برچسب: روزمرگی

۱۹شهریور

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود. ادامه مطلب »

۲۰مهر

بیایید امید را زنده کنیم!

دیروز، امروز، فردا، روزها یکی بعد از دیگری در حال پیوستن به گذشته هستند و من به انتظار یک روز خاص نشسته ام، حال آنکه اون روز شاید در گذشته مدفون شده باشد یا همین امروزی باشد که تنها با نشستن و انتظار کشیدن بدون هیچ تلاشی در حال سپری شدن و پیوستن به گذشته است. الان مدت هاست که تصمیم دارم کارهایی را انجام بدم و کارهایی را انجام ندم ولی همچنان امروز و فردا می کنم، نمی دونم در این فردا چه رازی نهفته است که همه ی ما منتظر فردا ها هستیم. ادامه مطلب »

۷تیر

چرا باید مهاجرت کنیم؟

در هفتمین روز از چهارمین ماه سال ۱۳۹۳ هجری شمسی مصادف با هفتمین روز مهاجرتم به تهران به فکر این افتادم یه مطلب درباره مهاجرت بنویسم، ابتدای امر باید بگم برای من که عاشق سفر هستم و مرتب از این ور به اون ور میرم، مهاجرت چیز خاص و قابل ملاحظه ای نبود، شاید در نگاه من سفری بود مثل بقیه سفرها با این تفاوت که طولانی تر خواهد بود، ولی مشکلات زیادی برای من تا این لحظه بوجود آورد.

چرا مهاجرت می کنیم؟

در کشور ما کلمه مهاجرت بیشتر برای کسانی استفاده میشه که از کشور خارج می شوند و کشور دیگه ای رو برای زندگی کردن انتخاب می کنن حالا به هر دلیلی، مثلا من از چند نفر پرسیدم چرا قصد دارید از ایران برید؟ یکی گفت، سرعت اینترنت کمه، یکی گفت می خوام راحت اسکایپ صحبت کنم، یکی گفت پول توشه، اون یکی گفت آزادی دارن، یکی گفت تو حالیت نیست حرف مُفت نزن، باوجودی که من حرفی نزدم نمی دونم چرا این واکنش رو از خودش نشون داد، یکی دیگه می گفت ساحل های قشنگ تری دارن، کنار دستیش گفت، اونجا زندگی می کنیم و کلی دلیل قانع کننده دیگه، البته منم چند باری فرصت این تیپ مهاجرت برام بوجود اومد، ولی نه من با دلایلم کنار اومدم نه دلایلم با علاقه مندی هام، چون علاقه مندی هایی که دارم رو دوست دارم برای مردم خودم انجام بدم، کسانیکه هم زبون خودم هستن، مثل من فکر می کنن، مثل من غذا می خورن، نژاد پرستی هم بخواهیم قاطی قضیه کنیم آریایی هستیم و کلی نقاط مشترک دیگه، به نظر خودم سرنوشتم در کشور خودم به مراتب روشن تر از اینه که بخوام برم، البته شرط اولش اینه که بدونم قراره چه کار کنم، اگر ندونیم، چه بریم چه بمونیم هیچ پُخی نخواهیم شد.

بگذریم، چند نوع مهاجرت دیگه هم داریم، مثل مهاجرت از شهری به شهرِ دیگه و یا مهاجرت از شخصیتی به شخصیت دیگه، یا کاری به کارِ دیگه و …، به نظر من ترکیب همه با هم یه چیز خیلی فوق العاده ای در میاد،یعنی وقتی شهرمون رو عوض می کنیم متناسب با اون مجبوریم اطرافیانمون هم عوض کنیم، پس بهتره همزمان یه شخصیت جدید و بهتری هم بسازیم و به کارهای جدیدتری هم فکر کنیم که هم دوست داریم انجام بدیم، هم زمینه انجامشون هست.

مثلا خود من دیگه توی شهر تکراری شده بودم، حرفِ جدیدی هم برای گفتن نداشتم، همه من رو با یه تخصص خاص می شناختن و دور و بریام هم مشخص بودن، برای همین احساس کردم دچار روزمرگی دارم میشم و باید به شهر جدیدی برم و تصمیم گرفتم همزمان با رفتنم به شهر جدید کاره جدیدی هم شروع کنم، چرا که احساس می کنم هر شهری ایده ها و مقتضیات خاص خودش رو داره و حتی تصمیم گرفتم آدم های دور و برم رو هم عوض کنم، که این سخت ترین کاره ممکن بود، چرا که با تغییر آدم ها باید کلی زمان صرف کنم تا به شناخت مناسب طرفِ مقابلم برسم تا در رفتارهام نسبت به اون بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

باور کنید بعضی وقت ها مهاجرت لازم نیست، واجب میشه به آدم، مثل همون مهاجرت مسلمونای صدر اسلام از مکه به مدینه، به نظر من اگه اون دنیا هم بریم و خدا بپرسه این چه وضعیت کار کردنه یا … بگیم تو جایی که ما زندگی می کردیم، به صورت پیش فرض همه چیز خراب بود، خدا اول یه سیلی مَشتی میزنه توی گوشمون، البته این کارها از خدا بعیده، با همون برخورده خداییه خودش میگه، یعنی توی اون دنیا به اون بزرگی جای دُرُست نبود تو بری؟ یا مگه بسته بودنت که نتونستی بری یه جای به درد بخور و کلی سوال دیگه که من در جریانش نیستم از ما بپرسه.

در کل روزمرگی فکر و ذهنِ آدم رو خسته می کنه، بعضی وقت ها که داریم یه زندگی روتین رو سپری می کنیم، شاید لازم باشه خودمون یه بحران درست کنیم تا با حل کردن اون از روزمرگی رها بشیم، این بُحران می تونه مهاجرت باشه، که هم باعث رشد فکری خواهد شد، هم رشد مادی و معنوی، پس مثل این گیج ها نشینید بِرو بِر منو نگاه کنید، پاشید مهاجرت کنید، حداقل از این خودتون به یه خودِ دیگتون.

 

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)