۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ. ادامه مطلب »

۳۱اردیبهشت

انتخاب ها مهم هستند!

ما آدم ها از وقتی چشم به این دنیا باز می کنیم، شروع می کنیم به انتخاب کردن، اینقدر این انتخاب ها توی زندگی مهم هست که گاهی فکر می کنم خدا فرصت زندگی روی این سیاره خاکی رو برای مدتی بهمون داد تا انتخاب کنیم و خودمون بفهمیم اگر اون دنیا جای خوبی بهمون ندادن، به خاطر انتخاب های بد و اشتباهی بوده که کردیم، یه جورایی تو این دنیا فکر می کنم قراره با انتخاب هایی که می کنیم لیاقت خودمون رو به خدا نشون بدیم، انتخاب های ما توی همین دنیا هم سرنوشت ما را می سازند و یک جورایی آینده ما حاصل انتخاب هایی است که در گذشته و امروز کردیم، ما در هر لحظه هر کسی هستیم حاصل انتخاب هایی هستیم که در گذشته کردیم. ادامه مطلب »

۳۱فروردین

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۹اسفند

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۲۰بهمن

سکوت می کنم ولی خدایا تو گوش کن

نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاک کردم، خب چه کاریه، اگه نباید حرف بزنم و تو این طوری صلاح می بینی، حرف نمی زنم، فقط خواستم بهت بگم خدا، اگه نباید سفره دلم و برای کسی باز کنم، لااقل تو یه وقتی بزار باهات حرف بزنم و تو گوش کن!

۱۷بهمن

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم. ادامه مطلب »

۱۶آبان

اولین تجربه تلخ تئاتر دیدن من

چند روز پیش با یکی از دوستان جلوی تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، وقتی رسیدیم چند تا بچه با یک توپ پلاستیکی داشتند فوتبال بازی می کردند، یکم پرس و جو کردیم فهمیدیم قراره امشب تئاتر بازی کنند و اون بچه ها هم از بهزیستی اومده بودن، نمی دونم چی شد زد به سرمون بریم تئاتر تماشا کنیم، البته خیلی وقت بود می خواستم برم یا فرصت اش پیش نمیومد یا تئاتر خوب پیدا نمی کردم یا کسی که باهاش برم تئاتر، بالاخره رفتیم گیشه و بلیت گرفتیم و روی بلیت هم نوشت بدون صندلی، بعد بهش گفتیم یعنی چی؟ گفت تشک بهتون میدن بشینید زمین، نصف قیمت هم حساب کرد، اولش فکر کردیم مسخره مون می کنه، بعد که رفتیم داخل فهمیدیم قضیه خیلی هم جدیه. ادامه مطلب »

۱۵آبان

وقتی بال هات و بهت بر می گردونن

می دونید بهترین حس یک عقاب که بال هاش زخمی شده و روی زمین افتاده کی هست؟ وقتی که بعد از مدتی باند پیچی های دور زخم هاش رو باز می کنند و دیگه درد خاصی احساس نمی کنه، آروم بال هاش و باز می کنه و می بنده، احساس می کنه داره خواب می بینه، چون تا چند لحظه پیش اش دیگه امیدی به بهبودی و پرواز نداشته، بارها و بارها این کار و می کنه ببینه خواب هست یا بیدار، آروم آروم تصمیم می گیره پرواز کنه، بال هاشو محکم به هم میزنه، پاهاشو از زمین می کنه و احساس سبکی خاصی را در تمام وجودش حس می کنه، اوج می گیره، همین طور میره بالا، برای لحظاتی احساس شوق و شوری در وجودش پدیدار میشه که می تونه هر کاری را شدنی کنه.

۱۳آبان

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)