۱۷مرد

برای هر کاری چهارچوبی مشخص کنید.

جمع بندی هفته اول

از وقتی اومدیم تهران، کارهای مختلفی که قبلا انجام می دادم رو گذاشتم کنار و دارم روی یه پروژه تمرکز می کنم، اونم کاری هست که از بچگی خیلی دوستش داشتم، کاری تو حوزه ی کتاب، لذت انجام این کار زمانی بیشتر شد که این پروژه را با دوستانی که خیلی دوستشون دارم شروع کردم و در حال ادامه دادن هستیم، روزهای ابتدایی کار خیلی سخت بود چون مجبور شدیم چندین بار صورت مسئله را تغییر بدیم، البته بعد ها فهمیدیم فقط نقطه شروع رو تغییر کردیم و ایده هامون نسبت به روز اول چندین برابر شده، این هفته کار عملیاتی پروژه را شروع کردیم و الان چندین روز هست که در حال انتخاب اسم هستیم، من فکر می کنم ذهنمون دچار یه پارادایم شده، یعنی همه داریم یه جور فکر می کنیم و تو یه محدوده خاص، ذهنمون آزاد نشده برای انتخاب های گسترده تر برای همین به خودمون چند روز فرصت دادیم تا بتونیم با این پارادایم ها مبارزه کنیم.

ده روز پیش بود که با بنیامین داشتیم در مورد نوشتن صحبت می کردیم، اینقدر در من شور و انگیزه ایجاد کرد که من گفتم بیا یه برنامه ریزی برای نوشتن توی بلاگ هامون داشته باشیم، که همون روز این برنامه را نوشتم، و شروع کردم به نوشتن طبق برنامه، چند روز ابتدایی خیلی خوب بود تا اینکه سرور مشکلاتی را هم برای من که بنویسم و هم برای مخاطب که بخونه ایجاد کرد، البته این مشکل برای ما عادی بود ولی باید حل می شد، برای همین تصمیم به جا به جایی و انتقال سایت گرفتم و این کار چند روزی طول کشید، ولی به سرعت به محض انتقال دوباره شروع به نوشتن کردم، امیدوارم دیگه یه همچین وقفه ای در نوشتنم به وجود نیاد، از این هفته حداقل به مدت چهل روز قصد دارم طبق همین برنامه بنویسم، شما هم اگر نظری دارید اگه به هر طریقی بهم برسونید خیلی ازتون سپاسگزار میشم.

یکی از برنامه های نوشتنم معرفی کتاب در روزهای سه شنبه است، از این برنامه خیلی خوشم میاد چون بهم یک چهارچوبی میده که حتما طی هفت روز من یک کتاب رو بخونم و درباره ی اون مطلب بنویسم، کتاب خوندن یکی از علاقه مندی های من هست که گویا باید یه اهرم فشاری بالای سرم باشه یا مجبور باشم که بنویسم وگرنه برای انجام ندادنش بهونه زیاد پیدا می کنم که این یک اهرم خوب برای این کار شد، مشکل بعدی که احتمالا با اون رو به رو میشم، انتخاب کتاب مناسب هست با توجه به علاقه مندی های خاصِ من، که امیدوارم اون رو هم خودمون بتونیم حل کنیم.

دقیقا همون موضوع کتاب رو با عکاسی داشتم، خیلی عکاسی رو دوست دارم و علاقه مند بوده و هستم تا این کار را به صورت حرفه ای هم یاد بگیرم ولی تا حالا فرصتش پیش نیومده، امیدوارم عکس نوشته این فرصت رو برای من بوجود بیاره، تا هم بتونم تجربیات خوبی در این زمینه پیدا کنم و هم از لذت عکاسی بهره ببرم، نوشته های زیر عکس رو بیشتر برای این گذاشتم، چون خودم همیشه یه تفکر و ذهنیتی از عکس برام ایجاد میشه، وقتی از عکاس در مورد عکسی که دیدم سوال می کنم، کاملا طرزه تفکرش با من فرق داره و من علاقه مند به دونستم اون طرز تفکر بودم.

#درس های مهم این هفته.

#درس اول، انتخاب اسم برای پروژه ای که قراره کارهای بزرگی انجام بده، خیلی مهم هست، اگر بیشتر از وقتی که براش گذاشتید زمان گرفت، ایراد نگیرید و بهش زمان بیشتری اختصاص بدید.

#درس دوم، ترس از شروع کردن یکی از بدترین نوع ترس هاست، سعی کنید تمام همت خود را بگذارید تا شروع کنید، همیشه شروع کردن انرژی بیشتری از شما خواهد گرفت، ولی باید شروع کرد تا لذت سفر را فهمید.

#درس سوم، برای موفقیت در یک استارتاپ نیاز به ایجاد کردن سینرژی دارید،  برای این کار حتما در تیم خود برنامه ریزی کنید.

۱۶مرد

دیوونه ها همیشه می خندن

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت چهارم

یکی دیگه از ویژگی های دیوونه ها، خندیدنه، دیوونه ها خیلی می خندن و برای خندیدنشون دنبال دلیل خاصی نمی گردن، اصلا خیلی وقت ها بی دلیل می خندن، فکر نکنید چون درد ندارن می خندن، دقیقا بر عکس، برای اینکه احساس درد کمتری کنن می خندن، شنیدید که میگن خنده بر هر دردِ بی درمان دواست! دیوونه ها هر وقت دردِ بی درمانی می گیرن می خندن، چه کاریه گریه کردن، اصلا مگه با گریه کردن، چیزی از دردهای انسان کم میشه که گریه کنیم، پس به جای گریه کردن می خندیم.

یکی از کارهای مورد علاقه دیوونه ها به خنده وا داشتنِ دیگرانه، خندوندن ثواب هم داره، اصلا ببینم شما به جز ناراحت کردنِ دیگران کاره دیگه ای هم بلدید؟! بزارید کنار این اخلاق و رفتار گندتون رو، سعی کنید همیشه تبسم به لباتون باشه، اصلا فکر کنم خدا انسان را خندون آفرید، اولین بار فقط توی راه که داشت میومد زمین از اینکه داره از خدای خودش دور میشه ناراحت شد، یه حسِ عجیبی بهم میگه ناراحتی از همون لحظه اختراع شد.

همون طور که گفتم دیوونه ها عاشق خندونِ دیگران هستند، اما مثل آدم ها این کار رو با زیر پا گذاشتن ارزش های انسانی انجام نمیدن، اصولا اعتقاد دارند باید با هم بخندن و از ظرفیت های وجودی و درونی خودشون استفاده کنند، درست بر خلاف آدم ها که برای این کار از به تمسخر گرفتن شخصیت ها، قومیت ها، شهرها و ملل مختلف جهان استفاده می کنند، جالب اینجاست یکی خودشون رو مسخره کنه و بخنده، چنان دمای بدنشون بالا میره که پوستِ صورتشون به رنگ قرمز متمایل به مشکی در میاد، و با عصبانیتِ خاصی میگن، مگه من مسخره شما هستم!

خندیدن حالت های مختلفی داره، اولین نوع از حالت های خنده، تبسم هست، در این حالت گوشه های لب رو کمی به سمت بالا می کشیم، عمق شادی در این حالت خیلی نیست، نوع دوم، لبخند هست، در این حالت به حدی گوشه های لب رو می کشیم که دندونامون پیدا بشه، در این حالت به یک شادی خوب رسیدیم، نوع سوم، قه قهه است، در این نوع علاوه بر کارهایی که در نوع دوم انجام میدادیم، باید صداهایی هم از خودمون متصاعد کنیم، هه هه هه و یا ها ها ها و سایر صداها، نوع چهارم، خر غلت یا خنده خرکی هست، در این حالت علاوه بر اعمال نوع سوم، بر زمین دراز کشیده و خر غلت می زنیم تا از دل درد بمیریم.

یکی دیگه از کاربردهای خنده، مسخره کردنه دیگران است، دیده شده خیلی از دوستان وقتی یکی بهشون انتقادی می کنه، یه لبخنده معنی داری بهش میزنن، حجم فشاری که این خنده بر اعصاب و روان مخاطب میاره به حدی هست، که اگر شخص خودش رو کنترل نکنه، احتمال شروع یک زد و خورد درست و حسابی وجود داره، از لبخند برای بی اهمیت جلوه دادن هم استفاده می شه، و یا اینکه الان کار دارم، مثلا داریم با یکی کلی حرف می زنیم فقط بهمون خنده تحویل میده، این یعنی حوصلت رو ندارم.

در آخر اینا همه رو گفتم بهتون تا یه چیزایی رو یاد بگیرید، اول اینکه به مشکلات باید خندید، چون هم در برابره خدای ما هیچ هستند و هم در برابر اراده و توانایی های ما، دوم اینکه خوب بخندید، سوم اینکه، با هم بخندید نه به هم، چهارم اینکه، هیچکس و قومیتی رو نباید برای خندیدن مسخره کرد، پنجم اینکه با خنده کسی رو مسخره نکنید، و بالاخره اینکه بی خودی بخندید و شاد باشید.

۱۵مرد
پست

نامه ای به یک دوست مکاتبه ای.

امروز عصر که برای عکاسی رفته بودم بیرون، هیچ چیزی نظرم رو برای گرفتن عکس و نوشتن درباره اون جلب نکرد، این موضوع به حدی ادامه پیدا کرد که تصمیم گرفتم بی خیال بشم، تا اینکه در راه برگشت، از کنارِ این صندوق پست رد شدم، بعد از چند قدم خاطره پشت خاطره از ذهنم رد می شد، یادم اومد اولین باری که من نامه دیدم وقتی بود که ابتدایی درس می خوندم و داییم رفته بود سربازی، اون موقع تلفن همراه که نبود هیچ، تلفن ثابت هم هنوز فراگیر نشده بود، فاصله محل خدمت داییم هم از شهرمون زیاد بود و هر ماه برای من یک نامه می نوشت که هنوز هم بعد از این همه سال نگهشون داشتم، و همراه اون نامه یک کارت پستال خیلی شیک هم می فرستاد، همیشه منتظر صدای موتور پست چی بودم تا بیاد و زنگ درب خونه ما رو بزنه و بگه نامه دارید، لذتِ خیلی عجیبی بهم دست میداد، وقتی هم که نامه رو از پست چی می گرفتم، تا ساعت ها دربسته نگاهش می کردم و بعد با قیچی گوشه نامه رو می بردیم که پاکتش خراب نشه، با دیدن نامه و شکل های زیبایی که داییم انتهای نامه می کشید از شمع و گل گرفته تا چیزهای دیگه، گُل از گُلم می شکفت و شروع می کردم به خوندن نامه، حس و حال فوق العاده ای داشت.

تا چند ماهه اول نمی دونستم می تونم جواب نامه رو بدم، ولی بعد از اینکه فهمیدم میشه به همون آدرس فرستنده نامه فرستاد، منم پاکت و تمبر می خریدم و با یک کاغذی که اصولا از وسط یکی از دفتر هام می کندم شروع به نوشتن نامه می کردم و با دوچرخه می بردم و به نزدیک ترین صندوق پستی که پیدا می کردم می نداختم، البته زمان ما این صندوق ها اینقدر پیشرفته نبودن، وقتی داییم تو نامه های بعدیش از رسیدن نامه های من و خوشحالی که بهش دست می داد می نوشت تو پُوستِ خودم نمی گنجیدم، دو سال با این حال و هوا و این صندوق پستی زندگی کردم تا اینکه داییم خدمتش تمام شد.

وقتی وارد دوران راهنمایی شدم، با واژه دوست مکاتبه ای آشنا شدم و با بچه های چند تا از اقوام نامه نگاری می کردم، البته دوست مکاتبه ای هنوز هم تا حدی هست، به خصوص برای یادگیری زبان فکر می کنم گزینه خیلی خوبی می تونه باشه، توی دوران دبیرستان هم که یاهو ایمیل ۴ مگابایتی میداد، نامه جای خودش رو برای من به پست الکترونیک داد، اصلا حس و حال نامه دیگه نیست، اصلا پست الکترونیک روح نامه رو نداره، دقیقا مثل کتاب الکترونیک که روح کتاب کاغذی رو نداره.

قبل از نوشتن این مطلب هم داشتم تاریخچه پست رو می خوندم  دیدم کوروش خان کبیر ۵۳۰ سال قبل از میلاد، اولین سرویس پستی جهان رو پایه گذاری کرده، و شاید اولین شبکه ارتباطی بین مردم جهان، شما هم اگه دوست داشتید بیشتر بدونید خودتون توی گوگل یکم جست و جو کنید با مطالب خیلی جالبی رو به رو خواهید شد.

۱۴مرد

معرفی کتاب

عنوان : بیست و هشت اشتباه نویسندگان

نویسندگی یکی از علاقه مندی های شخصی من از کودکی تا به امروز بوده، به حدی که توی دوران دبیرستان کتاب های برنامه ریزی و مدیریت زمان می نوشتم و چند نسخه ازش پرینت می گرفتم و بعد از صحافی، هم خودم استفاده می کردم هم به دوستانِ نزدیکم می دادم، تا اینکه قبل از عید امسال تصمیم گرفتم مطالعاتی هم در حوزه نویسندگی داشته باشم، تا با اصول این رشته آشنا بشم و سعی کنم بهتر و اصولی تر بنویسم، چند تا کتاب پیدا کردم و در حال مطالعه هستم، یکی همین که دارم معرفی می کنم، کتاب خیلی خوب و مناسبی است، نکات خیلی خوب و کاربردی را توضیح داده و با مثال هایی قابل فهم به شرح و تفسیر موضوعات در قالب اشتباه پرداخته است.

یک روز می نویسم. یک روز هم من می خواهم اسم یکی از کتاب هایم را بگذارم «یک روز می نویسم!» همه ی آن هایی که حرفشان با حُسنِ نیت همراه نیست می گویند یک روز کتابی می نویسم اما هیچ وقت آن را نمی نویسند، چون از آن نوع آدم هایی هستند که دائم امروز و فردا می کنند. البته نمی دانم چرا مردم بیشتر برای نوشتن امروز و فردا می کنند تا چیزهای دیگر، شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد، ولی نوشتن خیلی سخت است!

نکات و اشتباهاتِ نویسندگی که در این کتاب بیان شده شامل همه نوع نوشته ای میشه، از داستان و رمان بگیر تا مقاله و گزارش و … فقط ممکنه بعضی از این اشتباهات در برخی قالب ها بیشتر اتفاق بیافته، ولی با پرهیز از این اشتباهات نوشته های شما بهتر از قبل خواهد شد، در آخر هم توصیه می کنم شما را به نوشتن، حتما بنویسید، اصلا هم مهم نیست خوب می نویسید یا نه، مهم نوشتن است، آدم درباره هر چیزی که بهش فکر می کنه، می بینه یا می شنوه می تونه بنویسه، نوشتن هم باعث رُشدِ فردی ما میشه هم اجتماعی.

  • نام پدیدآوران : جودی دلتون
  • مترجم : محسن سلیمانی 
  • مشخصات نشر :  تهران ، شرکت انتشارات سوره مهر ، ۱۳۸۵
  • موضوع : نویسندگی.
۹مرد

متفکر ترین انسان های دنیا، دیوونه ها هستن.

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت سوم

بین انسان ها دیوونه ها بیشتر از همه فکر می کنند، آدم ها اصولا اول عمل می کنند، بعد به این فکر می کنند که حالا این کار درست بود یا غلط، جهان اولی ها به سمت دیوونگی پیش رفتن، چون قبل از انجام هر کاری بیشترین زمان را برای فکر کردن اختصاص می دهند، ولی ما جهان سومی ها هنوز آدم موندیم، شاید یکی از دلایلی که اروپاییان پیشرفت کردند همین موضوع باشه، حالا این که چرا ما علاقه ای به فکر کردن نداریم و اصلن جهانِ اول و دوم و سوم چیه خودش جای یه بحث طولانی هست.

ما انسان ها بزرگترین تفاوتمون با حیوانات همین فکر کردن هست، وگرنه تصمیم گرفتن رو که حیوانات هم میگیرن، اصلا شاید فکر هم می کنند، تصمیم مگه از فکر کردن حاصل نمیشه؟ پس وقتی حیوانی قصد می کنه شکار کنه، پس تصمیم گرفته، حتی شنیده شده شیر ها شکاره خود را ابتدا انتخاب می کنند بعد شروع به حمله می کنند و به جز اون دنبال هیچ حیوان دیگه ای نمی دوند، پس حیوانات هم انتخاب می کنند، خیلی عجیب داره میشه قضیه، هر چی بیشتر فکر می کنیم، شباهت های زیادی با حیوانات داریم، پس این تفاوت ما با اونا در چیه؟ بهتر نیست کمی فکر کنیم!

متفکر ترین انسان های دنیا، دیوونه ها هستن، چون خیلی فکر می کنند، دیوونه ها اصولا به دلیل فکر کردن زیادشون بهشون گوشه گیر هم میگن، یا حتی منزوی، در حالیکه این طوری نیست، وقتی اونها به گوشه ای خلوت میرن تا فکر کنند، مطمئناً دارن روی موضوع یا پروژه ای خاص فکر می کنند، حتی دیده شده عده ای از این دیوونه ها برای مدتی به غار میرن و روزها دور از هیایوی شهرها به تفکر می پردازند و بعضاً دیده شده تا به نتیجه خوبی دست پیدا نکنند از غار بیرون نمیان، که این امر باعث از بین رفتن این عزیزان میشه، فُسیل های کشف شده در غارهای جهان مُهرِ تاییدی بر این اِدعاست.

شاید تا حالا شنیده باشید که میگن فکر کردن هنر است، واقعا حرف درستی هست، چرا نقاشی و عکاسی و … هنر باشه ولی چیزی که باعث میشه نقاشی و عکاسی هنر بشه، یعنی فکر کردن، خودش هنر نباشه، پس یادگیری این هنر برای همه ی ما انسان ها چه دیوونه باشه چه آدم لازم و ضروری به نظر میاد، اصلا یکی از تفاوت های ما با حیوانات اینه که با فکر می کنیم و برای زندگی کردنمون هدف یا اهدافی مشخص می کنیم، در حالیکه حیوانات زندگی می کنند تا زنده بمونن، و این سبک زندگی در شأن ما انسان ها نیست.

زیاد حرف نزنم، در آخر هم امیدوارم اول هنر فکر کردن رو یاد بگیریم، بعد هنر درست فکر کردن، چون ما انسان ها همگی همیشه فکر می کنیم خودمون داریم درست فکر می کنیم و همیشه حق با ماست، در حالیکه اگر از نقطه نظر دیگران به قضیه نگاه کنیم، یا زاویه فکر کردنمون رو تغییر بدیم، شاید دیگه حق رو به خودمون ندیم، دنیا جای خیلی خوبی خواهد بود اگر همه ی ما درست فکر کنیم و درست زندگی کنیم و قدر همدیگه رو بدونیم

۸مرد

کویرنوردی

از دیشب داشتم به موضوع عکاسیه امروز فکر می کردم و اینکه چطوری توی سایت عکس ها رو نمایش بدم، یه عکسِ تکی بگیرم با موضوعی خاص و در موردش بنویسیم یا چند تا عکس که خودش گویای محتوای مورد نظرم باشه، از اونجایی که هدف اصلی نوشتن بود، تصمیم گرفتم چه یک دونه عکس باشه چه چندتا، دربارشون بنویسم، و سعی کنم تا جای ممکن، خودم عکاسی کنم، چون علاقه خاصی به این رشته هنری دارم، بگذریم، صبح که بیدار شدم موضوع خاصی توی ذهنم نبود و تصمیم گرفتم برم بیرون و دور دور کنم، که با دیدن تابلوی «به طرف منطقه گردشگری تالاب میقان» تصمیمم رو گرفتم و مسیرم رو به سمت تالاب کج کردم. ادامه مطلب »

۷مرد

معرفی کتاب

عنوان : هوندا (داستانی از کامیابی مدیریت ژاپنی در آمریکا)

خیلی پیش میاد با جوان های هم سن و سال خودم یا بعضی از دوستانم که تازه وارد دانشگاه شدند صحبت می کنم درباره این که قصد دارند در آینده توی زندگیشون چه کاری انجام بِدن، اکثرا با یک جمله مواجه میشم که میگن، «ما قراره با فِلانی و فُلانی، شرکت بزنیم برای خودمون کار کنیم» این هم خیلی من رو خوشحال می کنه، هم خیلی نگران، خوشحال می کنه، چون علاقه مندی جوان های کشورم رو می بینم به اینکه می خواهند مستقل باشند و کاری در جامعه انجام داده باشند، نگران میشم، چون می ترسم توی مسیر شکست بخورن و دیگه بلند نَشَن.

هوندا که در دوران مدرسه، شاگردی ضعیف بود، با اکراه در سر کلاس درس حاضر می شد و در عین حال به اداره کسب و کار خویش ادامه می داد. او در کلاس به چیزی که به طور مستقیم به رینگ و پیستون ربطی نداشت توجه چندانی نمی کرد، نه جزوه بر می داشت و نه نگران امتحانات کتبی بود. رئیس مدرسه به او می گفت اگر از دادن امتحان خودداری کند، دیپلم نمی گیرد، هوندا با شنیدن این حرف با حاضر جوابی می گفت که ارزش دیپلم از بهای یک بلیت سینما کمتر است. «با یک بلیت به شما در سالن سینما جایی برای نشستن می دهند، اما با یک دیپلم کاری برایتان فراهم نمی کنند».

یکی از چالش های حال حاضر کشور ما توجه زیاد به مدرک گرایی در بین جوان هاست، سال های زیادی رو صرف یاد گرفتن سینوس و کُسینوس می کنند، بعد از خارج شدن از دانشگاه تازه به این فکر می کنند با این اطلاعاتی که به دست آوردن چه کارهایی میشه کرد، این کتاب داستان ها و نکات فوق العاده ای از شکل گیری شرکت هوندا تا ورودشون به عنوان اولین خودرو ساز ژاپنی در آمریکا و گسترش کسب و کارشون تا همه کشورهای دنیا رو بررسی می کنه و شما در طول خوندن این کتاب با مشکلات و فراز و نشیب هایی که در طول مسیر بهش برخوردن و چگونگی حل اونها هم آشنا می شید. ادامه مطلب »

۶مرد

با مشتریان خود صادق باشید.

زمان ما بزرگترین لذت مجازیمون این بود که روی مُچ دستمون رو گاز می گرفتیم ساعت درست میشد، حال می کردیم، مثل الان نبود که یه بچه پنج ساله یه فروشگاه اینترنتی رو اداره می کنه، یادمه نوجوون که بودم علاقه خاصی به فروشندگی داشتم، چند بار هم کارهای خاصی پیرامون این موضوع انجام دادم، مثلا یه صندوق چوبی درست کردم، توش آدامس و پُفک و … می فروختم، که علاقه بیشترم به خرید مُنجر به شکست من می شد، چون بیشترش رو خودم می خریدم، یه مدت هم بادکنک شانسی می فروختم، اونم بابام توی دو روز اول شانسش خوب بود، میومد بادکنک بزرگه رو می برد، بقیش می موند روی دستم.

بزرگتر که شدم، چیزهای بزرگتری می فروختم، مثلا یه مدت می رفتم کتاب فروشی و لوازم التحریر فروشی همسایمون، درِ مغازه وای میستادم، خیلی کار فوق العاده ای بود، الانم که الانه هنوز کتاب فروشی رو دوست دارم و خودم یه مغازه زدم، مرکز پخش زدم و دارم کارهای جالب تری هم پیگیری می کنم که بعدا می گم، فروختن کتاب هم زیباست، هم لذت بخش، زیباست چون احساس مفید بودن و تاثیر گذار بودن بهت دست میده، به خصوص که به مشتری یه پیشنهاد عالی میدی و با رضایت از درب مغازه میره بیرون، لذت بخش هست، چون داری یه چیزی رو می فروشی.

یادمه یه مدت تو بخاری فروشی هم کار می کردم، این کار چون روحِ خاصی نداشت، فقط لذت بخش بود، اونم چون می فروختم، اون موقع احساس می کردم فروشنده باید صادق باشه، الانم همین احساس رو دارم، ولی صاحب مغازه نظر دیگه ای داشت، یه بار هم یه مشتری اومد یه بخاری که رو دستمون مونده بود رو بخره، صاحبت مغازه داشت از بی اطلاعی طرف سوء استفاده می کرد، منم بهش گفتم این رو نخر، یکی دیگه بردار، این به درد نمی خوره، بعدش به خاطر همین راهنمایی که به مشتری دادم تا راضی باشه برای همیشه، اخراج شدم.

بگذریم، تا امروز کارهای زیادی برای فروختن کردم و از علاقه مندیم دست نکشیدم و به مرور زمان من هم خودم را با تکنولوژی مطابقت دادم و به سمت فروش اینترنتی هم رفتم، اینا همه رو گفتم که درباره دو تا لذت حرف های کوچیکی بزنم، یکی لذت فروش هست که همه ما به نوعی بهش علاقه داریم و یکی لذت خرید که اونم همه ما ذاتا دوست داریم، اصلا خرید روحیه آدم رو عوض می کنه، این که میگن زن ها دوست دارن فقط خرید کنن یه حرف کاملا اشتباهی هست، کلا انسان ها خرید و تجربه چیزهای جدید رو دوست دارن.

اگر کسانیکه به هر نحوی در مقوله فروش درگیر هستند، به رفتار شناسی و ذائقه شناسی مشتری هم بپردازن، یعنی ببینن مشتری چطوری خرید می کنه، چه چیزهایی در خریدش تاثیر گذار هست، دوست داره باهاش چطوری رفتار بشه، چه چیزهایی رو دوست داره و کلی چیزه دیگه، هم خودشون به سود بیشتری دست پیدا می کنند و هم مشتری ها را نسبت به خودشون وفادار می کنن و ارزش افزوده های زیادی برای خریدار ایجاد می کنند، چرا که خریدار دوست داره، از مکانی که لذت میبره خرید کنه و چیزهایی که خیلی دوست داره رو بخره، نه چیزهای معمولی.

در زمینه خرید و فروش تجربه های زیادی توی این سال ها به دست آوردم که سعی میکنم به مرور زمان اینجا بنویسم، شاید به صورت اتفاقی به درد کسی خورد خدا رو چه دیدی، دوست دارم از تجربیات شما هم آگاه بشم و ازشون استفاده کنم، لطفا بنویسید.

۵مرد

هر روز، یک نوشته

یه مدتی هست که از نوشتن بیشتر از هر وقت دیگه ای خوشم اومده، دلیلش رو درست و حسابی هنوز نفهمیدم، دارم برای خوب نوشتن تلاش می کنم، توی یکی از همین کتاب هایی که پیرامون این موضوع می خوندم نوشته بود، برای خوب نوشتن زیاد بنویسید، منم برای اینکه هم زیاد بنویسم و هم دلیل و موضوع برای نوشتن داشته باشم برای خودم برنامه نوشتم، شما هم اگر دوست دارید برنامه بنویسید یا اگر توی این روزها مطلب مشترک گذاشتید به منم اطلاع بدید تا مطلب شما رو بخونم.

شنبه ها: #آماده‌شو

(شنبه ها فقط شروع یک هفته نیست، می تونه شروع یه حرکت یا شروع برداشتن قدم های محکمتر برای تکمیل کار یا فعالیت نیمه کاره هم باشه، همیشه اولین قدم، مهمترین قدم است، همانطور که طولانی ترین سفرها هم با اولین قدم ها آغاز می شود).

یک شنبه ها: #اظهار‌نظر

(آدم ها به صورت ذاتی دوست دارن در مورد مثال و اتفاقات پیرامونشون نظر بدن، یه در مورد موضوع خاصی به بحث و گفت و گو بپردازن، به نظر میاد یک شنبه ها روز خوبی برای این کار باشه).

دو شنبه ها: #تجربه‌‌خاص

(همه ما آدم ها یه حسِ کنجکاوی خاصی داریم، همیشه دنبال کسب یه تجربه خاص هستیم، حالا این کار رو یا در قالب انجام یه پروژه جدید انجام می دیم یا مسافرت کردت یا هر کاری دیگه ای که منجر به تجربه چیزهای جدید بشه).

سه شنبه ها: #کتابک

(یکی از علاقه مندی های مهم و شخصی من خوندن و فعالیت در حوزه کتاب است، این هم مثل خیلی کارهای دیگم بگیر نگیر داره، یه مدت خوب می خونم یه مدت بد، امیدوارم بتونم حداقل هفته ای یک کتاب رو بخونم و با شما به اشتراک بزارم).

چهار شنبه ها: #عکس‌نوشته

(عکاسی جزء یکی از بهترین و لذت بخش ترین فعالیت های تفریحی من هست، بعضی اوقات پیش میاد وقت میزارم و به تماشای عکس های خوب دیگران می پردازم، خیلی خوب عکس نمی گیریم ولی دوست دارم یه مدتی عکس بگیرم و درمورد اون عکس نوشته ای بنویسم).

پنج شنبه ها: #داستانک

(سبک نوشتن داستان کوتاه با نوشتن های همین جوری خیلی فرق داره، من نویسنده نیستم ولی دوست دارم به نوشته هام چهارچوب خاصی بدم و برخی از حرف هام رو در قالب داستان بیان کنم، برای همین اگه بتونم  داستان کوتاه می نویسم).

جمعه ها: #چه‌کردی؟

(خیلی وقت ها پیش میاد که ما هر کاری رو که یه روزی شروع می کنیم، یه روزی تموم نمی کنیم، شاید یکی از مهمترین دلایلش اینه هیچ جای کار نمی شینیم بررسی کنیم تا اینجا رو چطور اومدیم، کارهای درست و غلط و نقاط قوت و ضعفمون چی بوده، به نظر جمعه ها فرصت خوبی باشه برای این کار).

 

۱مرد

خدای دیوونه ها با همه فرق داره!

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت دوم

چند روز پیش داشتم توی دیوونه خونه ذهنم قدم میزدم که به سرم زد یه سری هم به کتابخونه اش بزنم، منابع خوبی از دیوانگان بزرگ از ابتدای عالم هستی تا کنون اونجا جمع آوری شده بود، البته اطلاع درستی در دسترس نیست که توسط چه کسانی توی ذهن من جمع آوری شده ولی منابع خوب و قابل استنادی وجود داشت، بعضی وقت ها توی دنیای آدم ها که قدم میزارم احساس می کنم خودشون خودشون رو قبول ندارن، همش به حرف های این و اون استناد می کنن، حس کردم اعتماد به نفس آدم ها نسبت به ما دیوونه ها خیلی پایین تره، البته استناد به حرف های بزرگان خیلی خوبه و ما هم انجام میدیم ولی نه تو کوچیک ترین مسائل ممکن.

اینکه میگن آدم ها عقلشون به چشم هاشونه رو باور نمی کردم تا اینکه برای شرکت در یک همایش سوار قطاری شدم، توی اون قطار دو تا آدم رو دیدم  که همدیگه رو نمی شناختن و برای اینکه گذر زمان رو حس نکنن داشتن با هم صحبت می کردن، اوایلش خیلی خوب بود ولی در آخر بحث هر دو به صورت یه جنگ تمام عیار سعی در مغلوب کردن طرف دیگه رو داشت تا اینکه از قطار پیاده شدیم، از قضا مسیر هر سه ما سالن همایش بود، وقتی رسیدیم یکی از همون آدم ها رفت پشت تریبون و همون حرف های توی قطار را برای حاضرین در همایش بازگو کرد، همه بعد از پایان سخنرانی اون آدم با کف و سوت تشویقش می کردن، عجیب اینجا بود که اون یکی آدم به همه می گفت ایشون رفیق بنده هستن و رفت پیش سخنران و گفت ببخشید الان که فکر می کنم حرف های شما خیلی صحیح بود، ببخشید نشناختم!!

آدم ها کلا موجودات خیلی خاصی هستن، حرف خوب و درست رو از هم قطارهای خودشون قبول نمی کنن، ولی همون حرف رو یکی دیگه با یه برند خاص مثل دکتر، مهندس، استاد، رئیس فُلان و بَهمان بهشون بزنه، یادداشت می کنن با ذکر منبع که چه کسی گفته به کتاب تبدیل می کنن و به عنوان یکی از مرجع های قابل استناد در ذهنشون ذخیره می کنن، من موندم این آدم ها که تا این حد هم از عقلشون استفاده نمی کنن، به چیشون نسبت به ما دیوونه ها می نازن، ما دیوونه ها اصلا برامون مهم نیست داریم با کی حرف می زنیم، با رُفتِگر محلمون یا با اساتید عالیقدرمون هر کدوم حرف درستی بزنن ذخیره می کنیم، هر کسی هم حرف چرتی بزنه بدون توجه به اسم و مقام و جایگاهش حتی یک بیت هم در ذهنِ نداشتمون بهش فضا اختصاص نمی دیم، چه کاریه خُب.

آدم ها خداشون هم همین طوری قبول دارن، کلی باید بهشون کتاب و معجزه و اینا نشون بدی تازه اولش بگن باشه خدایی هم هست، بعدش همون خدا باید کلی پیامبر و امام بفرسته روی این آدم ها کار کنن تا یکم از عقلشون بهتر استفاده کنن، البته این پیامبران و امامان با ما دیوونه ها هیچ مشکلی نداشتن در طول تاریخ چرا که ما حرف خوب و درست رو توی هوا می زنیم و نیازی نداریم موسی عصا بکنه تو آب یا بشینه با آدم ها مار بازی کنه تا ایمان بیارن و یا عیسی مرده زنده کنه بیچاره رو دوباره بیاره توی این دنیا کلی اذیت بشه، البته همین آدم ها اولش ادای روشن فکر ها رو در میارن و میگن خدا کیه، ولی تو پاشون که یه سوزن گیر می کنه، پیامبر و امام که هیچ، تا حضرت عباس (ع) رو هم واسطه قرار میدن پیش خدا بلکه این سوزن از پاشون در بیاد، آدم ها اینجوری هستن.

آدم ها خیلی عجیب هستن، بهشون میگن خدا گفته نماز بخون، نماز هم عربی بخون، دیگه فارسی کلا یادشون میره، فکر می کنن دعا هم باید حتما عربی بخونن، ما دیوونه ها این طوری نیستیم، ما همون نماز رو عربی می خونیم اونم چون خدا گفته ولی تو همون نماز هم قنوتش هر چی عشقمون می کشه فارسی با خدا حرف می زنیم بیشتر از همه عربی هایی که صحبت کردیم، اصلا صبح تا شب با خدا حرف می زنیم، فارسی ها؟ باور کنید، به جان خودم فارسی بلده خدا، به جز فارسی من شنیدم به تمام زبان های زنده و مرده دنیا هم مسلط هستن، فقط این آدم ها عقلشون نمی رسه که می شه با خدا به زبان مادری هم حرف زد، اصلا خدای ما دیوونه ها یه چیز خیلی عجیبی هست،

سرتون رو درد نیارم، ما مثل آدم ها به خاطر اینکه خدا ما رو جهنم نبره کاری نمی کنیم، چون اعتقاد داریم جهنم خدا مثل لولو خُرخُره مامان ها تو کودکی میمونه که هر وقت کار بدی می کردیم یا می خواستیم بکنیم می گفتن می گیم لولو بیاد بُخورت، خدا هم که ما همه رفیق هاش حساب می شیم، برای اینکه ما الاغ بازی در نیاریم و یه سری کار اشتباه رو انجام ندیم میگه اگه انجام بدی می برمت جهنم ها، وگرنه اون خدایی که من می شناسم با اون همه مهربونی اصلا بهش نمیاد یه همچین جای بیخودی آفریده باشه، ما هر کاری می کنیم احساس می کنیم برای رفیقمون انجام می دیم با وجودیکه اصلا براش مهم نیست، بگذریم خدای ما دیوونه ها با تمام بزرگی و عظمتش برای ما رفیق هست، یه رفیق فابریک.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)