برچسب: ایران

۱فروردین
نوروز خود را چگونه آغاز کردید!

نوروز خود را چگونه آغاز کردید!

هنوز چند روزی به سال جدید مونده بود، احساس می‌کردم قراره از روز اول دنیا را تغییر بدم، انگار مثلا یکم فروردین با بیست و پنجم اسفند تفاوت زیادی خواهد داشت، مثلا خورشید از مغرب طلوع می‌کنه، یا هر اتفاق عجیب دیگه‌ای، کلی برنامه‌ریزی‌های عجیب و پیچیده‌ای داشتم، لحظه‌ی سال تحویل خیلی ساده و لذت بخش گذشت، خوابم نمی‌برد، نه حوصله داشتم کارهایی که براشون برنامه‌ریزی کردم را شروع کنم، نه دلم می‌خواست بخوابم، اصلا یک وضعیتی، با خودم گفتم می‌خوابم حتما از صبح زود شروع می‌کنم، راستش سر ظهر بیدار شدم، تلویزیون رو روشن کردم دیدم، مردم در شمال کشور درگیر سیل شدن، خیلی اتفاق تلخی هست، همیشه حس می‌کردم سیل از زلزله بهتر هست، شاید هم همین طوری باشه، ولی فکر نمی‌کردم به این بدی باشه، داشتم فکر می‌کردم چند نفر مثل من کلی برای خودش برنامه‌ریزی کرده بعد صبح بیدار شده، فهمیده مشکل بزرگی براش پیش اومده و فعلا باید مشکلات بزرگ‌تری را حل کنه، دنیا همیشه آدم‌ها را سوپرایز می‌کنه، نمی‌دونم چرا، تا شب نه جایی رفتم و نه کاری کردم، فقط از تلویزیون داشتم سیل را تماشا می‌کردم، آخر شب هم مثل همین آقا که داخل قایق نشسته، خسته از تماشای سیل، سعی می‌کردم بخوایم، فقط خیس نشده بودم.

۸آبان

خانه واده آنها

چند شب پیش با جمعی از دوستان داشتیم درباره خانواده حرف می زدیم، بحث هم از اینجا شروع شد که ما در خانواده هامون آزادی نداشتیم، خیلی سختی کشیدیم و یکی از بچه ها می گفت من نمی خوام بچه ام ایران بزرگ بشه، ازش پرسیدم چرا؟ می گفت ایران بچه ها آزادی ندارند، دانشگاه خوب نیست و …، یکی دیگه از بچه ها بهش گفت تو همین الان داری آزادی رو از بچه ات می گیری، پرسید چرا؟ گفت شاید بچه ات دلش بخواد ایران زندگی کنه، یا اصلا بخواد شغلی رو انتخاب کنه که باب میل شما نیست، مثلا بره روحانی بشه، واکنش جالبی نشون داد، گفت غلط می کنه، تا چند لحظه خودش هم حرفی نمی زد و بعد همه با هم خندیدیم. ادامه مطلب »

۶آبان

خانه واده او

حدودا یک سوم اول زندگی اش و ایران بود، یک سوم دوم زندگی اش و کانادا بود و بقیه اش و تا الان ایران بود و احتمالا بقیه اش و هر جایی به جز ایران باشه، وقتی اولین بار ازش پرسیدم چه کارا می کنی، جواب جالبی بهم داد، گفت به خانواده فشار میارم زودتر بریم کانادا، گفتم که چی بشه! گفت اونجا فرصت های زیادی هست بتونم کارهای زیادی بکنم، گفتم خب چرا اینجا همون کارها رو نمی کنی؟ گفت اینجا نمیشه!، خندیدم و گفتم تو اصلا تلاش کردی تا اتفاقی بیافته؟ گفت نه! بهش گفتم یعنی به نظرت هیچ بدی نداشته! گفت فقط بابام رو هر هشت ماه یک بار می دیدم، گفتم یعنی مادرت اونجا هم پدرت بود و هم مادرت! خانه هست، واده نیست. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)