۷اسف

خدایا حالت چطوره؟

سلام خدا، حالت چطوره؟ اون بالا خوش میگذره؟ می دونم که می دونی چند وقت پیش تصمیم گرفتم هفته ای یک ساعت بشینم باهات حرف بزنم، خودم و خودت، حالا اگه کسی هم بود مهم نیست، بزار بدونن ما با هم رفیق هستیم، چه اشکالی داره؟ البته این به جز زمانی هست که هوا دو نفره است، بگذریم، خیلی دوست دارم بدونم از اون بالا آدم ها چه طوری هستند، از اون بالا هم به اندازه این پایین بد هستند، آخه میگن هر چیزی از دور زیباست، نمی خوام بگم همه بد هستند ولی یه جور دیگه هستند. ادامه مطلب »

۶اسف

قدم زدن با حبیب توی پارک

امروز دلمون گرفته بود، از صبح تا حالا غم یقه ما را گرفته بود ول کن هم نبود، الان هم ول نکرده، فقط حبیب نمی دونم از کجا فهمیده بود، اومد دنبالم گفت بیا بریم پارک یه قدمی بزنیم شاید رها کرد، گفتم نمی کنه، گفت حالا تو بیا بریم، حبیب بود، به هر کسی می تونستم بگم نه، ولی این حبیب بود، دوستم بود، آدم به دوستش تحت هیچ شرایطی نه نمیگه، به خصوص که به خاطر من آمده بود، حبیب شاید تنها کسی باشه که خوب من رو بلد هست، می دونه کی باید بیاد، می دونه کجا باید باشه، کلا همه چیز رو می دونه. ادامه مطلب »

۵اسف

یک شب در مدرسه

وقتی می رفتم مدرسه همیشه ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ظهر که زنگ مدرسه را می زدن، با سرعت هر چه تمام تر مدرسه را به هر مقصد دیگه ای ترک می کردم، ابن قضیه برای زمان هایی که بعد از ظهری هم بودیم صادق بود، یه جورایی از ساعت ۱۲ به بعد درس و مشق را تعطیل می کردیم، گوش نمی دادیم، معلم ها هم این رو فهمیده بودن، سخت نمی گرفتن، حتی بعضی از اونها از کارشون می دزدیدن و ما را چند دقیقه ای زودتر تعطیل می کردن، البته خودشون کار داشتند به خاطر ما این کار را نمی کردن. ادامه مطلب »

۴اسف

فرصت ها مثل اسب می روند

یادم میاد وقتی می رفتم مدرسه بهمون می گفتند فرصت ها را دریابید، فرصت ها مثل ابر از کنار شما خواهند گذشت، مثال قشنگ و جالبی هست، مفهوم خیلی خوبی هم داره، به نظر من این معنی به مرور زمان توی ذهن ما تغییر پیدا می کنه و تغییرات اون هم بستگی به چگونگی استفاده کردن یا عدم استفاده ما از فرصت های زندگی داره، البته فرصت، خودش به تنهایی دنیایی از معنا و پیچیدگی به همراه خودش داره که باید روش تمرکز کنی تا بتونی بهتر درکش کنید. ادامه مطلب »

۳اسف

از خودتون حمایت کنید

یکی از ایرادات بزرگ من که احتمالا شما هم درگیر اون هستید، این هست که فکر می کنم همه چیز باید از ابتدا خوب و بدون نقص باشه، حتی فکر می کنم هر کاری را از همون ابتدا باید به بهترین شکل ممکن انجامش بدم وگرنه بعد از مدت کوتاهی به احتمال خیلی قوی ولش می کنم، حتی توی یادگرفتن هم اصولا عجله دارم، فکر می کنم وقتی امروز یادگرفتن چیزی رو شروع کردم همین امروز عصر هم باید تحولات اساسی را در خودم ببینیم وگرنه شاید ادامه ندم. ادامه مطلب »

۲اسف

داستان های کوتاه از نویسندگان بزرگ

این کتاب را یکی از دوستان هنرمندم بهم هدیه داد، کتابی متشکل از داستان های کوتاه زیبا از نویسندگاه مشهور قرن ۱۹ و ۲۰، از جمله، ارنست همینگوی، لوییجی پیراندللو، لئو تولستوی، ادگار آلن پو، شرلی جکسون، اُ. هنری و اسکار وایلد، خیلی از این آثار، جزء اثرهای ابتدایی این نویسندگان هست و برام خیلی جالب و امید بخش بود که می شود با تمرین و نوشتن ما هم روزی یک نویسنده خوب بشیم، فقط اولین و اساسی ترین شرطش این هست که بنویسیم و بنویسیم و باز هم بنویسیم. ادامه مطلب »

۱اسف

یک شروع خوب

چند وقت پیش که تصمیم گرفتم سال جدید را از اول اسفند شروع کنم، همش روز شماری می کردم تا کی اول اسفند می رسد و من باید برنامه ها را شروع کنم، وقتی هم که اول اسفند شد، همه چیز به یکباره تغییر کرد، شادی جای خودش رو به استرس داد، به خصوص وقتی با حجم زیادی از کارها و فعالیت ها رو به رو شدم، روز اول چون با چند تا قرار ملاقات هم شروع شد، که نتایج خوبی نداشتند، حال و روزم رو کمی به هم ریختند، جالب اینجا بود که روز اولی، اشتباهات خیلی بزرگی هم مرتکب شدم. ادامه مطلب »

۳۰بهم

تجربه یک روز کافه من شدن

چند وقتی بود زده بود به سرم برم توی کافه کار کنم، این اواخر به حدی رسیده بود که هر روز با خودم درگیر بودم و خودم رو قانع می کردم که بی خیال این قضیه بشه، ولی بی خیال بشو نبود و روز بعد بیشتر اصرار می کرد، خیلی برام عجیب بود، چند باری به علی مسئول کافه هم گفتم و اون هم خندید و گفت مشکلی نیست هر وقت دوست داشتی بیا، این جواب باعث شد از فرداش با شدت و قدرت بیشتری اصرار کنه تا یک روز در کافه کار کنم، بالاخره نتونستم دوام بیارم و قبول کردم و تصمیم گرفتم فردا روزی کار کردن در کافه را تجربه کنم. ادامه مطلب »

۲۵بهم

شروع برنامه های سال ۹۴

همون طور که قبلا هم گفته بودم، قصد دارم مثل سال گذشته که سال جدید را از اسفند شروع کردم، امسال هم برنامه های سال ۹۴ را از اسفند شروع کنم، با این کار به نظر خودم هم از عید نوروز استفاده بهینه تری خواهم کرد و هم از سال تولد جدیدم شروع می کنم، امسال یک فرق هم با سال های گذشته داره و اون هم این است که آخرین سال از دهه سوم زندگی من خواهد بود و تصمیم دارم خیلی چیزها رو اگر بتونم در زندگیم تثبیت کنم و یک سری کارها را از حالت آزمایشی در بیارم. ادامه مطلب »

۲۴بهم

یکی بود که دیگه نیست

سال ۹۰ بود که تصمیم گرفتم یک طرح دانش آموزی برای رشد چند جانبه تعدادی دانش آموز طراحی کنم و این چنین شد که برهان متولد شد، ابتدای کار ۵۰ نفر بودیم که با لج بازی یک سری آدم که می گفتند فقط ما می فهمیم، نصف شد و اون نصف هم بعد از مدتی چند تایی رو انداختیم بیرون تا جمع یک دست بشود و از با هم بودن لذت بیشتری ببریم برای همین تعداد اعضای برهان به ۱۶ نفر رسید، ولی ۱۶ نفری که هر کدام به نظرم دنیای بزرگی برای خودشون داشتند. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه