برچسب: توانمندی

۱۵آبا

وقتی بال هات و بهت بر می گردونن

می دونید بهترین حس یک عقاب که بال هاش زخمی شده و روی زمین افتاده کی هست؟ وقتی که بعد از مدتی باند پیچی های دور زخم هاش رو باز می کنند و دیگه درد خاصی احساس نمی کنه، آروم بال هاش و باز می کنه و می بنده، احساس می کنه داره خواب می بینه، چون تا چند لحظه پیش اش دیگه امیدی به بهبودی و پرواز نداشته، بارها و بارها این کار و می کنه ببینه خواب هست یا بیدار، آروم آروم تصمیم می گیره پرواز کنه، بال هاشو محکم به هم میزنه، پاهاشو از زمین می کنه و احساس سبکی خاصی را در تمام وجودش حس می کنه، اوج می گیره، همین طور میره بالا، برای لحظاتی احساس شوق و شوری در وجودش پدیدار میشه که می تونه هر کاری را شدنی کنه.

۳اسف

از خودتون حمایت کنید

یکی از ایرادات بزرگ من که احتمالا شما هم درگیر اون هستید، این هست که فکر می کنم همه چیز باید از ابتدا خوب و بدون نقص باشه، حتی فکر می کنم هر کاری را از همون ابتدا باید به بهترین شکل ممکن انجامش بدم وگرنه بعد از مدت کوتاهی به احتمال خیلی قوی ولش می کنم، حتی توی یادگرفتن هم اصولا عجله دارم، فکر می کنم وقتی امروز یادگرفتن چیزی رو شروع کردم همین امروز عصر هم باید تحولات اساسی را در خودم ببینیم وگرنه شاید ادامه ندم. ادامه مطلب »

۱۹مرد

برای خودت احترام قائل شو

امروز قصد دارم درباره مطلب مهمی اظهار نظر کنم، اصلا از همین اظهار نظر کردن شروع می کنم، آیا شما جرأت اظهار نظر کردن دارید؟ حدودِ چهار سال پیش من یک پروژه دانش آموزی را طراحی کردم به اسم برهان، به معنی برنامه ریزی، رشد، هدایت و آموزش نوجوانان ایرانی، که این پروژه طوری طراحی شده بود تا طی چهار سال با پنجاه دانش آموز در حوزه های مختلف کارهایی انجام بدیم، تا فقط یک چیز را تقویت کنیم و اون «عزت نفس» بود، اعتقاد داشتیم اگر این مورد را بتونیم بالا ببریم، حل کردنِ بقیه مشکلات از عهده خودشون بر میاد، اولین دوره مخاطبین ما بیشتر دانش آموزانی بودند که در مدارس خاصِ شهر درس می خودند و خانواده هایی تحصیل کرده داشتند ولی شاید به جرأت بتونم بگم بیشترشون از عزت نفس پایینی برخوردار بودند.

یکی از مخاطبین ما روحیات لطیفی داشت، شعر می گفت، بعد رفته بود رشته تجربی، شاگرد متوسط به پایینی بود، هیچ کس علاقه ای به ارتباط با اون رو نداشت، خودش هم اصلا خودش رو باور نداشت، توی خونه آقا دکتر صداش می کردند و از آرزوهاش دکتر شدن بود، وقتی با هم صحبت می کردیم، گویی اصلا از خودش هیچ چیزی نداشت و قرار بود پدر و مادرش رو به آرزوهاشون برسونه، خودش زیر دست و پای اونا لِه شده بود، کارهایی می کرد که دیده بشه، تا مشکلاتش رو پشت اونا پنهان کنه، تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم گرفت عزت نفس داشته باشه، و تغییر رشته داد، رفت علوم انسانی، ابتدای کار مورد تمسخر همه قرار گرفت، حتی خانوادش بهش محل نمی زاشتن، تا اینکه آروم آروم شکوفا شد، توی آزمون های موسسات رتبه زیر ۱۰ میاورد و عکسش روی نشریات زده می شد، المپیاد ادبیات هم طلا گرفت، سربازی و کنکور و همه چیز براش حل شد، همه یه جور دیگه نگاهش می کردن.

یکی دیگه از بچه ها، علاقه ی بسیار شدیدی به کامپیوتر داشت، اصلا دل و روده ی سخت افزار و نرم افزار را در آورده بود، باور کنید همین الان هم که بچه ها دچار مشکلی میشن به اون زنگ می زنن، ولی ایشون تو خانواده ای بزرگ شده بود که همه دکتر بودند و راه سعادت فرزندشون رو در پزشک شدنش می دیدن و اینکه این بنده ی خدا فقط با دکتر شدن می تونست به موفقیت برسه و به مردم خدمت کنه، یادمه توی این چهار سال تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی محصور شده بود تا فقط و فقط درس بخونه تا فرزند دو تا دکتر خدای نکرده مهندس نشه و خدا راضی نباشه، بعد از کنکور، دکتر که نشد هیچ، به بدترین شکل ممکن افسرده هم شد، باور کنید بعضی از خانواده ها هنوز معنی و مفهوم کمک کردن و کنترل کردن و هدایت کردن رو نفهمیدن. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه