موهایش طلایی بود و به سوال ها جواب نمی داد، خواهید فهمید که او کیست. اگر چنین اتفاقی افتاد، لطف کنید و مرا از نگرانی در بیاورید. برایم بنویسید که او برگشته است.» ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)