۲۵تیر

اندیشه های فلسفی یک دیوونه

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت اول

خیلی وقت بود قصد بر نوشتن کرده بودم، اما دست و دل و دماغ، من رو یاری نمی کردن تا بنویسم، از درد دل های یک دیوونه که بزرگ ترین جرمش اینه با بقیه فرق داره، البته آدم ها خودشون ۲۴ ساعته در حال فکر کردن به این موضوع هستن که چطوری متفاوت باشن و برای این کار دست به کارهای عجیب و غریبی هم می زنن، مثلا شلوارشون رو پشت و رو می پوشن، به هم دروغ میگن، کلاه هم دیگه رو بر می دارن یا جا به جا می کنن، دماغشون رو بالا و پایین می کنن، با موهاشون وَر میرن و کلی کاره عجیبه دیگه فقط و فقط برای اینکه متفاوت باشن و با بقیه فرق کنن ولی ما که ذاتن با بقیه فرق داریم بهمون میگن دیوونه، به نظر شما عجیب نیست؟!

ما که بدمون نمیاد به ما بگن دیوونه، اصلا خوشمون هم میاد، چیه این آدم بودن، بدونه اینکه توی خرج بیافتیم با بقیه فرق داریم، اصلا یه جور دیگه به ما نگاه می کنن، این خودش لذت بخشه، به جز این حرف ها ما دیوونه ها یه عالمی هم داریم برای خودمون، توی عالمِ خودمون ما همه عاشق هستیم، عاشق چیزهای مختلف، حتی آدم های مختلف، مثلا ما عاشق این هستیم دیگران رو بخندونیم، نه این که مسخرشون کنیم خودمون بخندیم نه این کارِ آدم هاست، بارها شده بین آدم ها بودم، لطیفه های مُزخرفی می گفتن و قومیت های مختلف رو به تمسخر می گرفتن انگار خودشون از یه سیاره دیگه اومدن، اصلا هم جالب و خنده دار نبود، حداقل برای ما دیوونه ها، بعضی وقت ها تو خلقتِ خدا می مونم که چرا این آدم ها حتی ذره ای از خلاقیتشون استفاده نمی کنن.

بگذریم سرتون رو درد نیارم به نظر من آدم ها یه رگه هایی از دیوونگی تو وجودشون هست، دیوونگی هم مثل خلاقیت با تلاش و مُمارست قابل رشد هست، دیوونگی رو حتی میشه آموزش داد، ولی بهتره خود آدم ها اون رو تقویت کنن، البته بین اونا زیاد شنیدم که به هم میگن دیوونه، به خصوص وقتی عاشق میشن، البته عاشق شدنِ آدم ها هم مسخره بازی بیش نیست، به جز آدم هایی که همزمان با عاشق شدن، دیوونه میشن، اینا اصولا آدم های موفقی هستن، چرا که فقط یه دیوونه واقعی می تونه یک عاشق پیشه فوق العاده و هنرمند باشه، اصلا دیوونگی مترادف هست با عاشقی.

اصولا انسان ها بر دو قسم هستن، آدم ها و دیوونه ها، آدم ها کسانی هستن که از عقلشون بیش از حد نیاز استفاده می کنن و توش گم و گور میشن و دیوونه ها کسانی هستن که از احساسشون بیش از حد نیاز استفاده می کنن و عاشق میشن، البته انسان های دو رگه ای هم هستن که بهشون آدم دیوونه میگن، اینا نصف آدم هستن و نصف دیوونه، که بهترین نوع انسان ها رو اینا تشکیل میدن، تا الان اسمی برای این دسته انتخاب نشده چرا که از لحاظ علمی جزء انسان ها گماشته نشده اند، بزارید خودمون براشون یه اسم انتخاب کنیم، یه اسم بداهه، مثلا، آدونه به نظرم خیلی خوبه، نصف آدمه و نصف هم دیوونه، مفهموم هم خوب میرسونه.

آدم ها از بدوِ تولد آدم هستن، دیوونه ها هم دیوونه، اما آدونه ها آدم هایی هستن که با گذشت زمان، تصمیم میگیرن، راه و رسم دیوونگی رو یاد بگیرن، اما هیچ وقت نه آدم می مونن و نه دیوونه، به نظر من انسان کامل همین آدونه ها هستن، من توی زندگیم خیلی سعی کردم آدونه باشم، نمی دونم الان هستم یا نه ولی از آدم بودن به تنهایی متنفرم، آدم ها همدیگه رو تنها میزارن چون از عقلشون زیاد استفاده می کنن و با سود و ضرر نوع رابطه رو حفظ یا حذف می کنن ولی دیوونه ها این طوری نیستن و تا سر حدِ مرگ پای دوستی و رفاقتشون می مونن حتی اگه همه دنیاشون رو از دست بدن، برای امروز فکر کنم کافی باشه، خدا عمری بده، بازم براتون حرف بزنم.

۷تیر

چرا باید مهاجرت کنیم؟

در هفتمین روز از چهارمین ماه سال ۱۳۹۳ هجری شمسی مصادف با هفتمین روز مهاجرتم به تهران به فکر این افتادم یه مطلب درباره مهاجرت بنویسم، ابتدای امر باید بگم برای من که عاشق سفر هستم و مرتب از این ور به اون ور میرم، مهاجرت چیز خاص و قابل ملاحظه ای نبود، شاید در نگاه من سفری بود مثل بقیه سفرها با این تفاوت که طولانی تر خواهد بود، ولی مشکلات زیادی برای من تا این لحظه بوجود آورد.

چرا مهاجرت می کنیم؟

در کشور ما کلمه مهاجرت بیشتر برای کسانی استفاده میشه که از کشور خارج می شوند و کشور دیگه ای رو برای زندگی کردن انتخاب می کنن حالا به هر دلیلی، مثلا من از چند نفر پرسیدم چرا قصد دارید از ایران برید؟ یکی گفت، سرعت اینترنت کمه، یکی گفت می خوام راحت اسکایپ صحبت کنم، یکی گفت پول توشه، اون یکی گفت آزادی دارن، یکی گفت تو حالیت نیست حرف مُفت نزن، باوجودی که من حرفی نزدم نمی دونم چرا این واکنش رو از خودش نشون داد، یکی دیگه می گفت ساحل های قشنگ تری دارن، کنار دستیش گفت، اونجا زندگی می کنیم و کلی دلیل قانع کننده دیگه، البته منم چند باری فرصت این تیپ مهاجرت برام بوجود اومد، ولی نه من با دلایلم کنار اومدم نه دلایلم با علاقه مندی هام، چون علاقه مندی هایی که دارم رو دوست دارم برای مردم خودم انجام بدم، کسانیکه هم زبون خودم هستن، مثل من فکر می کنن، مثل من غذا می خورن، نژاد پرستی هم بخواهیم قاطی قضیه کنیم آریایی هستیم و کلی نقاط مشترک دیگه، به نظر خودم سرنوشتم در کشور خودم به مراتب روشن تر از اینه که بخوام برم، البته شرط اولش اینه که بدونم قراره چه کار کنم، اگر ندونیم، چه بریم چه بمونیم هیچ پُخی نخواهیم شد.

بگذریم، چند نوع مهاجرت دیگه هم داریم، مثل مهاجرت از شهری به شهرِ دیگه و یا مهاجرت از شخصیتی به شخصیت دیگه، یا کاری به کارِ دیگه و …، به نظر من ترکیب همه با هم یه چیز خیلی فوق العاده ای در میاد،یعنی وقتی شهرمون رو عوض می کنیم متناسب با اون مجبوریم اطرافیانمون هم عوض کنیم، پس بهتره همزمان یه شخصیت جدید و بهتری هم بسازیم و به کارهای جدیدتری هم فکر کنیم که هم دوست داریم انجام بدیم، هم زمینه انجامشون هست.

مثلا خود من دیگه توی شهر تکراری شده بودم، حرفِ جدیدی هم برای گفتن نداشتم، همه من رو با یه تخصص خاص می شناختن و دور و بریام هم مشخص بودن، برای همین احساس کردم دچار روزمرگی دارم میشم و باید به شهر جدیدی برم و تصمیم گرفتم همزمان با رفتنم به شهر جدید کاره جدیدی هم شروع کنم، چرا که احساس می کنم هر شهری ایده ها و مقتضیات خاص خودش رو داره و حتی تصمیم گرفتم آدم های دور و برم رو هم عوض کنم، که این سخت ترین کاره ممکن بود، چرا که با تغییر آدم ها باید کلی زمان صرف کنم تا به شناخت مناسب طرفِ مقابلم برسم تا در رفتارهام نسبت به اون بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

باور کنید بعضی وقت ها مهاجرت لازم نیست، واجب میشه به آدم، مثل همون مهاجرت مسلمونای صدر اسلام از مکه به مدینه، به نظر من اگه اون دنیا هم بریم و خدا بپرسه این چه وضعیت کار کردنه یا … بگیم تو جایی که ما زندگی می کردیم، به صورت پیش فرض همه چیز خراب بود، خدا اول یه سیلی مَشتی میزنه توی گوشمون، البته این کارها از خدا بعیده، با همون برخورده خداییه خودش میگه، یعنی توی اون دنیا به اون بزرگی جای دُرُست نبود تو بری؟ یا مگه بسته بودنت که نتونستی بری یه جای به درد بخور و کلی سوال دیگه که من در جریانش نیستم از ما بپرسه.

در کل روزمرگی فکر و ذهنِ آدم رو خسته می کنه، بعضی وقت ها که داریم یه زندگی روتین رو سپری می کنیم، شاید لازم باشه خودمون یه بحران درست کنیم تا با حل کردن اون از روزمرگی رها بشیم، این بُحران می تونه مهاجرت باشه، که هم باعث رشد فکری خواهد شد، هم رشد مادی و معنوی، پس مثل این گیج ها نشینید بِرو بِر منو نگاه کنید، پاشید مهاجرت کنید، حداقل از این خودتون به یه خودِ دیگتون.

 

۲۹فرو

بازی های دوران کودکی

پسرک باهوش – قسمت هفتم

چرا بچه های این مملکت این طورین، هیچ کس نمی دونه دقیقا می خواد چه کار کنه، اصلا استعدادش توی چیه، یا دنبال پول می گردن، یا می خوان دانشگاه خوب برن حالا هر رشته ای، آخر و عاقبتش چی می خواد بشه اصلا براشون مهم نیست، پسره داشت اعصابم رو خورد می کرد، خوب شد اومدم کنار، لااقل نمی کنه، یه رشته دیگه بگه، برق شریف، حالا ازش بپرسی برق یعنی چی نمی دونه ها، فقط می خواد یه حرف گنده زده باشه.

– پسرک تنها، با توام، بیا اینجا.

جانم، ببخشید، خیلی رفت روی اعصابم.

– ما اومدیم اینجا به حرف این بچه ها گوش بدیم ببینیم مشکلشون کجاست، نه اینکه بزنیم تو سرشون که حالیتون نیست یا مسخرشون کنیم، ما قراره برای نیازها و مشکلات این بچه ها محصول طراحی کنیم، چیزی که بتونه توی تصمیم گیری هاشون کمک کنه، تو چرا اینطوری برخورد می کنی.

گفتم که ببخشید، از کوره در رفتم، حالا من نبودم چی می گفت؟

– گفت چند ماهه خودم هم سر این موضوع با خودم درگیرم، خیلی به این موضوع فکر می کنم که این رشته ها، کارشون چیه، محتواشون چیه، آخرش چی میشه، استعداد من چیه، کجا برم بهتره، به چه چیزهایی علاقه دارم و از این حرف ها .

خب، حالا فهمیدی دقیقا ما باید چه کاری انجام بدیم؟ ادامه مطلب »

۲۶فرو

معرفی کتاب

عنوان : چنین کنند بزرگان

چند وقتی میشه کتاب خوندن جزئی از لذت های زندگی من شده، این رو مدیون داداش عزیزم، بنیامین هستم، سعی می کنم بیشتر، کتاب هایی بخونم که توی زندگی حرفه ایم به کارم بیاد ولی وسط خوندن این جور کتاب ها یه سری کتاب جالب و بامزه مثل همین کتاب که می خوام معرفی کنم میزارم، تا هم تنوعی بشه و هم با نثر های مختلف بیشتر آشنا بشم.

پطر صغیر از شوخی های بامزه خیلی خوشش می آمد، مثل شکستن دندان اشخاص به وسیله تبر، یا منفجر کردن کله اشخاص به وسیله ترقه، و نظایر این ها… حسن کار در این بود که در دستگاه تزار آدم برای این کارها فراوان بود و پطر از لحاظ وسایل لازم برای بازی های کودکانه هیچ وقت در مضیقه نمی افتاد، وگرنه اگر قرار باشد بچه برای شکستن یک دندان یا منفجر کردن یک کله هر روز حساب پس بدهد و مورد استنطاق قرار بگیرد، این قبیل بازی ها به کلی لطف خود را از دست می دهند.

برای آدمی مثل من که حوصله کتاب های قطور تاریخی رو نداره، ولی تاریخ رو دوست داره، این کتاب داستان های تاریخی را کاملا طنز گونه تعریف می کنه و خوندنش خالی از لطف نیست، بعضی جاهاش که من کلی خندیدم. از بین داستان های کتاب داستان هانیبال رو خیلی دوست دارم واقعا جالب بود، چند روزی هست که به خاطر مشکلاتی نمی تونم کتاب بخونم و این خیلی ناراحت کننده است، این کتاب هم هفته پیش خوندم، برام دعا کنید.

VB-BF-001_b

  • نام پدیدآوران : ویل کاپی
  • مترجم : نجف دریا بندری
  • مشخصات نشر :  تهران ، آوند دانش ، ۱۳۹۳
  • موضوع : تاریخ-لطیفه، طنز.
۲۳فرو

من می خوام برق شریف قبول بشم.

پسرک باهوش- قسمت ششم

الان چند روزه بیکار شدم، یعنی خودم با دست های خودم رفتم استعفا دادم، کارم شده راه رفتن توی خونه، از این ور به اون ور، بعضی وقت ها هم می شینم بر و بر به دیوار نگاه می کنم و به خریتم فکر می کنم، بابام از ترس اینکه دیوار خونه سوراخ نشه یه لگدی نثار شکمم می کنه و میگه پاشو که اگه عقل داشتی این وضعت نبود، بنده خدا راست میگه، هر جای خونه که می خواد بره، یهو می خوریم به هم، نمی دونم سرعت راه رفتن من زیاده، یا اونا عمدا از جایی رد می شن که من می خوام رد بشم، آی لالالای لالای، لالای لای لالای، صدای گوشی من از کجا داره میاد؟ آی لالالای لالای، لالای لای لالای، کی انداختش زیر مبلا!!

الو سلام بفرمایید.

– سلام، چطوری پسرک تنها، می شناسی که؟

زدی ما رو به خاک سیاه نشوندی می خوای نشناسمت، پسرک باهوش.

– ببخشید چند روز کاری پیش اومد نتونستم زنگ بزنم، اگه وقت داری بیا یه سر بریم پارک امیرآباد، همون که وسطش کتابخونه داره، یکم با هم صحبت کنیم.

یه جوری میگه اگه وقت داری بیا، که آدم دلش می خواد با سر بره وسط  ساعت، باشه من تا یه ربع دیگه حاضر می شم میام، جلوی درب غربی .

– حالا چرا عصبانی هستی؟ بیا منتظرم، فعلا خداحافظ. ادامه مطلب »

۲۱فرو

یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او     ***      یادش به خیر گرچه دلم نیست شاد از او

با حق صحبت من و عهد قدیم خویش    ***     یادم نکرد یار قدیمی که یاد از او

دلشاد باد آنکه دلم شاد از او نگشت   ***   وان گل که یاد من نکند یاد باد از او

از من به غیر آه به کیوان کجا رسد   ***    یا رب کلاه گوشه به کیوان رساد از او

قطعه: یار قدیم     شاعر: استاد شهریار

۱۹فرو

معرفی کتاب

عنوان : مدیریت استراتژیک برند

چند سالی هست که بین دوستام اصطلاحی مد شده بود به اسم برند، البته نه این که فکر کنید درباره مبحث برند با هم حرف می زدیم، نه، می گفتیم مثلا محمد فقط مارک (برند) می پوشه، بیشتر که دقت کردم دیدم خودم هم همین طوریم حالا تو یه جای دیگه، مثلا عادت داشتم هر وسیله صوتی و تصویری را سونی می خریدم یا نگاه می کردم سونی چه چیزهای جدیدی زده و بعد از چند سال الان همون کار را با برند اپل می کنم.

این کتاب به شما کمک می کند تا درک عمیق تری از اهداف اصلی برند سازی به دست آورید. مهم ترین اهداف این کتاب عبارتند از: اول) جست و جو و کاوش مهم ترین موضوعات پیرامون مباحث برنامه ریزی، پیاده سازی و اجرا و ارزیابی استراتژی برند. دوم) ارائه مفاهیم، تئوری ها، مدل ها و سایر ابزارهای مناسب برای بهبود تصمیم گیری در حوزه مدیریت برند. تاکید اصلی این کتاب بر درک اصول روان شناختی در سطوح فردی و سازمانی برای بهینه سازی تصمیم گیری در خصوص برندهاست.

یکی از ویژگی های این کتاب ارائه مثال از نمونه های واقعی برندسازی در جهان است و مقایسه استراتژی های مجموعه های مختلف در حوزه برندینگ، به نظرم اگر فرصت خوندن دارید و احساس می کنید در ایجاد برند جدید یا رشد برند فعلی تون مشکل دارید حتما وقت بزارید و بخونید، البته خوندنش یکم طول می کشه، ولی به نظرم خیلی چیزها رو یاد می گیرید، یه کتاب خیلی کوچیک تر هم هست که دارم می خونم ولی اون به این جامع و کاملی نیست.

brand-strategy-artwork--second-printنام پدیدآوران : کوین لین کلر.

مترجم : عطیه بطحایی

  • مشخصات نشر :  تهران ، سیته ، ۱۳۸۹
  • موضوع : کالاهای مارک دار — مدیریت .
۱۵فرو

بالاخره زمین گرده یا تخته؟

پسرک باهوش- قسمت پنجم

روزها و هفته ها پشت سر هم با سرعت اسب رفتند، سفیدی کوه ها، نمه نمه آب شدن و ریختن پای درخت ها، زمین هم دیگه سرمای چند هفته پیش رو نداره، گرم شده و داره با گرماش درختارو صدا می کنه، بلکه از خواب ناز زمستونی بیدار بشن، بعضی از درخت های سحرخیز نتونستن تحمل کنن تا بهار بیاد، هم سبز شدن، هم شکوفه زدن، وای که چقدر این درخت ها و قیافه شون رو دوست دارم.

هنوز دو سه روزی مونده تا سال تحویل بشه و وارد اون یکی سال بشیم، امروز با پسرک باهوش قرار مدار گذاشتیم بریم کوه، دارم حاضر میشم که برم ولی این جورابامو پیدا نمی کنم، همیشه با این مسئله درگیرم نمی دونم چرا، باور کنید سعی می کنم یه جا در بیارم که یادم نره ولی پرت کردن جوراب یکی از لذت های جدایی ناپذیر زندگی من شده، البته فرداش این لذت کوفتم میشه ولی اینم مثل هزاران عادت بدی که دوستشون داریم و نمی خواییم رهاش کنیم، آهان ایناهاش، پیداش کردم، خوب دیگه بریم که دیر نرسیم.

هر وقت میام کوه این سوال برام پیش میاد که میگن «کوه ها میخ های زمینه» دقیقا یعنی چی؟ مگه زمین رو روی دیوار چسبوندن که میخ لازم باشه، نکنه این بیچاره ها که تشخیص دادن زمین گرده اشتباه می کنن و زمین تخته و با میخ که کوه ها باشن روی یه دیوار خیلی بزرگ چسبوندنش، توی کتاب ها هم همه قاره ها رو توی یه صفحه می کشن، اگه زمین مثل تخته نیست چرا توی کتاب ها گرد نمی کشن، اِ سلام، ببخشید متوجه نشدم اومدی، چطوری؟ خوبی؟ ادامه مطلب »

۱۰فرو

معرفی کتاب

عنوان : مدیریت زمان در محل کار، منزل و در سفر

یادمه ده سال پیش، وقتی می خواستم توی کنکور شرکت کنم، چند جلد کتاب برنامه ریزی و مدیریت زمان نوشتم برای خودم، هنوزم دارمشون، بازخوردش توی زندگیم خیلی جالب بود، نوشتن و خوندن کتاب های مدیریت زمان کار چندان دشواری نیست، به نظر من همه‌ی ما تمام نکات داخل این کتاب ها رو حفظیم، فقط حال و حوصله عمل به اونا رو نداریم، یا بعد از یه مدت برنامه را کنار می ندازیم و برمی گردیم سر نقطه شروعمون.

نه، شما آن قدر پرمشغله نیستید که نتوانید امروز را اولین روز زندگی جدید خود بر مبنای مدیریت زمان قرار دهید. در حقیقت برای اداره‌ی بهتر زمان و کنترل بیشتر کار و زندگی، هیچ زمانی بهتر از حالا یافت نمی شود. پس قلم و کاغذتان را بردارید و شروع کنید. اگر شما نیز مثل اکثر ما باشید، احتمالا فهرست کارهایی که می خواهید انجام دهید، کارهایی که هرگز زمانی برای انجام آنها ندارید و کارهایی که برای انجام آنها واقعا به دنبال زمان می گردید،  به درازای یک قطار مسافربری است.

همه چیز از نوشتن شروع میشه، بنویسید دقیقا باید چه کارهایی انجام بدید، زمان انجام اون کارها رو پیش بینی کنید و به اون کارها زمان اختصاص بدید، کارهایی هم که ارزش زیادی نداره، واگذار کنید یکی دیگه انجام بده، سعی کنید برای بهتر مدیریت کردن زمانتون از یه سررسید یا تقویم دیجیتالی استفاده کنید، خود من دو ماهی میشه دارم از نرم افزار ترلو برای مدیریت زمان و کارهام استفاده می کنم

348-401-home

  • نام پدیدآوران : روبرتا روش، ترجمه: نویسندگان
  • مشخصات نشر :  تهران ، خدمات فرهنگی رسا ، ۱۳۸۰
  • موضوع : وقت  – تنظیم – مدیریت زمان .
۴فرو

سیلی آبدار از خدا خوردی؟!

پسرک باهوش – قسمت چهارم

کافه چی، چایی ها رو آورد و روی میز گذاشت، استکان ها مثل لوکوموتیوهای قدیمی بخار می کردن، دیوارهای کافه زمستون پر از کتاب بود که میشد برشون داشت و خوند و نقاشی هایی که با دیدن اونا حال و هوات عوض می شد، انتهای کافه جای خوشگلی رو برای فروش کتاب ها درست کرده بودن که نظرم به اونجا جلب شد و فراموش کردم چایی ها خیلی داغ هستن، استکان رو برداشتم جلوی صورتم گرفتم، بخار چایی چشمه هایی رو در اطراف بینیم درست کرد ولی من اصلا توی باغ نبودم و یه دفعه استکان رو دادم بالا، همین که مواد مذاب وارد گلوم شد، از نوک زبان تا مجاری انتقال مایعات به معده می سوخت، باور کنید توی راه، خنک هم نشد، چون وقتی رسید به معدم احساس کردم درونم داره منفجر میشه، خیلی خود داری کردم ، آخ و اوخ راه ننداختم، چایی خوردنمون که با اعمال شاقه تمام شد، پسرک باهوش به سمت کتاب ها رفت، منم رفتم تا حواسش نیست به حساب و کتاب برسم.

گشت و گزارمون که بین کتاب ها تموم شد، از کافه زدیم بیرون، گرمای صحبت و اون چایی لامصب سرمای بیرون رو از یادمون برده بود، برف دونه درشت و آبداری داشت میومد ،مسیرهامون با هم خیلی فرق داشت از همونجا از هم جدا شدیم، یواش یواش به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که احساس کردم خیلی خیابون خلوته نگاهی به ساعت انداختم و دیدم متوجه چرخیدن عقربه های ساعت نشدم و ساعت از اومدن اتوبوس دیگه گذشته، دستم رو می کنم توی جیب شلوارم، خالیه، اون یکی جیبم رو چک می کنم اونم که خالیه، اول خدا رو شکر می کنم که به اندازه پول چایی، همرام بود، از اینکه توی اون سرمای لعنتی مجبور بودم فاصله کافه تا خونه رو پیاده برم کفرم داشت در میومد آخه اینم شد زندگی.

بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم، البته مسخره است فکر کنید راه دیگه ای هم داشتم، اول تا آخر باید این مسیر رو پیاده می رفتم، هر چند قدمی که بر می داشتم، خدا هم لطف می کرد باد رو به سمت حرکت من کج می کرد و دونه های برف رو مستقیم مثل کشیده ی آبدار توی صورتم می زد، همش با خودم می گفتم: کی بهتر از خدا ، بزار بزنه، بعد با خودم تا دم در خونه حرف زدم، چه چرت و پرت هایی که نگفتم و فکر نکردم، یادم نیست وسط کدوم فکرم بودم که رسیدم خونه، دم در دستم بالا نمی یومد که زنگ رو فشار بدم، به زور که دستم رو به دکمه زنگ رسوندم چند بار زدم چون دیگه احساس نداشتم و فکر می کردم نزدم، در رو با کلی بد و بی راه باز کردن، دیگه نمی تونستم کفش هام رو از پام در بیارم، با نوک یکی از پاهام از پشت اون یکی رو در آوردم و خودم رو رسوندم بالا، پاهام که احساسی نداشت، جورابام رو که از پام درآوردم رنگشون به کبودی میزد، مستقیم رفتم جلوی بخاری و پاهام رو چسبودنم به بخاری، در حالت عادی حتما می سوختم، ولی هیچ احساسی نداشتم، با آوردن یه بالش، …

صبح شده بود، آفتاب از پنجره تا نزدیکی صورتم اومده بود تو، نمی دونم آفتاب بیدار کردم یا گنجشک ها که روی درخت جلوی خونمون میشینن و گویا با هم درد و دل می کنن، ولی با وجود اون همه بدبختی که کشیدم، دیروز خیلی چسبید و احساس کسی رو داشتم که بعد از طی کردن یه غار طولانی چشمش به یه نور می افته و دلش روشن میشه.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه