برچسب: تجربه ها

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۹اسف

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

۷اسف

بیست تا سی هم گذشت!

من خسته تر از اونی هستم این روزها که بخوام درباره ی گذشته مطلب بنویسم، دوست داشتم حداقل ده تا مطلب درباره ی این موضوع بنویسم ولی دیدم خسته ام شاید بعد ها در جای دیگه ای مفصل گفتم ولی فعلا دوست دارم خیلی خلاصه وار از گذشته و ده سالی که گذشت حرف بزنم، با وجودیکه همش پر از درد و غم شده این روزها، بارها و بارها مطالب مختلفی درباره ی این سالها نوشتم و پاک کردم ولی این بار می خوام هر چیزی شد بنویسم و پاکش نکنم، چون می نویسم که وقتی به گذشته بر می گردم ببینم چه ها بر من گذشته، یه جورایی اینجا تاریخ نگار زندگی من هست و شاهد خاطرات تلخ و شیرین زندگی من بوده و خیلی دوستش دارم. ادامه مطلب »

۹اسف

۲۹ سال گذشت و تو هنوز نیامدی

مدت ها پیش وقتی به این دنیا اومدم فکر می کردم مدت زیادی قراره اینجا بمونم، وقتی رسیدم شب بود، همه جا ساکت بود، خدا رو شکر اولین چیزی که تجربه کردم آغوش گرم مادر بود، اگر مثل من همه جای دنیا رو گشته باشید، می فهمید که هیچ جای این دنیا همون آغوش گرم مادر نمیشه، چند ساعت بعدش صبح شد، بعد سریع شب و باز صبح، امروز برای ده هزار و پونصد و نودمین بار صبح شد، باورتون میشه؟! انگار توی این دنیا هم هستیم و هم نیستیم! روزهای زیادی رفتند که انگار نرفته اند. ادامه مطلب »

۵اسف

یک شب در مدرسه

وقتی می رفتم مدرسه همیشه ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ظهر که زنگ مدرسه را می زدن، با سرعت هر چه تمام تر مدرسه را به هر مقصد دیگه ای ترک می کردم، ابن قضیه برای زمان هایی که بعد از ظهری هم بودیم صادق بود، یه جورایی از ساعت ۱۲ به بعد درس و مشق را تعطیل می کردیم، گوش نمی دادیم، معلم ها هم این رو فهمیده بودن، سخت نمی گرفتن، حتی بعضی از اونها از کارشون می دزدیدن و ما را چند دقیقه ای زودتر تعطیل می کردن، البته خودشون کار داشتند به خاطر ما این کار را نمی کردن. ادامه مطلب »

۲۱دی

تجربه راه اندازی رادیو رادونه

شاید بازیگر شدن هم مثل دکتر و مهندس و خلبان و اینا شدن در برهه ای از تاریخ زندگی هر فردی جزء علاقه مندی هایی بوده که دوست داشته بهش برسه ولی به مرور زمان با درگیر شدن در ماجراهای سخت زندگی به فراموشی سپرده می شه، من هم از جمله آدم هایی بودم که دوست داشتم بازیگر بشم البته هیچ وقت هم حوصله نداشتم و نسبت به سایر علاقه مندی هام از اهمیت کمتری برخوردار بود، چند سال پیش تصمیم گرفته بودم شبکه رادیو و تلویزیون اینترنتی راه اندازی کنم، البته هنوزم دوست دارم. ادامه مطلب »

۱۵دی

ماجرای پرواز شماره ۵۲۰۵

چند روز پیش برای یک سفر کاری عازم تبریز بودم، همیشه برای سفرهایی که با ماشین خودم نمیرم، بلیط رفت و برگشت می گیرم، شب قبل از پرواز کمردرد خیلی شدیدی گرفته بودم به حدی که تصمیم جدی گرفته بودم این سفر رو کنسل کنم و به استراحت بپردازم، ولی به هر زحمتی بود از خر شیطون پیاده شدم و خودم رو به پرواز رسوندم، همیشه موقع گرفتن کارت پرواز به طرف میگم جلوی پنجره به من بده، این بار هم همین کار رو انجام دادم ولی وقتی رسیدم پای صندلی یه خانم و پسرش نشسته بود، بهش گفتم ببخشید جای من نشستید، گفت حالا یک مادر نشسته، لبخندی زدم و نگاهی به مهماندار کردم و اون هم لبخندی زد و نشستم روی صندلی اول. ادامه مطلب »

۲۸شهر

از شکست ها هم باید گفت

جمع بندی هفته هفتم

برنداشتن دومین قدم برای اجرای پروژه کتاب

می دونم الان به خودتون گفتید بریم براش کامنت بزاریم که اشتباه نوشته برنداشتن دومین قدم! نه کاملا درست نوشتم، چرا فکر می کنید همیشه باید از پیشرفت هامون بنویسیم، بعضی وقت ها هم خوبه بنویسیم کاری نکردیم و از خودمون به خاطر کاری که انجام ندادیم عذرخواهی کنیم، نکنه بلد نیستیم از خودمون معذرت خواهی کنیم؟ خدا کنه اینقدر مغرور نشم که روم نشه از خودم هم معذرت خواهی کنم، به جاش به خودم قول میدم این هفته دومین قدم رو بردام، حتی اگر خیلی کوچک باشه.

تصمیم به دعوت از آدم ها برای سفر به سیاره

این هفته دیدار خوبی با شازده کوچولو داشتم، گزارش اونم نوشتم اگر نخوندید برید بخونید، حرف های فوق العاده ای بهم زد و من هم خیلی به حرف هاش فکر کردم برای همین تصمیم گرفتم از بین این همه آدم، کسانی رو به سیارم دعوت کنم که اولا با خودشون به این جمع بندی رسیده باشن که دوست دارند با من سفر کنن و برای مدتی کوچ کنند حتی از خود امروزشون، بعد آدم هایی رو دعوت کنم که با من بیان برای موندن و ساختن نه برای رفتن. ادامه مطلب »

۲۴شهر

جواب بعضی ها رو همون لحظه ندید

یادم میاد روز ازل بود و من هنوز به دنیا نیومده بودم، داشتم به این موضوع فکر می کردم حالا اینقدر دنیا دنیا می کنن چه جور جایی هست، من خوشم میاد، نمیاد، اصلا چه کاریه حالا این همه راه پاشیم بریم تا دنیا و برگردیم، همین جا جامون خوبه، دیدم خدا اومد بالای سرم گفت، رفت و برگشتت دست خودت نیست، به وسط این دو تا فکر کن، فقط بدون تو رو برای انجام کارهای بزرگی خلق کردم خودت رو ضایع نکن، الانم پاشو که نوبت بازی تو شده باید بری دنیا، اینگونه بود که من اومدم اینجا.

هنوز چند روزی از حضورم به این دنیا نگذشته بود که دیدم همه ی ایل و تبار برای دیدن من اومدن، نوبتی من رو می گرفتن بغل بعضی ها قیافشون رو کج و کوله می کردن تا من بخندم، راستش منم چون اون موقع فکر می کردم و احساس می کردم اینا فکر کردن من بچه ام و چیزی حالیم نیست یه اخم نظامی بهشون می کردم و چون دست و بالم هنوز جون نداشت، فریاد می کشیدم که من رو رها کنن، جواب میداد، چون سریع من رو میذاشتن زمین یا تحویل بابا و مامانم میدادن.

یه مدتی گذشت و من با کلی سعی و تلاش و فکر یاد گرفتم چهار دست و پا حرکت کنم، یادم میاد سردم شده بود، فکر کردم باید برم پیش بخاری، رفتم ولی اومدم دستم رو بگیرم به بخاری و بلند بشم، دستم رفت لای شیارهای بخاری و گیر کرد، آقا مکافاتی شد، کلی داد زدم تا نجاتم دادن، نه اینکه فکر کنید بی فکر عمل کردم نه همون موقع هم کلی فکر کردم ولی مشکل از سازنده بخاری بود که فکر بلند شدن ما بچه ها رو نکرده بود، چی فکر کردید شما، مامانم فهمیده بود، چون یه کتکی به بخاری زد. ادامه مطلب »

۱۷شهر

آرزوهایم برای شهر تبریز

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم پیشنهاد می کنم مطالب وبلاگ دوست خوبم بهروز بختیاری رو دنبال کنید، آخرین پستی که ازش خوندم از بچه های تبریز خواسته بود تا آرزوهاشون رو برای تبریز بیان کنن، البته در قالب یک پست توی وبلاگ هاشون، نمی دونم چی شد احساس کردم دوست دارم آرزوهام رو برای تبریز بگم، من اولین باری که با تبریز آشنا شدم روی نقشه ی جغرافیا بود و همیشه فکر می کردم تبریز مرکز استان آذرباییجان غربی هست، نه اینکه جغرافیام خوب نبود، چون من غرب رو از شرق بیشتر دوست داشتم.

من به شدت به مسافرت علاقه دارم، توی هر هتلی که میرفتم، عکس های فوق العاده ای از تبریز روی دیوارهای همه ی هتل ها نصب شده بود و دوستانی که تبریز رو از نزدیک دیده بودند تعریف های جالبی می کردند ولی هیچ وقت فرصتی پیش نیومد تا من این شهر رو ببینم، تا اینکه بنیامین من رو با استارتاپ ویکند آشنا کرد، توی هفته ی کارآفرینی همزمان توی چند شهر این رویداد برگزار می شد و ما تصمیم گرفته بودیم در یکی از این رویدادها شرکت کنیم، برای همین سایت های مرتبط رو شخم زدیم.

قبل از اینکه تصمیم بگیریم توی کدوم رویداد شرکت کنیم، هر مربی که وبلاگ داشت و تونستیم پیدا کنیم چند تا از مطالبش رو خوندیم، اولیش از سالار کابلی شروع شد، بعد که با مجید علوی زاده یا همون مجید آنلاین آشنا شدیم، اولین بار عکس آرش میلانی رو توی بلاگش دیدم و اولین مطلبش درباره ی تعداد اعضای تیم و تعداد روابط بین اون ها بود، بعد علی نعمت شهاب، بهروز بختیاری ، پیام صادری و … بعد از برخورد بد با دوستان تهران، تصمیم گرفتیم مسافت زیادی رو طی کنیم و به جای تهران و اصفهان به تبریز بریم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه