۱۷اسف

سفری به جنوب

بعد از اینکه سالار آتش گرفت و با کمک مردم آتش را خاموش کردیم، در این فکر بودم که آیا به سفر خودم ادامه بدم یا اینکه برگردم، به پدر گرامی تماس گرفتم و گفتم بیا که ماشین سوخت، بعد مادر زنگ زد، تا گفتم حالم خوب هست، شانس گوشی خاموش شد و مادر و نگرانی و …، بعد از چند دقیقه نمی دونم پدر چطوری خودش رو رسوند، من هم ماشین رو با سوئیچ ول کرده بودم وسط جاده و داشتم خلاف جهت حرکت ماشین ها به سمت شهر بر می گشتم. ادامه مطلب »

۱۶اسف

پانزده روز گذشت،…

جمع بندی هفته ۲

امروز پانزده روز از یک شروع خوب گذشته، برنامه ها یکی بعد از دیگری شروع می شوند و لیست فعالیت ها هر روز تیک می خوردند و رقابتی دیدنی برای زدن تیک های بیشتر بین روزها به وجود آمده، حتی روزها هم در حال رقابت هستند تا روز بهتری باشند، من هم که سعی می کنم گوش به فرمان برنامه ها باشم با وجود درد و رنج هایی که این روزها در حال تحمل کردنشون هستم، حس و حال خوبی دارم، همه چیز یه جورایی خوب هست، مشکل هم هست ولی حال ما بد نیست. ادامه مطلب »

۱۵اسف

خدایی که همیشه کنارم هست

سلام خدا، خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ همه کارهای دنیا رو به راه هست یا نه؟ حال و روز من هم که می دونی نیازی به گفتن نداره، دلم برات تنگ شده بود، گفتم یه گپ و گفتی بزنیم، دیگه کسی اخه نمونده، یکی رفت، بقیه هم پشت سرش رفتن، همین چند روز پیش سالار هم که رفت، در جریانی دیگه؟ فقط خودت می دونی چی بود و چی شد و اصلا چرا و چگونه و این حرف ها، من هم پاپیچت نمیشم بپرسم، هر چی بوده حتما به صلاح ما بوده، وگرنه تو ما رو دوست داری، می دونم. ادامه مطلب »

۱۴اسف

سالاری که در آتش سوخت

چهارشنبه قرار بود با یکی از دوستان بریم به سمت جنوب، از صبح پیگیر بودم خبری ازش نشد، با یکی از دوستان جدیدم قرار گذاشتم تا با هم صحبت کنیم و من بهش نصب کردن وردپرس و این حرف ها رو یاد بدم تا شروع کنه به نوشتن، ساعت ها با هم حرف زدیم و دامین و هاست خریدیم، وردپرس نصب کردیم و تنظیمات اولیه اش رو درست کردیم تا اینکه بالاخره گوشی من صداش در اومد و دوستم گفت خودت رو تا دو ساعت دیگه برسون قم، قراره از سمت اصفهان بریم جنوب. ادامه مطلب »

۱۳اسف

طرح زندگی هم متولد شد

بالاخره خودم رو راضی کردم تا از ایده آل گرایی هام کمی کاهش بدم و بزارم ایده ها توی ذهنم هم یک نفسی بکشند و هم بتونند در عالم واقعیت عرض اندامی کنند، گاهی که به خودم نگاه می کنم دلیل سکون های طولانی مدتم همین ایده آل گرایی بیش از حد هست، برای همین تصمیم گرفتم برای مدتی زندانیش کنم تا با حداقل های ممکن و قابل دسترس یکی از ایده های دوست داشتنیم رو شروع کنم، تصمیم داشتم از اول اسفند ماه شروع کنم، نمی خواستم به خاطر هیچ دلیلی تاریخ شروع رو تغییر بدم. ادامه مطلب »

۱۲اسف

پیک جنوب

سنت اگزوپری در واقع «ایکاروس» ی است در بند هزار توی زندگی خاکی، فکر و ذهنش رهایی از این زندان است، زندان تن، راه چاره اش پرواز است و وسیله پرواز: هواپیما. آن وقت در پهنه بی کران آسمان و جنگ جویان خطر آفرینش: باد، طوفان، مه، راه گم کردن در دل صحرایی که همه جایش یکسان است، خلبان، راوی داستان هایش هم می شود، داستان هایی که داستان نویستند، حقیقت اند، ما جراهایی هستند که برای خودش و رفقای هم پیشه اش اتفاق افتاده و از آنها جان سالم در برده یا جان باخته اند.
ادامه مطلب »

۱۱اسف

با هدیه دادن خودتون رو ماندگار کنید

هدیه را همه دادند، همه هم گرفتند، اصلا بین ما ایرانی ها هدیه دادن یک سنت خوب محسوب میشه، شما یقینا کسی رو نمی تونید پیدا کنید که از هدیه گرفتن خوشش نیاد، البته من دیدم بعضی ها از هدیه دادن خوششون نمیاد، که اونم بستگی به طرفش داره شاید، در کل هدیه خیلی چیز عجیبی هست، یه جورایی هم مهم نیست هدیه چی می تونه باشه و هم مهم هست، بستگی داره چطوری به قضیه نگاه کنی، و صد البته به هدف و انگیزه شما برای دادن هدیه هم خیلی بستگی دارد. ادامه مطلب »

۹اسف

۲۹ سال گذشت و تو هنوز نیامدی

مدت ها پیش وقتی به این دنیا اومدم فکر می کردم مدت زیادی قراره اینجا بمونم، وقتی رسیدم شب بود، همه جا ساکت بود، خدا رو شکر اولین چیزی که تجربه کردم آغوش گرم مادر بود، اگر مثل من همه جای دنیا رو گشته باشید، می فهمید که هیچ جای این دنیا همون آغوش گرم مادر نمیشه، چند ساعت بعدش صبح شد، بعد سریع شب و باز صبح، امروز برای ده هزار و پونصد و نودمین بار صبح شد، باورتون میشه؟! انگار توی این دنیا هم هستیم و هم نیستیم! روزهای زیادی رفتند که انگار نرفته اند. ادامه مطلب »

۸اسف

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

جمع بندی هفته ۱

امروز هشت روز از شروع برنامه های سال ۹۴ گذشت، فراز و نشیب های عجیبی داشتم، یه وقت هایی خسته می شدم و یه وقت هایی به شدت نا امید، درد هم که در تمام روزها همراه و یار همیشگی من بود، بخش عذاب آور این هفته تنهایی بود و احساس تلخ جدایی ولی باید می پذیرفتم، یه جورایی چاره ای نداشتم، تحمل سختی های تنهایی در زمانی که نیاز داشتم تنها نباشم ادامه کار را برام غیر ممکن می کرد، احساس می کردم در همین ابتدای کار شکست سنگینی خوردم. ادامه مطلب »

۷اسف

خدایا حالت چطوره؟

سلام خدا، حالت چطوره؟ اون بالا خوش میگذره؟ می دونم که می دونی چند وقت پیش تصمیم گرفتم هفته ای یک ساعت بشینم باهات حرف بزنم، خودم و خودت، حالا اگه کسی هم بود مهم نیست، بزار بدونن ما با هم رفیق هستیم، چه اشکالی داره؟ البته این به جز زمانی هست که هوا دو نفره است، بگذریم، خیلی دوست دارم بدونم از اون بالا آدم ها چه طوری هستند، از اون بالا هم به اندازه این پایین بد هستند، آخه میگن هر چیزی از دور زیباست، نمی خوام بگم همه بد هستند ولی یه جور دیگه هستند. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)