۳آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۲آبا

خانه واده

واده یعنی اصل، مبنا، پایه و شالوده چیزی، خانه هم که یعنی جایی که آدم توش سکنی می کنه، حالا خانواده به نظرم میشه شالوده و اصل زندگی، معنی فوق العاده ای داره به نظرم، یه جورایی میشه خانه اصلی یا حتی پی خانه تعریف اش کرد، هر جوری که تعریف اش کنید چیزی در میاد که راحت نمی تونید معنی و تفسیرش کنید، خانواده به نظر من مجموع پدر، مادر، خواهر و برادر نیست، دارای مفهومی خیلی عمیق تر از این افراد هست، درسته که خانواده با وجود این افراد هست که معنی پیدا می کنه ولی دارای مفهومی عمیق تر از این حرف هاست، تو این مطلب فقط دوست دارم درباره چیزهایی که توی این چند روز پیرامون مفهوم خانواده بهش رسیدم بنویسم. ادامه مطلب »

۱آبا

از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم

از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم عنوان کتابی است که برای دومین بار خوندمش، شاید بیشتر برای این که یک بار دیگه این جمله را در ذهن خودم تکرار کنم که «درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است»، «قضیه را می توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم کم به فکر می افتد که: کار عذاب آوری است. دیگر نمی توانم ادامه بدهم. در آن صورت، بخش عذاب آور آن یک واقعیت اجتناب ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد. مهم ترین وجه ماراتن در همین نکته خلاصه می شود»، البته به نظرم این جمله در کل زندگی آدم در جریان هست و دارای کاربردی اساسی. ادامه مطلب »

۳۰مهر

یک و یک و یک

یک بار دیگه قراره در یک، شنبه دیگه و اول یک ماه جدید به خودم این امید رو بدم که می تونه به خودش یک فرصت دیگه بده برای کشف خودش، راستش خیلی وقته احساس می کنم گم شدم و نمی دونم کجا هستم، بدتر از همه این هست که نمی تونم خودم رو پیدا کنم، اینقدر زیر فشارهای مختلف هستم و مجبور شدم بار مسئولیت و حماقت های دیگران رو هم به دوش بکشم که دیگه نمی تونم خودم رو ببینم چه برسه به پیدا کردن، خیلی وقته دلم می خواد با خودم بشینم یه گوشه و باهاش درد دل کنم ولی هر وقت بهش پیشنهاد میدم، فقط دو کلمه جواب میده، وقت ندارم، جدی شما بگید آدم به خودش این طوری جواب میده! ادامه مطلب »

۲۱مهر

یک سال گذشت بی وفا

پاییز که شد دیگه دست و دلم به کاری نرفت، احساس کردم منم مثل برگ درخت ها زرد شدم و با نسیمی جدا شدم و روی هوا معلق به این طرف و اون طرف پرتاب میشم بی آنکه اراده ای از خودم داشته باشم، روزها با سرعت باورنکردنی از کنارم عبور می کردن و من فقط نظاره گر این رفت و آمدها بودم، خیلی تلاش کردم تا کنترل خودم رو به دست بگیرم، داشتم موفق هم می شدم، مدام دستم رو دراز می کردم تا ابصار زندگی رو به دست بگیرم ولی از دستم رها میشد، بارها تلاش کردم، هنوز مثل برگ در هوا معلق بودم، دستم رسید، بالاخره گرفتمش، طوفان شد، ابصار از دستم رها شد، این بار در آسمان معلق نبودم، زمین خورده بودم، محرم آمده بود، دلم آشوب شد. ادامه مطلب »

۱۰مهر
محرم

یک محرم دیگر هم آمد

یادمه قبلا هم گفته بودم، وقتی نمی نویسم حالم اصلا خوب نیست، هفت، هشت، ده روزی میشه که نتونستم بنویسم، دلم خیلی گرفته بود، ذهنم آشوب بود، راستش همین الان هم هست، امروز جور نشد، کار خاصی هم نداشتم بیرون نرفتم، شاید کل امروز رو روی تخت دراز کشیده بودم و به یک نقطه از سقف خیره شدم و تو افکارم داشتم غرق می شدم، کسی هم نبود نجاتم بده، داشتم روانی می شدم، قفل شده بودم، حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم، وضعیت بدی بود، بهش فکر می کنم اعصابم خورد میشه، وقتی میگن مادرها از حال فرزنداشون باخبر میشن حتی اگر نبینن اونها رو امروز بهش ایمان آوردم، چون مادرم سه بار زنگ زد، از حالت صداش مشخص بود فهمیده یه چیزیم هست، با وجودیکه بهش دروغ گفتم حالم خوبه که نگران نشه، اولش احساس کردم باور کرده، چون بعدش خداحافظی کردیم، بعد از چند دقیقه برای بار دوم زنگ زد، گفت سر من کلاه نزار، شروع کرد به دعوا کردن، راستش دلم لک زده بود برای دعوا کردن هاش، از طرفی دلم ریخت، نگران شدم، اصلا دوست ندارم باعث ناراحتی اش بشم، آدم تو این دنیا یه مامان که بیشتر نداره، باید قدرش رو دونست، یه حس خاصی بود. ادامه مطلب »

۱مهر

قدر سلامتی رو بدونید

پارسال آخرای آذر بود که رفته بودم بیرون و شاد و خندون برگشتم خونه، در و باز کردم، انگار همه چیز تمام شده بود، احساس خیلی بدی داشتم، دنیا داشت دور سرم می چرخید، خودم رو رسوندم کنار بخاری، افتادم روی زمین، دیگه از اون به بعد چیز خیلی زیادی یادم نیست، چند ساعتی گذشت، فکر می کردن فشارم افتاده، تا شب سر کردم، درد عجیبی به سراغم اومد، تا صبح بالش رو گاز می گرفتم، صبح رفتیم دکتر، دقیقا اونم گفت از فشارش هست و یک قرص زیر زبونی داد و چند تا آنتی بیوتیک قوی، می گفت اینا رو بخوره خوبه خوب میشه، از پیش دکتر که رفتیم اشتهام رو از دست دادم، ولی با معده خالی قرص ها رو می خوردم بلکه خوب بشم. ادامه مطلب »

۳۱شهر

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

پاییز که میشه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه، صبح زود بیدار میشی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند، ما هم مثل عوام الناس عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد، یادت میاد بهش گفته بودی بره نون بگیره بیاره، آخه عشق صف نونوایی بود، دیگه یک سال گذشته بود، چایی هم یخ کرده بود، پاییز بود، همین وقتا بود جون تو، که از نونوایی برنگشت، هر چی از این و اون پرسیدیم جواب سربالا دادن، آخرم ورداشتن یک سری پیغام و پسغام فرستادن که خود سر شده، اشتباه شده باس ببخشید، آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده! ادامه مطلب »

۳۰شهر

مسافر

توی اتوبوس نشستم، خیلی خوابم میومد، تصمیم داشتم بخوابم، چشم هام داشت کم کم بسته میشد، که راننده محکم پاش رو کوبید روی ترمز، چشم هام سریع باز شد، دیدم چند میلی متری یک کامیون هستیم، سریع فرمون رو چرخوند و همه مسافر ها به سمت دیگه ای پرتاب شدن، دیگه نمی تونستم بخوابم، تا صبح دلشوره داشتم و سعی می کردم راننده نخوابه، نماز صبح اتوبوس نگه داشت، پیاده شدم و یک نفس عمیق کشیدم، دیگه خوابم نمی برد، وقتی سوار اتوبوس شدم، دیدم راننده دیگه بیدار شده، منم لپ تاپم رو درآوردم و فیلم مسافر رو گذاشتم و شروع کردم به تماشا، این فیلم رو نمایشگاه کتاب امسال از غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خریده بودم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)