برچسب: حافظ

۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۷): فال حافظ

یک ساعتی زود رسیده بودم ترمینال، حال و حوصله پارک کردن ماشین و نشستن روی صندلی های نداشته ترمینال رو هم نداشتم، ترجیح دادم اطراف ترمینال با ماشین دور بزنم، همیشه لحظات خداحافظی برام سخت ترین لحظات زندگیم بوده، مهم نیست طرف رو فردا می بینم یا مدت ها بعد کلا خداحافظی حس عجیبی بهم میده، کاش میشد احساس رو در قالب کلمات گنجوند ولی نمیشه، زمان دیر می گذشت و من هم یک مسیر تکراری رو چند بار دور زده بودم، یاد یکی از دوستام افتادم که همیشه می گفت، دوست ندارم در یک زمان از یک مسیر دو بار عبور کنم، پشت چراغ قرمز که می ایستادم، بچه ها دور ماشین جمع می شدند و هر کسی یک کاری می کرد، یکی به زور گل می خواست بفروشه، یکی شیشه رو پاک می کرد، یکی اسپند دود می کرد، هر بار هم که پشت اون چراغ می ایستادم باز بدون توجه به تکراری بودن من باز همون کارها رو انجام می دادن و بعدش چون توی خیابون کسی نبود، دور هم جمع می شدند و بلند بلند می خندیدن. ادامه مطلب »

۱۵اسفند

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره. ادامه مطلب »

۹اسفند

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

۶بهمن

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

یه مدتی هست هر وقت دلم می گیره برای خودم فال شهریار می گیرم، هر وقت هم میرم کافه می شینم، یکی هست برام فال حافظ می گیره، انصافا حال و روز من رو خیلی درک می کنند، نمیدونم شما چقدر اعتقاد دارید، البته ربطی به نظر من به اعتقاد و این حرف ها نداره، به حال و هوایی که توش قرار دارید و نتیجه ای که میاد، یا بهتر بگم حرف هایی که در قالب شعر به شما گفته میشه ربط داره، یعنی حس و حال خوبی رو بهتون منتقل می کنه، فال امشب خیلی عالی بود، حیفم اومد ثبتش نکنم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)