۵مهر
The Circle

The Circle

این فیلم رو به خاطر اینکه تام‌هنکس توش بازی کرده بود دیدم، ولی چیزی نبود که خیلی هیجان زده‌ام کنه، موضوع فیلم هم به نظرم حول محور حریم خصوصی می‌چرخید، البته فکر می‌کنم تا حدی دنیا این شکلی شده باشه.

۴مهر
چرا ابرها را به شکل‌های مختلف می‌بینی؟

چرا ابرها را به شکل‌های مختلف می‌بینی؟

یکی از تفریحات لذت بخش من در بچگی تماشای کاشی‌های دست‌شویی و حمام بود و پیدا کردن تصویر حیوانات یا اشیاء و هر چیز جالب توجه دیگه، حتی وقتی برای تفریح بیرون می‌رفتیم و روی زمین دراز می‌کشیدم و به ابرها نگاه می کردم سعی می کردم شکل خاصی پیدا کنم مثلا فلان ابر شبیه فلان آدمی هست که ازش خوشم نمیاد و …، این هم باید اضافه کنم که زمان ما هر از چند گاهی یا روی پوست خربزه اسم خدا رو پیدا می‌کردن یا روی یک سنگ یا حتی تنه‌ی درخت و میشد تیتر خبرگزاری‌ها، حتی یادم میاد یک بار بحث بود روی یک شله زرد تصویر یک دست دیده شده و احتمال زیاد دست حضرت ابوالفضل (ع) بوده، نمی‌دونم اینقدر توهم رو از کجا میاوردن. ادامه مطلب »

۳مهر
هرگز تسلیم نشو!

هرگز تسلیم نشو!

من به شخصه جک ما رو خیلی دوست دارم، یکی از دلایلش هم اینه که عاشق فارست گامپ هست، این کتاب برگزیده صحبت‌های ایشون در سخنرانی‌ها، جلسات و مصاحبه‌های مختلف هست، من که خیلی دوست داشتم این کتاب رو و خیلی چیزها یاد گرفتم.

«آن چه را که باید انجام بدهید قبول کنید تا آرزو‌هایتان را درک کنید. گاهی این کار شامل این می‌شود که قدمی به عقب برداشته و از چیزی صرف نظر کنید و آماده باشید که در لحظات سخت آن چه آموخته‌اید در اختیار دیگران بگذارید.»

۲مهر
آیا دانشگاه هاروارد شما را باهوش‌تر جلوه می‌دهد؟

آیا دانشگاه هاروارد شما را باهوش‌تر جلوه می‌دهد؟

«هرگاه ما عوامل انتخاب را با نتایج آن اشتباه می‌گیریم، طعمه‌ی چیزی می‌شویم که نسیم طالب به آن توهم بدن شناگر می گوید.◊»

مدتی هست در حال فکر کردن به این موضوع هستم که چرا بعضی از استارتاپ‌ها که معادل خارجی اونا با زیر ده نفر در حال فعالیت در سطح جهانی هستند در ایران بالای چهل نفر هستند و خروجی اصلا رضایت‌بخشی هم ندارند، شاید یکی از مهم‌ترین دلایلش این باشه که مدیران این مجموعه‌ها فکر می‌کنند رشد و بزرگ شدن به تعداد نیروی انسانی‌شون هست، در حالیکه به نظر من در بلند‌مدت حتما باعث شکست‌شون میشه، در کنار این مسئله آدم‌هایی رو می‌بینم که به بهانه یادگیری و رشد وارد چنین شرکت‌هایی می‌شوند، به نظرم این دسته از آدم‌ها هم چیز زیادی یاد نمی‌گیرند، مهم‌ترین دلیلش به نظرم اینه که مدیران و حتی آدم‌های حرفه‌ای در چنین شرکت‌هایی اصلا وقت خالی ندارند، فرض کنید شما سال اول یا دوم فعالیت شرکت‌تون هست و چهل نفر نیرو دارید، روزی هشت ساعت هم سر کار هستید و کارهای متفرقه مثل ناهار و … هم انجام نمی‌دید، اگر بخواهید برای هر نفر از پرسنل خودتون در روز وقت بزارید فقط دوازده دقیقه وقت دارید، این به شرطی هست که هیچ کار دیگه‌ای نداشته باشید، این نگاه تک بعدی من به مسئله بود و نمی‌خوام فعلا به بقیه ابعاد مسئله بپردازم. ادامه مطلب »

۱مهر
بهترین سال زندگی تو

بهترین سال زندگی تو

چند وقت پیش داشتم توی باغ کتاب قدم می‌زدم که به این کتاب برخوردم، «بهترین سال زندگی تو» نوشته‌ی دارن هاردی، به نظرم اومد کتاب جالبی باید باشه چون هنوز هم کتاب «اثر مرکب» دارن هاردی یکی از بهترین کتاب‌هایی هست که خوندم، ولی این طور نبود، یک کتاب پر از بدیهیات، نکته‌ی قابل توجهی به نظرم نداشت، نصف بیشتر کتاب که جدول بود برای پر کردن انگار یک جورایی سررسید خریده بودم، خوندن کتاب خالی از لطف نیست ولی به نظرم نباید بعد از خوندش منتظر باشید بهترین سال زندگی‌تون رو سپری کنید.

۱۰شهر
چرا باید به قبرستان‌ها سر بزنی؟

چرا باید به قبرستان‌ها سر بزنی؟

«خطای بقا یعنی افراد دایما احتمال موفقیت خود را زیاد از حد تخمین بزنند. با سرزدن به قبرستان پروژه‌ها، سرمایه‌گذاری‌ها و شغل‌هایی که در زمانی بسیار امیدوارکننده به نظر می‌رسید، در برابر این خطا موضع بگیر. قدم زدن در این قبرستان، ناخوشایند ولی برای شفاف شدن ذهنت لازم است.◊»

کتاب هنر شفاف اندیشیدن از اون کتاب‌هایی نیست که دوست داشته باشم سریع بخونمش، برعکس تصمیم گرفتم بازه‌ی خوندنش رو طولانی کنم، اولین عنوان کتاب فوق‌العاده برام جذاب اومد، «چرا باید به قبرستان‌ها سر بزنی؟»، بعد از خوندن این بخش از کتاب تصمیم گرفتم به قبرستان ذهنم سری بزنم، عجب وضعیت پیچیده و به هم ریخته‌ای داشت، پر بود از پروژه‌ها، شغل‌ها، آدم‌ها، اهداف و … که طی سال‌های گذشته بدون هیچ نتیجه‌ای به گوشه‌ای پرتاب شده بودن، اولش که این صحنه رو دیدم خیلی نگران شدم. ادامه مطلب »

۹شهر
Flight

Flight

امروز بین بیرون رفتن و فیلم دیدن قرعه به نام تماشای فیلم درومد، اولش یک فیلم خیلی بد دانلود کردم و همون دقایق اولش اعصابم خورد شد و خیلی اتفاقی با این فیلم آشنا شدم و دانلودش کردم، انصافا فیلم جذابی بود، کلا فیلم‌هایی که بیشترش حول زندگی یک آدم می‌چرخه رو خیلی دوست دارم، موضوع اصلی فیلم به نظرم دروغ بود، اینکه آدم می‌تونه حتی به خودش هم دروغ بگه، ما کارهای اشتباه زیادی رو ممکنه توی زندگی‌مون انجام بدیم ولی اینقدر به خودمون دروغ میگیم که هیچ وقت احساس نمی‌کنیم اون کارها اشتباه هستند و در صدد اصلاح‌شون بر نمیایم، ولی بالاخره یه جایی میرسه که دیگه دوست نداریم دروغ بگیم، هر چند به نفع‌مون نباشه.

This movie at IMDB

۹شهر
درباره معنی زندگی

درباره معنی زندگی

اسم ویل دورانت رو همیشه روی جلد کتاب‌های تاریخ دیده بودم و برام خیلی جالب بود که داشتم کتابی از این شخصیت می‌خوندم درباره‌ی معنی زندگی، نامه‌ای که در ابتدای این کتاب اومده رو در پست قبل منتشر کردم و حتی سعی کردم خودم هم به محتوای نامه فکر کنم و جوابی براش بنویسم، کل موضوع کتاب حول محور همون نامه هست، نامه‌ای که به شخصیت‌های بزرگی می‌نویسه و ازشون می‌خواد که درکشون رو از زندگی بنویسن و بگن چه چیزی باعث میشه به زندگی ادامه بدن، جواب‌ها خیلی برام جالب بودن، دید جالبی بهم دادن، به خصوص آدم‌های بزرگی که سرشون خیلی شلوغ بود، جواب‌های معنی‌داری داده بودن، آخرین جواب هم برام فوق العاده بود.

قفسه‌کتاب‌های‌من

۸شهر
نامه‌ای به ویل دورانت

نامه‌ای به ویل دورانت

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

… گرامی

آیا لحظه‌ای دست از کارتان می‌کشید و با من وارد بازی فلسفه می‌شوید؟ من تلاش می‌کنم با پرسشی روبرو شوم که نسل ما، شاید بیش از هر نسل دیگر، گویی همیشه آماده‌ مطرح کردن آن بود و هیچ وقت نتوانست به آن جواب دهد، این پرسش که معنی یا ارزش زندگی انسان چیست؟ بنابراین، با این پرسش، بیشتر، نظریه‌پردازها، از اخناتون و لائوتسه گرفته تا برگسون و اسپنسر، سر و کار داشته‌اند، نتیجه هم نوعی خودکشی عقلی بود: اندیشه، با نفس شرح و بسطش، گویی اهمیت زندگی را از بین برده است. رشد و گسترش معرفت، که برای آن این همه آرمان‌گرا و اصطلاح‌طلب دست به دعا می‌شدند، به سرخوردگی‌ای ختم شد که روح نسل ما را تقریبا درهم شکسته است.

ستاره‌شناسان به ما گفته‌اند که کار و بار آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است، جغرافیدان‌ها به ما گفته‌اند که تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال، زیست‌شناسان به ما گفته‌اند که همه زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها، هم پیمان‌ها، و انواع مورخان به ما گفته‌اند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم می‌شود، و روان‌شناسان به ما گفته‌اند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند، و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.

انقلاب صنعتی خانه را نابود کرد، و کشف داروهای ضد آبستنی، خانواده، کهنسالان، اخلاق و شاید به واسطه بی‌ثمری هوش، نسل‌ها را نابود می‌کند. عشق، به تراکم جسمانی تجزیه و تحلیل می‌شود، و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل می‌شود که فقط کمی بالاتر از بی‌قیدوبندی جنسی است. دموکراسی به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا می‌داند، و رویاهای جوانی‌مان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و سیری‌ناپذیری که در آدم‌ها می‌بینیم، هر روز بیشتر رنگ می‌بازد، هر اختراعی قدرتمندان را قوی‌تر می‌کند و ضعیفان را ضعیف‌تر، هر روال ماشینی، جای انسان‌ها را می‌گیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن می‌زند. خدا، که روزگاری تسلی خاطر زندگی‌های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج‌ها و مصائب‌مان، ظاهرا از صحنه ناپدید شده است، هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی، او را کشف نمی‌کند. زندگی، در آن چشم‌انداز فراگیری که فلسفه است، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است، سودایی سیاره‌ای که باید زود چاره‌ای برایش اندیشید، هیچ چیز جز شکست و مرگ، یقینی نیست، خوابی که انگار بیداری در پی ندارد.

ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که بزرگ‌ترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی‌مان می‌دادند و از قید‌هایی که ما را حفظ می‌کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه می‌کنیم حیرت می‌کنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بی‌تاب بوده‌ایم چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته‌ است به جز لذت‌های لحظه‌ای و امید ناچیز فردا را.

این، وضعیتی است که علم و فلسفه برای ما به وجود آورده‌اند، من، که سال‌های بسیار عاشق فلسفه بودم، حالا به خود زندگی برمی‌گردم و از شما، به عنوان کسی که هم زندگی کرده و هم اندیشیده، می‌خواهم کمکم کنید بفهمم. شاید نظر کسانی که زندگی کرده‌اند با نظر کسانی که فقط اندیشیده‌اند فرق داشته باشد. خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص بدهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث می‌شود نا‌امید نشوید و همچنان ادامه دهید، دین چه کمکی اگر هست به شما می‌کند، سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه‌ کار و تلاشتان چیست، تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟

به اختصار بنویسید اگر الزامی در کار است، طولانی بنویسید اگر میسر است، چون هر کلمه‌ای از شما برای من گرانبهاست.

ارادتمند‌شما

ویل‌دورانت

آقای دورانت عزیز

نامه‌ی شما را زمانی خوندم که سال‌های زیادی از نبودن شما می‌گذرد ولی همچنان سوال‌هایی که آن زمان ذهنتان را مشغول کرده بود، همچنان برای نسل ما نیز جای سوال هست برای همین تصمیم گرفتم من هم جوابی برای نامه‌ی شما بنویسم تا حداقل با این کار خودم را مجبور کنم برای لحظاتی هم که شده به این سوالات کمی بیشتر فکر کنم.

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم جزء کسانی نبودم که فقط اندیشیده باشم، من بیشتر زندگیم را سعی کردم زندگی کنم، شاید بدون هیچ دلیل و حتی بدون هیچ مقصد مشخصی برای رسیدن، طی چند سال گذشته که در حال عبور از دوره‌ی جوانی بودم بیشتر فرصت داشتم فکر کنم، به این که واقعا من چه کسی هستم! اینجا چه کار می‌کنم؟ این سوالات ذهنم را خیلی آشفته می‌کرد، روزها در خیابان‌های شلوغ و پر سر و صدای شهر قدم می‌زدم و فکر می‌کردم و شب‌ها بدون هیچ نتیجه‌ای به رختخواب می‌رفتم و اینقدر ذهنم آشفته بود که بارها از خواب می‌پریدم، دوباره فکر می کردم و سعی می کردم خودم رو آروم کنم و دوباره می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. ادامه مطلب »

۷شهر
پرزنت‌های ۴۵ ثانیه‌ای برای موفقیت در بازاریابی شبکه‌ای

پرزنت‌های ۴۵ ثانیه‌ای برای موفقیت در بازاریابی شبکه‌ای

خیلی وقت بود به خاطر مشغله‌های کاری زیادی که داشتم فرصت نمی‌کردم بخونم و بنویسم، البته خودم که می‌دونم از شما هم پنهان نباشه این حرف‌ها همیشه الکی هست و ما همیشه می‌تونیم وقت داشته باشیم برای هر کاری ولی خب یا حالمون خوب نیست، یا احساس می‌کنیم حالمون خوب نیست یا هر دلیل دیگه‌ای جور می‌کنیم تا انجامش ندیم، به هر حال خوشحالم شروع کردم به خوندم و امیدوارم دوباره خیلی خوب ادامه بدم، درباره‌ی این کتاب راستش اصلا نمی‌دونم این رو از کجا خریدم و چرا خریدم در کل اصلا کتاب خوبی نبود از نظر من، نکات خوبی میشد درباره‌ی بازاریابی توش پیدا کرد ولی چون رویکرد اصلی‌اش بازاریابی برای این شرکت‌های هرمی بود نکات خوبش هم تحت الشعاع قرار می‌گرفت، من هیچ وقت درک نکردم چرا عده‌ای باید برای پولدار شدن محصولات آشغال و بی‌کیفیت شرکتی رو بفروشند که توش هیچ جایگاه خاصی ندارند، این چه سبک پولدار شدن احمقانه‌ای هست آخه، من کلا از کارهای غیرمولد خوشم نمیاد، کارهایی که خودم اونجا کاری نمی‌کنم و عده‌ی دیگه‌ای یه کارهایی می کنند و من پولدار میشم، می‌خوام نشم، خیلی مسخره‌ است، لذت زندگی رو جا به جا گرفتن، برای من لذتی که توی کار کردن، ساختن و تحقق ایده‌های جور واجور هست در چیز دیگه‌ای نیست، حتی ما اگر پول زیادی هم داشته باشیم، قراره باهاش چه کار کنیم؟ بالاخره که تموم میشه! نمی‌دونم شاید نوع نگاه امروز من به این مسئله این طوری باشه.

قفسه‌کتاب‌های‌من

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)