برچسب: داستانک

۳۰مرداد

دیوونه ها پیشرو هستند.

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت آخر

بچه که بودم، بابام از ۲۴ ساعتِ روز ۲۵ ساعتش رو بهم می گفت، بچه یکم درس بخون، درس نخونی هیچی نمیشی، توی مدرسه هم همیشه همین رو گوشزد می کردن، ولی من اصلا از این که یه سری چرند و پرند بخونم که کاربردش رو توی زندگیم نمی فهمیدم اصلا لذت نمی بردم، برای همین نه توی مدرسه درست و حسابی درس خوندم نه توی دانشگاه، به جاش رفتم کتاب هایی که درباره موفقیت های دیوونه ها بود رو خریدم و دادم به بابام بخونه شاید کمتر سر به سرم بزاره.

وقتی بهش گفتم بیل گیتس دانشگاه رو ول کرد و رفت شرکتِ خودش رو راه اندازی کرد و موفق شد، بهم گفت، اون عقل نداشته وگرنه درسش رو ادامه می داد، همون جا بود که فهمیدم دیوونه ها گوششون از این حرف ها پره و کار خودشون رو می کنن، دیوونه ها علاقه ندارن مثل بقیه باشن و از همه مهمتر پشت سر کسی راه نمی رن، اونها همیشه در هر کاری پیشرو هستن، صاحب سبکی هستن برای خودشون، اصلا دیوونه ای که پیشرو نباشه آدم میشه، دیوونه نیست.

دیوونه ها همیشه خودشون هستن، نه هیچ شخص دیگه ای، تو ذهنشون هم نمی گنجه شبیه به کسی باشن، یا جا در پای کسی دیگه بزارن، اونا دوست دارن اولین رد پاها را در سرزمین های ناشناخته ای که تا به حال پای کسی به اونجا نرسیده خودشون به جا بزارن، دوست دارن به همه ثابت کنن پیشرو هستن، و این دیگران هستن که باید جا در پای اون ها بزارن، این ویژگیِ دیوونه ها به نظرم فوق العاده تر از همه هست، همین باعث شد عاشق دیوونه ها شدم.

خیلی سرتون رو درد نیارم، ترس رو بزارید کنار، دل رو به دریا بزنید و به غافله ی دیوانگان عالم بشتابید، البته اگر و فقط اگر دوست دارید پیشرو باشید، نه پیرو، البته علاقه ی ذاتیِ همه انسان ها پیشرو بودن هست، ولی فقط انسان هایی پیشرو خواهند بود که ابتدا خود را به دیوونگی زده، و گویی چیزی از بیرون نه می بینن و نه می شنون و فقط و فقط به ندای درونی و قلب خود گوش می کنن و اینقدر مقاومت می کنند تا یکی از پیشرو ها شوند، شما هم می توانید.

۲۳مرداد

باید خودخواهی را تحمل کنید

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت پنجم

وقتی بین آدم ها مجبوری زندگی کنی، تازه می فهمی دنیای دیوونه ها چقدر جای فوق العاده ای هست، تو دنیای دیوونه ها اصلا چیزی به اسم خودخواهی وجود نداره، اونجا اگر مایی وجود نداشته باشه، خود به خودیِ خود ارزشی نداره، چیزی که تو دنیای آدم ها دقیقا برعکس هست و همه چیز حولِ محور خود در حال گردش است، مثلا آدم ها روزها و ماه ها فکر می کنند که فلان کارشان دیگه به نفعشون نیست، در همون زمان تصمیم میگیرند دیگه انجامش ندن، حتی اگر این تصمیم تاثیرات جدی بر دیگران بزاره، ولی مرغ همیشه برای آدم ها یک پا بیشتر نداره، خود مرغ در اینجا مسئله است، پای اون چه یکی باشه، چه دو تا چون موجودیتِ مرغ رو تغییر نمیده پس مهم نیست، دیگران هم به خودشون مربوط میشه.

دیده شده حتی آدم ها تنظیمات خدا هم قبول ندارند، مثلا شما بیا بگو الان شب است و باید خوابید، روزها باید بیدار بود، شک نکنید پاسخ دندان شکنی دریافت خواهید کرد، البته آدم ها ابتدا موضعِ سخت گیرانه ای نمی گیرند، و ابتدا با بهانه های مختلف سعی در آن خواهند داشت که به شما ثابت کنند، قضیه این طور که شما می گویید نیست، و می شود برعکس هم عمل کرد، البته اگر شما را خیلی خر فرض کنند می توانند در شب به شما بگویند الان روز است و شما کلا نمی فهمید، که این مورد در مواردِ نادری دیده شده، برای همین کار کردن با آدم ها بعضی وقت ها خیلی سخت میشه، چون شب ها که شما می خوابید، اون ها بیدار هستند و روزها که شما بیدارید، اون ها خواب، خیلی سخت میشه زمان هایی پیدا کرد که هر دوی شما بیدار باشید.

در اندر احوالات آدم ها همین بس که وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرند که به نظر خودشون بهترین تصمیم دنیا را گرفته اند، عزم راسخی پیدا می کنند، و در مواردی دیده شده، اگر برای شما که در این تصمیم متضرر شدید ارزشی قائل باشند، چون دلایلِ کافی ندارند، تمام دهکده ی جهانی را وجب به وجب جست و جو می کنند، تا واژه هایی پیدا کنند و به شما ثابت کنند، شما بیمارید، تا امروز اون ها متضرر بودند و مظلوم واقع شدن، البته اثبات بستگی به تصمیمی داره که گرفتن، ولی چیزی که مشهود است، دلایلی برای شما خواهند آورد که هر وقت لب به سخن بزنید، محکم در دهانِ مبارکتان فرود بیارن، در کل اگر هم چیزی پیدا نکنند، واژه ای جدید اختراع خواهند کرد و شما را به آن متهم می کنند تا دیگه خیالتون از هر جهت راحت باشه.

دوست داشتنِ آدم ها هم از این منظر خیلی جالبه، بنا به استدلالاتِ خودشون، دوست داشتنشونم از روی خودخواهی هست، چون خودشون می خوان که دوست داشته باشن، پس دوست دارن، به عبارتی چون دوست دارن بعضی از ویژگی های شما رو یا احساس می کنند که به خودِ وجودشون نفع می رسونید، پس آنگاه شما را به طرز ایده عالی دوست خواهند داشت، صد البته این قضیه بر عکس شود و احساس آنها چیز دیگری را نشان دهد، صد در صد از شما متنفر خواهند بود، در این میان چه شما دوست داشته باشید چه نداشته باشید فرق چندانی به حالشون نخواهد داشت، چرا که اگه دوست نداشته باشید، نشان از اون داره ابله هستید و به وجود والای ایشان پی نبرده اید، اگر هم دوست داشته باشید، پس حتما عقل ندارید یا مریض هستید.

در کل این همه حرف زدم فقط این رو بگم که اگه به هر دلیلی مجبور شدید در دنیای آدم ها زندگی کنید، سعی کنید این مواردی که گفتم ناراحتتون نکنه، و سعی نکنید بهشون عادت کنید، چون اگه به اونا عادت کنید، آروم آروم شما هم آدم میشید، و فقط دنیا را برای دیوونه ها ناراحت کننده تر می کنید، سعی کنید تحمل کنید و به روی خودتون نیارید، می دونم قلبتون درد خواهد گرفت، شاید زیر فشارهای زیاد حتی بشکنه، ولی شما رو به خدا به خاطر دیوونه ها تحمل کنید.

۵مرداد

هر روز، یک نوشته

یه مدتی هست که از نوشتن بیشتر از هر وقت دیگه ای خوشم اومده، دلیلش رو درست و حسابی هنوز نفهمیدم، دارم برای خوب نوشتن تلاش می کنم، توی یکی از همین کتاب هایی که پیرامون این موضوع می خوندم نوشته بود، برای خوب نوشتن زیاد بنویسید، منم برای اینکه هم زیاد بنویسم و هم دلیل و موضوع برای نوشتن داشته باشم برای خودم برنامه نوشتم، شما هم اگر دوست دارید برنامه بنویسید یا اگر توی این روزها مطلب مشترک گذاشتید به منم اطلاع بدید تا مطلب شما رو بخونم.

شنبه ها: #آماده‌شو

(شنبه ها فقط شروع یک هفته نیست، می تونه شروع یه حرکت یا شروع برداشتن قدم های محکمتر برای تکمیل کار یا فعالیت نیمه کاره هم باشه، همیشه اولین قدم، مهمترین قدم است، همانطور که طولانی ترین سفرها هم با اولین قدم ها آغاز می شود).

یک شنبه ها: #اظهار‌نظر

(آدم ها به صورت ذاتی دوست دارن در مورد مثال و اتفاقات پیرامونشون نظر بدن، یه در مورد موضوع خاصی به بحث و گفت و گو بپردازن، به نظر میاد یک شنبه ها روز خوبی برای این کار باشه).

دو شنبه ها: #تجربه‌‌خاص

(همه ما آدم ها یه حسِ کنجکاوی خاصی داریم، همیشه دنبال کسب یه تجربه خاص هستیم، حالا این کار رو یا در قالب انجام یه پروژه جدید انجام می دیم یا مسافرت کردت یا هر کاری دیگه ای که منجر به تجربه چیزهای جدید بشه).

سه شنبه ها: #کتابک

(یکی از علاقه مندی های مهم و شخصی من خوندن و فعالیت در حوزه کتاب است، این هم مثل خیلی کارهای دیگم بگیر نگیر داره، یه مدت خوب می خونم یه مدت بد، امیدوارم بتونم حداقل هفته ای یک کتاب رو بخونم و با شما به اشتراک بزارم).

چهار شنبه ها: #عکس‌نوشته

(عکاسی جزء یکی از بهترین و لذت بخش ترین فعالیت های تفریحی من هست، بعضی اوقات پیش میاد وقت میزارم و به تماشای عکس های خوب دیگران می پردازم، خیلی خوب عکس نمی گیریم ولی دوست دارم یه مدتی عکس بگیرم و درمورد اون عکس نوشته ای بنویسم).

پنج شنبه ها: #داستانک

(سبک نوشتن داستان کوتاه با نوشتن های همین جوری خیلی فرق داره، من نویسنده نیستم ولی دوست دارم به نوشته هام چهارچوب خاصی بدم و برخی از حرف هام رو در قالب داستان بیان کنم، برای همین اگه بتونم  داستان کوتاه می نویسم).

جمعه ها: #چه‌کردی؟

(خیلی وقت ها پیش میاد که ما هر کاری رو که یه روزی شروع می کنیم، یه روزی تموم نمی کنیم، شاید یکی از مهمترین دلایلش اینه هیچ جای کار نمی شینیم بررسی کنیم تا اینجا رو چطور اومدیم، کارهای درست و غلط و نقاط قوت و ضعفمون چی بوده، به نظر جمعه ها فرصت خوبی باشه برای این کار).

 

۱۸دی

امیدی که همچنان جاری بود

پسرک باهوش – قسمت اول

دیروز توی خیابون بعد سال ها پسرک باهوش رو دیدم ، از کودکی می شناختمش ، آدم عجیبی بود ، ولی حال و روزش خیلی منو متعجب کرد ، خیلی با اون پسرک چهارده ساله پیش فرق داشت ، چند روزی از دور نگاهش می کردم ، نه از اون شیطنت های بی وقفه خبری بود ، نه از شور و شوق کشف چیزهای جدید، احساس کردم خودش نیست ، بالاخره نزدیکش شدم ، بهش سلام کردم ، با آرامشی باورنکردنی گفت : سلام پسرک تنها و من رو در آغوش گرفت ، قلبم کمی آروم شد ، خودش بود ، هنوزم مثل گذشته گرم و صمیمی ، شاید تنها چیزیش که شبیه گذشته ها بود ، همین بود .

دوست داشتم برای مدت ها در آغوشش می موندم ، چون اون تنها کسی بود که آرومم می کرد ، بی کینه و صادقانه ، توی دلم آشوب بود ، دوست داشتم بیشتر با هم بودیم و یاد گذشته ها می کردیم ولی احساس می کردم اون دوست نداشته باشه ، دل و زدم به دریا ، بهش گفتم خیلی دلم براش تنگ شده و دعوتش کردم برای نوشیدن یک فنجان چای داغ ، سکوت بین ما حاکم شد و من مضطرب به بخار نفس هایمان در هوای سرد یک روز زمستانی خیره شدم ، تا اینکه باز هم با آرامشی عجیب ، قبول کرد و قدم زنان ، طوری که رد پایمان روی برف های سفید پا نخورده ی پیاده رو ، یادگاری این لحظات رو ثبت می کرد به سمت کافه حرکت کردیم .

توی راه خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی شاید سکوت ، حرف های بیشتری برای گفتن داشت ، هر دویمان  داشتیم به سال های پیش فکر می کردیم ، به روزهایی که هر کدوم درباره آرزوی هایش حرف می زد و قول و قرارهایمان برای کمک کردن به هم برای رسیدن به اون آرزوها ، دلم نمی خواست این خاطرات را مرور کنم ، سر درد عجیبی گرفتم ، ضربان قلبم تند تند بالا می رفت و او هنوز با همون آرامش کنار من قدم میزد ، بی آنکه به من توجهی کنه ، دلم می خواست هر چی زودتر برسیم ، تحمل این لحظات برایم خیلی دردناک بود .

هیچ وقت اینقدر از دیدن تابلوی « کافه کتاب زمستون » خوشحال نشده بودم ، فکر می کردم منو از حال و هوای گذشته بیرون میاره ، تنها جایی بود که توش سیگار کشیدن ممنون بود ، رفتیم داخل و نشستیم دور میزی که کنار پنجره بود ، تا دقایقی از پنجره بیرون رو نگاه می کرد ، انگار منتظر بود ، منتظر موفقیت ، خوشبختی یا آرزوهاش ، همچنان سکوت بین ما حاکم بود و من جرأت شکستن سکوتی را که مقصرش خودم بودم رو نداشتم ، نه ، می دونستم منتظر چیه ،  اون هیچ وقت منتظر چیزهای پوشالی نبود ، منتظر یه رفیق بود ، که هیچ وقت نیامده بود .

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)