برچسب: جمع بندی

۳۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۱): یک ماه گذشت

یک ماه از زمانی که تصمیم گرفتم یکم سبک زندگیم و تغییر بدم گذشت، فراز و نشیب های عجیبی هم داشتم در بعضی از حوزه ها عالی عمل کردم و در بعضی حوزه ها چالش هایی داشتم ولی در نهایت به نظرم یکی از بهترین برنامه ریزی ها را داشتم و یکی از بهترین عملکرد به برنامه را در همه زندگیم و دوست دارم این روند را ادامه بدم، یکی از اون کارها نوشتن روزانه در بلاگم بود بدون هیچ قصد و نیت خاصی، من حتی لینک نوشته هام و بر خلاف همیشه تو هیچ شبکه اجتماعی منتشر نکردم، احساس کردم مخاطب بلاگم آدم های خاصی هستند که خیلی مربوط به شبکه های اجتماعی نیستند، من اینجا رو خیلی بیشتر از شبکه های اجتماعی دوست دارم، راستش خیلی احساس راحتی می کنم و حس می کنم بیشتر خودم هستم تا جاهای دیگه، راه سختی رو انتخاب کردم برای زندگی ولی روحیه من جنگجویی هست، نمی تونم راحت بشینم و به خودم و چرندیات روزمره دیگران فکر کنم، دوست دارم مدام در جنگیدن باشم، یادگیری در میدان جنگ لذت بخش تر از کلاس های درس هست، حتی در کسب و کار هم همین عقیده را دارم و سر کلاس خاصی ننشستم، بریم که انشالله یک ماه فوق العاده دیگه بسازیم، یکی از خوشبختی های من در زندگی بودن در کنار آدم هایی هست که فوق العاده اند و دوستشون دارم.

۳۰شهر

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

یاش به خیر وقتی راهنمایی بودیم و مهر می رفتیم مدرسه اولین موضوع درس انشا مون این بود، «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»، نمی دونم چرا با وجود کلیشه ای بودن این موضوع من خیلی دوستش داشتم، شاید دوست داشتم درباره این که تابستون چه کارهایی کردم برای دیگران توضیح بدم، نمی دونم، من ازجمله آدم هایی بودم که هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم، البته یه مدت یه چیزایی می نوشتم، از وقتی مامانم چند تا شون رو خوند و به روم نیاورد ولی مدام توی حرف هاش تیکه هایی بود که کاملا مشخص بود که اونها رو خونده منم دیگه ننوشتم، چه کاری بود، رفتم سمت وبلاگ نویسی، اون موقع هم زیاد نمی نوشتم و بیشتر کپی بود. ادامه مطلب »

۱ارد

یک فروردین به یاد موندنی

امسال بر خلاف سال های پیش هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم این بدین معنی نیست که بی برنامه حرکت می کنم، بلکه به این معنی هست که صرفا مسیر و جهت حرکت رو مشخص کردم و برای قدم به قدم اون برنامه ریزی نکردم چون هم از لحاظ جسمی خیلی رو به راه نیستم برای اجرای یک برنامه ی دقیق و سنگین و هم از نظر روحی شرایط مساعدی ندارم ولی با این وجود وسط یک نبرد سخت قرار گرفتم که چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم باید بجنگم و تصمیم دارم حالا که قرار بر جنگیدن هست بی نظیر بجنگم و هر روز خودم رو به خودم اثبات کنم. ادامه مطلب »

۱۵اسف

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره. ادامه مطلب »

۷اسف

بیست تا سی هم گذشت!

من خسته تر از اونی هستم این روزها که بخوام درباره ی گذشته مطلب بنویسم، دوست داشتم حداقل ده تا مطلب درباره ی این موضوع بنویسم ولی دیدم خسته ام شاید بعد ها در جای دیگه ای مفصل گفتم ولی فعلا دوست دارم خیلی خلاصه وار از گذشته و ده سالی که گذشت حرف بزنم، با وجودیکه همش پر از درد و غم شده این روزها، بارها و بارها مطالب مختلفی درباره ی این سالها نوشتم و پاک کردم ولی این بار می خوام هر چیزی شد بنویسم و پاکش نکنم، چون می نویسم که وقتی به گذشته بر می گردم ببینم چه ها بر من گذشته، یه جورایی اینجا تاریخ نگار زندگی من هست و شاهد خاطرات تلخ و شیرین زندگی من بوده و خیلی دوستش دارم. ادامه مطلب »

۱۷آذر

خودم رو گم کردم!

آخرهای شهریور با کلی امید و آرزو و طرح و برنامه و قول و قرار اومدیم تهران و کلی هزینه و تعهد و … درست کردیم، همه چیز شدنی بود و می تونست عالی پیش بره، تا اینکه مشکلات کاری و مالی زیادی به وجود اومد و فکر می کردم مشکل بدی به وجود اومده، با کلی جلسه و صحبت یک برنامه ی فشرده طراحی کردیم تا بتونیم هم مشکلات را حل و فصل کنیم هم بتونیم به چیزهایی که می خواهیم برسیم، گذشت و گذشت تا اول آبان، در این مدت مشکلات دیگه ای هم برای من وجود داشت از گذشته که راه حل مناسبی یقینا براش انتخاب نکرده بودم البته زمان کمی نیاز داشت تا بتونم همه چیز رو سر و سامون بدم ولی یکی از دوستانم نتونست تحمل کنه و گذاشت و رفت، … ادامه مطلب »

۲۱فرو

۵۰ روز گذشت،…

فروردین همیشه برای من ماه چالش هاست، همه چیز یهویی به هم میریزه، عادت کردم، ولی خدا رو شکر امسال خیلی بهتر از سال های پیش بود، البته تا ۱۷ فروردین وضعیت در بعضی از سرفصل ها نگران کننده بود، ولی از دوشنبه باز به برنامه برگشتم و خیلی چیزها رو تغییر دادم، حتی موفق شدم یک سری از برنامه های عقب افتاده از اسفند هم تمام کنم، البته هنوز جبران عقب افتادگی های فروردین مونده ولی در حوزه کاری نتایج فوق العاده ای داشتم، که به نظرم باعث امیدواری بود. ادامه مطلب »

۱۴فرو

۴۳ روز گذشت،…

الان که دارم این گزارش رو می نویسم، یک هفته بعد از این تاریخ هست، دو هفته از عید گذشت، برنامه ها یکی بعد از دیگری می خوردند توی دیوار به جز یکی که اون هم کار بود که با قوت و شدت خیلی عالی پیش می رفت، تصمیمات فوق العاده ای اتخاذ شد، شروع خوبی صورت گرفت، بحث و جدل های کاربردی داشتیم تا اینکه نقشه راه خیلی خوبی برای ماه فروردین به دست اومد که مشخص می کرد در دو هفته پایانی ماه فروردین باید به کدام سمت حرکت کنیم. ادامه مطلب »

۷فرو

۳۶ روز گذشت،…

در طول سال گذر روزها اینقدر ناراحت کننده نیست که در طول عید ناراحت کننده است، شاید در طول سال کمتر حس می کنیم ولی عید گذر عمر را با سرعت بیشتری می بینیم، نمی دونم چرا این طوری هست ولی احساس خوبی را منتقل نمی کنه به خصوص که بر می گردی و می بینی هفت روز گذشت، سال عجیبی هست، چیزی را نمی تونم دربارش بگم، نه درباره خوب بودنش، نه بد بودنش، متفاوت شروع شد، امسال سعی دارم سال خوبی را بسازم و تغییرات اساسی را در رفتارهای روزانه ام بدم. ادامه مطلب »

۲۹اسف

۲۹ روز گذشت،…

ماه اسفند ماه خیلی خوبی بود، تمام تلاش خودم رو کردم تا بتونم تمام برنامه ها را تمام کنم ولی نشد، دلیل اصلی اون علاوه بر تنبلی باز هم برنامه ریزی روی آدم هایی بود که تعهدی ندارند، برای همین سه هفته اول همه چیز فوق العاده بود ولی هفته آخر در بعضی از برنامه ها مشکلات جدی به وجود آمد که همونجا متوقف شدند، باور کنید تمام اتفاقات قابل کنترل بود و بزرگترین مشکل خود من بودم و کسی به جز خودم مقصر نبود و کسی را هم به جز خودم سرزنش نمی کنم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه