۱۷مهر

ساختن سکویی برای پرواز

همسایه شازده کوچولو – قسمت هفتم

چهارشنبه که میشه دلم به تب و تاب میافته، فکر کردن به اینکه فرداش قراره برم به شازده کوچولو سر بزنم حالم رو دگرگون می کنه، آخه دیگه به هم عادت کردیم، وقتی قراره از مافارون برگردم زمین، دلم خیلی میگیره، وقتی هم که بر می گردم همش در انتظار برگشتن هستم و روزها رو پشت و سر هم میشمرم تا باز وقت سفر کردن برسه، انتظار خیلی چیز عجیبی هست، هم سخت و طاقت فرسا هست، هم شیرین و لذت و بخش، زمانی معنی منتظر واقعی بودن رو درک می کنید که یکی رو دیوانه وار دوست داشته باشید و ازش دور بیافتید. ادامه مطلب »

۱۴مهر

زیارت هم آداب دارد

من هر وقت میرم حرم امام رضا (ع)، برای زیارت تا مدتی به این فکر می کنم که چرا بعضی از آدم ها این طوری زیارت می کنند، حتی زیارت نامه و آداب زیارت و اینا هم خوندم ولی این سبک رو در جایی ندیدم، در ساعاتی از روز که شلوغ هست، طوری همدیگه رو فشار میدن و هل میدن تا بلکه دستشون برسه به ضریح مطهر، که اگر طرف پیر باشه یا تنگی نفس داشته باشه، احتمالا مردنش خیلی زیاد خواهد بود، مثل یک مسابقه زور آزمایی می مونه، هر کی تونست دستش رو بزنه به ضریح جایزه داره. ادامه مطلب »

۱۳مهر

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیروز ظهر که رسیدیم نیشابور هم خیلی خسته بودیم، هم خیلی گرسنه، برای همین دنبال یک رستوران خوب می گشتیم که با نظر جمع تصمیم بر این شد بریم آرامگاه خیام، که با یک تیر سه نشان زده باشیم، هم رفع گرسنگی کردیم، هم رفع خستگی و هم یه سری هم به عمر خیام نیشابوری زدیم، وقتی رسیدیم اونجا، خیلی خلوت بود و یه سری هم مشغول ساخت و سازهای بزرگی بودند، که هر کس از دور می دید با آرامگاه خیام اشتباه می گرفتش، نمی دونم چرا تو ایران اینقدر اشتباه عمل می کنیم. ادامه مطلب »

۱۲مهر

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

شنبه ها برای من و خیلی از آدم های دیگه حس و حال شروع کردن داره، انگار قراره اتفاقات جدیدی توی هفته ی پیش رو بیافته، البته من زیاد قائل به این مسئله نیستم که هر کاری رو باید از شنبه شروع کنم، مثل سفر کردن، دیروز جمعه بود و من تصمیم گرفتم برم مسافرت، به همه ی اعضای خانواده گفتم و مادرم گفت دلش می خواد بره مشهد، برای همین منم سریع یه جا رزرو کردم و ماشین رو روشن کردم و ظرف مدت کوتاهی عازم سفر مشهد شدیم، به همین سادگی. ادامه مطلب »

۱۱مهر

از تصمیم شرکت در کنکور تا دو ماهه شدن نوشتن روزانه

جمع بندی هفته اول (شش ماهه دوم)

هلی برن به شرکت

شنبه با وجودیکه حال و حوصله مناسبی نداشتم ولی به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم تهران، البته این بار با سالار نرفتم و از اتوبوس های بین شهری استفاده کردم، قسمت جالب ماجرا این جا بود که وقتی رسیدم فهمیدم کلید شرکت توی ماشین بوده و ماشین هم که توی خونه است، رفتم و یک کلید ساز پیدا کردم، گفت حدودا ۵۰ هزار تومان میشه، شرکت دو تا در داره که پشت یکی از اونها همیشه کلید هست، به صورت کاملا حرفه ای مجبور شدم شیشه رو دربیارم و از هلی برن استفاده کنم و هزینه ها رو مدیریت کنم، روز خیلی خوبی هم شد، چهارچوب های کلی یکی از پروژه ها در اومد و مسیر کمی مشخص تر شد. ادامه مطلب »

۱۰مهر

خودت رو کشف کن

همسایه شازده کوچولو – قسمت ششم

امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت، خوشحال بودم چون بازم پنج شنبه شده بود و من می تونستم به سیاره ام تو کهکشان مافارون سفر کنم و ناراحت بودم چون باز هم داشتم غمگین می رفتم ولی خوشبختانه خوشحال برگشتم، خیلی عجیب بود، چون با بدترین شرایط ممکن رفتم، به هیچ چیز فکر نمی کردم و مستقیم رفتم به سیاره شازده کوچولو، یکم دیر رفتم برای همین شازده کوچولو، دو تا دستاش زیر چونه اش بود و زل زده بود به اون آتش فشان خاموشه تا من برسم. ادامه مطلب »

۹مهر

تغییر، از واقعیت تا توهم

امروز کلی موضوع برای نوشتن داشتم ولی دستم به نوشتن نرفت تا همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم، بعضی وقت ها باید خودتون رو بسپارید به باد و بهش اعتماد کنید، یقینا خدایی که باد رو به حرکت در میاره می دونه شما رو کجا ببره، بگذریم، قبل از این که حرف هام رو شروع کنم خوبه بهتون نظر دهخدا و دکتر معین رو درباره واژه تغییر بگم، نظر دهخدا “از حال برگردانیدن” هست و نظر دکتر معین، “از حالی به حالی برگردانیدن”، نظرشون به هم خیلی نزدیکه. ادامه مطلب »

۸مهر

قفسه کتاب من

نیمه اول سال ۹۳، طبق قول و قراری که با خودم گذاشته بودم ۱۵ تا کتاب خوندم در موضوعات مختلف، از کتاب داستان بگیرید تا کتاب های علمی و آموزشی مختلف، رشد بسیار عالی در حوزه ی مطالعه داشتم، اصلا یادم نمیاد هیچ سالی من بیشتر از ۴ تا کتاب خونده باشم، کتاب هایی رو که خوندم رو در قالب نوشتن مطالب مختلف با موضوع کتاب در بلاگم معرفی کردم که می تونید از قسمت دسته بندی کتاب ها اون ها رو مشاهده کنید. ادامه مطلب »

۷مهر

نامه ای محرمانه به نوشابه عزیزم

سلام نوشابه جان،

امروز نامه ای دهن گشاده از سوی معده و دندان ها و ۲۰۶ استخوان بدن حقیر دریافت نمودم که از تو شکایت کرده بودن، اولش خواستم رسیدگی نکنم ولی بعد که عمق فاجعه را فهمیدم و آسیب های جدی که این بخش ها دیده بودند نتونستم این پرونده را پیگیری نکنم، دو سه روزی مدام به تو فکر می کردم که آیا باید تو را احضار کنم یا نه، بعد از کلی فکر دیدم تو بسیار هم سودمند هستی و من از این به بعد باز تو را خواهم خرید با این تفاوت که نمی خورمت. ادامه مطلب »

۶مهر

حرف های خودمونی با خدا

خدایا سلام، میشناسی که، منم ابوالفضل، یه چند دقیقه بقیه رو ول کن، بیا بشین می خوام یه ذره باهات حرف بزنم، می دونم الان دل شما هم از من گرفته، یادمه هر روز صبح که بیدار می شدم به همه سلام می کردم شما منتظر بودی به شما هم سلام بدم ولی من یادم می رفت، یادمه خدا، ببخشید، می دونم شما دلت خیلی بزرگه، از دست ما ناراحت نمیشی، خدایا به جاش من هر کاری که می خواستم شروع کنم به همه می گفتم پشتم گرمه به خدا، یادته دیگه! ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه