برچسب: زندگی

۴فروردین
حواسمان باشد به کسانی ترحم کنیم که انتظارش را نداشته‌ایم

حواسمان باشد به کسانی ترحم کنیم که انتظارش را نداشته‌ایم

در حالت عادی هر روز به خودم می‌گم هیچ وقت نمی‌بخشمش، فرق هست بین عمدی بودن یا غیرعمدی بودن یک اتفاق، اون عمدا رفت، نه اینکه می‌خواست بره تا من زمین بخورم! نه این طوری هم نبود دیگه، رفت تا خودش رو یک چند صد پله‌ای بکشه بالا، ولی باعث شد من یک سال زندگیم رو کلا از دست بدم، چند سال بعدش هم زیاد جذاب سپری نکنم، هر چند طی تمام این سال‌ها که گذشت، بهتر از قبل بودم، این فکری هست که در حالت عادی می‌کنم، ولی وقتی با خودم خلوت می‌کنم، میگم اینقدرها هم بد نشد، اینقدر‌ها هم قضیه عمدی به نظر نمیرسه، شاید صرفا خسته شده بود، گاهی اینقدر میرم جلو که میرسم به جاییکه خودم علتش بودم، بعد میگم علت که مهم نیست، باز چنین حقی نداشت، همه چیز بستگی داره به این که امروز حالم چطوری باشه، ولی چیزی که می‌دونم این هست که باید بخشید و رفت، به خصوص کسانی که انتظارش را نداشتیم باهامون چنین رفتاری کنند، کسانی که اذیتمان کردند.

۳فروردین
هر چیز در طرف مثبت به چیزی در طرف منفی وصل می‌شود!

هر چیز در طرف مثبت به چیزی در طرف منفی وصل می‌شود!

چند سال پیش دوستی داشتم که مدام بهم می‌گفت تو نقاط قوت زیادی داری، شروع می‌کرد یکی‌یکی برام می‌شمرد و در آخر می‌گفت ولی حیف تو نیست این نقاط ضعف را داری و باز شروع می‌کرد یکی‌یکی می‌شمرد، خودم با بعضی از نقاط ضعفی که می‌گفت هیچ مشکلی نداشتم ولی از بین اونا یک چندتایی هم بود که قبول داشتم، مدت‌ها گذشت، تصمیم گرفتم خودم را تغییر بدم و نقاط ضعفم را به نقاط قوت تبدیل کنم، بعد از مدتی که تلاش کردم، اومد بهم گفت خیلی فکر کردم به نظرم اگر تو در این حد تغییر کنی، دیگه ابوالفضل نیستی، اون روز جالب اومد برام تا اینکه امروز در کتاب «درباره‌ی خوب بودن» نوشته‌ی آلن دو باتن، به بخشی در باب همین موضوع رسیدم، خیلی برام جالب بود. هر انسانی اگر یک ویژگی مثبت یا قوتی داره در کنارش یک ویژگی منفی و نقطه ضعف هم داره، انسانی که تماما نقطه قوت باشه وجود نداره! اکثر آدم‌ها به خاطر نقاط قوت و مثبت ما علاقه‌مند به ایجاد ارتباط با ما می‌شوند و بعد به خاطر نقاط ضعف و منفی که در ما می‌بینند، رفتن را انتخاب می‌کنند، درحالیکه ما از ابتدا برآیند همین نقاط قوت و ضعف بودیم، آدم‌ها غافل از اینکه انسان کاملی وجود نداره می روند تا انسان کاملی پیدا کنند!

۲فروردین
چرا همیشه عقب میافتیم!

چرا همیشه عقب میافتیم!

هر سال چند روز مونده به تولدم شروع می‌کنم به برنامه‌ریزی کردن برای سال جدید، یک برنامه‌ای می‌نویسم که تا چند روز خودم از خوندنش لذت می‌برم، به حدی که چندین بار می‌خونمش، روز موعود که فرا میرسه و من باید شروع کنم به انجام برنامه‌ریزی‌هایی که کرده بودم، شما بگو سر سوزن حس انجام کاری باشه! امسال هم همین طوری شد، امروز یعنی سی فروردین ۱۳۹۸ تازه دارم پست بلاگ دوم فروردین رو می‌نویسم، البته سال هم داشتم که فروردین رو عالی انجام دادم و بعدش دیگه حوصله‌ی انجام دادن بقیه‌ی برنامه‌ها را نداشتم، امیدوارم امسال که برعکس شده اتفاق هیجان‌انگیزی بیافته و من بتونم لااقل به ۵۰ درصد برنامه‌ریزی‌هایی که کردم برسم. خیلی به علت‌های این موضوع فکر کردم ولی به نتیجه‌ی جدی به جز تنبلی و موارد احساسی که به شدت زمین‌گیرم می‌کنند نرسیدم، امروز یک فرصت گذاشتم و برای دو ماه آینده طوری برنامه‌ریزی کردم که بتونم دو ماهی که از برنامه عقب افتادم را انجام بدم، خودم بعید می‌دونم ولی امیدوارم بتونم.

۲۷آذر
سلاحی به نام کنترل

سلاحی به نام کنترل

بعد از مدتی که روی زمین افتاده بودم، احساس کردم باد گرمی محکم به صورتم می‌خوره، چشمام رو به زور باز کردم، عقاب بود که داشت بال‌هاش رو محکم به زمین می‌کوبید تا من رو به بالای قله ببره، بی‌حال بالای کوه دراز می‌کشیدم، چشم‌هام که باز میشد به تاریکی‌های اطرافم خیره می‌شدم و بعد از مدتی که حالم بهتر می‌شد، باز فریاد زنان به سمت تاریکی‌ حمله‌ور می‌شدم و باز شکست می‌خوردم و روزی زمین می‌افتادم، شکست، پشت شکست، عقاب سکوت کرده بود و حرفی نمی‌زد، من هم به چیزی فکر نمی‌کردم به جز نجات خودم از این همه تاریکی، امروز برای شاید دوازده‌ هزارمین بار شکست خوردم و عقاب باز هم به کمکم اومد و من رو به بالای کوه رسوند، بهش گفتم خسته‌ام دیگه، نگاهی عمیقی بهم انداخت و گفت، اینکه انتخاب کردی تا آخرین نفس بجنگی فوق‌العاده است، ولی باید بدونی برای مبارزه با خودت باید خیلی چیزها یاد بگیری، باید تاریکی را بشناسی، باید سلاح مناسب با خودت ببری، خیلی خسته بودم، خسته‌تر از چیزی که دلم بخواد دوباره بجنگم، ازش پرسیدم سلاح مناسب چیه؟ کجا باید پیدا کنم! نگاهی به من انداخت و گفت در خودت دنبالش بگرد، بهش گفتم باید در خودم دنبال چه چیزی بگردم؟ گفت «کنترل»، بعد بدون اینکه حرف دیگه‌ای زده باشه، پرواز کرد و رفت،…

ادامه دارد،…

۱۵آذر
شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

هر چی جلو‌تر می‌رفتم، چیزهای کمتری می‌دیدم، بیش‌تر می‌شنیدم، صدای خودم رو، انگار بی‌اختیار خودم با خودم حرف می‌زدم، از اونجایی که اینقدر وارد قسمت‌های تاریک درونم شده بودم که دیگه چیزی نمی‌دیدم، تشخیص واقعیت و خیال برام کار ساده‌ای نبود، منتظر بودم مثل همیشه ببینم با کی دارم می‌جنگم، ولی فقط خودم با خودم حرف می‌زدم، درباره تمام چیزهایی که بهشون شک کرده بودم یا ایمانم رو بهشون از دست داده بودم، حتی از یک جایی به بعد، داشتم درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زدم که بهشون ایمان داشتم، دچار شک و تردید شده بودم، درست و غلط رو نمی‌تونستم تشخیص بدم و حتی خیلی چیزها که تا قبل از اون برام عادی نبود از اون به بعد عادی به نظر می‌رسید، دیگه انرژی برام نمونده بود، دیگه خودم نبودم، زانو‌هام سست شدن و افتادم روی زمین،…

ادامه دارد،…

۱۰آذر
نرو، نرو، نرو

نرو، نرو، نرو

نگاهم به قسمت‌های تاریک درونم افتاد، خشم تمام وجودم را فراگرفته بود، بی‌اختیار فریاد زدم و به سمتشون شروع به دویدن کردم، عقاب بال‌هاش رو محکم به هم می‌کوبید و همراه من فریاد می‌زد، داشت من رو صدا می‌کرد که نرو، نرو، نرو، برام هیچ چیزی مهم نبود، فقط با تمام توانم می‌دویدم، وقتی رسیدم، غافلگیر شده بودم، منتظر نبرد سختی بودم ولی جز تاریکی چیزی در انتظارم نبود و کسی برای جنگ با من وجود نداشت، همه جا سکوت بود، ترسیده بودم، نمی‌دونستم باید در اون لحظه چه تصمیمی بگیرم، همین طوری آروم آروم به جلو حرکت می‌کردم بدون اینکه بدونم چند قدم جلوتر چه چیزی در انتظارم هست،…

ادامه دارد،…

۳آذر
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست،...

رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست،…

الان پنج روزی میشه که به اعماق درونم سفر کردم و در کنار عقاب‌درونم نشستم و روزها با هم حرف می‌زنیم، دیگه نه حالی برای جنگیدن دارم و نه حالی برای برگشتن، بهش میگم خیلی خسته‌ام، میگه «نا‌امید نشو و بجنگ»، میگم هیچ کسی نمی‌دونه چی توی دلم می‌گذره، میگه، «من از قلبت خبر دارم»، بهش گفتم به جز تو دیگه کسی رو ندارم، خندید و گفت، «همیشه کنارت بودم، در لحظه لحظه‌ی زندگیت»، بهش گفتم دروغ میگی، هیچ وقت یادم نکردی، باز خیلی آروم خندید و گفت، «خودت اصلا من و یاد کردی؟»، دلم شکست، راست می‌گفت، اینقدر توی خودم غرق شده بودم که دیگه به هیچ کسی فکر نمی‌کردم، بهش گفتم خسته شدم از جنگیدن، الان سال‌هاست دارم می‌جنگم، بدون هیچ نتیجه‌ای، نگاهی به آسمون کرد و گفت، «تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه». ادامه مطلب »

۲۰مهر
عصبانیت باب تعامل را می‌بندد!

عصبانیت باب تعامل را می‌بندد!

بعضی وقت‌ها توی زندگی پیش میاد که خیلی سریع عصبانی میشم، البته احساس می‌کنم این روزها خیلی کمتر از گذشته عصبانی میشم، ولی وقتی عصبانی میشم انگار مغزم دیگه درست کار نمی‌کنه و بدترین تصمیمات ممکن را در لحظه می‌گیرم، برخوردهای نسنجیده، حرف‌های نسنجیده، انگار وارد رینگ مبارزه شدم و حتما باید اگر یکی می‌خورم دو تا بزنم، جدیدا یکم آروم‌تر شدم وقتی یکی با عصبانیت شروع به فریاد زدن می‌کنه من سعی می‌کنم با وجود تمام ناراحتی‌هایی که دارم آروم بشینم و حتی هیچ حرفی نزنم، حتی یک کلمه، یا حتی محل عصبانیت را برای مدتی ترک کنم، چون اگر قرار باشه من هم عصبی بشم و شروع کنم به فریاد زدن نه تنها مشکلی حل نمیشه بلکه مشکلی هم به مشکلات اضافه میشه، چون اون موقع دو نفر در حال انجام کارهای نسنجیده هستند، مهم نیست چقدر حق با ماست، مهم نیست که ما چقدر درست فکر می‌کنیم، مهم اینه نباید عصبانی شد و حداقل غرور لعنتی رو کنار گذاشت و شروع کرد به گفتگو، یکی از مشکلاتی که هنگام عصبانیت پیش میاد این هست که باب گفتگو کلا بسته میشه و یکی از مهم‌ترین ابزارهای تعامل گفتگو هست، همیشه باید راهی برای حرف زدن بزاریم.

۹شهریور
درباره معنی زندگی

درباره معنی زندگی

اسم ویل دورانت رو همیشه روی جلد کتاب‌های تاریخ دیده بودم و برام خیلی جالب بود که داشتم کتابی از این شخصیت می‌خوندم درباره‌ی معنی زندگی، نامه‌ای که در ابتدای این کتاب اومده رو در پست قبل منتشر کردم و حتی سعی کردم خودم هم به محتوای نامه فکر کنم و جوابی براش بنویسم، کل موضوع کتاب حول محور همون نامه هست، نامه‌ای که به شخصیت‌های بزرگی می‌نویسه و ازشون می‌خواد که درکشون رو از زندگی بنویسن و بگن چه چیزی باعث میشه به زندگی ادامه بدن، جواب‌ها خیلی برام جالب بودن، دید جالبی بهم دادن، به خصوص آدم‌های بزرگی که سرشون خیلی شلوغ بود، جواب‌های معنی‌داری داده بودن، آخرین جواب هم برام فوق العاده بود.

قفسه‌کتاب‌های‌من

۸شهریور
نامه‌ای به ویل دورانت

نامه‌ای به ویل دورانت

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

… گرامی

آیا لحظه‌ای دست از کارتان می‌کشید و با من وارد بازی فلسفه می‌شوید؟ من تلاش می‌کنم با پرسشی روبرو شوم که نسل ما، شاید بیش از هر نسل دیگر، گویی همیشه آماده‌ مطرح کردن آن بود و هیچ وقت نتوانست به آن جواب دهد، این پرسش که معنی یا ارزش زندگی انسان چیست؟ بنابراین، با این پرسش، بیشتر، نظریه‌پردازها، از اخناتون و لائوتسه گرفته تا برگسون و اسپنسر، سر و کار داشته‌اند، نتیجه هم نوعی خودکشی عقلی بود: اندیشه، با نفس شرح و بسطش، گویی اهمیت زندگی را از بین برده است. رشد و گسترش معرفت، که برای آن این همه آرمان‌گرا و اصطلاح‌طلب دست به دعا می‌شدند، به سرخوردگی‌ای ختم شد که روح نسل ما را تقریبا درهم شکسته است.

ستاره‌شناسان به ما گفته‌اند که کار و بار آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است، جغرافیدان‌ها به ما گفته‌اند که تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال، زیست‌شناسان به ما گفته‌اند که همه زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها، هم پیمان‌ها، و انواع مورخان به ما گفته‌اند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم می‌شود، و روان‌شناسان به ما گفته‌اند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند، و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.

انقلاب صنعتی خانه را نابود کرد، و کشف داروهای ضد آبستنی، خانواده، کهنسالان، اخلاق و شاید به واسطه بی‌ثمری هوش، نسل‌ها را نابود می‌کند. عشق، به تراکم جسمانی تجزیه و تحلیل می‌شود، و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل می‌شود که فقط کمی بالاتر از بی‌قیدوبندی جنسی است. دموکراسی به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا می‌داند، و رویاهای جوانی‌مان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و سیری‌ناپذیری که در آدم‌ها می‌بینیم، هر روز بیشتر رنگ می‌بازد، هر اختراعی قدرتمندان را قوی‌تر می‌کند و ضعیفان را ضعیف‌تر، هر روال ماشینی، جای انسان‌ها را می‌گیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن می‌زند. خدا، که روزگاری تسلی خاطر زندگی‌های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج‌ها و مصائب‌مان، ظاهرا از صحنه ناپدید شده است، هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی، او را کشف نمی‌کند. زندگی، در آن چشم‌انداز فراگیری که فلسفه است، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است، سودایی سیاره‌ای که باید زود چاره‌ای برایش اندیشید، هیچ چیز جز شکست و مرگ، یقینی نیست، خوابی که انگار بیداری در پی ندارد.

ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که بزرگ‌ترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی‌مان می‌دادند و از قید‌هایی که ما را حفظ می‌کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه می‌کنیم حیرت می‌کنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بی‌تاب بوده‌ایم چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته‌ است به جز لذت‌های لحظه‌ای و امید ناچیز فردا را.

این، وضعیتی است که علم و فلسفه برای ما به وجود آورده‌اند، من، که سال‌های بسیار عاشق فلسفه بودم، حالا به خود زندگی برمی‌گردم و از شما، به عنوان کسی که هم زندگی کرده و هم اندیشیده، می‌خواهم کمکم کنید بفهمم. شاید نظر کسانی که زندگی کرده‌اند با نظر کسانی که فقط اندیشیده‌اند فرق داشته باشد. خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص بدهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث می‌شود نا‌امید نشوید و همچنان ادامه دهید، دین چه کمکی اگر هست به شما می‌کند، سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه‌ کار و تلاشتان چیست، تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟

به اختصار بنویسید اگر الزامی در کار است، طولانی بنویسید اگر میسر است، چون هر کلمه‌ای از شما برای من گرانبهاست.

ارادتمند‌شما

ویل‌دورانت

آقای دورانت عزیز

نامه‌ی شما را زمانی خوندم که سال‌های زیادی از نبودن شما می‌گذرد ولی همچنان سوال‌هایی که آن زمان ذهنتان را مشغول کرده بود، همچنان برای نسل ما نیز جای سوال هست برای همین تصمیم گرفتم من هم جوابی برای نامه‌ی شما بنویسم تا حداقل با این کار خودم را مجبور کنم برای لحظاتی هم که شده به این سوالات کمی بیشتر فکر کنم.

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم جزء کسانی نبودم که فقط اندیشیده باشم، من بیشتر زندگیم را سعی کردم زندگی کنم، شاید بدون هیچ دلیل و حتی بدون هیچ مقصد مشخصی برای رسیدن، طی چند سال گذشته که در حال عبور از دوره‌ی جوانی بودم بیشتر فرصت داشتم فکر کنم، به این که واقعا من چه کسی هستم! اینجا چه کار می‌کنم؟ این سوالات ذهنم را خیلی آشفته می‌کرد، روزها در خیابان‌های شلوغ و پر سر و صدای شهر قدم می‌زدم و فکر می‌کردم و شب‌ها بدون هیچ نتیجه‌ای به رختخواب می‌رفتم و اینقدر ذهنم آشفته بود که بارها از خواب می‌پریدم، دوباره فکر می کردم و سعی می کردم خودم رو آروم کنم و دوباره می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)