برچسب: با هم بودن

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۱۳فرو

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۳آذر

دنیای بچه ها خیلی قشنگ تره!

من بیشتر ترجیح میدم برنامه کودک نگاه کنم تا این فیلم های بزرگ تر ها رو، آخه دنیای بچه ها خیلی بهتر هستند، با هم هستند، به هم کمک می کنند بی چون و چرا، دنیای بزرگ تر ها خیلی مزخرف هست، هیچ کس پشت هیچ کس نیست، همه به یک بهانه ای با هم هستند و به هم کمک می کنند، یا یک سوپر من دارند که اون جور حماقت های بزرگ تر ها رو بر عهده می گیره، دنیای بچه ها این طوری نیست، همه با هم هستند، با هم خراب می کنند، با هم گریه می کنند، با هم می سازند و با هم می خندند، کار خودشون رو هم می کنند، به نظرم دنیای بچه ها جای بهتری برای زندگی کردن هست. ادامه مطلب »

۲۸دی

سلام دنیای دیوونگی

جمعه که داشتم شماره جدید رادیو رادونه رو گوش می کردم (صرف نظر از اینکه خودم ضبط کردم)، یه تکلیفی به عنوان مشق داده بود که تا هفته دیگه انجامش بدیم، منم که مثل این بچه های درس خون، شاگرد زرنگی هستم و تا از مدرسه میومدم اول مشق هام رو می نوشتم، تصمیم گرفتم امروز تکلیف رادونه ایه خودم رو انجام بدم و یک مطلب بنویسم و منتشر کنم و در اون سلامی کنم به دنیای دیوونگی، تا سرآغازی باشه برای یک سفر هیجان انگیز و پر از دیوونه بازی هایی که دنیا را تغییر خواهد داد. ادامه مطلب »

۲۰شهر

هیچ چیز با ارزش تر از با هم بودن نیست

همسایه شازده کوچولو – قسمت سوم

پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم، تنها روزی از هفته است که می تونم توش چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا کنم، آدم وقتی دلش می گیره دوست داره غروب آفتاب رو تماشا کنه، خدا رو خیلی دوست دارم که به من این توانمندی رو داد تا بتونم از حصار مکان و زمان خودم رو خارج کنم و سیاره ای که سال ها دنبالش می گشتم رو پیدا کنم و از همه مهمتر سیاره ی من رو کنار سیاره ی کوچک و دوست داشتنی شازده کوچولو قرار داد، تا بتونم روزهایی که دلم می گیره با شازده کوچولو بشینم و غروب آفتاب رو بارها و بارها تماشا کنم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه