برچسب: آدم‌ها

۲۸آذر
اگر استاد دانشگاه بودم،…

اگر استاد دانشگاه بودم،…

یکی از کارهای مورد علاقه‌ی من در زندگی یادگیری و انتقال چیزهایی که یاد می‌گیرم به دیگران هست، هر وقت برای انجام کاری وارد مغازه، فروشگاه، کافی‌شاپ، رستوران، سازمان و … میشم، سعی می‌کنم اول خیلی خوب نگاه کنم، به ساختارها، آدم‌ها، چیدمان و …، اگر فرصت مناسبی داشته باشم و کاری که قرار هست انجام بدم زمان‌بر باشه، خوب گوش میدم، به حرف‌هایی که بین آدم‌ها زده میشه، بعد سعی می‌کنم داده‌هایی که در اون فرصت کم به دست آوردم را تحلیل کنم و زمانیکه در حال خروج از اونجا هستم، با خودم میگم اگر من مدیر اینجا بودم، ساختارم را به این شکل تغییر می‌دادم، چیدمان را این طوری می‌چیدم و این افراد را اخراج می‌کردم و به اونایی که موندن هم سعی می‌کردم این آموزش‌ها را بدم و در آخر پیش‌بینی هم برای خودم می‌کنم، که مثلا تا چند ماه، یا چند سال آینده اینجا با همین وضعیت چه اتفاقی براش میافته و به کجا میرسه، دفعه‌ی بعد که مراجعه می‌کنم، کلی چیز جدید یاد می‌گیرم، مثلا می‌بینم یکی از اون آدم‌هایی که اگر من مدیر بودم اخراجش می‌کردم دیگه اونجا کار نمی‌کنه، یا مثلا وضعیت اونجا خیلی بهتر شده و من پیش‌بینی غلطی داشتم، یا اینکه اصلا دیگه چنین جایی وجود خارجی نداره و تعطیل کردن، خیلی کار جالبی هست برای من. ادامه مطلب »

۸شهریور
نامه‌ای به ویل دورانت

نامه‌ای به ویل دورانت

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

… گرامی

آیا لحظه‌ای دست از کارتان می‌کشید و با من وارد بازی فلسفه می‌شوید؟ من تلاش می‌کنم با پرسشی روبرو شوم که نسل ما، شاید بیش از هر نسل دیگر، گویی همیشه آماده‌ مطرح کردن آن بود و هیچ وقت نتوانست به آن جواب دهد، این پرسش که معنی یا ارزش زندگی انسان چیست؟ بنابراین، با این پرسش، بیشتر، نظریه‌پردازها، از اخناتون و لائوتسه گرفته تا برگسون و اسپنسر، سر و کار داشته‌اند، نتیجه هم نوعی خودکشی عقلی بود: اندیشه، با نفس شرح و بسطش، گویی اهمیت زندگی را از بین برده است. رشد و گسترش معرفت، که برای آن این همه آرمان‌گرا و اصطلاح‌طلب دست به دعا می‌شدند، به سرخوردگی‌ای ختم شد که روح نسل ما را تقریبا درهم شکسته است.

ستاره‌شناسان به ما گفته‌اند که کار و بار آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است، جغرافیدان‌ها به ما گفته‌اند که تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال، زیست‌شناسان به ما گفته‌اند که همه زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها، هم پیمان‌ها، و انواع مورخان به ما گفته‌اند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم می‌شود، و روان‌شناسان به ما گفته‌اند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند، و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.

انقلاب صنعتی خانه را نابود کرد، و کشف داروهای ضد آبستنی، خانواده، کهنسالان، اخلاق و شاید به واسطه بی‌ثمری هوش، نسل‌ها را نابود می‌کند. عشق، به تراکم جسمانی تجزیه و تحلیل می‌شود، و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل می‌شود که فقط کمی بالاتر از بی‌قیدوبندی جنسی است. دموکراسی به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا می‌داند، و رویاهای جوانی‌مان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و سیری‌ناپذیری که در آدم‌ها می‌بینیم، هر روز بیشتر رنگ می‌بازد، هر اختراعی قدرتمندان را قوی‌تر می‌کند و ضعیفان را ضعیف‌تر، هر روال ماشینی، جای انسان‌ها را می‌گیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن می‌زند. خدا، که روزگاری تسلی خاطر زندگی‌های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج‌ها و مصائب‌مان، ظاهرا از صحنه ناپدید شده است، هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی، او را کشف نمی‌کند. زندگی، در آن چشم‌انداز فراگیری که فلسفه است، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است، سودایی سیاره‌ای که باید زود چاره‌ای برایش اندیشید، هیچ چیز جز شکست و مرگ، یقینی نیست، خوابی که انگار بیداری در پی ندارد.

ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که بزرگ‌ترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی‌مان می‌دادند و از قید‌هایی که ما را حفظ می‌کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه می‌کنیم حیرت می‌کنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بی‌تاب بوده‌ایم چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته‌ است به جز لذت‌های لحظه‌ای و امید ناچیز فردا را.

این، وضعیتی است که علم و فلسفه برای ما به وجود آورده‌اند، من، که سال‌های بسیار عاشق فلسفه بودم، حالا به خود زندگی برمی‌گردم و از شما، به عنوان کسی که هم زندگی کرده و هم اندیشیده، می‌خواهم کمکم کنید بفهمم. شاید نظر کسانی که زندگی کرده‌اند با نظر کسانی که فقط اندیشیده‌اند فرق داشته باشد. خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص بدهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث می‌شود نا‌امید نشوید و همچنان ادامه دهید، دین چه کمکی اگر هست به شما می‌کند، سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه‌ کار و تلاشتان چیست، تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟

به اختصار بنویسید اگر الزامی در کار است، طولانی بنویسید اگر میسر است، چون هر کلمه‌ای از شما برای من گرانبهاست.

ارادتمند‌شما

ویل‌دورانت

آقای دورانت عزیز

نامه‌ی شما را زمانی خوندم که سال‌های زیادی از نبودن شما می‌گذرد ولی همچنان سوال‌هایی که آن زمان ذهنتان را مشغول کرده بود، همچنان برای نسل ما نیز جای سوال هست برای همین تصمیم گرفتم من هم جوابی برای نامه‌ی شما بنویسم تا حداقل با این کار خودم را مجبور کنم برای لحظاتی هم که شده به این سوالات کمی بیشتر فکر کنم.

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم جزء کسانی نبودم که فقط اندیشیده باشم، من بیشتر زندگیم را سعی کردم زندگی کنم، شاید بدون هیچ دلیل و حتی بدون هیچ مقصد مشخصی برای رسیدن، طی چند سال گذشته که در حال عبور از دوره‌ی جوانی بودم بیشتر فرصت داشتم فکر کنم، به این که واقعا من چه کسی هستم! اینجا چه کار می‌کنم؟ این سوالات ذهنم را خیلی آشفته می‌کرد، روزها در خیابان‌های شلوغ و پر سر و صدای شهر قدم می‌زدم و فکر می‌کردم و شب‌ها بدون هیچ نتیجه‌ای به رختخواب می‌رفتم و اینقدر ذهنم آشفته بود که بارها از خواب می‌پریدم، دوباره فکر می کردم و سعی می کردم خودم رو آروم کنم و دوباره می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)