۲۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۳): صبر، صبر و باز هم صبر

نمی دونم شما چقدر آدم عجولی هستید ولی من به طرز عجیبی همیشه عجله دارم، نمی دونم به خاطر اینه که آدم بیش فعالی هستم یا چیز دیگه ولی هر چیزی که هست در گذشته باعث بروز مشکلات زیادی برای من شده بود، البته الان فقط سعی می کنم بهترش کنم و نمی تونم بگم آدم صبوری شدم، صبوری خیلی خوب هست، به خصوص در ارتباط با دوستانمون یا حتی همکارانمون، وقتی به گذشته نگاه می کنم به خاطر عدم صبوری فرصت های زیادی را از دست دادم و یا آدم های زیادی را به خاطر اینکه همیشه من عجله داشتم و سرعت دیگران با سرعت من یکی نبوده از دست دادم. این روزها به شدت در حال تمرین صبوری هستم، وقتی مشکلی تو زندگی یا کار برام پیش میاد اول صبر می کنم، بعد باز هم صبر می کنم و اگر لازم شد باز هم صبر می کنم، بعد از مدتی که نتیجه این صبرها رو می بینم، شگفت زده می شم.

۲۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۲): گذشته ای که پشت در ماند

سفر مشهد اخیر یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود، چون کل زندگی و گذشته ام رو گذاشتم پشت در و آینده جدیدی رو شروع کردم که از همون روزهایی که در سفر بودم شروع شد. به نظرم این کار یکی از سخت ترین کارهایی هست که آدم می تونه تو زندگی اش انجام بده و به این زودی ها نمیشه ازش به عنوان موفقیت یاد کرد چون شاید اصلا نتونم وضعیت جدید رو بپذیرم و انتخاب های غلط و درستی که بعد از این اتفاق می کنم در آینده و نتیجه این کار بسیار موثر هست، قدم های خوب و بلندی برداشتم که شاید در هیچ دوره ای از زندگیم این کار و نکرده بودم، به خصوص در مسائل شخصی و مشکلاتی که در گذشته داشتم، در حوزه کاری هم برنامه راهبردی ۱۲۷۶۰ رو طراحی کردیم که در آینده درباره اش خواهم نوشت، امیدوارم بتونم در آینده هم مثل روزهایی که در حال سپری شدن هستند زندگی کنم.

۲۲تیر
مدیر شگفت انگیز نیسان

مدیر شگفت انگیز نیسان کارلوس گوسن

این کتاب رو اصلا یادم نمیاد کی و از کجا خریدمش، چند روز پیش که داشتم کمد اتاقم رو تمیز می کردم چشمم بهش افتاد و تصمیم گرفتم بخونمش، محتوای بخش های اول کتاب به شخصیت و زندگی کارلوس گوسن پرداخته و این که چطوری وارد حوزه مدیریت شده و طرز کارش رو در یک شرکت برزیلی نوشته و سایر فصل های کتاب درباره طرح ها و برنامه ها و مدل های مدیریت گوسن در دو شرکت خودروسازی بزرگ رنو و نیسان در سمت مدیر عامل هست، داستان اینکه چطوری تونسته دو شرکت در آستانه ورشکستی رو به یکی از پر سود ترین شرکت های خودرو سازی دنیا تبدیل کنه، در کل کتاب خوبی بود، فقط یکم ادبیات خاصی داشت. ادامه مطلب »

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

۲۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۰): لذت رشد کردن.

امروز خواهرزاده ام شروع کرده بود به راه رفتن و من داشتم اولین ویدئوی راه رفتنش رو با ذوق تماشا می کردم و از دایی شدنم لذت می بردم، اولین بار که بلند شد دستش رو گرفت به میز و بعد از چند ثانیه دستش رو رها کرد و به ترس هاش غلبه کرد و چند قدم راه رفت، بعد به خاطر اینکه هنوز بدنش قوی نشده بود می خورد زمین، بعد از چند ثانیه با تشویق مامانش دوباره بلند می شد و چند قدم دیگه بر می داشت و باز می خورد زمین، چندین بار این اتفاق افتاد و من هر بار دلم می ریخت و می گفتم دیگه خسته میشه و بلند نمیشه ولی بر خلاف تصورم می خندید و با ذوق و شور از جاش بلند میشد، انگار فراموش می کرد چندین بار خورده زمین، فقط دوست داشت بلند بشه و ادامه بده، خیلی پیش میاد ما هم تو زندگی زیاد زمین بخوریم، ای کاش یاد بگیریم هر بار که می خوریم زمین لبخندی بزنیم و سریع بلند بشیم و ادامه بدیم.

۱۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۹): بعضی ها وسط راه پیاده می شوند.

دیشب تو جمع دوستانه ای حرف از آدم هایی شد که به بهانه های مختلف وارد زندگی ما می شوند، بعد از مدتی ادعای رفاقتشان خفه مان می کند و مدتی بعد تر بهانه ای پیدا می کنند یا حتی به خودشون زحمت اونم نمیدن و می روند، صد البته که باید گفت «به درک»، به قول معروف «من کان الله کان الله له»، «هر کس که از برای خدا باشد، خداوند برای اوست»، ما باید سعی کنیم به سمتی بریم که زندگی مون برای خدا باشه و بهترین دوست و رفیق مون خدا باشه، اگر این طوری شد، هر کسی اومد و رفت برامون مهم نخواهد بود، من خودم از جمله آدم هایی هستم که این اومدن و رفتن ها خیلی آزارم میده و این نشون میده هنوز دو سه منزل عقب هستم و خدای زندگیم کم هست. ادامه مطلب »

۱۸تیر
انسان در جست و جوی معنی

انسان در جست و جوی معنی

امروز می خوام یکی از بهترین کتاب هایی که تا حالا خوندم رو بهتون پیشنهاد کنم و ازتون بخوام حتما این کتاب رو بخونید، اگر امروز از من بپرسند سه تا از بهترین کتاب هایی که تا حالا خوندی رو معرفی کن، بدون شک اولین کتاب «انسان در جست و جوی معنی» رو پیشنهاد میدم و بعد «اثر مرکب» و بعد هم «هفت عادت مردمان موثر»، وقتی این کتاب رو می خونید، معنی زندگی رو بهتر درک می کنید، بیشتر از وضعیت فعلی زندگی تون راضی خواهید بود و برای آینده تون رویاپردازی خواهید کرد، از رنج های زندگی تون لذت بیشتری می برید و نوع نگاه تون به زندگی تغییر پیدا خواهد کرد، بیشتر حجم کتاب روایت زندگی یک اسیر در اردوگاه کار اجباری هست. ادامه مطلب »

۱۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۸): فرهنگ سازمانی

این مطلب رو دارم در رستوران قطار می نویسم زمانیکه از مشهد به سمت تهران در حرکت هستیم، یک اتفاق در قطار نظرم رو به خودش جلب کرد و علاقه مند شدم درباره اش بنویسم، بعد از خوردن شام ما هنوز در رستوران نشسته بودیم و زمان غذای پرنسل بود، دیدم رئیس قطار اومد، سر یک میز جداگانه با یک حالت خیلی خاصی نشست، غذای ویژه ای براش آوردن با مخلفات، بعد از چند دقیقه که خسته شدم بلند شدم تا کمی قدم بزنم دیدم غذای مهماندارها با رئیس قطار فرق می کنه راستش احساس خوشایندی برام نبود، چون به نظرم غذای رئیس قطار نباید با بقیه فرق می کرد، بعد تر فهمیدم حتی جای رئیس قطار هم بهتر از بقیه است، این چنین فرهنگ سازمانی رو دوست ندارم، صمیمیت بین کارکنان قطار موج میزد، به آدم واقعی لبخند می زدند، حرف می زدند، ولی نمی دونم چرا رئیس های قطار اینقدر خودشون رو می گیرند، چه خبره آخه، به نظرم نباید جایگاه آدم باعث بشه خدمات خاصی جلوی کارمندانش داشته باشه و برای خودش تفاوت قائل بشه.

۱۷تیر

سفرنامه مشهد (۶): برگ آخر.

شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

اولش می خواستم تو خیابون های اطراف هتل قدم بزنم بعد دلم برای حرم تنگ شد و تاکسی گرفتیم و رفتیم صحن گردی، همین طوری قدم می زدیم و حرف می زدیم، درباره آدم ها، درباره دوستی ها، درباره آدم هایی که اومدن و رفتن، درباره آدم هایی که در آینده قراره بیان، در مورد خودمون و فکرهامون، دلم خیلی گرفته بود، من همیشه سعی می کنم حق دوستی رو تو رفاقت هام ادا کنم، البته امکان نداره آدم اشتباه هم نداشته باشه، ولی مهم اینه نهایت تلاش خودم رو می کنم، بزرگ ترین اشتباه من اینه به بعضی ها خیلی سریع اجازه میدم وارد زندگیم بشوند، وقتی هم که وارد میشن اونقدر دوستشون دارم که وقتی میرن دلم پر میشه از غصه و تا چند روز حال درست و حسابی ندارم، آخرین بار این حال بدم چند سال طول کشید، حتی هنوز هم درگیرش هستم، همون جا تصمیم گرفتم دیگه به هر کسی اجازه ورود به زندگیم رو ندم.
ادامه مطلب »

۱۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۷): لحظه های دلتنگی

یکی از مسخره ترین و بی معنی ترین اتفاقی که اخیرا تو زندگیم زیاد می افته و قادر به درک اون نیستم، رفتن یهویی کسانی از زندگیم هست که محبت قلبی بهشون داشتم و یه جورایی واقعا خیلی دوستشون داشتم، فکر کنید مشغول کار کردن هستید و یهویی دلتون برای یکی از دوستانتون تنگ میشه، گوشی رو بر می دارید تا بهش پیام بدید، می بینید دیگه همچین امکانی رو ندارید، بدون هیچ دلیلی، نمی دونم بعضی ها کار و با رفاقت قاطی می کنند، دوست داشتنی وجود نداشته و همش بر اساس منافعی بوده که قبلا بوده حالا دیگه نیست، یک برخورد اشتباه از سمت من بوده، نمی دونم هر دلیلی که داره از نظرم مسخره است، وقتی چنین اتفاقی می افته با خودم میگم محبت و دوست داشتنی که من داشتم کاملا یک طرفه بوده، چون کسی که به کسی محبت داره همین طوری ول نمی کنه بره، خیلی درباره دوستی و حق دوستی مطلب خوندم، چنین آدم هایی به قول آرش اصلا نمی تونند دوست باشند، رفتنشون خیلی مهم نیست، دلتنگی بعدش آدم رو خیلی آزار میده و خاطراتی که ازشون باقی مونده، هر چند این چنین اتفاقاتی اونا رو ناراحت نمی کنه، چون واقعا محبت و دوست داشتنی نبوده و به سادگی فراموشت می کنند و تو مدت ها درگیر دلت هستی و باید به دلت جواب بدی که چرا چنین آدم هایی رو راه دادی تو دلت.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه