۴اسفند

فرصت ها مثل اسب می روند

یادم میاد وقتی می رفتم مدرسه بهمون می گفتند فرصت ها را دریابید، فرصت ها مثل ابر از کنار شما خواهند گذشت، مثال قشنگ و جالبی هست، مفهوم خیلی خوبی هم داره، به نظر من این معنی به مرور زمان توی ذهن ما تغییر پیدا می کنه و تغییرات اون هم بستگی به چگونگی استفاده کردن یا عدم استفاده ما از فرصت های زندگی داره، البته فرصت، خودش به تنهایی دنیایی از معنا و پیچیدگی به همراه خودش داره که باید روش تمرکز کنی تا بتونی بهتر درکش کنید. ادامه مطلب »

۳اسفند

از خودتون حمایت کنید

یکی از ایرادات بزرگ من که احتمالا شما هم درگیر اون هستید، این هست که فکر می کنم همه چیز باید از ابتدا خوب و بدون نقص باشه، حتی فکر می کنم هر کاری را از همون ابتدا باید به بهترین شکل ممکن انجامش بدم وگرنه بعد از مدت کوتاهی به احتمال خیلی قوی ولش می کنم، حتی توی یادگرفتن هم اصولا عجله دارم، فکر می کنم وقتی امروز یادگرفتن چیزی رو شروع کردم همین امروز عصر هم باید تحولات اساسی را در خودم ببینیم وگرنه شاید ادامه ندم. ادامه مطلب »

۲اسفند

داستان های کوتاه از نویسندگان بزرگ

این کتاب را یکی از دوستان هنرمندم بهم هدیه داد، کتابی متشکل از داستان های کوتاه زیبا از نویسندگاه مشهور قرن ۱۹ و ۲۰، از جمله، ارنست همینگوی، لوییجی پیراندللو، لئو تولستوی، ادگار آلن پو، شرلی جکسون، اُ. هنری و اسکار وایلد، خیلی از این آثار، جزء اثرهای ابتدایی این نویسندگان هست و برام خیلی جالب و امید بخش بود که می شود با تمرین و نوشتن ما هم روزی یک نویسنده خوب بشیم، فقط اولین و اساسی ترین شرطش این هست که بنویسیم و بنویسیم و باز هم بنویسیم. ادامه مطلب »

۱اسفند

یک شروع خوب

چند وقت پیش که تصمیم گرفتم سال جدید را از اول اسفند شروع کنم، همش روز شماری می کردم تا کی اول اسفند می رسد و من باید برنامه ها را شروع کنم، وقتی هم که اول اسفند شد، همه چیز به یکباره تغییر کرد، شادی جای خودش رو به استرس داد، به خصوص وقتی با حجم زیادی از کارها و فعالیت ها رو به رو شدم، روز اول چون با چند تا قرار ملاقات هم شروع شد، که نتایج خوبی نداشتند، حال و روزم رو کمی به هم ریختند، جالب اینجا بود که روز اولی، اشتباهات خیلی بزرگی هم مرتکب شدم. ادامه مطلب »

۳۰بهمن

تجربه یک روز کافه من شدن

چند وقتی بود زده بود به سرم برم توی کافه کار کنم، این اواخر به حدی رسیده بود که هر روز با خودم درگیر بودم و خودم رو قانع می کردم که بی خیال این قضیه بشه، ولی بی خیال بشو نبود و روز بعد بیشتر اصرار می کرد، خیلی برام عجیب بود، چند باری به علی مسئول کافه هم گفتم و اون هم خندید و گفت مشکلی نیست هر وقت دوست داشتی بیا، این جواب باعث شد از فرداش با شدت و قدرت بیشتری اصرار کنه تا یک روز در کافه کار کنم، بالاخره نتونستم دوام بیارم و قبول کردم و تصمیم گرفتم فردا روزی کار کردن در کافه را تجربه کنم. ادامه مطلب »

۲۵بهمن

شروع برنامه های سال ۹۴

همون طور که قبلا هم گفته بودم، قصد دارم مثل سال گذشته که سال جدید را از اسفند شروع کردم، امسال هم برنامه های سال ۹۴ را از اسفند شروع کنم، با این کار به نظر خودم هم از عید نوروز استفاده بهینه تری خواهم کرد و هم از سال تولد جدیدم شروع می کنم، امسال یک فرق هم با سال های گذشته داره و اون هم این است که آخرین سال از دهه سوم زندگی من خواهد بود و تصمیم دارم خیلی چیزها رو اگر بتونم در زندگیم تثبیت کنم و یک سری کارها را از حالت آزمایشی در بیارم. ادامه مطلب »

۲۴بهمن

یکی بود که دیگه نیست

سال ۹۰ بود که تصمیم گرفتم یک طرح دانش آموزی برای رشد چند جانبه تعدادی دانش آموز طراحی کنم و این چنین شد که برهان متولد شد، ابتدای کار ۵۰ نفر بودیم که با لج بازی یک سری آدم که می گفتند فقط ما می فهمیم، نصف شد و اون نصف هم بعد از مدتی چند تایی رو انداختیم بیرون تا جمع یک دست بشود و از با هم بودن لذت بیشتری ببریم برای همین تعداد اعضای برهان به ۱۶ نفر رسید، ولی ۱۶ نفری که هر کدام به نظرم دنیای بزرگی برای خودشون داشتند. ادامه مطلب »

۲۳بهمن

یک ماهی که تنها مانده است

چهل روز پیش، با نوشتن یک مطلب با عنوان «بنویسید تا خودتون رو بهتر بشناسید» خودم رو در یک چالش یا برنامه ای انداختم، که باید به مدت چهل روز، هر روز یک مطلب در بلاگم منتشر می کردم، این دفعه ی دومی بود که در سال ۹۳ یک همچین تصمیمی گرفته بودم، دفعه قبل که بعد از چهل روز تا سی روز بعدش هم هر روز نوشتم، و این بار هم به لطف خدا با تمام سختی ها و مشکلاتی که به وجود آمد، مقاومت کردم و الان دارم چهلمین مطلب رو هم در روز چهلم می نویسم. ادامه مطلب »

۲۲بهمن

زمانی که به خواب رفته است

امروز داشتم برای سال ۹۴ برنامه ریزی می کردم، به جایی رسیدم که باید به برنامه ها زمان اختصاص می دادم، تا الان ۵۲ برنامه را در قالب ۱۰ سرفصل طراحی کردم که باید در سال ۹۴ انجامشون بدم، قبل از اختصاص زمان برام این سوال پیش اومده بود که من چقدر زمان در اختیار دارم، با چند تا عملیات ضرب متوجه شدم، ۳۶۵ روز، معادل ۸۷۶۰ ساعت، معادل ۵۲۵۶۰۰ دقیقه، معادل ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه زمان در اختیار دارم و می تونم ازشون در انجام کارهایی که دوست دارم استفاده کنم. ادامه مطلب »

۲۱بهمن

باران که می بارد تو می آیی

امسال خیلی زمستون عجیب و غریبی بود، احساس مردم جنوب رو پیدا کرده بودم که برف کلا نمی بینند، دریغ از یکی دو تا دونه برف، خدا رو شکر بچه که بودیم برف های خیلی خوبی رو تجربه می کردیم، یادم میاد یک بار این قدر برف اومد که تا یک هفته مدرسه ها رو تعطیل کردند، کلی امتحان هم لغو شد، اصلا برف و بارون دوست داشتنی ترین نعمت های خداوند هستند، فقط نمی دونم چرا خدا امسال نعمت هاش رو از ما دریغ کرده بود، حالا ما هیچی، چقدر بچه ها ناراحت شدند. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)