نوشتن

۲۷شهر

برخی می آیند که بمانند با تمام وجود

همسایه شازده کوچولو – قسمت چهارم

امروز قراره برای چهارمین بار برم مافارون، اسم سیارم رو بالاخره گذاشتم مافارون، همیشه دلم می خواست روزهایی که به مافارون سفر می کنم روزهای پرانرژی و پر از احساس و سرزندگی باشه، ولی چهار هفته است که پنج شنبه ها با غم عجیبی به سیارم میرم، برای همین قبل از اینکه برم به مافارون سر بزنم، اول میرم پیش شازده کوچولو، با هم می شینیم و چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا می کنیم، بدون اینکه حتی یک کلمه با هم حرف بزنیم، بعد با هم میریم روی قله ی مافارون می شینیم و سیر دل با هم حرف می زنیم. ادامه مطلب »

۲۰شهر

هیچ چیز با ارزش تر از با هم بودن نیست

همسایه شازده کوچولو – قسمت سوم

پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم، تنها روزی از هفته است که می تونم توش چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا کنم، آدم وقتی دلش می گیره دوست داره غروب آفتاب رو تماشا کنه، خدا رو خیلی دوست دارم که به من این توانمندی رو داد تا بتونم از حصار مکان و زمان خودم رو خارج کنم و سیاره ای که سال ها دنبالش می گشتم رو پیدا کنم و از همه مهمتر سیاره ی من رو کنار سیاره ی کوچک و دوست داشتنی شازده کوچولو قرار داد، تا بتونم روزهایی که دلم می گیره با شازده کوچولو بشینم و غروب آفتاب رو بارها و بارها تماشا کنم. ادامه مطلب »

۱۳شهر

امروز چهل و سه بار با هم غروب را تماشا کردیم

همسایه شازده کوچولو – قسمت دوم

امروز هم خیلی خوشحال بودم، هم خیلی دلم گرفته بود، خوشحال بودم چون پنج شنبه ها می تونستم خودم رو از حصار زمان و مکان خارج کنم و یه سری به سیاره ی خودم و همسایه ی عزیزم شازده کوچولو بزنم، هم دلم گرفته بود چون نتونسته بودم کسی رو راضی کنم تا با من به دیدن شازده کوچولو بیاد، همه یه جورایی توی خودشون گیر کرده بودن، اینقدر به خودشون فکر می کردن که دیگه وقتی برای فکر کردن به دیگران نداشتن، اصلا انسان ها خیلی خودخواه هستند.

امروز وقتی برای دومین بار به سیاره ی خودم سفر کردم، حس و حال عجیبی داشتم، خیلی دوست داشتم حداقل دوستان نزدیکم رو با خودم میاوردم ولی حیف که نتونستم، باور کنید کوچ کردن زندگی انسان رو تغییر میده و می تونه انسان رو هر چه زودتر به آرزوهاش برسونه، مشکل ما انسان ها اینه که کوچ کردن بلد نیستیم، باور کنید اگر یاد بگیریم خیلی دیگه راحت می تونیم از یک انسان معمولی به یک انسان موفق کوچ کنیم، اصلا دوست دارم انسان ها مدتی به سیاره ی من کوچ کنن تا خود واقعی شون رو پیدا کنن.

سیاره ی من نسبت به سیاره ی شازده کوچولو که در همسایگی من قرار داره، خیلی بزرگتره و می تونم انسان های زیادی رو به اون دعوت کنم تا برای مدتی دور هم باشیم، یکی از جاهای فوق العاده ی سیاره من کوه بزرگی هست به اسم مافارون، مثل کوه های مرتفعی که روی زمین دیدید لباس سفید خیلی زیبایی تنش کرده و چشم انداز بی نظیری داره، اصلا شاید وجود این کوه نشانی برای من باشه تا روی اهداف و آرزوهام استقامت کنم و با استواری در برابر مشکلات ایستادگی کنم تا بتونم خودم رو به قله ی انسانیت برسونم. ادامه مطلب »

۶شهر

نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری

همسایه شازده کوچولو – قسمت اول

چند وقتی میشه دارم دنبال یه سیاره برای خودم می گردم، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم تا اینکه به طور اتفاقی با کتاب شازده کوچولو آشنا شدم و همین امر سبب شد جرقه ای در ذهنم خورده بشه و راهی کم هزینه و ساده برای گذر از زمان و مکان پیدا کنم، طوری که هم اینجا باشم هم نباشم، تا بتونم بی هیچ دقدقه ای برای خودم سیاره ای پیدا کنم، قبل از این که بگم ماجرای من از کجا شروع شد باید نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری بنویسم و اون رو باخبر کنم، آخه خودش این طور ازم خواسته بود.

«و اگر روزی گذرتان به آن جا افتاد، لطفا عجله نکنید. مدتی – درست زیر آن ستاره – بایستید. آن وقت اگر آقا کوچولویی ظاهر شد که می خندید و موهایش طلایی بود و به سوال ها جواب نمی داد، خواهید فهمید که او کیست. اگر چنین اتفاقی افتاد، لطف کنید و مرا از نگرانی در بیاورید. برایم بنویسید که او برگشته است.» ادامه مطلب »

۳۰مرد

دیوونه ها پیشرو هستند.

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت آخر

بچه که بودم، بابام از ۲۴ ساعتِ روز ۲۵ ساعتش رو بهم می گفت، بچه یکم درس بخون، درس نخونی هیچی نمیشی، توی مدرسه هم همیشه همین رو گوشزد می کردن، ولی من اصلا از این که یه سری چرند و پرند بخونم که کاربردش رو توی زندگیم نمی فهمیدم اصلا لذت نمی بردم، برای همین نه توی مدرسه درست و حسابی درس خوندم نه توی دانشگاه، به جاش رفتم کتاب هایی که درباره موفقیت های دیوونه ها بود رو خریدم و دادم به بابام بخونه شاید کمتر سر به سرم بزاره.

وقتی بهش گفتم بیل گیتس دانشگاه رو ول کرد و رفت شرکتِ خودش رو راه اندازی کرد و موفق شد، بهم گفت، اون عقل نداشته وگرنه درسش رو ادامه می داد، همون جا بود که فهمیدم دیوونه ها گوششون از این حرف ها پره و کار خودشون رو می کنن، دیوونه ها علاقه ندارن مثل بقیه باشن و از همه مهمتر پشت سر کسی راه نمی رن، اونها همیشه در هر کاری پیشرو هستن، صاحب سبکی هستن برای خودشون، اصلا دیوونه ای که پیشرو نباشه آدم میشه، دیوونه نیست.

دیوونه ها همیشه خودشون هستن، نه هیچ شخص دیگه ای، تو ذهنشون هم نمی گنجه شبیه به کسی باشن، یا جا در پای کسی دیگه بزارن، اونا دوست دارن اولین رد پاها را در سرزمین های ناشناخته ای که تا به حال پای کسی به اونجا نرسیده خودشون به جا بزارن، دوست دارن به همه ثابت کنن پیشرو هستن، و این دیگران هستن که باید جا در پای اون ها بزارن، این ویژگیِ دیوونه ها به نظرم فوق العاده تر از همه هست، همین باعث شد عاشق دیوونه ها شدم.

خیلی سرتون رو درد نیارم، ترس رو بزارید کنار، دل رو به دریا بزنید و به غافله ی دیوانگان عالم بشتابید، البته اگر و فقط اگر دوست دارید پیشرو باشید، نه پیرو، البته علاقه ی ذاتیِ همه انسان ها پیشرو بودن هست، ولی فقط انسان هایی پیشرو خواهند بود که ابتدا خود را به دیوونگی زده، و گویی چیزی از بیرون نه می بینن و نه می شنون و فقط و فقط به ندای درونی و قلب خود گوش می کنن و اینقدر مقاومت می کنند تا یکی از پیشرو ها شوند، شما هم می توانید.

۲۳مرد

باید خودخواهی را تحمل کنید

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت پنجم

وقتی بین آدم ها مجبوری زندگی کنی، تازه می فهمی دنیای دیوونه ها چقدر جای فوق العاده ای هست، تو دنیای دیوونه ها اصلا چیزی به اسم خودخواهی وجود نداره، اونجا اگر مایی وجود نداشته باشه، خود به خودیِ خود ارزشی نداره، چیزی که تو دنیای آدم ها دقیقا برعکس هست و همه چیز حولِ محور خود در حال گردش است، مثلا آدم ها روزها و ماه ها فکر می کنند که فلان کارشان دیگه به نفعشون نیست، در همون زمان تصمیم میگیرند دیگه انجامش ندن، حتی اگر این تصمیم تاثیرات جدی بر دیگران بزاره، ولی مرغ همیشه برای آدم ها یک پا بیشتر نداره، خود مرغ در اینجا مسئله است، پای اون چه یکی باشه، چه دو تا چون موجودیتِ مرغ رو تغییر نمیده پس مهم نیست، دیگران هم به خودشون مربوط میشه.

دیده شده حتی آدم ها تنظیمات خدا هم قبول ندارند، مثلا شما بیا بگو الان شب است و باید خوابید، روزها باید بیدار بود، شک نکنید پاسخ دندان شکنی دریافت خواهید کرد، البته آدم ها ابتدا موضعِ سخت گیرانه ای نمی گیرند، و ابتدا با بهانه های مختلف سعی در آن خواهند داشت که به شما ثابت کنند، قضیه این طور که شما می گویید نیست، و می شود برعکس هم عمل کرد، البته اگر شما را خیلی خر فرض کنند می توانند در شب به شما بگویند الان روز است و شما کلا نمی فهمید، که این مورد در مواردِ نادری دیده شده، برای همین کار کردن با آدم ها بعضی وقت ها خیلی سخت میشه، چون شب ها که شما می خوابید، اون ها بیدار هستند و روزها که شما بیدارید، اون ها خواب، خیلی سخت میشه زمان هایی پیدا کرد که هر دوی شما بیدار باشید.

در اندر احوالات آدم ها همین بس که وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرند که به نظر خودشون بهترین تصمیم دنیا را گرفته اند، عزم راسخی پیدا می کنند، و در مواردی دیده شده، اگر برای شما که در این تصمیم متضرر شدید ارزشی قائل باشند، چون دلایلِ کافی ندارند، تمام دهکده ی جهانی را وجب به وجب جست و جو می کنند، تا واژه هایی پیدا کنند و به شما ثابت کنند، شما بیمارید، تا امروز اون ها متضرر بودند و مظلوم واقع شدن، البته اثبات بستگی به تصمیمی داره که گرفتن، ولی چیزی که مشهود است، دلایلی برای شما خواهند آورد که هر وقت لب به سخن بزنید، محکم در دهانِ مبارکتان فرود بیارن، در کل اگر هم چیزی پیدا نکنند، واژه ای جدید اختراع خواهند کرد و شما را به آن متهم می کنند تا دیگه خیالتون از هر جهت راحت باشه.

دوست داشتنِ آدم ها هم از این منظر خیلی جالبه، بنا به استدلالاتِ خودشون، دوست داشتنشونم از روی خودخواهی هست، چون خودشون می خوان که دوست داشته باشن، پس دوست دارن، به عبارتی چون دوست دارن بعضی از ویژگی های شما رو یا احساس می کنند که به خودِ وجودشون نفع می رسونید، پس آنگاه شما را به طرز ایده عالی دوست خواهند داشت، صد البته این قضیه بر عکس شود و احساس آنها چیز دیگری را نشان دهد، صد در صد از شما متنفر خواهند بود، در این میان چه شما دوست داشته باشید چه نداشته باشید فرق چندانی به حالشون نخواهد داشت، چرا که اگه دوست نداشته باشید، نشان از اون داره ابله هستید و به وجود والای ایشان پی نبرده اید، اگر هم دوست داشته باشید، پس حتما عقل ندارید یا مریض هستید.

در کل این همه حرف زدم فقط این رو بگم که اگه به هر دلیلی مجبور شدید در دنیای آدم ها زندگی کنید، سعی کنید این مواردی که گفتم ناراحتتون نکنه، و سعی نکنید بهشون عادت کنید، چون اگه به اونا عادت کنید، آروم آروم شما هم آدم میشید، و فقط دنیا را برای دیوونه ها ناراحت کننده تر می کنید، سعی کنید تحمل کنید و به روی خودتون نیارید، می دونم قلبتون درد خواهد گرفت، شاید زیر فشارهای زیاد حتی بشکنه، ولی شما رو به خدا به خاطر دیوونه ها تحمل کنید.

۱۶مرد

دیوونه ها همیشه می خندن

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت چهارم

یکی دیگه از ویژگی های دیوونه ها، خندیدنه، دیوونه ها خیلی می خندن و برای خندیدنشون دنبال دلیل خاصی نمی گردن، اصلا خیلی وقت ها بی دلیل می خندن، فکر نکنید چون درد ندارن می خندن، دقیقا بر عکس، برای اینکه احساس درد کمتری کنن می خندن، شنیدید که میگن خنده بر هر دردِ بی درمان دواست! دیوونه ها هر وقت دردِ بی درمانی می گیرن می خندن، چه کاریه گریه کردن، اصلا مگه با گریه کردن، چیزی از دردهای انسان کم میشه که گریه کنیم، پس به جای گریه کردن می خندیم.

یکی از کارهای مورد علاقه دیوونه ها به خنده وا داشتنِ دیگرانه، خندوندن ثواب هم داره، اصلا ببینم شما به جز ناراحت کردنِ دیگران کاره دیگه ای هم بلدید؟! بزارید کنار این اخلاق و رفتار گندتون رو، سعی کنید همیشه تبسم به لباتون باشه، اصلا فکر کنم خدا انسان را خندون آفرید، اولین بار فقط توی راه که داشت میومد زمین از اینکه داره از خدای خودش دور میشه ناراحت شد، یه حسِ عجیبی بهم میگه ناراحتی از همون لحظه اختراع شد.

همون طور که گفتم دیوونه ها عاشق خندونِ دیگران هستند، اما مثل آدم ها این کار رو با زیر پا گذاشتن ارزش های انسانی انجام نمیدن، اصولا اعتقاد دارند باید با هم بخندن و از ظرفیت های وجودی و درونی خودشون استفاده کنند، درست بر خلاف آدم ها که برای این کار از به تمسخر گرفتن شخصیت ها، قومیت ها، شهرها و ملل مختلف جهان استفاده می کنند، جالب اینجاست یکی خودشون رو مسخره کنه و بخنده، چنان دمای بدنشون بالا میره که پوستِ صورتشون به رنگ قرمز متمایل به مشکی در میاد، و با عصبانیتِ خاصی میگن، مگه من مسخره شما هستم!

خندیدن حالت های مختلفی داره، اولین نوع از حالت های خنده، تبسم هست، در این حالت گوشه های لب رو کمی به سمت بالا می کشیم، عمق شادی در این حالت خیلی نیست، نوع دوم، لبخند هست، در این حالت به حدی گوشه های لب رو می کشیم که دندونامون پیدا بشه، در این حالت به یک شادی خوب رسیدیم، نوع سوم، قه قهه است، در این نوع علاوه بر کارهایی که در نوع دوم انجام میدادیم، باید صداهایی هم از خودمون متصاعد کنیم، هه هه هه و یا ها ها ها و سایر صداها، نوع چهارم، خر غلت یا خنده خرکی هست، در این حالت علاوه بر اعمال نوع سوم، بر زمین دراز کشیده و خر غلت می زنیم تا از دل درد بمیریم.

یکی دیگه از کاربردهای خنده، مسخره کردنه دیگران است، دیده شده خیلی از دوستان وقتی یکی بهشون انتقادی می کنه، یه لبخنده معنی داری بهش میزنن، حجم فشاری که این خنده بر اعصاب و روان مخاطب میاره به حدی هست، که اگر شخص خودش رو کنترل نکنه، احتمال شروع یک زد و خورد درست و حسابی وجود داره، از لبخند برای بی اهمیت جلوه دادن هم استفاده می شه، و یا اینکه الان کار دارم، مثلا داریم با یکی کلی حرف می زنیم فقط بهمون خنده تحویل میده، این یعنی حوصلت رو ندارم.

در آخر اینا همه رو گفتم بهتون تا یه چیزایی رو یاد بگیرید، اول اینکه به مشکلات باید خندید، چون هم در برابره خدای ما هیچ هستند و هم در برابر اراده و توانایی های ما، دوم اینکه خوب بخندید، سوم اینکه، با هم بخندید نه به هم، چهارم اینکه، هیچکس و قومیتی رو نباید برای خندیدن مسخره کرد، پنجم اینکه با خنده کسی رو مسخره نکنید، و بالاخره اینکه بی خودی بخندید و شاد باشید.

۹مرد

متفکر ترین انسان های دنیا، دیوونه ها هستن.

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت سوم

بین انسان ها دیوونه ها بیشتر از همه فکر می کنند، آدم ها اصولا اول عمل می کنند، بعد به این فکر می کنند که حالا این کار درست بود یا غلط، جهان اولی ها به سمت دیوونگی پیش رفتن، چون قبل از انجام هر کاری بیشترین زمان را برای فکر کردن اختصاص می دهند، ولی ما جهان سومی ها هنوز آدم موندیم، شاید یکی از دلایلی که اروپاییان پیشرفت کردند همین موضوع باشه، حالا این که چرا ما علاقه ای به فکر کردن نداریم و اصلن جهانِ اول و دوم و سوم چیه خودش جای یه بحث طولانی هست.

ما انسان ها بزرگترین تفاوتمون با حیوانات همین فکر کردن هست، وگرنه تصمیم گرفتن رو که حیوانات هم میگیرن، اصلا شاید فکر هم می کنند، تصمیم مگه از فکر کردن حاصل نمیشه؟ پس وقتی حیوانی قصد می کنه شکار کنه، پس تصمیم گرفته، حتی شنیده شده شیر ها شکاره خود را ابتدا انتخاب می کنند بعد شروع به حمله می کنند و به جز اون دنبال هیچ حیوان دیگه ای نمی دوند، پس حیوانات هم انتخاب می کنند، خیلی عجیب داره میشه قضیه، هر چی بیشتر فکر می کنیم، شباهت های زیادی با حیوانات داریم، پس این تفاوت ما با اونا در چیه؟ بهتر نیست کمی فکر کنیم!

متفکر ترین انسان های دنیا، دیوونه ها هستن، چون خیلی فکر می کنند، دیوونه ها اصولا به دلیل فکر کردن زیادشون بهشون گوشه گیر هم میگن، یا حتی منزوی، در حالیکه این طوری نیست، وقتی اونها به گوشه ای خلوت میرن تا فکر کنند، مطمئناً دارن روی موضوع یا پروژه ای خاص فکر می کنند، حتی دیده شده عده ای از این دیوونه ها برای مدتی به غار میرن و روزها دور از هیایوی شهرها به تفکر می پردازند و بعضاً دیده شده تا به نتیجه خوبی دست پیدا نکنند از غار بیرون نمیان، که این امر باعث از بین رفتن این عزیزان میشه، فُسیل های کشف شده در غارهای جهان مُهرِ تاییدی بر این اِدعاست.

شاید تا حالا شنیده باشید که میگن فکر کردن هنر است، واقعا حرف درستی هست، چرا نقاشی و عکاسی و … هنر باشه ولی چیزی که باعث میشه نقاشی و عکاسی هنر بشه، یعنی فکر کردن، خودش هنر نباشه، پس یادگیری این هنر برای همه ی ما انسان ها چه دیوونه باشه چه آدم لازم و ضروری به نظر میاد، اصلا یکی از تفاوت های ما با حیوانات اینه که با فکر می کنیم و برای زندگی کردنمون هدف یا اهدافی مشخص می کنیم، در حالیکه حیوانات زندگی می کنند تا زنده بمونن، و این سبک زندگی در شأن ما انسان ها نیست.

زیاد حرف نزنم، در آخر هم امیدوارم اول هنر فکر کردن رو یاد بگیریم، بعد هنر درست فکر کردن، چون ما انسان ها همگی همیشه فکر می کنیم خودمون داریم درست فکر می کنیم و همیشه حق با ماست، در حالیکه اگر از نقطه نظر دیگران به قضیه نگاه کنیم، یا زاویه فکر کردنمون رو تغییر بدیم، شاید دیگه حق رو به خودمون ندیم، دنیا جای خیلی خوبی خواهد بود اگر همه ی ما درست فکر کنیم و درست زندگی کنیم و قدر همدیگه رو بدونیم

۱مرد

خدای دیوونه ها با همه فرق داره!

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت دوم

چند روز پیش داشتم توی دیوونه خونه ذهنم قدم میزدم که به سرم زد یه سری هم به کتابخونه اش بزنم، منابع خوبی از دیوانگان بزرگ از ابتدای عالم هستی تا کنون اونجا جمع آوری شده بود، البته اطلاع درستی در دسترس نیست که توسط چه کسانی توی ذهن من جمع آوری شده ولی منابع خوب و قابل استنادی وجود داشت، بعضی وقت ها توی دنیای آدم ها که قدم میزارم احساس می کنم خودشون خودشون رو قبول ندارن، همش به حرف های این و اون استناد می کنن، حس کردم اعتماد به نفس آدم ها نسبت به ما دیوونه ها خیلی پایین تره، البته استناد به حرف های بزرگان خیلی خوبه و ما هم انجام میدیم ولی نه تو کوچیک ترین مسائل ممکن.

اینکه میگن آدم ها عقلشون به چشم هاشونه رو باور نمی کردم تا اینکه برای شرکت در یک همایش سوار قطاری شدم، توی اون قطار دو تا آدم رو دیدم  که همدیگه رو نمی شناختن و برای اینکه گذر زمان رو حس نکنن داشتن با هم صحبت می کردن، اوایلش خیلی خوب بود ولی در آخر بحث هر دو به صورت یه جنگ تمام عیار سعی در مغلوب کردن طرف دیگه رو داشت تا اینکه از قطار پیاده شدیم، از قضا مسیر هر سه ما سالن همایش بود، وقتی رسیدیم یکی از همون آدم ها رفت پشت تریبون و همون حرف های توی قطار را برای حاضرین در همایش بازگو کرد، همه بعد از پایان سخنرانی اون آدم با کف و سوت تشویقش می کردن، عجیب اینجا بود که اون یکی آدم به همه می گفت ایشون رفیق بنده هستن و رفت پیش سخنران و گفت ببخشید الان که فکر می کنم حرف های شما خیلی صحیح بود، ببخشید نشناختم!!

آدم ها کلا موجودات خیلی خاصی هستن، حرف خوب و درست رو از هم قطارهای خودشون قبول نمی کنن، ولی همون حرف رو یکی دیگه با یه برند خاص مثل دکتر، مهندس، استاد، رئیس فُلان و بَهمان بهشون بزنه، یادداشت می کنن با ذکر منبع که چه کسی گفته به کتاب تبدیل می کنن و به عنوان یکی از مرجع های قابل استناد در ذهنشون ذخیره می کنن، من موندم این آدم ها که تا این حد هم از عقلشون استفاده نمی کنن، به چیشون نسبت به ما دیوونه ها می نازن، ما دیوونه ها اصلا برامون مهم نیست داریم با کی حرف می زنیم، با رُفتِگر محلمون یا با اساتید عالیقدرمون هر کدوم حرف درستی بزنن ذخیره می کنیم، هر کسی هم حرف چرتی بزنه بدون توجه به اسم و مقام و جایگاهش حتی یک بیت هم در ذهنِ نداشتمون بهش فضا اختصاص نمی دیم، چه کاریه خُب.

آدم ها خداشون هم همین طوری قبول دارن، کلی باید بهشون کتاب و معجزه و اینا نشون بدی تازه اولش بگن باشه خدایی هم هست، بعدش همون خدا باید کلی پیامبر و امام بفرسته روی این آدم ها کار کنن تا یکم از عقلشون بهتر استفاده کنن، البته این پیامبران و امامان با ما دیوونه ها هیچ مشکلی نداشتن در طول تاریخ چرا که ما حرف خوب و درست رو توی هوا می زنیم و نیازی نداریم موسی عصا بکنه تو آب یا بشینه با آدم ها مار بازی کنه تا ایمان بیارن و یا عیسی مرده زنده کنه بیچاره رو دوباره بیاره توی این دنیا کلی اذیت بشه، البته همین آدم ها اولش ادای روشن فکر ها رو در میارن و میگن خدا کیه، ولی تو پاشون که یه سوزن گیر می کنه، پیامبر و امام که هیچ، تا حضرت عباس (ع) رو هم واسطه قرار میدن پیش خدا بلکه این سوزن از پاشون در بیاد، آدم ها اینجوری هستن.

آدم ها خیلی عجیب هستن، بهشون میگن خدا گفته نماز بخون، نماز هم عربی بخون، دیگه فارسی کلا یادشون میره، فکر می کنن دعا هم باید حتما عربی بخونن، ما دیوونه ها این طوری نیستیم، ما همون نماز رو عربی می خونیم اونم چون خدا گفته ولی تو همون نماز هم قنوتش هر چی عشقمون می کشه فارسی با خدا حرف می زنیم بیشتر از همه عربی هایی که صحبت کردیم، اصلا صبح تا شب با خدا حرف می زنیم، فارسی ها؟ باور کنید، به جان خودم فارسی بلده خدا، به جز فارسی من شنیدم به تمام زبان های زنده و مرده دنیا هم مسلط هستن، فقط این آدم ها عقلشون نمی رسه که می شه با خدا به زبان مادری هم حرف زد، اصلا خدای ما دیوونه ها یه چیز خیلی عجیبی هست،

سرتون رو درد نیارم، ما مثل آدم ها به خاطر اینکه خدا ما رو جهنم نبره کاری نمی کنیم، چون اعتقاد داریم جهنم خدا مثل لولو خُرخُره مامان ها تو کودکی میمونه که هر وقت کار بدی می کردیم یا می خواستیم بکنیم می گفتن می گیم لولو بیاد بُخورت، خدا هم که ما همه رفیق هاش حساب می شیم، برای اینکه ما الاغ بازی در نیاریم و یه سری کار اشتباه رو انجام ندیم میگه اگه انجام بدی می برمت جهنم ها، وگرنه اون خدایی که من می شناسم با اون همه مهربونی اصلا بهش نمیاد یه همچین جای بیخودی آفریده باشه، ما هر کاری می کنیم احساس می کنیم برای رفیقمون انجام می دیم با وجودیکه اصلا براش مهم نیست، بگذریم خدای ما دیوونه ها با تمام بزرگی و عظمتش برای ما رفیق هست، یه رفیق فابریک.

۲۵تیر

اندیشه های فلسفی یک دیوونه

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت اول

خیلی وقت بود قصد بر نوشتن کرده بودم، اما دست و دل و دماغ، من رو یاری نمی کردن تا بنویسم، از درد دل های یک دیوونه که بزرگ ترین جرمش اینه با بقیه فرق داره، البته آدم ها خودشون ۲۴ ساعته در حال فکر کردن به این موضوع هستن که چطوری متفاوت باشن و برای این کار دست به کارهای عجیب و غریبی هم می زنن، مثلا شلوارشون رو پشت و رو می پوشن، به هم دروغ میگن، کلاه هم دیگه رو بر می دارن یا جا به جا می کنن، دماغشون رو بالا و پایین می کنن، با موهاشون وَر میرن و کلی کاره عجیبه دیگه فقط و فقط برای اینکه متفاوت باشن و با بقیه فرق کنن ولی ما که ذاتن با بقیه فرق داریم بهمون میگن دیوونه، به نظر شما عجیب نیست؟!

ما که بدمون نمیاد به ما بگن دیوونه، اصلا خوشمون هم میاد، چیه این آدم بودن، بدونه اینکه توی خرج بیافتیم با بقیه فرق داریم، اصلا یه جور دیگه به ما نگاه می کنن، این خودش لذت بخشه، به جز این حرف ها ما دیوونه ها یه عالمی هم داریم برای خودمون، توی عالمِ خودمون ما همه عاشق هستیم، عاشق چیزهای مختلف، حتی آدم های مختلف، مثلا ما عاشق این هستیم دیگران رو بخندونیم، نه این که مسخرشون کنیم خودمون بخندیم نه این کارِ آدم هاست، بارها شده بین آدم ها بودم، لطیفه های مُزخرفی می گفتن و قومیت های مختلف رو به تمسخر می گرفتن انگار خودشون از یه سیاره دیگه اومدن، اصلا هم جالب و خنده دار نبود، حداقل برای ما دیوونه ها، بعضی وقت ها تو خلقتِ خدا می مونم که چرا این آدم ها حتی ذره ای از خلاقیتشون استفاده نمی کنن.

بگذریم سرتون رو درد نیارم به نظر من آدم ها یه رگه هایی از دیوونگی تو وجودشون هست، دیوونگی هم مثل خلاقیت با تلاش و مُمارست قابل رشد هست، دیوونگی رو حتی میشه آموزش داد، ولی بهتره خود آدم ها اون رو تقویت کنن، البته بین اونا زیاد شنیدم که به هم میگن دیوونه، به خصوص وقتی عاشق میشن، البته عاشق شدنِ آدم ها هم مسخره بازی بیش نیست، به جز آدم هایی که همزمان با عاشق شدن، دیوونه میشن، اینا اصولا آدم های موفقی هستن، چرا که فقط یه دیوونه واقعی می تونه یک عاشق پیشه فوق العاده و هنرمند باشه، اصلا دیوونگی مترادف هست با عاشقی.

اصولا انسان ها بر دو قسم هستن، آدم ها و دیوونه ها، آدم ها کسانی هستن که از عقلشون بیش از حد نیاز استفاده می کنن و توش گم و گور میشن و دیوونه ها کسانی هستن که از احساسشون بیش از حد نیاز استفاده می کنن و عاشق میشن، البته انسان های دو رگه ای هم هستن که بهشون آدم دیوونه میگن، اینا نصف آدم هستن و نصف دیوونه، که بهترین نوع انسان ها رو اینا تشکیل میدن، تا الان اسمی برای این دسته انتخاب نشده چرا که از لحاظ علمی جزء انسان ها گماشته نشده اند، بزارید خودمون براشون یه اسم انتخاب کنیم، یه اسم بداهه، مثلا، آدونه به نظرم خیلی خوبه، نصف آدمه و نصف هم دیوونه، مفهموم هم خوب میرسونه.

آدم ها از بدوِ تولد آدم هستن، دیوونه ها هم دیوونه، اما آدونه ها آدم هایی هستن که با گذشت زمان، تصمیم میگیرن، راه و رسم دیوونگی رو یاد بگیرن، اما هیچ وقت نه آدم می مونن و نه دیوونه، به نظر من انسان کامل همین آدونه ها هستن، من توی زندگیم خیلی سعی کردم آدونه باشم، نمی دونم الان هستم یا نه ولی از آدم بودن به تنهایی متنفرم، آدم ها همدیگه رو تنها میزارن چون از عقلشون زیاد استفاده می کنن و با سود و ضرر نوع رابطه رو حفظ یا حذف می کنن ولی دیوونه ها این طوری نیستن و تا سر حدِ مرگ پای دوستی و رفاقتشون می مونن حتی اگه همه دنیاشون رو از دست بدن، برای امروز فکر کنم کافی باشه، خدا عمری بده، بازم براتون حرف بزنم.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)