برچسب: جنگیدن

۱۷اردیبهشت
نبرد با خود - روز چهلم

نبرد با خود – روز چهلم

خیلی وقت بود نتونسته بودم چهل روز مقاومت کنم، انصافا خیلی کار سختی بود. این روزها بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای دوست دارم شمشیرم رو پرت کنم روی زمین و برگردم خونه و روی تخت دراز بکشم و بخوابم. تا دلتون بخواد شکست می‌خورم ولی سریع تلاش می‌کنم دوباره بلند بشم و شمشیرم رو از روی زمین بردارم و دوباره شروع کنم به جنگیدن، این هفته واقعا خسته شدم ولی خیلی خوشحالم که موفق شدم تا اینجای کار دوام بیارم. تنها چیزی که می‌دونم این هست که دوست دارم با تمام قدرت ادامه بدم، ای‌کاش در زمان بهتری چنین تصمیمی می‌گرفتم، شایدم همین زمان بهترین زمانش بود، ولی حجم زیادی از مشکلاتی که این روزها سر راهم قرار گرفته یکم شرایط جنگیدنم رو چند برابر سخت‌تر کرده، امیدوارم خدا درهای رحمتش رو به روی من باز کنه و نه تنها امسال رو دوام بیارم، بلکه به فوق‌العاده‌ترین سال زندگیم با وجود تمام شرایط سختی که وجود داره تبدیل کنم. آدم‌ها هر چی بزرگ‌تر میشن، مشکلات و چالش‌هاشون هم بزرگ‌تر میشه.

۱اردیبهشت
روز ۲۴

نبرد با خود – روز بیست و چهارم

امسال برای من خیلی چیزها تغییر کرده و مثل گذشته نیست، سبک زندگیم به خاطر کرونا، کارم به خاطر مشکلاتی که پیش اومده بود و از همه مهم‌تر خودم به خاطر چالش‌های درونی که با خودم داشتم، هفته‌ی اول سال را کامل به خودم اختصاص دادم، برای فکر کردن و سفر کردن به اعماق وجودم، هر روز در خودم عمیق‌تر می‌شدم و هر روز از روز قبل غمگین‌تر، ناراحت‌تر و مضطرب‌تر، چون هر روز که در خودم عمیق‌تر می‌شدم، بیش‌تر شاهد خرابی‌ها و ویرانی‌های درونم می‌شدم، راستش اولین باری نبود که به درون خودم سفر می‌کردم و شاهد این حجم از ویرانی بودم، هر از چند گاهی که دلم برای خودم تنگ میشه یک سفر به درونم میرم و برمی‌گردم و شروع می‌کنم به جنگیدن برای به دست گرفتن کنترل اوضاع و بهبود شرایط درونیم، با خودم میگم حداقل اگر نمی‌تونم کمک کنم به ساختنش، جلوی ویرانی‌های بیش‌ترش رو بگیرم، چند روزی خوب می‌جنگم و بعد خسته میشم، نوک شمشیرم رو میزنم روی زمین، بهش تکیه می‌کنم و روی یک پام می‌شینم و نفس‌نفس زنان به اطرافم نگاه می‌کنم، ناامید و خسته، نقش بر زمین میشم و برمی‌گردم به روزمرگی‌ها و غم همیشگی که باید هر روز تحملش کنم.

امسال با خودم عهد بستم متفاوت‌تر از همیشه بجنگم، اگر در بخشی از وجودم شکست خوردم، به جنگیدن در بخش‌های دیگه ادامه بدم و با طراحی یک عملیات فوق‌العاده دوباره برگردم و تلاش کنم برای پیروزی، این سخت‌ترین قسمت زندگیم در سال جدید هست، تا امروز واقعا خوب تلاش کردم، حتی اگر همین بیست و چهار روز را هم حساب کنم، بیش‌تر از هر زمانی مقاومت کردم، ولی واقعا گاهی دردآور میشه، به حدی خسته میشم که دیگه حتی نمی‌تونم روی دوپا بایستم، بعضی روزها دوست دارم توی حال خودم باشم و نجنگم، ولی از صحنه خارج نمیشم، امیدوارم روزهای بیش‌تری دوام بیارم، خودم به خودم به شدت نیاز داره، این روزها کسی رو جز خودم نداره و باید کمکش کنم.

۲۶اسفند
تنهایی

دلیلی که ارزش جنگیدن داشت!

آخرین باری که دیدمش خودم رسوندمش سر دو راهی تا برای همیشه از پیشم بره، لحظات سخت و دردناکی بود، فکر نمی‌کنم هیچ وقت از یادم بره، اون موقع فکر می‌کردم دیگه چیزی تو این دنیا وجود نداره که ارزش جنگیدن داشته باشه برای من، سال‌ها بود برای اون می‌جنگیدم، دوستش داشتم، وقتی برگشتم خونه دو تا میخ به دیوار زدم، شمشیرم رو از کمرم باز کردم و زدمش روی دیوار اتاقم جایی‌ که هر وقت از خواب بیدار میشدم و چشم‌هام رو باز می‌کردم نگاهم بهش می‌افتاد، مدت‌های زیادی خوابیدم، وقت‌هایی هم که بیدار بودم خیره می‌شدم به شمشیری که روی دیوار آویزون شده بود و با خاطرات روزهایی که می جنگیدم و تو دستم می چرخوندمش زندگی می‌کردم. ادامه مطلب »

۹دی
رادیو درون

رادیو درون

آخر شب نهم دی ۱۳۹۶، نشسته بودیم طبقه بالای کافه زمستون، همون میزی که وقتی از پله ها بالا میای اول نظرت رو به خودش جلب می کنه روی همون صندلی همیشگی نشستم که بتونم آدم ها رو ببینم، رو به روم باد نشسته بود و کنارم ابر، فایده ای نداشت، اتفاقی قرار نبود بیافته، همه چیز یک اتفاق بود که شاید نقطه شروع و پایانش پشت همون میز قرار بود اتفاق بیافته بدون هیچ جا به جایی، یعنی بدون حرکت، بلند شدم، با ابر دست دادم و باد رو در آغوش گرفتم، لبخندی زدم، دلم می خواست کلی حرف بزنم ولی فایده ای نداشت، دوباره نگاهش کردم، لبخندی زدم و تنهایی از در کافه خارج شدم، احساس عجیبی داشتم، مدت ها بود چنین حس تلخی نداشتم ولی باید می رفتم، خوشحال بودم چون هر کاری به ذهنم رسیده بود انجام داده بودم و ناراحت برای اینکه قرار نبود بارونی بباره،… ادامه مطلب »

۲۳مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۹): آدم های پاک باخته

تو کل دهه بیست تا سی زندگیم طوری زندگی کردم که هر زمان اراده کردم کل زندگیم رو توی سی ثانیه گذاشتم کنار و به سمت دیگه ای حرکت کردم، خوب یا بدش رو کاری ندارم، این موضوع باعث شده توی زندگیم دنبال همچین آدم هایی باشم و حتی به سرم بزنه چنین آدم هایی رو تربیت کنم، به نظر من وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر تلاش می کنه برای چیزهایی که باید واقعا تلاش کنه، برای خودش، برای دیگران، هیچ وقت توی ذهنم نرفت که ما قبل از اینکه به دیگران فکر کنیم باید به خودمون فکر کنیم، این دو تا اصلا هیچ جایی به هم برخورد نمی کنند، ما خودمون خودمون هستیم و دیگران دیگران هستند، هر کدوم جایگاه خاص خودشون رو دارند و حتی به نظرم ما در ارتباط مون با دیگران هست که خودمون رو می تونیم کشف کنیم. ادامه مطلب »

۱مرداد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۲): جای ما کجا خالیه؟

من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم این سوال رو از خودم می پرسم که «چرا اینجا هستم؟»، شروع می کنم به بررسی دونه دونه کارهایی که تو زندگیم از گذشته تا حالا انجامشون دادم، و باز از خودم می پرسم چرا من اون کارها را انجام دادم، جالب اینجاست که از این کار خسته هم نمیشم و هر روز صبح باز این فرآیند تکراری را انجام میدم، یه جورایی عاشق این کار شدم، عادت کردم بی خودی تو زندگیم تقلا نکنم برای کارهایی که اصلا نباید انجامشون بدم، من بعد از مدت ها فهمیدم روحیه جنگجویی دارم و زندگی آروم و بی دغدغه به دلم نمی چسبه، وقتی سنم کمتر بود به خودم گفتم من می خوام کارآفرین بشم، توی سی و یک سال زندگیم هم برای کسی کار نکردم و همیشه خدا روزیم و رسونده و ازش ممنونم، در این سال ها برای خیلی ها کار درست کردم و به خیلی ها چیزهای مختلفی یاد دادم که به واسطه اونها در حال کار کردن هستند ولی باز من این سوال رو از خودم پرسیدم، حالا که چی؟ ادامه مطلب »

۳۱فروردین

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۹اسفند

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۱۵اسفند

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)