۵آبا
استادان و نااستادانم

استادان و نااستادانم

عبدالحسین آذرنگ، استاد شناخته‌ای شده‌ای در حوزه‌ی نشر هست که به تازگی با آثار ایشون آشنا شدم، کتاب‌های زیادی را ترجمه کرده و کتاب‌های زیادی در حوزه‌ی نشر به همت ایشون نوشته شده، این کتاب را که به پیشنهاد یکی از دوستان خوبم شروع کردم به خوندم، درباره‌ی ویژگی‌های استاد‌ان خوب و ویژگی‌های آدم‌های نااستاد که طی سال‌های زندگی داشته‌اند نوشته شده، میشه گفت این کتاب زندگی‌نامه ایشون هم هست، من هم که به شخصه عاشق خوندن داستان زندگی آدم‌های مختلف هستم، چیزهای زیادی یاد گرفتم و شخصیت جالبی برای من داشتند، انتخاب‌هایی که در مراحل مختلف زندگی، در حوزه محیط کاری و آدم ها داشتند برای من زیبا و جذاب بود.

۴آبا
کمتر بیشتر است

کمتر، بیشتر است

من آدمی هستم که خیلی سریع خرید می‌کنم، یکی از دلایلش شاید این باشه که قبل از اینکه برای خرید برم بیرون دقیقا می‌دونم که چی می‌خوام و دنبال چی می‌گردم، برای همین یک راست میرم دنبال محصول مورد نظرم، راستش تا الان پیش نیومده اگر برای خرید دوربین Canon 80D میرم به فروشگاه، نظرم رو چیز دیگه‌ای جلب کنه و مثلا Canon 7D بخرم و بیام بیرون، ولی همیشه هر وقت با اطرافیانم میرم بیرون بعد از مدتی عصبی میشم، چون حتی نمی‌دونند دنبال چه چیزی هستند، یک بار که دلبر تصمیم به خرید مانتو گرفته بود، دو پاساژ خیلی بزرگ را کامل گشتیم و هیچ خریدی نکرد، آخر کار که دیگه واقعا خسته شدم، بعد از اینکه از یکی از مغازه‌ها اومد بیرون، بهش گفتم من دیگه بر می‌گردم و ادامه نمیدم، بعدا خودت سر فرصت بیا هر چیزی دوست داری بخر، نگاهی به من کرد و گفت میشه این مغازه‌ی آخر رو یک بار دیگه ببینم، جالب این جا بود که رفت داخل و خرید کرد، امروز می‌فهمم دلیلش انتخاب‌های زیادی بود که داشت، در آخرین لحظه تمام انتخاب‌هاش محدود شده بود به مغازه‌ی آخر، برای همین بین انتخاب‌های محدود یکی را انتخاب کرد، شاید توی ذهنش مدام این بود که اگر فلان مانتو رو بخرم و مغازه‌ی بعدی بهترش رو داشت چی! من همیشه تلاش می‌کنم انتخاب‌های زندگیم رو محدود نگه ندارم.

۳آبا
schindler's list

Schindler’s List

فیلم خیلی سخت و دردناکی بود، جنگ هیچ وقت مسئله جذابی برای بشر نبوده ولی از همون ابتدای خلقت بشر درگیر جنگ بوده تا حالا و به نظر همین روند در آینده هم ادامه خواهد داشت، هر طوری به قضیه نگاه نمی کنم نمی‌تونم درک کنم چطوری تونستند چندین میلیون آدم را به راحتی بکشند، اصلا چطوری یک آدم چنین توانایی را پیدا می‌کنه که یک آدم شبیه خودش را به بدترین شکل ممکن نابود کنه، ذهنم بعد از دیدن این فیلم درد گرفت، درست مثل زمانیکه کتاب «انسان‌ در جست و جوی معنی» اثر ویکتور فرانکل رو می‌خوندم، البته اون موقع سعی می‌کردم جلوی تصویرسازی ذهنی خودم رو بگیرم و در این فیلم کلمه به کلمه‌ی اون کتاب رو درک کردم، ولی خوشحالم در چنین معرکه‌هایی هنوز انسان‌هایی هستند که ارزش انسانیت را درک کنند، بفهمند و به اندازه‌ی خودشون موثر باشند.

ادامه مطلب »

۲آبا
یاد بعضی نفرات در گردش فصول

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

صبح زود از خواب بیدار شدم، صورتم و شسته و نشسته گوشی رو برداشتم شمارش و گرفتم منتظر بودم مثل همیشه با اولین بوق، گوشی رو برداره و بگه «سلام، صبح به خیر، امروز در چه حالی؟ برنامه چیه!» داشتم به همین حرف‌های همیشگی فکر می‌کردم که فهمیدم گوشی همین‌طوری داره بوق می‌خوره و کسی جواب نمیده، دلم ریخت، زنگ زدم به حبیب گفتم پاشو بیا بشین کنارم که خیلی خسته‌ام، پشت تلفن یه آهی کشید و گفت، کی، کجا باشم؟ بهش گفتم بیا همون کافه‌ی همیشگی، گفت کافه پاییز رو میگی! گفتم آره، پاییز خیلی یادش می‌کنم، بلند شدم، رفتم پشت پنجره، یکم زردا و نارنجیا رو نگاه کردم، خوب که دلم ریخت، لباس پوشیدم رفتم پیش حبیب، وقتی رسیدم جلوی کافه دیدم حبیب مثل همیشه زودتر از من رسیده، به درخت کنار کافه تکیه داده و داره سیگار میشه. ادامه مطلب »

۱آبا
هرگز تصمیمی را براساس نتیجه‌اش قضاوت نکن

هرگز تصمیمی را براساس نتیجه‌اش قضاوت نکن

«به جای از کوره دررفتن برای یک تصمیم اشتباه، یا تحسین خودت به خاطر تصمیمی که ممکن است فقط به شکلی تصادفی به موفقیت منجر شده باشد، به خاطر بیاور آن‌چه را که انجام دادی برای چه انتخاب کردی◊.»

یکی از کارهای جذابی که همیشه انجام میدم نگاه کردن آدم‌ها از دور و بررسی مسیری که در حال طی کردن هستند در بازه‌های زمانی مختلف هست، باعث میشه خیلی چیزها یاد بگیرم، مثلا چند نفر را زیر نظر می‌گیرم که قصد دارند از نقطه‌ی «الف» به نقطه‌ی «د» برسند، بعد از شش ماه که از دور نگاه می‌کنم یا باهاشون قرار میزارم و حرف می‌زنم می‌فهمم یکی‌شون در نقطه‌ی «الف» گیر کرده و یکی بین نقطه‌ی «الف» و «ب» هست و یکی به نقطه‌ی «ب» رسیده و دیگری ظرف مدت کوتاهی به نقطه‌ی «ج»، در نگاه کلی اگر بخوام سریع قضاوت کنم نفر آخر خیلی آدم موفقی بوده و رشد سریعی داشته، در حالیکه وقتی باهاش صحبت می‌کنم کمی در قضاوتم دچار تردید میشم. ادامه مطلب »

۳۰مهر
هیچ وقت همه چیز نه اونقدر خوب هست و نه اونقدر بد

هیچ وقت همه چیز نه اونقدر خوب هست و نه اونقدر بد

وقتی ماه مهر شروع شد، فکر می کردم قرار هست طبق یک برنامه‌ی متفاوت عمل کنم ولی همه چیز بابت میل من نگذشت، البته این به این معنی نیست که ماه خوبی رو پشت سر نگذاشتم برعکس به نظرم ماه خیلی خوبی بود، کارهای هیجان انگیزی انجام دادم، هفته‌ی اول مهر بعد از دو هفته کار سخت اولین دفتر مستقل شرکت را در تهران راه انداختیم، بعدا در مورد اینکه با چه سختی و تلاشی این کار و انجام دادیم حتما می‌نویسم، بعدش فهمیدم چند ماه دیگه یک دختر کوچولوی فوق‌العاده به اسم «لیلی» قرار هست بهم بگه بابا و من زندگی جدیدی را از اون به بعد قرار هست تجربه کنم، راستش از همین الان هم خیلی چیزها در حال تغییر هست، خریدن اولین لباس‌های لیلی‌خانم خیلی بهم چسبید و خیلی دوست داشتم طوری که یک روز کامل براش وقت گذاشتم و با مامانش کلی تصمیمات جالب براش گرفتیم. ادامه مطلب »

۲۹مهر
تأثیر شک‌برانگیز پزشکان، مشاوران و روان‌پزشکان

تأثیر شک‌برانگیز پزشکان، مشاوران و روان‌پزشکان

چند سالی میشه که وقتی مریض میشم به راحتی دکتر نمیرم، مگر اینکه کارد به استخوان رسیده باشه و نشه درد رو تحمل کرد، یکی از مهم‌ترین دلایلش اینه که هر وقت مریض میشم با مراجعه به دکتر بدون اینکه حتی شروع به مصرف دارو کنم حالم بهتر میشه، انگار دلتنگ دکترم شده بودم و با دیدنش حالم سریع خوب میشه، جدیدا وقتی مریض میشم سریع دکتر نمیرم و بعد از چند روز خودش بهتر میشه برای همین فهمیدم بعضی از موارد هست که نیازی نیست سریع آدم به دکتر مراجعه کنه ولی چون دائم این کار را انجام دادیم احساس می‌کنیم عجب دکتر خفنی بود که سریع فهمید درد ما چیه و داروهاش هم سریع عمل کرد، حتی به دیگران هم پیشنهادش می‌کنیم. ادامه مطلب »

۲۸مهر
The Godfather: Part III

THE GODFATHER: PART III

مدتی هست که در حال تلاش برای فراموش کردن گذشته‌ هستم ولی گویا این تلاش برعکس عمل می‌کنه و من بیشتر دارم در گذشته غرق میشم، این قسمت از سه‌گانه‌ی پدرخوانده دقیقا همین حس رو برام تداعی می‌کرد، آخر فیلم خیلی برای من دردناک بود احساس کردم قرار هست تا آخرین لحظه‌ی زندگیم درد بکشم، جالب اینجاست که گذشته‌ی عجیب و خیلی دردناکی هم نسبت به خیلی از آدم‌ها ندارم، ولی همین که خودم از قسمت‌هایی از اون راضی نیستم فکر می‌کنم برای ناراحت بودن و فکر کردن درباره‌اش کافی باشه. ادامه مطلب »

۲۷مهر
هیچ وقت به وکیل خود حقوق ساعتی ندهید

هیچ وقت به وکیل خود حقوق ساعتی ندهید

«یک لحظه تصور کن جنگ‌جویان به جای طلب غنایم دشمن حقوق ساعتی می‌گرفتند. این به آن معنا بود که ما آن‌ها را تشویق کنیم تا می توانند جنگ را طولانی کنند، مگر نه؟ پس چرا ما همین کار را با وکلا، معماران، مشاوران، حساب‌داران و مربیان رانندگی می‌کنیم؟◊»

یکی دو سالی هست که در شرکت به هیچ کس حقوق ساعتی یا ماهانه پرداخت نمی‌کنیم، تجربه‌ی گذشته نشون می‌داد هر وقت حقوق ماهانه مشخص می‌کردیم کارها اصلا خوب پیش نمی‌رفت چون طرف قرارداد همیشه خیالش راحت بود که سر ماه بالاخره یه پولی کم یا زیاد توی حسابش ریخته میشه، ولی طی چند سال گذشته برای هر پروژه آدم‌های محدودی را می گیریم و خیلی شفاف روز اول درباره‌ی حجم پروژه صحبت می‌کنیم و مطابق با اون، قیمت مشخصی را تعیین می‌کنیم و با هم به توافق می‌رسیم، حالا اگر پروژه زودتر از موعد مقرر تحویل داده شد مشمول جایزه می‌شود و اگر پروژه دیرکرد داشته باشد باید به ازای هر روز خسارت بدهد، این طوری اصولا پروژه‌ها حداقل سر تاریخ تمام می‌شوند و به نظرم همیشه انگیزه‌ی کافی برای زودتر تمام کردن پروژه وجود دارد. ادامه مطلب »

۲۶مهر
The Godfather: Part II

The Godfather: Part II

فیلم خوب و دوست داشتنی بود، چیزهای زیادی ازش میشد یاد گفت، جذابیت این قسمت از فیلم بیشتر به نظرم کودکی و نحوه‌ی بزرگ شدن پدرخوانده بود و اینکه مسیر زندگی آدم‌ها چقدر ساده عوض میشد با انتخاب محیط و آدم‌های جدید، به نظرم در هر سه قسمت یکی از ویژگی‌های مهم فیلم، آدم‌ها و تحلیل رفتار و عملکردشون بود، شاید هم برای من خیلی جالب بود. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)