برچسب: رفاقت

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۱۷بهم

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم. ادامه مطلب »

۱۳آبا

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

۱۲آبا

خاطراتی که دردسر ساز می شوند

یکی از مشکلات حافظه های قوی ثبت دقیق خاطرات و عدم فراموشی آنهاست، به خصوص امثال آدم هایی شبیه من که به صورت فایل های ویدئویی خاطرات رو ثابت می کنند و ذخیره سازی رو انجام میدن، بدترین بخش ماجرا مربوط به خاطراتی میشه که با دیگران می سازیم، چه خوب و چه بد، آدم ها به مروز زمان تغییر می کنند و هر روز خاطرات تلخ و شیرینی رو به وجود میارن، گاهی با رفتن شون باعث می شوند خاطراتی را از اعماق تاریخ بیرون بکشیم و روزها اونها رو مرور می کنیم بدون اینکه حتی دوست داشته باشیم این کار و انجام بدیم، یا وقتی با یکی دعوامون میشه یا حتی توی قهر و آشتی های ساده و روزمره یا وقتی داریم وارد مرحله جدیدی از زندگی میشیم. ادامه مطلب »

۱مهر

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

پاییز که میشه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه، صبح زود بیدار میشی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند، ما هم مثل عوام الناس عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد، یادت میاد بهش گفته بودی بره نون بگیره بیاره، آخه عشق صف نونوایی بود، دیگه یک سال گذشته بود، چایی هم یخ کرده بود، پاییز بود، همین وقتا بود جون تو، که از نونوایی برنگشت، هر چی از این و اون پرسیدیم جواب سربالا دادن، آخرم ورداشتن یک سری پیغام و پسغام فرستادن که خود سر شده، اشتباه شده باس ببخشید، آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده! ادامه مطلب »

۲۰شهر

از جدایی ها شکایت می کند

الان دقیقا نزدیک به یک سال هست که مصداق بارز «بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند» هستم، البته از وقتی از خدا جدامون کردن و به زمین هبوط کردیم، سخت غمگین و دلتنگ بودیم، اصلا دلتنگی از همون موقع به وجود اومد، «کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، راستش از وقتی اومدم روی زمین دنبال یکی می گردم باهاش درد دل کنم، یکی که من و بفهمه، درد هام رو درک کنه، «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق»، نمی دونم دنبال چی می گردم، کجا می خوام برم، فقط می دونم از چیزی که می خواستم باشم خیلی دور شدم و از جایی که باید باشم، خسته و غمگین، «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش»، واقعا خیلی سخته آدم احساس کنه گم شده و نمی تونه خودش رو پیدا کنه. ادامه مطلب »

۱۹شهر

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود. ادامه مطلب »

۱۲شهر

هر آنچه از من بر می آمد!

امروز داشتم یک مطلب می خوندم خیلی برام جالب بود دلم خواست امشب درباره اش یک مطلب بنویسم و اون مطلب این بود «گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد!» به نظرم فوق العاده بود، واقعا چند نفر از ما حاضریم اگر اتفاقی برای دوست مون بیافته اینقدر تلاش و از خود گذشتگی داشته باشیم، حتی اونجایی که خودش اصلا تلاش ما را نمی بینه و خدای اون ناظر هست. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه