۲۸مهر
اصالت برند

اصالت برند

بیشتر شبیه کاتالوگ تبلیغاتی شرکتی به اسم «زیبا» بود تا کتاب، ولی در کل مطالب خوبی داشت هر چند تمام محتویات کتاب رو به نظرم میشد توی چند صفحه آ چهار هم نوشت، من بیشتر عکس هاش و دوست داشتم که از فیلکر تهیه کرده بودن، این کتاب نوشته سهراب وثوقی و ترجمه محمد رزاقی هست که در ۱۵۲ صفحه توسط انتشارات فرهنگسرای میردشتی به چاپ رسیده.

قفسه کتاب های من

۲۸مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۰): تصمیم نهایی

این روزها برخورد دوستان و اطرافیانم نسبت به خودم خیلی برام جالب شده، گاهی احساس می کنم همه انتظارات عجیب و غریبی از من دارن و من نمی تونم به انتظارات و نیازهاشون به طور کامل پاسخگو باشم، تنها تصمیمی که تو این شرایط گرفتم این هست من باید کار خودم رو انجام بدم تحت هر شرایطی، فعلا مهم نیست بقیه چه نظری نسبت به من دارن، مهم اینه من به چه راهی ایمان دارم و احساس می کنم در لحظه ای که توش قرار دارم بهترین تصمیم برای من و اطرافیانم چی هست! درسته که شاید همه از روی دلسوزی و محبت حرف بزنن ولی به نظرم هیچ کس به اندازه خودم نمی تونه موقعیتی که توش قرار دارم رو درک کنه و بهترین تصمیم رو بگیره، البته این ربطی به گرفتن مشورت از دیگران نداره، بیشتر روی این مفهوم دارم حرف می زنم که باید تصمیم نهایی رو خودم بگیرم و مسئولیت اش رو هم بپذیرم.

۲۷مهر
چگونه عادی نباشیم

چگونه عادی نباشیم

چند وقت پیش یکی از بچه ها این کتاب رو توی توییتر معرفی کرده بود و من علاقه مند شدم این کتاب رو بخونم، بیشتر کریس گیلبو نویسنده کتاب سبک زندگی خودش رو تو این کتاب بیان کرده بود و یه جورایی به نظرم قصد داره دیگران رو به این سبک زندگی تشویق کنه، راستش من آدمی هستم که زیاد سفر می کنم و بیشتر دهه بیست تا سی زندگیم رو در سفر بودم، این سبک زندگی رو دوست دارم ولی به نظرم مهم ترین اصل زندگی آرامش و حس خوب داشتن هست، اگر خفن ترین کار دنیا هم انجام بدیم ولی حس خوب نداشته باشیم، به نظرم زندگی نمی کنیم، حالا در سفر و هیجانات یا سر یک کار معمولی، به نظر من باید وقتی دیگران رو به سبک زندگی خاصی تشویق می کنیم از بدبختی ها و مشکلاتی که طی سال ها باهاش دست و پنجه نرم می کنیم هم بنویسم، غیرعادی زندگی کردن کار ساده ای نیست، همه دوست دارن ولی دردش هم به تناسب زیاد هست و همه تحملش رو ندارن یا بهتر دوست ندارن، در کل کتاب خوبی بود و ارزش خوندن داشت، من طرز تفکر نویسنده رو دوست داشتم در حالت کلی ولی خوب بود یک فصل رو به سختی ها و مشکلات این راه اختصاص می داد، انتشارات هنوز هم به نظرم کتاب رو خیلی خوب و شایسته با ترجمه روانی چاپ کرده، امیدوارم تو زندگی همیشه حس خوبی داشته باشید.

قفسه کتاب های من

۲۳مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۹): آدم های پاک باخته

تو کل دهه بیست تا سی زندگیم طوری زندگی کردم که هر زمان اراده کردم کل زندگیم رو توی سی ثانیه گذاشتم کنار و به سمت دیگه ای حرکت کردم، خوب یا بدش رو کاری ندارم، این موضوع باعث شده توی زندگیم دنبال همچین آدم هایی باشم و حتی به سرم بزنه چنین آدم هایی رو تربیت کنم، به نظر من وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر تلاش می کنه برای چیزهایی که باید واقعا تلاش کنه، برای خودش، برای دیگران، هیچ وقت توی ذهنم نرفت که ما قبل از اینکه به دیگران فکر کنیم باید به خودمون فکر کنیم، این دو تا اصلا هیچ جایی به هم برخورد نمی کنند، ما خودمون خودمون هستیم و دیگران دیگران هستند، هر کدوم جایگاه خاص خودشون رو دارند و حتی به نظرم ما در ارتباط مون با دیگران هست که خودمون رو می تونیم کشف کنیم. ادامه مطلب »

۲۲مهر
تنها بی پروایان پایدارند

تنها بی پروایان پایدارند

خیلی وقت بود می خواستم این کتاب رو بخونم ولی فرصت اش پیش نمی یومد، ولی حالا که خوندنش رو تموم کردم با خودم می گم ای کاش زودتر می خوندم این کتاب رو که نوشته اندرو گرو مدیرعامل و رئیس هیئت مدیره پیشین اینتل هست، پیتر دراکر هم درباره این کتاب گفته: «این اثر برجسته کتابی خطرناک می باشد که انسان را ناچار به اندیشیدن می نماید!»، از موضوعات محوری و مهم این کتاب نقطه های چرخش راهبردی هست، که به نظر باید همه در این زمینه یاد بگیریم چون بدون شک در زندگی باهاش بارها مواجه خواهیم شد، در مورد تصمیم گیری در زمانی که درگیر نیروی دگرگون ساز ۱۰ برابر شده ایم، یا بهتر چطوری این نیروها را پیش بینی کنیم و خودمون رو براشون آماده کنیم، چطوری سازمان را به سمت درست هدایت کنیم و چطوری تصمیمات به موقع و درستی بگیریم، به نظرم خوندن این کتاب خوب رو از دست ندید.

قفسه کتاب های من

۲۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۸): سردرگمی های تصمیم گیری

یه وقت هایی توی زندگی آدم پیش میاد که باید تصمیم بگیره یا حتی مجبورش می کنن که سریع تصمیم بگیره و این تصمیم ها عادی نیستن و شاید نقطه عطف های زندگی آدم باشن می تونن آدم رو به سمت رشد ببرن یا به سمت سقوط، ولی شما نمی تونید خیلی سریع تصمیم بگیرید، روزها پشت سر هم می گذرن ولی شما هنوز هیچ تصمیمی نگرفتید، البته بدون شک شب ها با مغز درد وارد رختخواب می شین و صبح ها با یک سردرگمی خاصی بلند می شین، راستش هنوز هم نمی دونم باید چطوری تصمیم گرفت در چنین موقعیت هایی که یک دلت میگه برو یک دلت میگه نرو، هر تصمیمی بگیری اثراتش در بلند مدت هست که مشخص میشه و این خیلی آزاردهنده است. ادامه مطلب »

۲۰مهر
nike

کفش باز

کفش باز یکی از بهترین کتاب هایی بود که تا حالا خوندم، خاطرات فیل نایت بنیان گذار شرکت نایکی، خیلی ساده و بی شیله پیله ماجرای دنبال کردن رویاهاش رو گفته و خیلی خوب فراز و نشیب های مهم زندگی شخصی و کاریش رو در طول ساختن یک شرکت میلیارد دلاری نوشته، از اینکه از شهری کوچیک شروع می کنه و حتی در همون شهر هم ادامه میده، کلا داستان این آدم نقطه مقابل تمام آدم هایی هست که فکر می کنند برای موفقیت باید به جاهای بزرگتری مهاجرت کنند و یا حتی به کشورهای دیگه ای برن، به نظرم درباره این کتاب نباید چیزی نوشت، فقط باید خوندش و باهاش زندگی کرد، چون باور کنید خط به خط اش آموزنده است، وقتی خوندش رو شروع کردم دیگه نتونستم بزارمش زمین تا اینکه تموم شد و انصافا وقتی تموم شد ناراحت شده بودم چون منم احساس می کردم در طول اون مسیر باهاشون بودم و زندگی می کردم، آخرین کتاب خاطراتی که خوندم و این طوری بهم چسبید هوندا بود، فکر می کنم هفت یا هشت سال پیش بود، به نظرم این کتاب رو حتما بخونید.

قفسه کتاب های من

۱۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۷): جلسه ای که ماندگار شد

چند وقتی میشه به سازمانی قول داده بودم یکسال، هفته ای ۴ ساعت برم اونجا و بخش دیوونه بازی براشون راه بندازم، یه دوره مقدماتی گذاشتیم برای انتخاب ۱۲ نفری که لازم داشتیم، حدود ۶۰ نفر شرکت کردن و بعد از مصاحبه ۱۲ نفر را انتخاب کردیم، قسمت هیجان انگیزش اونجا بود که همه برای انتخاب شدن نهایت تلاش خودشون رو می کردن، دیروز ازم خواستند جلسه ای داشته باشم باهاشون و قبل از شروع کار هماهنگی های لازم و انجام بدیم، راستش خیلی کلافه بودم، می خواستم چند روز برم مرخصی ولی هر روز اتفاقی پیش میومد و نمیشد، از اینکه وارد جلسه ای بشم و ندونم چی باید بگم و نتونم درست تصمیم بگیرم حالم به هم می خوره ولی چاره ای نبود، این روزها خیلی از کارهایی که می کنم لذت نمی برم، ولی قول داده بودیم و قول قول بود. ادامه مطلب »

۱۷مهر
چگونه کمتر نگران پول باشیم

چگونه کمتر نگران پول باشیم

به نظرم این کتاب خیلی بهتر از کتاب «درس های نیچه برای زندگی» بود ولی در کل به نظرم خوندن مجموعه کتاب هایی که نشر هنوز با عنوان مدرسه زندگی چاپ می کنه نسبت به زمانی که از آدم می گیره شاید مفید نباشه، نوع نگاه نویسنده به پول برام جالب بود، ما واقعا چقدر به پول نیاز داریم؟ آیا پول باعث خوشبختی ما میشه! راستش برای من طرح چنین سوالاتی خیلی جالب بود، چون از نظر من درسته که پول باعث خوشبختی شاید نشه ولی می تونه نداشتنش باعث بدبختی بشه، حالا چطوری میشه بین این دو تا رابطه ی درستی تعریف کرد که در این چند روزه دنیا خوشبخت باشیم و خوشحال خودش جای بحث های فلسفی زیادی داره ولی برای من جالب بود چون برای پول تا حالا کار نکردم، نمی دونم الان باید پیشنهاد بدم بقیه بخونند یا نه، راستش اگر کتاب خوب دیگه ای نداشتید برای خوندن، بد نیست بخونید.

قفسه کتاب های من

۱۷مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۶): وقتی ذهنم درگیر میشه!

این روزها اینقدر فکر می کنم که مغزم دیگه درد می گیره و احساس می کنم ازش دود در میاد بیرون، تو پونزده روز گذشته روزانه ۱۶ ساعت کار کردم بدون هیچ تعطیلی ولی نتونستم بازخورد مناسبی از کارهام دریافت کنم، در چنین مواقعی من خیلی سریع دلسرد میشم به خصوص که این مورد بارها و بارها تکرار بشه و ذهنم نسب به دیگران موضع بگیره و نتونم کاری انجام بدم تا اوضاع بهتر بشه، گاهی احساس می کنم من برای کار تیمی ساخته نشدم، گاهی هم فکر می کنم صبر هم اندازه ای داره برای خودش، راستش مدام ذهنم درگیر همچین سوالاتی هست، البته این هم بگم که انصافا هیچ پونزده روزی به این خوبی تو زندگیم نداشتم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی یاد گرفتم، از همه مهمتر قدم بعدی هم برای فراموش کردن گذشته برداشتم و اونم اینه که دیگه برام مهم نیست و دنبالش نمی گردم.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه