۲۸آبا

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند. ادامه مطلب »

۲۷آبا

همون جا موندم!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت اول

سال ها پیش چند هفته ای توی خونه افتاده بودم، پاهام سست شده بود، کاری نمی تونستم بکنم، انگار اختیاری از خودم نداشتم، بیشتر می خوابیدم و به سقف اتاق خیره می شدم، انگار سقف برای من مثل پرده ی نمایش بود که ذهنم تصاویر خاطرات گذشته را روش نمایش می داد و من نگاه می کردم، گاهی لبخندی بر چهره ام می نشست و گاهی قطرات اشک از روی صورتم غلت می خوردند و من حتی قادر به پاک کردنشون هم نبودم، بغض نا معلومی راه نفس کشیدنم را بسته بود، مجبور بودم هر از چند گاهی با تمام نیرویی که داشتم هوا را به داخل سینه ام بفرستم، هیچ وقت یادم نمیره، کسی نبود که من رو بفهمه! ادامه مطلب »

۲۶آبا

چرا باید روی بچه ها سرمایه گذاری کرد!

بعد از تجربه ی کار با بیش از ده هزار دانش آموز به صورت مستقیم و غیر مستقیم، به این جمع بندی رسیدم اگر قرار باشه روی قشری از جامعه سرمایه گذاری کنم، شاید بهترین اونها دانش آموزان باشند، تا دیروز اگر یکم به این مسئله شک داشتم، بعد از برگزاری رویداد استارتاپ ویکند در دبیرستان سوده، به یقین برای من تبدیل شد، همیشه فکر می کردم مسائل پیچیده را نباید از بچه ها خواست تا حلش کنند، ولی توی اون سه روز فهمیدم پیچیده ترین مسائل هم اتفاقا باید داد به همین دانش آموزان تا حلشون کنند، چرا که به هیچ وجه مثل ما یکنواخت و روتین فکر نمی کنند و خلاقیت را در نوع فکر کردنشون میشه دید. ادامه مطلب »

۲۵آبا

چرا هیچ وقت نفهمید کنارش هستم!

خیلی سال پیش بود، علی شب بهم زنگ زد گفت فردا قراره دو تایی بریم کوه! من تعجب کرده بودم، چون علی هیچ وقت با من قرار کوه نمی ذاشت، همیشه با بقیه ی دوستاش می رفت، همیشه می گفت با تو خوش نمی گذره! راست هم می گفت، اونها شوخی می کردند، حرف های متنوع می زدند ولی من که شوخی نمی تونستم بکنم، شده بودم یک آدم جدی که همش باید حرف جدی میزد، یا همیشه قبلش جر و بحثی بوده توی لک بودم، حالی نمی موند برای این کارها، تا صبح فکر می کردم آفتاب قراره از کدوم طرف طلوع کنه که من و علی قراره دوتایی با هم بریم کوه، چی شده بود واقعا!! ادامه مطلب »

۲۴آبا

تمام تلاشم را کردم تا دکتر و مهندس نشم!

دوران ابتدایی از این بازی ها بود با کاغذ درست می کردیم، چند تا شغل هم روش می نوشتیم، بعد یکی رو انتخاب می کردیم و می گفتیم مثلا چند تا، بعد طرف مقابل باز و بسته می کرد به تعداد عددی که ما گفتیم و بعد همون که انتخاب کرده بودیم میومد و می گفت، چی میشیم در آینده، یادم میاد اون موقع شغل های دنیا برای ما خیلی محدود بود، خلاصه میشد توی دکتر، مهندس، رفته گر، نون خشکی، خلبان، کارگر، مغازه دار، آخرش دیگه پول دار بود، ما که پول دار بودن رو شغل می دونستیم، شما رو نمی دونم، اون موقع تلاشم این بود، دکتر نشم، هر چی دیگه میومد خیلی برام مهم نبود، گویا می ترسیدم. ادامه مطلب »

۲۳آبا

سوده ای که در خاطرم خواهد ماند!

مدتی پیش دلبر بهم گفت که به عنوان مربی در استارتاپ ویکند مدرسه ی سوده که اونجا هم درس می خونده دعوت شده و از من هم خواست تا دعوت بچه ها را قبول کنم، من هم گفتم باشه ولی احتمالا فقط بیام سر بزنم و برگردم، چون هم کار دارم و هم حال و حوصله ی رویداد و این حرف ها را ندارم، در وضعیت روحی خیلی خوبی هم به سر نمی بردم، گذشت و گذشت تا چهارشنبه ۲۰ آبان که من برای کاری به تهران اومده بودم و عصرش به دلبر زنگ زدم که امروز برنامه اش چیه! گفت قراره بره مدرسه ی سوده، من هم دیدم کار خاصی ندارم گفتم میام دنبالت با هم بریم، توی راه بهش می گفتم چون حالم زیاد خوب نیست احتمالا فردا بر می گردم. ادامه مطلب »

۲۲آبا

رفاقت «تا» ندارد!

به نظر من دوست یکی از پرکاربرد ترین واژه ها در دوران کودکی تا پیری ماست، انسان موجودی اجتماعی هست و علاقه ی فطری نسبت به ایجاد ارتباط با دیگران دارد، بعد از رفع نیازهای اولیه خودش شاید اولین چیزی که به دنبال تامین اون خواهد رفت پیدا کردن یک یا چند دوست خوب هست، چیزی که در ایران به نظرم بیشتر به همکار یا کسی که وقتمون رو فقط باهاش پر کنیم خلاصه میشه، در حالیکه معنی واژه ی دوستی و اصل و اساس دوستی خیلی مسایل مهم تر و جامع تری را در بر می گیره، حتی شاید شنیده باشید که گاهی دوستان وقتی می خوان از هم خواسته ای داشته باشند، می گویند به حرمت رفاقتمون، یعنی براش حرمت زیادی قائل هستند. ادامه مطلب »

۲۱آبا

بیایید بازی کنیم!

یقینا همه ی شما می دونید که بازی برای کودک چه فواید بی نظیری داره، از رشد خلاقیت گرفته تا روابط اجتماعی و …، شاید بشه گفت شخصیت بزرگسالی ما برگرفته از بازی های دوران کودکی ماست، به نظر من بازی کردن و داشتن اسباب بازی صرفا برای یک دوره ی خاص از زندگی مثل کودکی و نوجوانی نیست، بلکه در سن هشتاد سالگی هم به نظر من انسان نیاز به بازی دارد، این فرهنگ غلط در کشور ماست که شاید احساس کنیم زشته و ما دیگه نباید بازی کنیم، وقتی بعضی از فیلم های خارجی رو نگاه می کنیم بزرگ تر ها هم بازی می کنند با بچه ها، حتی گاهی با بزرگ تر هاشون وارد دنیای بازی بزرگ تری می شوند. ادامه مطلب »

۲۰آبا

تولد دوباره!

شاید همه ی ما توی ذهنمون حیوان خاصی را به دلایل خاصی خیلی دوست داشته باشیم و حتی خودمون و شخصیت خودمون رو با اون مقایسه کنیم، حتی یادم میاد توی مدرسه به زبون هم میاوردیم، مثلا یکی گرگ رو دوست داشت، یکی نهنگ، یکی زرافه و … ولی بیشتر بچه ها شیر و پلنگ رو دوست داشتند، شاید به خاطر قدرتی که داشتند، من هم از همون موقع عقاب رو خیلی دوست داشتم، چون احساس می کردم حتی اگر شیر هم باشم باز قلمرو محدودی دارم و یه جورایی میشه براش طول و عرض مشخص کرد ولی عقاب صاحب کل آسمون هست، هر جایی که عشقش بکشه می تونه پرواز کنه، حتی بالاتر از ابرها. ادامه مطلب »

۱۹آبا

سنگ باشم یا برگ!

امروز داشتم توی اینترنت دنبال مطالبی با مضمون افسردگی و نگرانی می گشتم بیش از چهار صد و سی و دو هزار مطلب رو گوگل برای من آماده کرد تا بینشون دنبال مطلب مورد نظرم بگردم، جای دوستان خالی نباشه، هر لینکی که باز می کردم، یا چرت و پرت بود، یا عکس صابون و ساعت و حوله و یک سری چرندیات که باور کنید خود صاحب سایت هم نفهمیده اونها رو گذاشته بود روی سایتش، اونهایی هم که یکم مطالب بهتری داشتند، همه کپی بودن، یکی شون رو می خوندی همه بدون جا انداختن یک «و» مثل هم بود که وسط این خوندن ها به حکایت خیلی جالبی برخوردم، که احتمالا شما شنیده باشید ولی برای من خیلی خوب بود: ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)