۵مهر

گرفتار الگو واره ها نشوید

یه مدت بود می خواستم در مورد الگو واره یا همون پارادایم غربی ها یه مطلب بنویسم که جور نمی شد، ولی نمی دونم چرا امشب مغزم قفل کرده بود روی همین موضوع، جالب اینجا بود که خودم حالا دوست نداشتم درمورد این موضوع مطلب بنویسم، بگذریم به قول ویکی پدیا، پارادایم، سرمشق و الگوی مسلط و چارچوب فکری و فرهنگی است که مجموعه‌ای از الگوها و نظریه‌ها را برای یک گروه یا یک جامعه شکل داده‌اند. هر گروه یا جامعه، «واقعیات» پیرامون خود را در چارچوب الگوواره‌ای که به آن عادت کرده تحلیل و توصیف می‌کند. ادامه مطلب »

۴مهر

همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز

جمع بندی هفته ی بین الفصلین

مشکلات مالی

شنبه مشکلات جدی در حوزه دریافت ها و پرداخت هام داشتم که نتیجه بی تدبیری های چند ماه اخیر خودم بود، تا حالا سابقه نداشت من این طوری در حوزه ی مالی برنامه ریزی کنم، چون شاید فکر نمی کردم مشکلاتم اینقدر جدی باشن و نتونم به راحتی حلشون کنم، بعضی وقت ها ما مشکل رو خیلی ساده نگاه می کنیم یا شاید فکر می کنیم کسی کمکمون می کنه، برای همین صبر می کنیم و بازم صبر می کنیم تا اینکه مشکل اون روی خودش رو به ما نشون میده و زمین گیرمون می کنه، مشکلات رو جدی بگیرید و به موقع یه فکری به حالشون بکنید. ادامه مطلب »

۳مهر

سیاره شما در مافارون کدومه؟

همسایه شازده کوچولو – قسمت پنجم

دیشب که ثانیه ها با سرعت هر چه تمام تر طی می شدند تا اولین ثانیه های پنج شنبه شروع بشه، فکر نمی کردم از همون ثانیه های اول، تلخ ترین روز سال رو برای من به ارمغان بیاره، همیشه آرزو داشتم پنج شنبه ها که قراره برم به سیارم و سری به شازده کوچولو بزنم پر انرژی باشم ولی نمی دونم چرا هر چی درد و مشکل هست برای همین پنج شنبه هاست، شاید اگر روزگار بهتر با من کنار میومد همه چیز یه جور دیگه میشد، اینقدر غم نبود، غصه نبود، با نشاط همه چیز ساخته میشد. ادامه مطلب »

۲مهر

آرامش سنگ یا برگ؟

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:” عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟”

شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:” به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد وبا آن می رود.” سپس شیوانا سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. ادامه مطلب »

۱مهر

داستان زندگیتون رو بنویسید

همه ی ما به نوعی داستان رو دوست داریم، از بچگی کتاب داستان می خریدیم و الان باز هم اگر کتاب رمان و داستان بهمون بدن تا آخرش می خونیم، داستان ها فوق العاده هستند، چه خوب باشند چه بد، چون تفکرات ذهنی یک انسان هستند روی کاغذ، وقتی با دوستانمون داریم خاطره های دوران نوجوانی را مرور می کنیم، یه جورایی داریم داستان زندگی خودمون رو در اون برهه زمانی برای طرف مقابل تعریف می کنیم، در واقع داریم به نوعی خودمون رو به دیگران معرفی می کنیم. ادامه مطلب »

۳۱شهر

شما هم می توانید به مافارون سفر کنید

اولین پست رسمی درباره چالش طراحی سرویس

امروز آخرین روز تابستون با خودم گفتم خیلی خوب میشه که بدونم دقیقا در شش ماه باقی مانده از سال ۹۳ قرار هست چه کارهایی انجام بدم، شش ماه اول بر خلاف تصوراتم گذشت، همه چیز به هم ریخت و از هم پاشید، خیلی سعی کردم شرایط رو تغییر بدم ولی نشد، به جاش خیلی خوب فکر کردم و تصمیمات بزرگی گرفتم، از همه مهم تر اینکه چند وقت پیش شروع به نوشتن هم کردم که نتایج خیلی خوبی برای من داشت، به هر حال قصد کردم دیگه سعی نکنم شاید بهتر باشه وارد جنگ بشم. ادامه مطلب »

۳۰شهر

نقطه ای که در این لحظه هستم اینجاست

چند روز پیش با خودم قرار گذاشتم با وجودی که در وضعیت خیلی جالبی از نظر روحی نیستم باز هم در چالش طراحی سرویس شرکت کنم ولی کمی متفاوت، ولی قبل از شروع این چالش که امیدوارم در مطلب بعدی به طور رسمی بگم قراره چه کار کنم، با خودم گفتم خیلی خوب هست یه مطلب بنویسم که به صورت نسبتا دقیق الان کجام؟ تا هم خودم بدونم در چه وضعیتی هستم هم دوستانی که شاید قرار باشه به من در طراحی این سرویس کمک کنن، به نظر من دونستن اینکه در نقطه شروع دقیقا کجا هستیم خیلی مهم هست. ادامه مطلب »

۲۹شهر

بریم به خدا سلامی بدیم

همه ی ما داستان اون مردمی که سوار کشتی شده بودن و طوفان کشتی رو در هم شکست و همه به خدا التماس می کردن که خدایا ما رو نجات بده، قول میدیم یه چیز دیگه ای بشیم و به محض اینکه خدا نجاتشون داد و به ساحل رسیدن، حتی یادشون رفت بگن خدا رو شکر، عمل به قول و قرارشون با خدا پیشکش و فقط به گفتن یه آخیش نجات پیدا کردیم بسنده کردند و باز همون راه قبلی رو شروع کردن به طی کردن، شنیدیم، انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده و دیگه هم نخواهد افتاد.

بچه که بودم یکی از چالش هام همیشه سر زنگ دینی این بود که من که زبونم فارسیه چرا باید با خدا عربی حرف بزنم و دعا کنم، اصلا چرا فقط باید از این دعا عربی ها بخونم، تا اینکه یکی از دوستان دست من رو گرفت و برد دعای کمیل، خیلی جالب بود، خاطره ی اون موقع همچنان توی ذهن من هست، من فقط معنی فارسی اون رو خوندم و مونده بودم واقعا چه کسی این چنین زیبا می تونه با خدا حرف بزنه، با خودم گفتم من عمرا بتونم این طوری حرف بزنم، بعدا فهمیدم دعای حضرت علی (ع) بود.

خیلی از ماها عادت داریم با خودمون حرف می زنیم، بلند بلند فکر می کنیم، همش به فکر خودمون هستیم تا روزی که یه میخ بره تو پامون، از لحظه ی درد اول صدامون میره بالا که یا امیرالمونین، بعد هم میگیم خدا این چی بود زیر پام، حالا اگر عمق فاجعه بیشتر باشه، میگیم خدایا تو این رو خوب کن من فلان کار رو انجام میدم، حرف های خنده داری که انگار خدا محتاج کارهای ماست، یا مثلا خودش نمی تونه کاری که ما میگیم انجام بدیم رو انجام بده، به نظرم بد نیست چون موجبات لبخند پروردگار رو فراهم می کنیم.

توی این مدتی که توی این دنیا چرخیدم یکی از کارهایی که واقعا ازش لذت می برم حرف زدن با خداست، همین جوری الکی، البته منم مثل همه وقتی اتفاقی برام میافته بیشتر با خدا حرف میزنم و همش میگم چرا من! و خدایا کمکم کن و از این حرف ها، ولی شاید بد نباشه عادت کنیم بیشتر با خدا حرف بزنیم، درد دل کنیم، ایده هامون رو بهش بگیم، ازش نظر بخوایم، حتی روزانه بابت کارهای اشتباهی که کردیم از خدا معذرت خواهی کنیم.

دیروز توی ماشین داشتم رانندگی می کردم که انگار کسی بهم گفت، نقطه سر خط، تا اینجا رو نادیده می گیرم ببینم از الان به بعد می تونی یه جور دیگه زندگی کنی، خیلی این حرف برام جالب بود، واقعا بعضی ها خدا رو طوری تفسیر می کنن که انگار یک ظالم رو معرفی می کنن، خدایی که همیشه میگه اگر هزار بار هم اشتباه کردی بازم بیای من میگیرمت در آغوشم و دست نوازش به سرت می کشم، انگار تا الان هیچ گناهی نکردی.

نمی دونم چرا یهویی یه همچین مطلبی نوشتم، دلم برای خدا تنگ شد، باور کنید حس کردن اینکه همیشه خدا کنارتون دوشا دوشتون هم نه دقیقا با تمام وجود خودتون کنارتون هست خیلی فوق العاده و لذت بخش هست، زمان های زیادی رو میزاریم به ایده هایی فکر می کنیم که شاید دو قرون هم نمی ارزن ولی دو دقیقه وقت نمیزاریم با خدا فقط درد دل کنیم، عادت بدی کردیم هر وقت چیزی می خواییم میریم در خونه ی خدا رو میزنیم و صداش می کنیم، بیایید همین الان بی خودی بریم در بزنیم فقط یه سلامی بدیم.

۲۸شهر

از شکست ها هم باید گفت

جمع بندی هفته هفتم

برنداشتن دومین قدم برای اجرای پروژه کتاب

می دونم الان به خودتون گفتید بریم براش کامنت بزاریم که اشتباه نوشته برنداشتن دومین قدم! نه کاملا درست نوشتم، چرا فکر می کنید همیشه باید از پیشرفت هامون بنویسیم، بعضی وقت ها هم خوبه بنویسیم کاری نکردیم و از خودمون به خاطر کاری که انجام ندادیم عذرخواهی کنیم، نکنه بلد نیستیم از خودمون معذرت خواهی کنیم؟ خدا کنه اینقدر مغرور نشم که روم نشه از خودم هم معذرت خواهی کنم، به جاش به خودم قول میدم این هفته دومین قدم رو بردام، حتی اگر خیلی کوچک باشه.

تصمیم به دعوت از آدم ها برای سفر به سیاره

این هفته دیدار خوبی با شازده کوچولو داشتم، گزارش اونم نوشتم اگر نخوندید برید بخونید، حرف های فوق العاده ای بهم زد و من هم خیلی به حرف هاش فکر کردم برای همین تصمیم گرفتم از بین این همه آدم، کسانی رو به سیارم دعوت کنم که اولا با خودشون به این جمع بندی رسیده باشن که دوست دارند با من سفر کنن و برای مدتی کوچ کنند حتی از خود امروزشون، بعد آدم هایی رو دعوت کنم که با من بیان برای موندن و ساختن نه برای رفتن. ادامه مطلب »

۲۷شهر

برخی می آیند که بمانند با تمام وجود

همسایه شازده کوچولو – قسمت چهارم

امروز قراره برای چهارمین بار برم مافارون، اسم سیارم رو بالاخره گذاشتم مافارون، همیشه دلم می خواست روزهایی که به مافارون سفر می کنم روزهای پرانرژی و پر از احساس و سرزندگی باشه، ولی چهار هفته است که پنج شنبه ها با غم عجیبی به سیارم میرم، برای همین قبل از اینکه برم به مافارون سر بزنم، اول میرم پیش شازده کوچولو، با هم می شینیم و چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا می کنیم، بدون اینکه حتی یک کلمه با هم حرف بزنیم، بعد با هم میریم روی قله ی مافارون می شینیم و سیر دل با هم حرف می زنیم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه