برچسب: حس ششم

۲۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۷): حس ششم

به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا همین حس ششم هست، بعضی وقت ها من و واقعا فلج می کنه، مثلا یک روز که همه چیز خوب هست و هیچ مشکلی نداری و داری راحت زندگی ات و می کنی صبح از خواب بیدار میشی، دلشوره امان بهت نمیده ولی درکش نمی کنی، علتش و نمی دونی، میری سر کار هر اتفاق خوبی که می افته تو احساس خوبی نداری، مدام منتظر یک اتفاق بد هستی ولی اون اتفاق نمی افته، بعد از کار میری خونه و باز منتظری و خبری نیست، دیگه خیالت راحت میشه که همش الکی بوده و میری که استراحت کنی، گوشی لعنتی رو می گیری دستت یکم تو این شبکه های اجتماعی می چرخی می بینی دوستی ویدئویی رو ریتوییت کرده و تو هم روش کلیک می کنی، بی اختیار از جات بلند میشی، دیگه خواب به چشم هات نمیاد، تمام خاطرات بخش بزرگی از زندگی ات که در حال فراموش کردنش هستی از جلوی چشم هات رژه میره، خاطره پشت خاطره دیگه کنترل چیزی دستت نیست، دلیل تمام دلشوره های روزت رو با تمام وجود درک می کنی. ادامه مطلب »

۸بهمن

همیشه یکی رو برای خودت نگه دار

پسرک باهوش – قسمت سوم

با اومدن کافه‌چی و آوردن مِنو ، خاطره تعریف کردن پسرک باهوش هم تموم شد ، از اونجایی که من دعوتش کرده بودم و حساب کردن میز با من بود ، مثل همیشه مراعات زیادی کرد و یه فنجون چای سفارش داد ، همیشه با این اخلاقش خیلی حال می کردم ، اصلا انگار حس ششم داشت ، که من الان پول دارم یا ندارم ، بر عکس رفقایی که تا داشتیم ، خوردن و بردن ، وقتی هم که نداشتیم ، زدن و رفتن ، فوق العاده ترین رفیق عالم بود برای من ، حیف که من نقش همون رفقا را براش ایفا کرده بودم .

اون که احساس من رو ، توی اون لحظات به طور کامل درک کرده بود و می دونست ، هم از گذشته‌ی خودم پشیمونم ، هم روی صحبت ندارم ، باز هم پا پیش گذاشت و سر صحبت رو باز کرد و گفت ، برای آیندت برنامه‌ی خاصی داری ؟

اینقدر خراب کاری کرده بودم ، که دیگه به خودم هم فکر نمی کردم ، چه برسه به آینده و این حرف ها ، در حال ، غرق شده بودم و به آینده ، نیم نگاهم نداشتم ، سوالش برای من شُکِ بدی بود ، چون تمام خاطرات بد چند سال گذشته ، مثل سریال از جلوی چشمام عبور می کرد ، سرم داشت گیج می رفت ، نمی دونستم چی باید جواب بدم ، بازم خودش به کمکم اومد ، انگار همه چیز رو از قبل می دونست و منتظر جواب دادن من نبود و گفت ، هر کاری کردی مهم نیست ، مهم اینه از الان به بعد میخوای چه کار کنی .

امید ، در رگهای من شروع به جوشش کرده بود ، پسرک باهوش هر وقت این حرف و بهم می زد ، یعنی پاشو ، دستت رو بده به من و روی من حساب کن ، شور و شوق عجیبی داشتم ، انگار منتظر این لحظه و شنیدن این حرف بودم ، اعتقاد عجیبی به کار تیمی داشت ، ولی من که می خواستم شاگردی نکرده ، استادی کنم ، زمانه درس عبرت خوبی بهم داده بود ، خدا رو شکر می کردم ، که هنوز دوستانی دارم که وقتی میخورم زمین ، بیان بالای سرم و بگن ، پسرک تنها ، نگران نباش ، منم رفیقت .

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)