۱۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۷): جلسه ای که ماندگار شد

چند وقتی میشه به سازمانی قول داده بودم یکسال، هفته ای ۴ ساعت برم اونجا و بخش دیوونه بازی براشون راه بندازم، یه دوره مقدماتی گذاشتیم برای انتخاب ۱۲ نفری که لازم داشتیم، حدود ۶۰ نفر شرکت کردن و بعد از مصاحبه ۱۲ نفر را انتخاب کردیم، قسمت هیجان انگیزش اونجا بود که همه برای انتخاب شدن نهایت تلاش خودشون رو می کردن، دیروز ازم خواستند جلسه ای داشته باشم باهاشون و قبل از شروع کار هماهنگی های لازم و انجام بدیم، راستش خیلی کلافه بودم، می خواستم چند روز برم مرخصی ولی هر روز اتفاقی پیش میومد و نمیشد، از اینکه وارد جلسه ای بشم و ندونم چی باید بگم و نتونم درست تصمیم بگیرم حالم به هم می خوره ولی چاره ای نبود، این روزها خیلی از کارهایی که می کنم لذت نمی برم، ولی قول داده بودیم و قول قول بود. ادامه مطلب »

۱۷مهر
چگونه کمتر نگران پول باشیم

چگونه کمتر نگران پول باشیم

به نظرم این کتاب خیلی بهتر از کتاب «درس های نیچه برای زندگی» بود ولی در کل به نظرم خوندن مجموعه کتاب هایی که نشر هنوز با عنوان مدرسه زندگی چاپ می کنه نسبت به زمانی که از آدم می گیره شاید مفید نباشه، نوع نگاه نویسنده به پول برام جالب بود، ما واقعا چقدر به پول نیاز داریم؟ آیا پول باعث خوشبختی ما میشه! راستش برای من طرح چنین سوالاتی خیلی جالب بود، چون از نظر من درسته که پول باعث خوشبختی شاید نشه ولی می تونه نداشتنش باعث بدبختی بشه، حالا چطوری میشه بین این دو تا رابطه ی درستی تعریف کرد که در این چند روزه دنیا خوشبخت باشیم و خوشحال خودش جای بحث های فلسفی زیادی داره ولی برای من جالب بود چون برای پول تا حالا کار نکردم، نمی دونم الان باید پیشنهاد بدم بقیه بخونند یا نه، راستش اگر کتاب خوب دیگه ای نداشتید برای خوندن، بد نیست بخونید.

قفسه کتاب های من

۱۷مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۶): وقتی ذهنم درگیر میشه!

این روزها اینقدر فکر می کنم که مغزم دیگه درد می گیره و احساس می کنم ازش دود در میاد بیرون، تو پونزده روز گذشته روزانه ۱۶ ساعت کار کردم بدون هیچ تعطیلی ولی نتونستم بازخورد مناسبی از کارهام دریافت کنم، در چنین مواقعی من خیلی سریع دلسرد میشم به خصوص که این مورد بارها و بارها تکرار بشه و ذهنم نسب به دیگران موضع بگیره و نتونم کاری انجام بدم تا اوضاع بهتر بشه، گاهی احساس می کنم من برای کار تیمی ساخته نشدم، گاهی هم فکر می کنم صبر هم اندازه ای داره برای خودش، راستش مدام ذهنم درگیر همچین سوالاتی هست، البته این هم بگم که انصافا هیچ پونزده روزی به این خوبی تو زندگیم نداشتم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی یاد گرفتم، از همه مهمتر قدم بعدی هم برای فراموش کردن گذشته برداشتم و اونم اینه که دیگه برام مهم نیست و دنبالش نمی گردم.

۱۵مهر
سختی کارهای سخت

سختی کارهای سخت

چند وقت پیش که به دیدن یکی از دوستانم رفته بودم این کتاب رو بهم داد و گفت حتما بخونش، اون زمان خیلی حال و حوصله خوندن کتاب نداشتم ولی چند روز پیش تصمیم گرفتم بخونمش، کتاب سختی کارهای سخت نوشته بن هاروویتز و ترجمه سعید قدوسی نژاد توسط انتشارات آریانا قلم به بدترین شکل ممکن به چاپ رسیده البته نظر من هست. نمی دونم چرا از طراحی جلد کتاب اصلی استفاده نکردن و اصلا نمی دونم انگیزه طراح این کتاب به این سبک چی بوده، حجم کتاب کم نیست و برای من که راه میرم خیلی باعث اذیت شدن مچ دست ها می شه، به جز مشکلات این چنینی محتوای کتاب واقعا به نظرم خوب و کاربردی هست، خوندش دید خیلی خوبی به آدم میده. ادامه مطلب »

۱۴مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۵): بدو ابوالفضل بدو بدو

فکر می کنم دو هفته پیش بود که زد به سرم و شروع کردم به دویدن، تا امروز فکر می کنم ۵۰ کیلومتر دویده باشم، نمی دونم تا کی قراره ادامه بدم، هر روز سوال های این شکلی از خودم می پرسم ولی باز هم می دوم، مثلا اگر هوا سرد شد دیگه نمی دوم، یا اگر بارون اومد، یا چرا از فردا ندوم، اصلا چرا باید بدوم، هر روز ذهنم پر میشه از این سوالات، مهم ترین قسمت دویدن برای من توی این چند وقت این بود که بیش از سه ساعت در روز به زندگیم اضافه شده، یعنی هر روز بین ۵:۳۰ تا ۶:۰۰ صبح بیدار میشم و شروع می کنم به دویدن، تازه علاوه بر این صبحانه خوردن با نون تازه هم بهش اضافه شده که هیجان انگیزترش کرده و بهم انگیزه میده باز هم بلند بشم هر روز صبح، چون من اصولا آدمی نبودم که صبحانه بخورم، میشه گفت یه وعده به وعده های غذاییم اضافه شده، راستش می خواستم از اول مهر همه چیز رو تغییر بدم، یعنی یه جور دیگه باشه، خیلی از دوستانم فاصله گرفته بودم و خیلی ها از دستم خسته شده بودن بس که کاری نمی کردم، روز اول که دویدم همه دوستام شروع کردن به تشویق کردنم که بدو ابوالفضل بدو بدو، من هر روز با خاطرات دردناکی از خواب بیدار می شدم ولی از وقتی دویدن و شروع کردم خوشحال ترم، یه جورایی خود فراموش کردن هم دارم فراموش می کنم، آرامش لذت بخشی داره، فقط نمی دونم کی ممکنه دیگه ندوم که اونم به نظرم مهم نیست، تنها چیزی که می دونم اینه که باید حرکت کنم و متوقف نشم.

۱۲مهر
ارائه ناب به سبک استیو جابز

ارائه ناب به سبک استیو جابز

هفته پیش ارائه مهمی داشتم و از یک هفته قبلش داشتم خودم رو برای اون آماده می کردم، یه جورایی بیشتر بچه های شرکت هر روز درگیر این ارائه بودن و سعی می کردن بهم کمک کنند، دو روز مونده به ارائه حدودا ۶۰ اسلاید آماده کرده بودیم و می دونستم باید چی بگم و چطوری ارائه بدم، به خودم استراحت داده بودم و دنبال چند تا مقاله می گشتم که خیلی اتفاقی با کتاب «ارائه ناب به سبک استیو جابز» آشنا شدم، راستش اصلا دنبال مطلبی برای ارائه نبودم برام جالب اومد و یکی از بچه ها برام خریدش و شروع کردم به خوندنش، فردا قرار بود کار روی اسلایدها رو ادامه بدیم و به یک نسخه نهایی برسیم ولی من مخالفت کردم و گفتم می خوام این کتاب رو بخونم، خیلی کتاب خوبی بود، چون مجبور بودم توی دو روز خوندمش وقتی تمام شد بچه ها را جمع کردم و گفتم تمام اسلایدها را بریزید دور. ادامه مطلب »

۱۲مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۴): باید خودم و آماده کنم!

دیشب یکی از بچه ها ازم پرسید چرا اینقدر به آینده امیدوارم، یه لبخندی بهش زدم و گفتم چاره دیگه ای ندارم، برام جالب بود سوالش چون از اکثر برنامه هایی که برای آینده داشتم با خبر بود و می دونست داریم به کدوم سمت حرکت می کنیم، بهم گفت فرض کن همشون رفتن توی دیوار بعد چه کار می کنی، باز هم خندیدم و گفتم تلاش می کنیم که توی دیوار نرن، باز هم گفت خب فرض کن برن، بهش گفتم راستش برای من جنگیدن مهمه این که کجا می جنگم خیلی اهمیت چندانی برام نداره، بعدش گفت یه جمله از کاپیتان کشتی هست که میگه «ما به بهترین اتفاقات فکر میکنیم و امیدواریم اما برای بدترین شرایط خودمون رو آماده میکنیم»، خیلی جمله قشنگی بود، اصولا من برای بدترین شرایط خیلی آمادگی ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم، یه جورایی میگم وقتی مشکلی پیش اومد حلش می کنیم دیگه، لزومی نداره از قبل بهش فکر کرده باشیم، به نظرم یک جنگجو باید بتونه شرایط سخت و پیش بینی کنه و برای سخت ترین شرایط برنامه داشته باشه، سوال جالبی که جدیدا به سوالات روزانه ام اضافه شده اینه که برنامه ام برای بدترین شرایط چیه!

۱۱مهر
تسلی بخشی های فلسفه

تسلی بخشی های فلسفه

چند وقت پیش با یکی از دوستان داشتیم توی کتابفروشی قدم می زدیم و دنبال کتاب «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» هاروکی موراکامی بودیم که یهو روی میز این کتاب رو دید و برداشت و با هیجان خاصی بهم داد و گفت این کتاب و بخون، خیلی برام جالب شد ببینم توی کتاب چی نوشته که اینقدر از دیدنش هیجان زده شده بود، کتاب رو خریدم و گذاشتمش توی لیست مطالعه، به عنوانش نمی خورد کتاب خوبی باشه، راستش من خیلی علاقه ای به فلسفه هم ندارم، یه جورایی اصلا نمی فهمم بحث های فلسفی رو، بعد از خوندن کتاب فهمیدم عاشق فلسفه شدم، یعنی این کتاب به هر چیزی که فکر می کنید یه جور دیگه ای نگاه کرده و عالی هم این کار و انجام داده. ادامه مطلب »

۱۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۳): نقطه عطف!

بدون شک همه ما نقطه عطف هایی در زندگی مون داریم که حس می کنیم از اون نقطه به بعد آدم دیگه ای شدیم و در مسیر جدیدی قدم گذاشتیم، ممکنه این نقطه ها مثبت باشن یا حتی منفی به هر حال باعث میشن سرنوشت ما عوض بشه، دیروز بلاگ یکی از دوستانم رو می خوندم از نقطه عطف های زندگیش نوشته بود، برام جالب بود که همشون مربوط به همین چند سال اخیر می شدن، شاید زندگی از همین چند سال پیش براش معنی دار تر شده بود یا شاید هم بزرگ ترین نقطه عطف های زندگیش مربوط به همین چند سال بود، راستش برای من اونقدر زیاد هست که وقتی بهشون فکر می کنم حتی نمی تونم بشمارم و اگر دوباره فکر کنم نقطه های جذاب تری هم به ذهنم میرسه. ادامه مطلب »

۶مهر
درسهای نیچه برای زندگی

درس های نیچه برای زندگی

این کتاب رو چند روز پیش از شهر کتاب خریدم، بعد از اینکه خوندنش تمام شد راستش نفهمیدم چرا این کتاب رو من خریدم، البته شاید شما از خوندنش لذت ببرید ولی من بیشتر احساس کردم بیشتر شبیه سوء استفاده از اسم نیچه بود برای فروش کتابشون، پر از کلمات قلمبه سلمبه برای بیان آموزه هایی ساده، به نظرم اون مفاهیم رو خیلی بهتر هم میشد درباره اش نوشت، البته چند صفحه اول کتاب رو که می خونید بدک نیست، هر چی میرید جلوتر احساس می کنید کتاب های بهتری هم برای خوندن بود، بگذریم به نظرم همین چند خط هم برای توصیف این کتاب اضافه بود، چیز خاصی بهم اضافه نکرد به جز چند تا داستان و مثال و ضرب المثل.

قفسه کتاب های من

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)