برچسب: دانش آموز

۲۲آذر
یادگیری

مسئله ای به نام یادگیری

این روزها برای راه اندازی چند تا بخش دیوونه بازی جدید در شرکت مشغول مصاحبه با آدم های مختلف هستم، در این مطلب دوست دارم درباره نظراتم نسبت به چیزهایی که گفتم و شنیدم در این مصاحبه ها یه چیزهایی بنویسم، شاید در آینده بیشتر تاییدشون کردم یا حتی ردشون کردم، اولین چیزی که نظرم رو خیلی جلب کرد و بین اکثریت قریب به اتفاق اونا هم مشترک بود، خود بزرگ پنداری یا اعتماد به نفس کاذب بود، وقتی ازشون می پرسیدم تو این دنیا دنبال چی می گردید جواب درستی نمی شنیدم تنها چیزی که روش تاکید زیادی داشتن این بود که آدم خیلی خفنی هستن و بقیه به اندازه اونا نمی فهمن و براشون سوال بود که چرا بقیه نمی فهمن. ادامه مطلب »

۲۶آبا

چرا باید روی بچه ها سرمایه گذاری کرد!

بعد از تجربه ی کار با بیش از ده هزار دانش آموز به صورت مستقیم و غیر مستقیم، به این جمع بندی رسیدم اگر قرار باشه روی قشری از جامعه سرمایه گذاری کنم، شاید بهترین اونها دانش آموزان باشند، تا دیروز اگر یکم به این مسئله شک داشتم، بعد از برگزاری رویداد استارتاپ ویکند در دبیرستان سوده، به یقین برای من تبدیل شد، همیشه فکر می کردم مسائل پیچیده را نباید از بچه ها خواست تا حلش کنند، ولی توی اون سه روز فهمیدم پیچیده ترین مسائل هم اتفاقا باید داد به همین دانش آموزان تا حلشون کنند، چرا که به هیچ وجه مثل ما یکنواخت و روتین فکر نمی کنند و خلاقیت را در نوع فکر کردنشون میشه دید. ادامه مطلب »

۲۳آبا

سوده ای که در خاطرم خواهد ماند!

مدتی پیش دلبر بهم گفت که به عنوان مربی در استارتاپ ویکند مدرسه ی سوده که اونجا هم درس می خونده دعوت شده و از من هم خواست تا دعوت بچه ها را قبول کنم، من هم گفتم باشه ولی احتمالا فقط بیام سر بزنم و برگردم، چون هم کار دارم و هم حال و حوصله ی رویداد و این حرف ها را ندارم، در وضعیت روحی خیلی خوبی هم به سر نمی بردم، گذشت و گذشت تا چهارشنبه ۲۰ آبان که من برای کاری به تهران اومده بودم و عصرش به دلبر زنگ زدم که امروز برنامه اش چیه! گفت قراره بره مدرسه ی سوده، من هم دیدم کار خاصی ندارم گفتم میام دنبالت با هم بریم، توی راه بهش می گفتم چون حالم زیاد خوب نیست احتمالا فردا بر می گردم. ادامه مطلب »

۲۳فرو

من می خوام برق شریف قبول بشم.

پسرک باهوش- قسمت ششم

الان چند روزه بیکار شدم، یعنی خودم با دست های خودم رفتم استعفا دادم، کارم شده راه رفتن توی خونه، از این ور به اون ور، بعضی وقت ها هم می شینم بر و بر به دیوار نگاه می کنم و به خریتم فکر می کنم، بابام از ترس اینکه دیوار خونه سوراخ نشه یه لگدی نثار شکمم می کنه و میگه پاشو که اگه عقل داشتی این وضعت نبود، بنده خدا راست میگه، هر جای خونه که می خواد بره، یهو می خوریم به هم، نمی دونم سرعت راه رفتن من زیاده، یا اونا عمدا از جایی رد می شن که من می خوام رد بشم، آی لالالای لالای، لالای لای لالای، صدای گوشی من از کجا داره میاد؟ آی لالالای لالای، لالای لای لالای، کی انداختش زیر مبلا!!

الو سلام بفرمایید.

– سلام، چطوری پسرک تنها، می شناسی که؟

زدی ما رو به خاک سیاه نشوندی می خوای نشناسمت، پسرک باهوش.

– ببخشید چند روز کاری پیش اومد نتونستم زنگ بزنم، اگه وقت داری بیا یه سر بریم پارک امیرآباد، همون که وسطش کتابخونه داره، یکم با هم صحبت کنیم.

یه جوری میگه اگه وقت داری بیا، که آدم دلش می خواد با سر بره وسط  ساعت، باشه من تا یه ربع دیگه حاضر می شم میام، جلوی درب غربی .

– حالا چرا عصبانی هستی؟ بیا منتظرم، فعلا خداحافظ. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه