۱۶تیر

سفرنامه مشهد (۵): نیشابوری که نرفتیم!

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۰۰:۰۰ رسیدیم حرم، شروع کردیم به صحن گردی و حرف زدن، مقصد نهایی تمام صحن گردی هامون صحن گوهرشاد بود، یه حس خاصی داره همیشه این صحن برای من به خصوص زیارت رفتن از ورودی این صحن، چون وقتی میرسم جلوی درب ورودی اش می تونم بایستم و ضریح رو از دور تماشا کنم و درد دل کنم برای خودم، کلا یه جای فوق العاده ای هست برای من، به خصوص که تو این سفر فهمیدم کفشداری این صحن دوازده هست، بعد از این که زیارت کردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم، زد به سرم بریم یه جایی از حرم که برای پرسش و پاسخ درستش کردن، یادم نیست اسمش چی بود ولی رفتن ما همانا و موندگار شدنمون تا ساعت ۴:۳۰ دقیقه همانا. ادامه مطلب »

۱۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۶): در آخر خط چه کنیم؟

همیشه تو زندگی ما آدم ها مشکلات هست، خیلی هم پیش میاد که فکر کنیم دیگه به آخر دنیا رسیدیم و زندگی برای ما هیچ معنی و مفهوم خاصی نداره، دلیل اش می تونه هر چیزی باشه، دوستی را از دست داده باشیم، از کارمون اخراج شده باشیم، ورشکست شده باشیم یا هر اتفاق بزرگ دیگه ای که می تونه ما رو زمین گیر بکنه، شاید خیلی سخت باشه به آدمی که تو این شرایط روحی قرار داره بگیم اتفاق خاصی نیافتاده و ممکنه در آینده شرایط بدتر از این هم تجربه کنه، یا کمتر غصه بخور و بهش فکر نکن، چون شرایط و موقعیت اش رو درک نمی کنیم، هنوز نمی دونم به چنین آدمی چطوری میشه کمک کرد، خودم هم چندین بار تو چنین شرایطی قرار داشتم ولی اعتقاد دارم ممکنه نشه با راهکارهایی که خودم و تونستم نجات بدم یا در حال نجات دادن خودم هستم به دیگران کمک کنم، شاید بهترین اتفاقی که می تونه بیافته و کمک کنه این هست بهشون کمک کنیم معنی واقعی زندگی رو درک کنند، شروع کنند به جست و جو برای کشف معنی زندگی.

۱۵تیر

سفرنامه مشهد (۴): اگر روزیم باشید، می خرید!

پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

باز هم مثل روزهای قبل نتونستیم صبح زود بیدار بشیم و ساعت ۹:۳۰ دقیقه بیدار شدیم و باز با پذیرش تماس گرفتیم که صبحانه را چه کار کنیم دوباره خواب موندیم و اونا هم لطف کردند و صبحانه را داخل اتاق آوردند، بعدش شروع کردیم به کار کردن تا ساعت ۱۲:۰۰ ظهر، کاری که می کردیم نیاز به فکر کردن زیادی داشت و باید مسائلی رو حل می کردیم برای همین انرژی زیادی ازمون گرفت و تا ساعت ۱۴:۰۰ مشغول کارهای شخصی و استراحت شدیم، ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه رفتیم کافه نبات، تا هم ناهار بخوریم و هم از اونجا کار کنیم، برامون خیلی جالب بود وقتی فهمیدیم کافه ای که دیروز رفته بودیم رو صاحب کافه نبات یازده سال پیش زده بوده و بعد فروخته بود و کافه نبات رو زده بود، کافه من درباره کافه های مشهد کمی صحبت کرد و حتی کافه های خوب تهران و به ما پیشنهاد می داد. ادامه مطلب »

۱۵تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۵): عباس کیارستمی

دیروز همه درباره عباس کیارستمی حرف می زدند، تعجب کرده بودم، هم خوشحال بودم و هم ناراحت، از اینکه آدم های مرده پرستی هستیم ناراحت میشدم و خوشحال بودم که این حرف زدن ها باعث میشد همه حتی در حد یک جمله با عباس کیارستمی آشنا بشن، من هیچ وقت توفیق نداشتم از نزدیک این آدم رو ببینم ولی توصیه می کنم حتی اگر فرصت اش رو ندارید، فرصت اش رو ایجاد کنید و کتاب «سر کلاس با کیارستمی» رو حتما بخونید، جالبه بدونید این کتاب ترجمه است، بله، یک ایرانی این کتاب را ننوشته، چون ما آدم های مرده پرستی هستیم، این کتاب رو پال کرونین از شاگردانش وقتی در قید حیات بوده نوشته، من واقعا خوب این کتاب رو معرفی نکردم تو بلاگم، فقط در همین حد می تونم بهتون بگم که وقتی شروع کردم به خوندن این کتاب، دیگه نتونستم بزارمش زمین تا این که تموم بشه. ادامه مطلب »

۱۴تیر
فردوسی

سفرنامه مشهد (۳): از لبنان تا توس

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

دیشب قبل از خواب آرش ازم خواست ساعت گوشیم رو روی ساعت ۶:۰۰ تنظیم کنم ولی از اونجایی که خیلی احساس خستگی می کردم روی ساعت ۷:۰۰ تنظیم کردم و خوابیدم، صبح سر ساعت گوشیم شروع کرد به زنگ زدن ولی من اصلا حس و حال بلند شدن نداشتم، بعد از اینکه صدای زنگ گوشی رفت روی اعصابمون آرش بلند شد، گوشی من رو برداشت، زنگ اش رو خاموش کرد و نگاهی به ساعت اش انداخت و گفت، چرا از دستور تمرد کردی؟ من در عالم خواب و بیداری گفتم، خسته بودم، بعد دیدم آرش هم به رختخواب برگشت و تا ساعت ۹:۳۰ دقیقه به ادامه خوابمون پرداختیم، وقتی بیدار شدیم زمان صبحانه هتل تمام شده بود ولی آرش به پذیرش زنگ زد و گفت ما صبحانه رو کی بخوریم؟ یه طوری به نظرم پرسید که طرف نمی دونست چی باید جواب بده، فقط بهش گفت اجازه بدید بپرسم و بعد از چند دقیقه مهماندار با یک سینی پر از نیمرو و نون پشت در اتاقمون حاضر شد و یک آماده شده بودیم برای شروع یک روز خوب. ادامه مطلب »

۱۴تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۴): قهوه

من هیچ وقت خوردنی های تلخ و دوست نداشتم به خصوص قهوه، نمی دونم نسکافه هم جزء قهوه محسوب میشه یا نه، اگر میشه تنها قهوه ای بوده که می تونستم بخورم، یادم میاد اولین باری که قهوه خوردم فرانسه بود تو کافه ای در اراک، اینقدر تلخ بود برای من که هر چی شیر و شکر می ریختم توش از نظرم هنوز قابل خوردن نبود، بعدش با یکی از دوستانم بعد از کلی گشت و گزار تو کافه ای در تهران امریکانو رو تجربه کردم، دیروز هم به آرش گفتم یک نسکافه برای من بگیر، رفت و اومد گفت اسپرسو سفارش دادم، اولش باورم نمیشد، بعد که آوردن فهمیدم شوخی نمی کرد و من تلخ ترین چیزی که میشد خورد رو تو زندگیم به زور خوردم یعنی مجبورم کرد که حتما باید بخورم، امروز هم به دعوت از دوستان موکا دارم می خورم و زد به سرم امروز درباره قهوه بنویسم، راستش تجربه این چند بار باعث نشده که من عاشق قهوه بشم ولی حداقل باعث شد وقتی میرم کافه گزینه های بیشتری برای سفارش و لذت بردن ازش داشته باشم.

۱۳تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۲): کار کردن در کافه

سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۷:۱۵ دقیقه تو ایستگاه راه آهن مشهد دنبال جایی برای خوردن صبحانه می گشتیم، نمی دونم چرا هوس نیمرو کرده بودیم، به یک مغازه داری گفتیم صبحونه چی داری؟ گفت نون و پنیر و کره و مربا، گفتیم جایی هست نیمرو بزنه اینجا؟ گفت چند تا می خوایید؟ گفتیم دوتا، گفت بشینید براتون بزنم، اینقدر خوشحال شدیم که نگو، وسط اش برامون موسیقی هم پخش کرد با صدای بلند، بعد از خوردن صبحونه، یکم نشستیم و من خوندن کتاب انسان در جست و جوی معنی رو تموم کردم، هنوز هیچ جایی برای رفتن نداشتیم و روز یه جورایی هنوز شروع نشده بود، یه کافه دیدم  تو ایستگاه و رفتیم نشستیم اونجا، آرش پرسید چی می خوری؟ گفت نسکافه، بعد که برگشت گفت دو تا اسپرسو سفارش دادم! گفتم چرا؟ من دوست ندارم، می خندید، من فکر می کردم شوخی می کنه، شروع کردیم به کار کردن، ساعت ۸:۰۰ صبح بود، که طرف وقتی داشت سینی رو میاورد و من دیدم دو تا فنجون کوچیک توی سینی هست به آرش گفتم تو روحت آرش، خندید و گفت چرا؟ تا اینکه طرف فنجون ها رو گذاشت روی میز و آرش شروع کرد به خندیدن، گفت باید رنج بکشی و از رنج کشیدن ات لذت ببری، انصافا فکرشم نمی کردم باهام چنین کاری بکنه، می گفت بخور برات خوب هست، بعد از یک ساعت و نیم من تازه تونسته بودم یه جورایی یک سوم یک فنجون کوچیک و بخورم ساعت ۹:۳۰ بود و بحث های کاری خوبی کرده بود، یکی از دوستانمون جایی رو برامون هماهنگ کرد و تصمیم گرفتیم یکم پیاده روی کنیم، قبل از رفتن آرش گیر داده بود که حتما باید اسپرسو رو بخوری تا آخرش، گریه ام و واقعا درآورد، به زور سر کشیدم و پشت اش یه شکلات خوردم مزه اش بره. ادامه مطلب »

۱۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۳): قطار

از نظر من یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین وسایل نقلیه برای مسافرت قطار هست، برای من مثل یک شهر کوچولو می مونه که کوپه های کنار همش تداعی کننده خونه هاش هست، رستورانش مثل کافی شاپ می مونه و وقتی تو ایستگاه های مختلف نگه میداره انگار به گشت و گزار و مسافرت رفتیم، حتی اگر دسته جمعی با قطار سفر کنیم می تونیم خونه ی همدیگه هم مهمونی بریم و کلی خوش بگذرونیم، توی کوپه واقعا شبیه خونه است، تشک و بالش و پتو و کلی خرت و پرت دیگه، رئیس قطار حکم شهردار رو داره، توی هر واگن کوپه ای برای خرید تنقلات وجود داره که مثل مغازه می مونه، واقعا یک بازی لذت بخش هست، من اگر فرصت داشته باشم و یا کسی همراهم باشه، ترجیح میدم با قطار سفر کنم، از همه مهم تر فرصتی برای با هم بودن و حرف زدن و گپ های شبانه است.

۱۲تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۱): اسماعیل ات را قربانی کن!

بعد از اینکه تصمیم گرفتم گذشته رو بزارم پشت در، شروع کردم تمام چیزهایی که مربوط به گذشته بود رو تعطیل کردم و با آرش تصمیم گرفتیم بعد از جمع و جور کردن بعضی از کارها بریم سفر و درباره کارهایی که قراره در آینده شروع کنیم صحبت کنیم و تصمیماتی بگیریم، اول قرار بود یک سفر ماجراجویی یا به شمال داشته باشیم یا جنوب، ولی سر از شرق درآوردیم، بعد از اینکه درباره سفر و ماهیت سفرمون صحبت کردیم و به خاطر یکی از دوستانمون که احساس کردیم دیدن ما می تونه حالش رو خوب کنه، مقصد سفر رو مشهد در نظر گرفتیم و برای اینکه بیشتر از فرصت هامون استفاده کنیم تصمیم گرفتیم با قطار سفر کنیم، برای من خیلی فوق العاده بود چون دو سال بود مشهد نرفته بودم، ناخود آگاه آخرین روز از شب های قدر تو ذهنم مجسم شد، تو مراسم قرآن به سر رسیدیم به قسمت علی بن موسی الرضا (ع)، یه حس و حال عجیبی داشتم، شروع کردم با امام رضا دعوا کردن که این چه دوستی و رفاقتی بود که دعوت نمی کنی بیاییم بهت سر بزنیم؟ قهر کردی؟ خب خودتون گفتید قهر بیشتر از سه روز جایز نیست، نکنه منظورتون سه سال بوده! فکرشم نمی کردم اینقدر زود و این طوری اتفاقی دعوت کنه و مسیر سفر ما رو به سمت خودش تغییر بده، این جزء دوست داشتنی ترین اتفاقات زندگیم بود. ادامه مطلب »

۱۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۲): دوازده

امروز وقتی می خواستم دوازدهمین روزانه های ذهن یک دیوونه رو بنویسم، خیلی حس خوبی داشتم برای همین عنوان اش رو گذاشتم دوازده، عدد دوست داشتنی هست و من همیشه عاشق اش بودم، در آینده به امید خدا و همت خودمون قرار هست اتفاقات هیجان انگیزی حول محور دوازده بیافته، امروز در دوازدهمین روز ماه عازم سفری هستم که قرار هست در اون دوازده رو طراحی کنیم، درباره سفر و مقصد سفر و اتفاقات سفر در یک پست جداگانه مفصل خواهم نوشت، البته هیچ برنامه ریزی از قبل برای چنین اتفاقی نداشتیم.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه