برچسب: درد دل

۱۸خرداد
یا رفیق من لا رفیق له

یا رفیق من لا رفیق له

امشب دلم خیلی برای خدا تنگ شده بود، گفتم بیام اینجا هم یکم باهاش حرف بزنم یادگاری بمونه از شب‌های قدر، نمیشه همش از دیگران حرف بزنم که، فقط موندم چطوری برم در خونش و صداش کنم، شاید اگر همین طوری بگم خدا جوابم و نده، الان میرم خدا رو با هزارتا اسمش صداش می‌کنم بعید می‌دونم روش بشه جوابم و نده، حتما جواب میده.

به‌به خدا جونم در چه حاله!  می‌بینم روت نشد جوابم و ندی، خودم می‌دونم حق داری ولی به هر حال رفیقمی و مطمئنم نمی‌تونی جوابم و ندی، تو که مثل بقیه نیستی، میان یه چند روزی دور و برمون می‌چرخن کارشون که تموم شد و دیگه بهشون خوش نمی‌گذشت راهشون و از ما جدا می‌کنن و میرن، رفیق نیستن، به نظرم رفیق فقط خودت، نه نیازی داری به ما، نه هیچی، تازه باید مدام غم و غصه ما رو هم بخوری که این چه کارهایی هست که می‌کنیم، خدایی دیگه، مگه من گفتم خدا باشی؟ ادامه مطلب »

۱۰آبان

سکوت کن و تماشا

گاهی اینقدر می نویسم و پاک می کنم، باز می نویسم و پاک می کنم و باز هم می نویسم و پاک می کنم که خودم از دست خودم خسته میشم، اینجا چه جایی هست که نمی تونم حرف دلم رو بنویسم، هر چقدر فکر می کنم هیچ جایی نمی تونم بنویسم، فقط می تونم گوشه ای از دلم بزارمشون، سنگینی می کنه درست، درد می کنه درست، مهم نیست، این روزها فقط مهم هست سکوت کنی و تماشا، این روزها کسی حوصله شنیدن حرف های تو رو نداره، ما که کسی نیستیم باهامون با ذوق و شوق تعریف کنند، شادی و خوشحالی کنند و بخندند، یکی از بدی های احساسات اینه نمیشه در قالب کلمات آوردشون تا بقیه بتونند بفهمند.

۷آبان

خش، خش، خش

پاییز و با تمام رفته بودن هاش دوست دارم، غم عجیبی با خودش داره، پاییز فصلی هست که بیشتر از هر فصل دیگه ای با خودم خلوت می کنم و حرف می زنم، پاییز درد دل های زیادی تو خودش داره، اگر برای چند دقیقه تکیه بدی به یک درخت و سکوت کنی، لحظه لحظه می بینی که غصه هات و از دلت می ریزه بیرون روی زمین و بهت میگه از روشون رد بشی، کافیه فقط گوش به حرف اش بدی، وقتی داری از روشون رد میشی شروع می کنه باهات درد دل کردن، می تونی صداش و بشنوی، خش، خش، خش.

۱۳اردیبهشت

شکایت خودش رو به غیر از خودش کردی؟

دیشب کنج اتاق نشسته بودم و داشتم مثل هر روز خاطرات گذشته رو مرور می کردم که دیدم یکی از در اومد تو، از ترس احساس می کردم قلبم افتاده توی دستم و داره توی دستم میزنه و سر جاش نیست، آروم آروم داشت به من نزدیک میشد و من لحظه به لحظه آروم تر میشدم انگار سال ها بود می شناختمش ولی ندیده بودمش، وقتی بهم رسید سلام کرد و کنارم نشست، دستش رو هم انداخت روی شونم و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از سمت من باشه شروع کرد به حرف زدن با من، نمی دونستم باید تماشا کنم یا به حرف هاش گوش کنم، هیچ چیزیش شبیه بقیه نبود، حتی حرف زدنش، حرف هایی بهم زد که توی این مدت کسی بهم نزده بود. ادامه مطلب »

۲۴اردیبهشت

مباد بگذاری کسی جایت را بگیرد …

سلام خدا، امروز خیلی دلم گرفته بود از همون هایی که وقتی می گیره دلم می خواد سر بزارم به بیابون، به کسی که همیشه وقتی این طوری میشدم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم تماس گرفتم و رفتم پیشش ولی دیگه اون هم ازش کاری بر نمی آمد، خدایا چرا با من این کار رو کردی؟ نمی دونم از گذشته ناراحت باشم یا از حال، نمی دونم از خودم ناراحت باشم یا از دیگران، نمی دونم با خودم دعوا کنم یا با دیگران، راستش هیچ دیواری از دیوار شما کوتاه تر برای دعوا کردن پیدا نکردم، من رو ببخش چون کسی رو ندارم عقده های دلم رو روی سرش خالی کنم، هر وقت حالم بده، به سمت هر کسی میرم پس میزنه من رو، دیگه خسته شدم. ادامه مطلب »

۶اسفند

قدم زدن با حبیب توی پارک

امروز دلمون گرفته بود، از صبح تا حالا غم یقه ما را گرفته بود ول کن هم نبود، الان هم ول نکرده، فقط حبیب نمی دونم از کجا فهمیده بود، اومد دنبالم گفت بیا بریم پارک یه قدمی بزنیم شاید رها کرد، گفتم نمی کنه، گفت حالا تو بیا بریم، حبیب بود، به هر کسی می تونستم بگم نه، ولی این حبیب بود، دوستم بود، آدم به دوستش تحت هیچ شرایطی نه نمیگه، به خصوص که به خاطر من آمده بود، حبیب شاید تنها کسی باشه که خوب من رو بلد هست، می دونه کی باید بیاد، می دونه کجا باید باشه، کلا همه چیز رو می دونه. ادامه مطلب »

۸آذر

یه عصر پاییزی با حبیب و جمشید

یه مدتی هست احساس می کنم خیلی تنها شدم، زیاد میرم کافه می شینم لااقل بین یه سری آدم باشم، البته آدم بودنشون رو نتونستم تشخیص بدم، ولی یکم غم و غصه هام رو فراموش می کنم، چند روزی میشه توی کافه حبیب و جمشید رو می بینم، یادم میاد این دو تا باید مرده باشن، ولی گویا دیوونه ها هیچ وقت نمی میرن، چند روزی هست، مثل من هر روز میان، اون میز رو به روییه می شینن، امروز که رفتم کافه جمشید باز هم همون جا نشسته بود، انگار اون میز رو برای همیشه رزرو کرده باشن، ولی حبیب رو اونجا ندیدم، جمشید خیلی من رو نگاه می کنه، یه جورایی روی اعصابم بود، بهش گفتم، آدم ندیدی؟ گفت، خیلی وقته آدم ندیدم ولی تو که آدم نیستی! ادامه مطلب »

۶مهر

حرف های خودمونی با خدا

خدایا سلام، میشناسی که، منم ابوالفضل، یه چند دقیقه بقیه رو ول کن، بیا بشین می خوام یه ذره باهات حرف بزنم، می دونم الان دل شما هم از من گرفته، یادمه هر روز صبح که بیدار می شدم به همه سلام می کردم شما منتظر بودی به شما هم سلام بدم ولی من یادم می رفت، یادمه خدا، ببخشید، می دونم شما دلت خیلی بزرگه، از دست ما ناراحت نمیشی، خدایا به جاش من هر کاری که می خواستم شروع کنم به همه می گفتم پشتم گرمه به خدا، یادته دیگه! ادامه مطلب »

۴مهر

همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز

جمع بندی هفته ی بین الفصلین

مشکلات مالی

شنبه مشکلات جدی در حوزه دریافت ها و پرداخت هام داشتم که نتیجه بی تدبیری های چند ماه اخیر خودم بود، تا حالا سابقه نداشت من این طوری در حوزه ی مالی برنامه ریزی کنم، چون شاید فکر نمی کردم مشکلاتم اینقدر جدی باشن و نتونم به راحتی حلشون کنم، بعضی وقت ها ما مشکل رو خیلی ساده نگاه می کنیم یا شاید فکر می کنیم کسی کمکمون می کنه، برای همین صبر می کنیم و بازم صبر می کنیم تا اینکه مشکل اون روی خودش رو به ما نشون میده و زمین گیرمون می کنه، مشکلات رو جدی بگیرید و به موقع یه فکری به حالشون بکنید. ادامه مطلب »

۲۹شهریور

بریم به خدا سلامی بدیم

همه ی ما داستان اون مردمی که سوار کشتی شده بودن و طوفان کشتی رو در هم شکست و همه به خدا التماس می کردن که خدایا ما رو نجات بده، قول میدیم یه چیز دیگه ای بشیم و به محض اینکه خدا نجاتشون داد و به ساحل رسیدن، حتی یادشون رفت بگن خدا رو شکر، عمل به قول و قرارشون با خدا پیشکش و فقط به گفتن یه آخیش نجات پیدا کردیم بسنده کردند و باز همون راه قبلی رو شروع کردن به طی کردن، شنیدیم، انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده و دیگه هم نخواهد افتاد.

بچه که بودم یکی از چالش هام همیشه سر زنگ دینی این بود که من که زبونم فارسیه چرا باید با خدا عربی حرف بزنم و دعا کنم، اصلا چرا فقط باید از این دعا عربی ها بخونم، تا اینکه یکی از دوستان دست من رو گرفت و برد دعای کمیل، خیلی جالب بود، خاطره ی اون موقع همچنان توی ذهن من هست، من فقط معنی فارسی اون رو خوندم و مونده بودم واقعا چه کسی این چنین زیبا می تونه با خدا حرف بزنه، با خودم گفتم من عمرا بتونم این طوری حرف بزنم، بعدا فهمیدم دعای حضرت علی (ع) بود.

خیلی از ماها عادت داریم با خودمون حرف می زنیم، بلند بلند فکر می کنیم، همش به فکر خودمون هستیم تا روزی که یه میخ بره تو پامون، از لحظه ی درد اول صدامون میره بالا که یا امیرالمونین، بعد هم میگیم خدا این چی بود زیر پام، حالا اگر عمق فاجعه بیشتر باشه، میگیم خدایا تو این رو خوب کن من فلان کار رو انجام میدم، حرف های خنده داری که انگار خدا محتاج کارهای ماست، یا مثلا خودش نمی تونه کاری که ما میگیم انجام بدیم رو انجام بده، به نظرم بد نیست چون موجبات لبخند پروردگار رو فراهم می کنیم.

توی این مدتی که توی این دنیا چرخیدم یکی از کارهایی که واقعا ازش لذت می برم حرف زدن با خداست، همین جوری الکی، البته منم مثل همه وقتی اتفاقی برام میافته بیشتر با خدا حرف میزنم و همش میگم چرا من! و خدایا کمکم کن و از این حرف ها، ولی شاید بد نباشه عادت کنیم بیشتر با خدا حرف بزنیم، درد دل کنیم، ایده هامون رو بهش بگیم، ازش نظر بخوایم، حتی روزانه بابت کارهای اشتباهی که کردیم از خدا معذرت خواهی کنیم.

دیروز توی ماشین داشتم رانندگی می کردم که انگار کسی بهم گفت، نقطه سر خط، تا اینجا رو نادیده می گیرم ببینم از الان به بعد می تونی یه جور دیگه زندگی کنی، خیلی این حرف برام جالب بود، واقعا بعضی ها خدا رو طوری تفسیر می کنن که انگار یک ظالم رو معرفی می کنن، خدایی که همیشه میگه اگر هزار بار هم اشتباه کردی بازم بیای من میگیرمت در آغوشم و دست نوازش به سرت می کشم، انگار تا الان هیچ گناهی نکردی.

نمی دونم چرا یهویی یه همچین مطلبی نوشتم، دلم برای خدا تنگ شد، باور کنید حس کردن اینکه همیشه خدا کنارتون دوشا دوشتون هم نه دقیقا با تمام وجود خودتون کنارتون هست خیلی فوق العاده و لذت بخش هست، زمان های زیادی رو میزاریم به ایده هایی فکر می کنیم که شاید دو قرون هم نمی ارزن ولی دو دقیقه وقت نمیزاریم با خدا فقط درد دل کنیم، عادت بدی کردیم هر وقت چیزی می خواییم میریم در خونه ی خدا رو میزنیم و صداش می کنیم، بیایید همین الان بی خودی بریم در بزنیم فقط یه سلامی بدیم.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)