برچسب: روزانه های ذهن یک دیوونه

۲۸مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۰): تصمیم نهایی

این روزها برخورد دوستان و اطرافیانم نسبت به خودم خیلی برام جالب شده، گاهی احساس می کنم همه انتظارات عجیب و غریبی از من دارن و من نمی تونم به انتظارات و نیازهاشون به طور کامل پاسخگو باشم، تنها تصمیمی که تو این شرایط گرفتم این هست من باید کار خودم رو انجام بدم تحت هر شرایطی، فعلا مهم نیست بقیه چه نظری نسبت به من دارن، مهم اینه من به چه راهی ایمان دارم و احساس می کنم در لحظه ای که توش قرار دارم بهترین تصمیم برای من و اطرافیانم چی هست! درسته که شاید همه از روی دلسوزی و محبت حرف بزنن ولی به نظرم هیچ کس به اندازه خودم نمی تونه موقعیتی که توش قرار دارم رو درک کنه و بهترین تصمیم رو بگیره، البته این ربطی به گرفتن مشورت از دیگران نداره، بیشتر روی این مفهوم دارم حرف می زنم که باید تصمیم نهایی رو خودم بگیرم و مسئولیت اش رو هم بپذیرم.

۲۳مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۹): آدم های پاک باخته

تو کل دهه بیست تا سی زندگیم طوری زندگی کردم که هر زمان اراده کردم کل زندگیم رو توی سی ثانیه گذاشتم کنار و به سمت دیگه ای حرکت کردم، خوب یا بدش رو کاری ندارم، این موضوع باعث شده توی زندگیم دنبال همچین آدم هایی باشم و حتی به سرم بزنه چنین آدم هایی رو تربیت کنم، به نظر من وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر تلاش می کنه برای چیزهایی که باید واقعا تلاش کنه، برای خودش، برای دیگران، هیچ وقت توی ذهنم نرفت که ما قبل از اینکه به دیگران فکر کنیم باید به خودمون فکر کنیم، این دو تا اصلا هیچ جایی به هم برخورد نمی کنند، ما خودمون خودمون هستیم و دیگران دیگران هستند، هر کدوم جایگاه خاص خودشون رو دارند و حتی به نظرم ما در ارتباط مون با دیگران هست که خودمون رو می تونیم کشف کنیم. ادامه مطلب »

۱۲مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۴): باید خودم و آماده کنم!

دیشب یکی از بچه ها ازم پرسید چرا اینقدر به آینده امیدوارم، یه لبخندی بهش زدم و گفتم چاره دیگه ای ندارم، برام جالب بود سوالش چون از اکثر برنامه هایی که برای آینده داشتم با خبر بود و می دونست داریم به کدوم سمت حرکت می کنیم، بهم گفت فرض کن همشون رفتن توی دیوار بعد چه کار می کنی، باز هم خندیدم و گفتم تلاش می کنیم که توی دیوار نرن، باز هم گفت خب فرض کن برن، بهش گفتم راستش برای من جنگیدن مهمه این که کجا می جنگم خیلی اهمیت چندانی برام نداره، بعدش گفت یه جمله از کاپیتان کشتی هست که میگه «ما به بهترین اتفاقات فکر میکنیم و امیدواریم اما برای بدترین شرایط خودمون رو آماده میکنیم»، خیلی جمله قشنگی بود، اصولا من برای بدترین شرایط خیلی آمادگی ندارم و سعی می کنم در لحظه تصمیم بگیرم، یه جورایی میگم وقتی مشکلی پیش اومد حلش می کنیم دیگه، لزومی نداره از قبل بهش فکر کرده باشیم، به نظرم یک جنگجو باید بتونه شرایط سخت و پیش بینی کنه و برای سخت ترین شرایط برنامه داشته باشه، سوال جالبی که جدیدا به سوالات روزانه ام اضافه شده اینه که برنامه ام برای بدترین شرایط چیه!

۹مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۰): دوباره شروع نکنیم، ادامه بدیم.

این روزها خیلی رو به راه نیستم، با وجودیکه دور و برم نسبت به گذشته خیلی شلوغ تر شده ولی همزمان ترس عجیبی هم تو دلم همیشه هست، یک جورایی احساس می کنم ناخود آگاه از آدم ها فاصله می گیرم، نمی تونم بهشون نزدیک بشم، احساس خوشایندی ندارم، فکر می کنم نمی خوام یک شکست دیگه رو تو حوزه روابط اجتماعیم تجربه بکنم، البته واقعا اگر برآیند بگیری نمیشه اسمش رو شکست گذاشت یک تجربه جالب و هیجان انگیز بود که با درد خیلی شدید نه میشه گفت درد وحشتناک در حال سپری شدن هست، خودم هم می دونم مسخره است ولی هر روز گذشته رو در ذهنم مرور می کنم و درد می کشم، تنها تفاوتش اینه بعضی روزها با تلاش زیاد ذهنم رو مدیریت می کنم بعضی روزها مثل امروز کلا از دستم در میره به حدی که ترجیح میدم کل روز رو خونه بشینم و برگردم و زندگیم و مرور کنم، با مزه ترین قسمتش هم اینه که بقیه خیلی شیرین در حال سپری کردن زندگی شون هستند. ادامه مطلب »

۸مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۹): هزار روز صبر کنید.

امروز یاد بخش هایی از کتابی افتادم که یکی از دوستانم برام فرستاده بود، نوشته بود برای اینکه کسب و کار بتونه جایگاه خودش رو پیدا کنه به هزار روز زمان نیاز داره، یاد کارهای خودم و بعضی از دوستانم می افتم خنده ام می گیره، سریع کاری رو راه می ندازیم و بعد از یک مدت یا پولی به جیب می زنیم یا نمی زنیم، بعد هم می گیم نگرفت و می ریم دنبال یک کار دیگه، کاری با اون بخشش ندارم که شخصیت من یه جورایی این طوری هست که کار رو شروع می کنم و باید بدم یکی دیگه ادامه اش بده که به نظرم این هم اشتباه هست، جدیدا تصمیم گرفتم هر کاری که شروع می کنم بعد از هزار روز که پاش ایستادم تصمیم بگیرم حالا ادامه میدم یا نمیدم، این مطلب هم نوشتم که همیشه یادم باشه باید حداقل هر کاری رو که شروع می کنم هزار روز ادامه اش بدم.

۷مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۸): قبل از هر کاری خوب تحقیق کنید.

امروز داشتم فکر می کردم چرا به بعضی از کارهام گره می افته، شاید یک سری دلیل داشته باشه که من ندونم ولی یک سری دلیل اش که خودم می دونم این هست که قبل اش درست و کامل تحقیق نمی کنم، یک جورایی نسبت به چیزهایی که نمی دونم شاید با مشورت اول خودم رو پرت می کنم توی اون مسئله و دیگه بیرون اومدن ازش کار ساده ای نیست و مجبورم تو همون مسیر ادامه بدم تا اون کار رو به سر انجام برسونم، انصافا قبل از شروع هر کاری خیلی خوب تحقیق کنید و همه جوانب کار رو در بیارید، صبوری کردن نعمت بزرگی هست که گویا من ازش محروم هستم و می دونم خودم باید تمام تلاش ام رو بکنم تا به دستش بیارم.

۶مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۷): خودم با خودم

جمعه ها آدم دوست داره کارهای عقب افتاده هفته ای که گذشته رو سر و سامونی بده تا بلکه تموم بشوند و هفته جدید رو با کارهای خود هفته شروع کنه نه اینکه با استرس جبران کارهای عقب افتاده هفته گذشته من هم تمام تلاش خودم رو کردم ولی حال و حوصله ام باهام یاری نکرد، یه روزی همه چیز درست میشه و من دیگه مثل این روزهام نیستم، به هر حال نتونستم کارهای شخصی عقب افتاده را انجام بدم، می تونم بگم کلا خیلی کار خاصی نکردم، بیشتر تو حال خودم بودم، یاد گرفتم وقتی حال و روزم این شکلی میشه خیلی سر به سر خودم نزارم تا ببینم چی میشه، یه جورایی دارم به خودم فرصت میدم تا دوباره خودش و پیدا کنه، هر چند می دونم کار راحتی نیست، بعضی وقت ها حس می کنم من دو نفرم، خودم و خودم، مدام با خودم حرف می زنم، به خودم مشورت میدم، اصلا یه وضعیتی.

۵مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۶): عمل کردن به برنامه

از اول تیر ماه تصمیم گرفتم به هشت تا کار عادت کنم و تا الان بگی نگی وضعیت بدی نداشتم، البته زیاد زمین خوردم مثل همیشه با این تفاوت که مثل همیشه بی خیال نشدم و باز بلند شدم و سعی کردم ادامه بدم، از اول مرداد هم تصمیم گرفتم یک سر و سامانی به وضعیت ورزش کردن خودم بدم و اولین قرعه به اسم دویدن در اومد، توی ماه تیر بشین و پاشو رو زیاد انجام دادم ولی ورزش سبکی بود، رفتم و از یک آدم حرفه ای برنامه مشخصی برای دویدن گرفتم و از دوشنبه هم تنهایی شروع کردم به دویدن، کاری که اصولا دوستش ندارم، منظورم تنهایی انجام دادن کاری هست، تصمیمی بود که گرفته بودم این حرف ها سرم نمیشد، تا امروز که مهمون بودیم، اولش با خودم گفتم بی خیال حالا امروز طبق برنامه ورزش نکنم، بعد گفتم نه بهتره انجامش بدم، دوباره خجالت کشیدم جلوی اون همه آدم بگم من می خوام برم بیرون یکم بدوم؟ بی خیال شدم باز، در همین افکار بودم که یهو از جای خودم بلند شدم و گفتم می خوام با اجازتون برم بدوم! همه اولش یکم با تعجب نگاهی بهم انداختند و من هم که دیدم اتفاق خاصی نیافتاد شروع کردم به دویدن، یک برنامه شش هفته ای خیلی جالب هست که آخرش حتما درباره اش خواهم نوشت،، البته انشالله اگر تمامش کنم، خواستم این مطلب را بنویسم که انگیزه داشته باشم برای ادامه دادن برنامه.

۴مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۵): مشتری مداری تا لحظه خرید

مشتری مداری در شرکت های ایرانی خیلی فرآیند عجیبی داره، مثلا من این هفته چند تا وسیله از چند جا خریدم و با هر کدوم داستان خاص خودش رو داشتم، اولی وقتی تماس گرفتم و گفتم چه نیازی دارم یک ساعت بهم مشاوره می داد، اینقدر مشاوره داد که دیگه نیازی به فکر کردن نداشتم و سریع فرآیند خریدم رو تکمیل کردم و انصافا خیلی زود بسته به دستم رسید ولی مشکلی وجود داشت که باید حل میشد اما دیگه کسی پاسخگو نبود، دومی وقتی تماس گرفتم برای خرید برخورد خوبی داشت، قیمت خوبی هم می داد و ادعا می کرد پشتیبانی خوبی دارند، این بار هم مجبور شدم خرید کنم و دقیقا بعد از خرید دچار مشکل قبلی شدم و کسی پاسخگو نبود، سومی که نور علی نور بود، مجبور بودم فقط از خودش بخرم چون هیچ کس دیگه ای نداشت چیزی که می خواستم رو، خیلی راحت و بدون چونه زدن گفت پول رو بریز به حساب و ریختم و تا دو روز بعد دیگه پیداش نمی کردم، البته بسته رو طی ماجراجویی هایی فرستاد ولی چی بگم آخه، این هم وضعیت سرویس دهی و مشتری مداری عالی شرکت های ایرانی، جالب اینجاست که اگر برخورد درستی داشتند سود بیشتری می کردند چون حداقل من یکی چند بار دیگه نیاز داشتم خرید کنم ولی دیگه غیر ممکنه از این دوستان خرید کنم.

۳مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۴): ارزش هامون یکی نیست

چند روز پیش با یکی از دوستانم که داشت از ایران می رفت درباره موضوعی داشتیم حرف می زدیم و هیچ کدوم توضیح قابل قبولی برای طرف مقابل نداشتیم و جالب اینجا بود که آخرش به این جمع بندی رسیدیم که هیچ درکی از همدیگه نداریم، این اتفاق به این معنی نیست که یکی از ما داشتیم حرف اشتباهی می زدیم، به نظر من اختلاف ما سر ارزش هایی بود که داشتیم و حتی می تونم بگم سبک زندگی که در گذشته داشتیم، اون اکثر سال های زندگی اش رو در خارج از ایران بوده و من همش رو در ایران، داشتیم درباره مسائلی حرف می زدیم که تو ذهن هر کدوم ما به صورت خیلی متفاوتی شکل گرفته بود، این که بعضی از آدم ها به من میگن محیط روی ما هیچ تاثیری نداره به نظرم هیچ شناختی از خودشون پیدا نکردند، شخصیت ما ساخته و پرداخته دنیای پیرامون ماست، آدم های زیادی رو دیدم که با تغییر محیط زندگی شون به کلی عوض شدن و هیچ وقت به خواسته های قبلی شون نرسیدن، روز خیلی جالبی بود تا حالا با آدمی که اینقدر نسبت به خودم متفاوت دنیا رو ببینه بحث نکرده بودم، صحبت کردن با آدم ها رو خیلی دوست دارم، هر کدوم برای خودشون کتاب گویایی هستند.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه