۱۸آذر

خودم رو گم کردم!

آخرهای شهریور با کلی امید و آرزو و طرح و برنامه و قول و قرار اومدیم تهران و کلی هزینه و تعهد و … درست کردیم، همه چیز شدنی بود و می تونست عالی پیش بره، تا اینکه مشکلات کاری و مالی زیادی به وجود اومد و فکر می کردم مشکل بدی به وجود اومده، با کلی جلسه و صحبت یک برنامه ی فشرده طراحی کردیم تا بتونیم هم مشکلات را حل و فصل کنیم هم بتونیم به چیزهایی که می خواهیم برسیم، گذشت و گذشت تا اول آبان، در این مدت مشکلات دیگه ای هم برای من وجود داشت از گذشته که راه حل مناسبی یقینا براش انتخاب نکرده بودم البته زمان کمی نیاز داشت تا بتونم همه چیز رو سر و سامون بدم ولی یکی از دوستانم نتونست تحمل کنه و گذاشت و رفت، … ادامه مطلب »

۱۳آذر

دلبستگی یا وابستگی!

مدتی هست درگیر ناملایمات زیادی توی زندگیم شدم که اصولا هم از جنس مادی نیستند، چون مادیات ساختنی هستند و من همیشه راهی برای ساختن پیدا می کنم ولی غیر مادی ها ساختی به معنی واقعی ساختن نیستند، برای همین کار یا مسئله های مرتبط غیر مادی خیلی پیچیده هستند، من در این مطلب تصمیم دارم فقط به یک بعد قضیه نگاه کنم، اون هم وابستگی و دلبستگی خودم نسبت به مسائل غیر مادی هست و در یک موضوع خاص دوستی ها و رفاقت ها، قبل از ورود به بحث باید بگم دلبستگی ها اصولا پیوند های عاطفی هستند ولی وابستگی ها بیشتر مادی هستند و یا شامل هیجانات زودگذر می شوند. ادامه مطلب »

۶آذر

پایان

امروز تولد دو سالگی اینجاست، دو سال پیش نقطه ی آغازین اتفاقات بزرگی بود که شروع کرده بودیم ولی از اینجا به بعد صحنه های جالبی برای نوشتن وجود نداره، خودم مجبورم تماشا کنم ولی شما مجبور نیستید بخونید، از ریشه پاکش نمی کنم چون نمیشه از واقعیت فرار کرد، بالاخره اینجا روزی بخشی از وجود من بوده که در قالب نوشته نمود پیدا کرده بود، شاید یه روز هم تبدیل به موزه شد، از اینکه باز شاهد صحنه های خیلی بدی توی زندگیم خواهم بود جای تاسف داره ولی تاریخ همیشه تکرار می شود، کسی که روزی به زور آمد به نسیمی هم خواهد رفت، از من به شما نصیحت، همدیگر را واقعی دوست داشته باشید و نسبت به همدیگه احساس مسئولیت داشته باشید، با تمام وجود و احساستون، دقیقا روزی که اینجا رو ساختم روزی بود که همه چیز از نو شروع شده بود و امروز که پایانش می دهم روزی است که همه چیز پایان یافته است و چقدر زود دیر می شود، تا نگاه می کنی وقت رفتن است،…

۵آذر

سراب عمر

این پست هم به یاد تمام فال های شهریاری که گرفتم و خواهم گرفت می نویسم در آستانه ی سی سالگی، شاید از فردا دیگه اینجا کسی چیزی ننوشت، بد نیست از پاییز هم ذکر خیری کنم، که همیشه، همه رفته بودناشون رو میذاشتن واسه پاییز، پاییز هر کی رفت، برنگشت. ادامه مطلب »

۴آذر

خودم پل ها را خراب کردم

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت آخر

براستی گذر زمان چه چیزی رو ثابت می کرد؟ روزها می گذشت، همه چیز پشت سر هم خراب می شدند، مشکلاتی بود که باید حل می شدند ولی زمانی هم که حل شدند دیگه فایده ای نداشت، دیگه رفته بود، می دونست همه چیز نابود خواهد شد ولی باز هم رفت، دلیل این موضوع صرفا وجود یک سری مشکلات خاص نبود، چون بالاخره اگر می خواست خوبی هایی هم بود که بتونه ببینه، بتونه گذشت کنه، برای موندن کلی دلیل وجود داشت، ولی رفت، دلیلش این بود که سال ها پیش با زور اومده بود و مونده بود، برای همین نه اهمیتی داشت موندنش براش نه مهم بود تازه می تونست منت هم بزاره که برای مدت زیادی هم مونده بود. ادامه مطلب »

۳آذر

دنیای بچه ها خیلی قشنگ تره!

من بیشتر ترجیح میدم برنامه کودک نگاه کنم تا این فیلم های بزرگ تر ها رو، آخه دنیای بچه ها خیلی بهتر هستند، با هم هستند، به هم کمک می کنند بی چون و چرا، دنیای بزرگ تر ها خیلی مزخرف هست، هیچ کس پشت هیچ کس نیست، همه به یک بهانه ای با هم هستند و به هم کمک می کنند، یا یک سوپر من دارند که اون جور حماقت های بزرگ تر ها رو بر عهده می گیره، دنیای بچه ها این طوری نیست، همه با هم هستند، با هم خراب می کنند، با هم گریه می کنند، با هم می سازند و با هم می خندند، کار خودشون رو هم می کنند، به نظرم دنیای بچه ها جای بهتری برای زندگی کردن هست. ادامه مطلب »

۲آذر

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

برای من کتاب معرفی کردن واقعا کار سختی هست، هنوز نمی تونم خوب کتاب معرفی کنم به طوری که اونقدر جذاب باشه تا شما را ترغیب به خوندن اون کنه، این کتاب مجموعه داستانی است که با زبان خیلی ساده و عامیانه بیان شده، داستان ها هم خارق العاده هستند، هم گزنده و در عین حال غم انگیز، جذاب، و تا اندازه ای غیر معمول، در هر داستان، عشق همچون زندگی موضوع اساسی است، عشقی که هم دل انگیز و اسرار آمیز و هم دردآور و صدمه زننده است،… در کل کتاب خوبی بود برای من، کلی با خط به خط اش حال کردم و گاهی هم احساس همدردی می کردم، پیشنهاد می کنم بخونیدش.
ادامه مطلب »

۱آذر

خدایا، تنهامون نزار!

سلام خدا، خوبی؟ به نظر خوب نمیرسی! از دست من ناراحتی؟ خیلی وقته باهات اینجا حرف نزدم، هنوزم امید داری به من؟ خودم که دیگه امیدی به خودم ندارم، اگر امید دارید چون شما خدا هستید، میگن ریش و قیچی دست شماست، بخواهید هر کاری می کنید، به قدرت شما ایمان دارم، راستش نیومدم اینجا گلایه کنم، حال و روز این روزهام هست که باعث میشه این طوری حرف بزنم، شما اون بالا هستی و من این پایین، همین موضوع باعث میشه شما چیزهایی رو ببینید که من از این پایین قادر به دیدن اونها نیستم، برای همین شاید من یک جوری فکر کنم که درست نباشه، برای همین سعی می کنم زود قضاوت نکنم. ادامه مطلب »

۳۰آبا

آیا واقعا ثمری داشت!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت سوم

روزها یکی پس از دیگری در گذر هستند، انگار من مدام به آسمان خیره شدم و حرکت ابرها را تماشا می کنم، بارون رو خیلی دوست دارم، چون میشه زیرش گریه کرد و کسی نفهمید، آدم زیر بارون حس عجیبی داره، خوش به حال بارون، حرف های زیادی توی دلش هست، رازهای زیادی رو می دونه، اون روزها گوشی رو از خودم دور نمی کردم، شاید بخواد پیامی بده، باید سریع جوابش رو می دادم، یک بار ساعت ۴ صبح بود، با صدای پیامک گوشی بیدار شدم، دست پاچه گوشی رو پیدا کردم و نا امیدانه به سمتی پرتابش کردم، «مشترک گرامی، شب خوبی داشته باشید، برای دریافت پیام لالایی عدد کوفت را به ،… هزینه هر لالایی ۵۰۰ تومان» ادامه مطلب »

۲۹آبا

من او را دوست داشتم!

مدتی هست خیلی بی حوصله شدم، آروم و قرار ندارم، زندگیم از دستم در رفته و به طور عادی هیچ کاری را طبق هیچ برنامه ربزی جلو نمی برم، خیلی اتفاقی داشتم در یک مجتمع تجاری می گشتم که با یک کتاب فروشی خیلی شیک آشنا شدم، اولش نمی خواستم برم داخل، ولی نمی دونم چی شد که رفتم، بین کتاب ها قدم می زدم و عناوین و جلد کتاب ها رو نگاه می کردم قصد خرید نداشتم، که یک ورقه ی آ چهار نظرم را جلب کرد، روی اون لیست چند کتاب پر فروش خودشون رو زده بودند، عنوان اولین کتاب «من او را دوست داشتم» بود، چند خطی رو خوندم و عاشق کتاب شدم و خریدمش، کتاب خوندن این روزها خیلی برام سخت بود ولی خوندمش.
ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه