برچسب: رفتن

۱۲آبا

خاطراتی که دردسر ساز می شوند

یکی از مشکلات حافظه های قوی ثبت دقیق خاطرات و عدم فراموشی آنهاست، به خصوص امثال آدم هایی شبیه من که به صورت فایل های ویدئویی خاطرات رو ثابت می کنند و ذخیره سازی رو انجام میدن، بدترین بخش ماجرا مربوط به خاطراتی میشه که با دیگران می سازیم، چه خوب و چه بد، آدم ها به مروز زمان تغییر می کنند و هر روز خاطرات تلخ و شیرینی رو به وجود میارن، گاهی با رفتن شون باعث می شوند خاطراتی را از اعماق تاریخ بیرون بکشیم و روزها اونها رو مرور می کنیم بدون اینکه حتی دوست داشته باشیم این کار و انجام بدیم، یا وقتی با یکی دعوامون میشه یا حتی توی قهر و آشتی های ساده و روزمره یا وقتی داریم وارد مرحله جدیدی از زندگی میشیم. ادامه مطلب »

۱مهر

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

پاییز که میشه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه، صبح زود بیدار میشی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند، ما هم مثل عوام الناس عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف میاد، یادت میاد بهش گفته بودی بره نون بگیره بیاره، آخه عشق صف نونوایی بود، دیگه یک سال گذشته بود، چایی هم یخ کرده بود، پاییز بود، همین وقتا بود جون تو، که از نونوایی برنگشت، هر چی از این و اون پرسیدیم جواب سربالا دادن، آخرم ورداشتن یک سری پیغام و پسغام فرستادن که خود سر شده، اشتباه شده باس ببخشید، آدم به دلش چه طوری حالی کنه که اشتباه شده! ادامه مطلب »

۴ارد

دلم برای مادرم تنگ شد

من همیشه وقتی مطلب می نویسم بر نمی گردم مرور کنم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو می نویسم و چیزی رو پاک نمی کنم ولی امشب بارها و بارها برگشتم و مرور کردم و پاک کردم و از نو نوشتم، اینقدر که دیگه تصمیم گرفتم چیزی ننویسم ولی الان تصمیم گرفتم هر چیزی به ذهنم میاد رو بنویسم بدون اینکه به چیزی فکر کنم، امروز صبح خیلی دلم شکست، یاد گذشته ها افتادم، یه جایی از زندگیم بدجوری گیر کرده بودم، از یکی خواستم کمکم کنه، اون هم شرایط من رو کاملا فهمیده بود، قبول کرد، قول داد و من هم همه چیز رو دو دستی تقدیمش کردم، بهترین پروژه های زندگیم رو، بعد از یک مدت برگشت و به من گفت یا من باید باشم یا فلانی وگرنه میرم. ادامه مطلب »

۴دی

پاشو صبح شده!

دیشب بعد از مدت ها حبیب اومد به بخوابم، خیلی خسته بود، بهش گفتم مگه رفتی اونور راحت نشدی؟ گفت ای بابا، یه چیزایی برای خودت شنیدی، راحت کجا بود، مگه شما میزارید آدم راحت باشه؟ گفتم حبیب حال و حوصله ی شوخی ندارم، حالم خوب نیست، گفت می دونم، گفتم از کجا می دونی؟ گفت به توچه، گفتم حبیب تو هنوز آدم نشدی؟ گفت چت هست حالا؟ گفتم هیچی بابا، جمشید یهویی ول کرد و رفت، من موندم و خط موزاییک، تنهای تنها، گفت جمشید که از این کارا بلد نبود، گفتم می دونم ولی رفته دیگه، گفت حالا کی رفته! گفتم پاییز امسال، یه آهی کشید و گفت وای از این پاییز، چرا همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز؟ ادامه مطلب »

۳۰آبا

خدایا، تنهامون نزار!

سلام خدا، خوبی؟ به نظر خوب نمیرسی! از دست من ناراحتی؟ خیلی وقته باهات اینجا حرف نزدم، هنوزم امید داری به من؟ خودم که دیگه امیدی به خودم ندارم، اگر امید دارید چون شما خدا هستید، میگن ریش و قیچی دست شماست، بخواهید هر کاری می کنید، به قدرت شما ایمان دارم، راستش نیومدم اینجا گلایه کنم، حال و روز این روزهام هست که باعث میشه این طوری حرف بزنم، شما اون بالا هستی و من این پایین، همین موضوع باعث میشه شما چیزهایی رو ببینید که من از این پایین قادر به دیدن اونها نیستم، برای همین شاید من یک جوری فکر کنم که درست نباشه، برای همین سعی می کنم زود قضاوت نکنم. ادامه مطلب »

۸آبا

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی تو زندگی ما آدم ها فرصت هایی پیش میاد برای کار، زندگی، دوستی، رفاقت، برادری و …، بسته به نوع نگاه و تلاش ما به این فرصت ها یا می شود که نمی شود، یعنی یه جورایی اولش فرصت ها رو می بینیم و می شود، ولی اهمیت نمیدیم و تلاشی هم براشون نمی کنیم برای همین آخرش نمی شود، گاهی نمی شود که می شود، بعضی وقت ها هم ما خیلی توی باغ نیستیم که بخواهیم متوجه فرصتی توی زندگیمون بشیم، یا اینکه خدا فرصتی رو بهمون داده و الان کنارمون هست ولی نمی شود و درکش نمی کنیم ولی چون خدا می خواد آخرش می شود و ما موفق به درک اون فرصت می شیم. ادامه مطلب »

۱۵اسف

پانزده روز گذشت،…

جمع بندی هفته ۲

امروز پانزده روز از یک شروع خوب گذشته، برنامه ها یکی بعد از دیگری شروع می شوند و لیست فعالیت ها هر روز تیک می خوردند و رقابتی دیدنی برای زدن تیک های بیشتر بین روزها به وجود آمده، حتی روزها هم در حال رقابت هستند تا روز بهتری باشند، من هم که سعی می کنم گوش به فرمان برنامه ها باشم با وجود درد و رنج هایی که این روزها در حال تحمل کردنشون هستم، حس و حال خوبی دارم، همه چیز یه جورایی خوب هست، مشکل هم هست ولی حال ما بد نیست. ادامه مطلب »

۲۴بهم

یکی بود که دیگه نیست

سال ۹۰ بود که تصمیم گرفتم یک طرح دانش آموزی برای رشد چند جانبه تعدادی دانش آموز طراحی کنم و این چنین شد که برهان متولد شد، ابتدای کار ۵۰ نفر بودیم که با لج بازی یک سری آدم که می گفتند فقط ما می فهمیم، نصف شد و اون نصف هم بعد از مدتی چند تایی رو انداختیم بیرون تا جمع یک دست بشود و از با هم بودن لذت بیشتری ببریم برای همین تعداد اعضای برهان به ۱۶ نفر رسید، ولی ۱۶ نفری که هر کدام به نظرم دنیای بزرگی برای خودشون داشتند. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه