۱۳مرد

روزهای مهم در تقویم

به نظر من تمام روزهای زندگی مهم هستند و میشه توی هر کدومشون کارهای خاص و فوق العاده ای انجام داد ولی با این حال بعضی از روزها از بعضی های دیگه مهم تر می شوند، مثلا اتفاق خیلی خوبی در اون روز افتاده که برامون مهم هست، با کسی قول و قراری گذاشتیم یا هر اتفاق مهم دیگه که باید یادمون بمونه، ولی باز بعضی از روزها هست که از همه ی روزهای دیگه مهم تر هست، اونم روزهایی هست که آدم از خودش و کارهاش خسته شده و با خدای خودش قول و قرارهایی میزاره که باید بهش متعهد باشه. ادامه مطلب »

۱۲تیر

برای پرواز باید زمین خوردن را آموخت

قبل از عید برای سال ۹۴ برنامه ریزی هایی کردم و از همون موقع هم شروع کردم به اجرا کردن برنامه ها و همه چیز تا آخر فروردین عالی پیش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم خودم با خودم بجنگم و بعضی از مشکلاتم که تمام زندگیم را تحت شعاع خودش قرار داده بود را به تنهایی حل کنم، راستش تا هفته اول اوضاع بد نبود ولی بعد از چند روز به شدت خوردم زمین، انگار از آسمون افتاده بودم روی زمین، شدت برخوردم هم خیلی زیاد بود به حدی که دیگه توان بلند شدم هم نداشتم. ادامه مطلب »

۲۹خرد

چرا زمین می خوریم؟

بچه که بودم تا دلتون بخواد می خوردم زمین و زخمی میشدم، حتی یک بار با دوچرخه چنان رفتم توی رودخونه که خونین و مالین برگشتم خونه، از محل حادثه تا خونه ساکت بودم و فقط به صورت درونی ناراحت بودم و صد البته خوشحال که عجب کیفی کردم و با چه سرعتی افتادم توی رودخونه فقط کاش این حادثه هم اتفاق نمی افتاد ولی به محض اینکه می رسیدم خونه، آه و ناله من به هوا می رفت، مادر هم با ناراحتی و دل سوزی میومد بالای سرم و می گفت چیزی نیست، خوب میشی، ناراحت نباش، منم کیفور میشدم. ادامه مطلب »

۱۳خرد

روزمرگی های این روزها

صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، این روزها دچار چنین مشکلی شدم، تنها چیزی که این روزها خوب احساس می کنم همین است که الان صبح هست، چند ساعت بعد ظهر میشه و شب باید برم بخوابم، وقتی از نظر روحی آدم می ترکه و نمی تونه به هیچ چیزی فکر بکنه، جسم هم چون هیچ فرمانی از روح دریافت نمی کنه، گیج و سردرگم عمل می کنه برای همین بیشتر از روزهایی که کار می کنیم خسته می شیم و یکی از کارهای روزانه مون میشه نگاه کردن به عقربه های ساعت که کی صبح میشه، کی ظهر میشه و کی شب میشه. ادامه مطلب »

۱۰خرد

اندر احوالات این روزها

امروز بعد از مدت ها دوری از نوشتن، دست به تایپ شدم و تصمیم گرفتم یک مطلب بنویسم، البته هنوز شک دارم بتونم تا انتها بنویسم و حتی نمی دونم درباره چی می خوام بنویسم، فقط می دونم می خوام بنویسم، داشتم فکر می کردم که امروز دقیقا از خدا بیست و نه سال و سه ماه عمر هدیه گرفتم و فرصت داشتم در این دنیا زندگی کنم، هیچ وقت از این مدت را به طور عادی زندگی نکردم، همیشه این سوال رو از خودم پرسیدم که آیا خوب بوده یا بد و هیچ وقت جواب قانع کننده ای برای خودم نداشتم. ادامه مطلب »

۲۶ارد

هشت سالی که گم شده بود

دیشب برای من شب خاص و عجیبی بود، هر کاری کردم نتونستم بخوابم، خودم رو دیگه در زمان حال احساس نمی کردم، انگار برگشته بودم به هشت سال پیش، حال خیلی خوبی داشتم، به کسی و چیزی فکر نمی کردم، فقط به یک چیز فکر می کردم و با یک نفر حرف میزدم، یه جایی دیگه ترکیدم، نتونستم بغض توی گلوم رو کنترل کنم، هنوز هم نمی دونم خوابم یا بیدار، نمی دونم چه بلایی سرم اومده، نمی دونم چرا این همه داره بهم فشار میاد، فقط خوشحال بودم، این خوشحالی را هم مدیون مادرم هستم، خدایا مادرم را در پناه خودت حفظ کن. ادامه مطلب »

۲۵ارد

مباد بگذاری کسی جایت را بگیرد …

سلام خدا، امروز خیلی دلم گرفته بود از همون هایی که وقتی می گیره دلم می خواد سر بزارم به بیابون، به کسی که همیشه وقتی این طوری میشدم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم تماس گرفتم و رفتم پیشش ولی دیگه اون هم ازش کاری بر نمی آمد، خدایا چرا با من این کار رو کردی؟ نمی دونم از گذشته ناراحت باشم یا از حال، نمی دونم از خودم ناراحت باشم یا از دیگران، نمی دونم با خودم دعوا کنم یا با دیگران، راستش هیچ دیواری از دیوار شما کوتاه تر برای دعوا کردن پیدا نکردم، من رو ببخش چون کسی رو ندارم عقده های دلم رو روی سرش خالی کنم، هر وقت حالم بده، به سمت هر کسی میرم پس میزنه من رو، دیگه خسته شدم. ادامه مطلب »

۱۳ارد

ترسی که شاید همیشه همراهم بماند

فکر می کنم توی این دنیا تا دلتون بخواد ترس وجود داره، ترس های طبیعی مثل ترس از تاریکی، ترس از تنهایی و این جور چیزها، ترس های سوسولی، مثل ترس از سوسک، ترس از گربه، ترس از جوجه و …، ترس های با کلاس، مثل ترس از ارتفاع، ترس از شکست و …، ترس های مدرن، مثل ترس از دیده نشدن، ترس از موفقیت و از این قبیل ترس ها، اگر فکر کنید شاید دسته بندی های دیگه ای هم پیدا کنید ولی به نظر میاد به تعداد آدم های روی زمین ترس وجود داره، بگذریم بریم سراغ ترس خودمون. ادامه مطلب »

۱۱ارد

خداحافظ آقا

خدا جون سلام، خیلی وقت میشه با هم اینجا حرف نزدیم، می دونم تنبلی کردم، شما ببخشید، امروز آخرین روزی بود که مشهد بودم، دلم خیلی گرفته بود، همیشه از لحظات خداحافظی بیزارم، اصلا دوست ندارم، همیشه دوست دارم سلام کنم، شب قبل فکر نمی کردم صبح بتونم برای خداحافظی بیام حرم، خیلی خسته بودم، ولی آخر شب یک نفر تصمیم گرفت این توفیق رو به من بده که یک بار دیگه برسم خدمت حضرت، به جاش من هم سلام اش رو به ایشون برسونم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه