برچسب: تیم سازی

۱۵شهریور

نباید آرزوهامون رو زندانی کنیم

بارها شده تصمیم به انجام کاری گرفتم ولی چون نه دانش کافی برای انجام دادنش دادشتم نه پول کافی برای اینکه بدم کسی برام انجامش بده، با وجود علاقه ی بسیار شدیدم به اون پروژه سعی کردم از ذهنم پاکش کنم، ولی آیا این کار راه حل منطقی به نظر می رسه؟ من کاری به قسمت منطقش ندارم ولی یقین دارم نمی تونیم احساساتمون رو نسبت به اون پروژه از بین ببریم، می خواهیم سعی کنیم دیگه بهش فکر نکنیم ولی نمی تونیم و حسرتی همیشگی ما رو اذیت خواهد کرد.

یکی از راه حل هایی که برای حل این مشکل به ذهنم رسید، کمک گرفتن از دوستان صمیمی مون هست، البته اگر در بین اون ها کسی باشه که بتونه کمکمون کنه، و علاقه ای هم به این کار داشته باشه، شاید فکر کنید دیگه یه همچین آدم هایی یافت نمیشه، ولی من به شدت مخالف هستم، چون خود من بارها و بارها شده مشکلم را بیان کردم و دیگران بی هیچ چشم داشتی به من در حل اون مشکل کمک کردن، چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

یکی دیگه از راهکارهایی که به ذهنم میرسه، اینه که وقت بزاریم و یاد بگیریم، تا بتونیم خودمون اون کار رو انجام بدیم، شاید الان با خودتون می گید ما که وقت نداریم و اینکه خیلی این کار طول می کشه، باید بگم اگر شما این کار را انجام ندید و منتظر فرصت بشینید، اولا زمان بیشتری را تلف کردید، دوما چیزی یاد نگرفتید، و سوما شاید اون فرصت هیچ وقت پیداش نشه و پروژه ی مورد علاقه ی شما در گوشه ای از ذهنتون تا ابد خاک بخوره و به خاک تبدیل بشه. ادامه مطلب »

۲۶مرداد

تمام آنچه که چهارمین همایش بین المللی بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری برای گفتن داشت

صبح روز جمعه ۲۴ مرداد بود که ساعت موبایلم از ساعت ۷ صبح شروع به زنگ زدن کرد، منم به نشانه ی اعتراض بهش محل نزاشتم تا ساعت به حوالی ۸:۳۰ دقیقه رسید، با شتاب خیلی زیاد از جام بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و سوار بر سالارِ جاده ها به سمت برج میلاد حرکت کردم، ورودی برج نگهبان از دستگاهی که کارت پارکینگ صادر می کرد کمی فاصله داشت، منم که دفعه ی اولم نبود گفتم بزار صداش نکنم و خودم یه کارت بردارم که از شانس خوبِ ما دکمه را زدیم ولی کارتی نیامد، طرف داد زد گفت نمی خواد برو، با خودم گفتم تو کلا خودت باشی خیلی بهتره، ماشین رو پارک کردم و قدم زنان به سمت ورودی مرکز همایش ها می رفتم که امین ضیا و یه سری از بچه های تبریز رو دیدم که باهاشون توی استارتاپ ویکند تبریز آشنا شده بودم، اتفاق غیر منتظره ای بود، ولی بعدش که دوستان بیشتری رو دیدم کمی از تعجبم کم شد، جالبیه قضیه اینجا بود که اونجا همه مهمون بودن و کسی رو ندیدم پولی برای شرکت در همایش پرداخت کرده باشه.

بعد از اینکه چند دقیقه ای با بچه ها خوش و بشی کردم، دوستانی که من رو دعوت کرده بودن رو پیدا کردم و کارت ورود به همایش رو گرفتم، و وارد سالن شدم، شرکت های زیادی با گذاشتن یه میز کانتر و چند تا کاتالوگ و بروشور به تبلیغات محصولات و خدمات خودشون مشغول بودن، ما هم هدیه همایش رو گرفتیم و هِدفُنی که برای ترجمه بود هم دریافت کردیم و رفتیم نشستیم توی سالن، طبق برنامه اعلامی شروع همایش ساعت ۹ بود ولی به ساعتم که نگاه می کردم ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه رو نشون میداد، تا اینکه یه فایل ویدئویی قرآن پخش شد و سکوت نسبی سالن همایش رو فرا گرفت، دلیل سر و صدای حاکم بر سالن این بود که روی بلیت شماره ردیف و صندلی نوشته شده بود ولی راهنماهای داخل سالن بعضی ها رو جای یکی دیگه می نشوندن، بعد طرف میامد و دعوا شروع می شد، نفر جلویی من به طور جدی کسی که جاش بود رو بلند کرد و بهش گفت عزیزم صندلی همایش مثل صندلی هواپیما می مونه، بیمه هم روی شماره صندلی شده، پاشو، پاشو ببینم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)